جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته [الفبای مرگ] اثر {زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان‌بوک}

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط زهرا حق شناس با نام [الفبای مرگ] اثر {زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان‌بوک} ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 102 بازدید, 5 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع [الفبای مرگ] اثر {زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان‌بوک}
نویسنده موضوع زهرا حق شناس
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط زهرا حق شناس
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
416
1,436
مدال‌ها
2
عنوان: الفبای مرگ
نویسنده: زهرا حق‌شناس
ژانر: تراژدی، درام
╎رصدخانه‌ی ادبی یکم╎
مقدمه: در اعماق سیاهی که نوری درحال تقلاست. مرگ، هنوز هم بال‌هایش را جمع نکرده و ماتم در گوشه‌ای نشسته است. فرشته‌ها بالای سرش پرواز می‌کنند. فرشته‌ها برای او گریه می‌کردند. مرگ بال‌های عظیم و شکسته‌اش را جمع کرد و با تمام توان خویش، نعره کشید. آغوشش خونین بود... پر از درد و زخم سر باز... از همه چیز پشیمان بود... از آمدنش به زمین... از نشستنش کنار انسان‌ها.
او در انزوای واژه‌ها، تنهایی خویش را فریاد می‌کشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,758
14,326
مدال‌ها
7
1000198771.png
بسمه تعالی

عرض ادب و احترام خدمت دلنویس عزیز و ضمن تشکر بابت انتخاب "رمان بوک" برای انتشار آثار ارزشمندتان.
حتما پیش از آغاز نوشتن، تاپیک زیر را مطالعه کنید تا دچار مشکل نشوید:
[
قوانین تایپ دلنوشته کاربران]

پس از بیست پست، در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید:
[
تاپیک جامع درخواست نقد دلنوشته]

بعد از ایجاد تاپیک نقدر شورا برای دلنوشته‌تان، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست تگ بدهید:
[
درخواست تگ دلنوشته | انجمن رمان‌بوک]

پس از گذاشتن بیست پست از دلنوشته، می‌توانید در تاپیک زیر برای آن درخواست جلد دهید:
[
تاپیک جامع درخواست جلد دلنوشته و اشعار]

و انشاءالله پس از به پایان رسیدن دلنوشته‌تان، در تاپیک زیر اعلام کنید:
[
اعلام پایان - دلنوشته کاربران]

دلنویسان عزیز، هرگونه سوالی دارید؛ می‌توانید در اینجا مطرح کنید:
[سوالات و مشکلات دلنویسان]

با آرزوی موفقیت برای شما،
[تیم مدیریت تالار ادبیات]
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
416
1,436
مدال‌ها
2
«باران»
آسمان دلش بغض آلود می‌شود. سنگینی بزرگی سد دلش شدت است. هیچکس را قبول ندارد. دلش تیره و سیاه است. به قول انسان‌های امروزی، انسان ریاکار یا شاید هم بدجنسی است. به هرحال چه کسی می‌داند از دل او؟ می‌خواهد بگرید
برای تمام دردها و زخم‌هایش. برای تمام شاهد بودن‌هایی کم بوده برای انسان‌ها. برای همه چیز... نفرت و سیاهی قلبش را اسیر و زندانی خود کرده است. چشم‌هایش به مقصد خروشیدن، می‌بارند. وقتش رسیده آسمان مرثیه بخواند، مرثیه‌ای برای تمام دردهایش. تمام دردهایی که به جانش زدند و پیکرش را خونین کردند و جز آتشی که از سی*ن*ه اش بیرون می‌زند. چیزی بیش نیست.
***
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
416
1,436
مدال‌ها
2
«تنهایی»
من مانند کسی که در باتلاق، دست و پا می‌زند؛ غرق شده‌ام.
اما آن باتلاق نه! باتلاقی که نامش «گرداب سیاهی» است. گرداب تنهایی و بدبختی است.
روزها گذشتند و من ماندم و یک عالم. آن زمان که تا پوست استخوان در سیاهیِ بدبختی غرق شدم، مانند کودکی تمنای آغوش مادر را می‌کردم.چه کسی هست دست یاری به سویم دراز کند؟ به راستی پس از مرگم، چه کسی بر سر مزارم خواهد آمد؟ چشم‌های پر از انتظارم را دوختم به رهگذری تا مرا از این چاه نجات دهد اما چه کسی صدایم را شنید؟
***
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
416
1,436
مدال‌ها
2
«شب»
آرام و بی صدا، بال‌هایش را در حصار آسمان در آورد. پرواز کرد و پرواز کرد. گذر کرد تا رسید به شهر. آرام و بی‌صدا نگاهش ثابت ماند. انگاری آمده بود تا رازهایی را بشنود که روز، فرصت تنفس و گفتن نداشتند. چراغ‌ها یکی یکی خاموش شدند و غباری از تاریکی روی شهر نشست. همه در گور خواب و غفلت خفته بودند اما شب هوشیار بود. مردمان تاریکی را جایگاه ترس می‌دانند، شب را فقط برای خوردن و خفتن می‌دانند؛ اما چه کسی می‌داند این تاریکی شب، ناظر و قاضی گریه‌های بی صدا بوده است؟ چه کسی می‌داند کسی جان داد تا صبح شود و طلوعی دیگر را ببیند؟ چه کسی می‌داند شاید یکی هم در تاریکی شب، میان سکوت شیشه‌ای شهر، باور کرد که خیلی سال است مرده است و در گورستان زندگان، راه می‌رود.
***
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
416
1,436
مدال‌ها
2
«عشق»
مادرم در گوشم می‌خواند:«دخترم! عاشق نشو و عشق را هدیه نده! با آتش است، آخرش خودت آسیب می‌بینی!»
آن زمان خردسال بودم و نمی‌دانستم مادرم چه می‌گوید.
از آن روز تا کنون، سال‌های زیادی گذشته است. سال‌های زیادی که نمی‌دانم خودم کیستم. نمی‌دانم هم کجا ایستاده‌ام.
این خاطره در گوشه‌ای تاریک از ذهنم خاک خورده است و آنقدر کمرنگ شده که به سختی یادم می‌آید. مادرم راست می‌گفت. با آتش است و بس! عشق کیلویی چند است؟ تکه‌ای از زندگی را به دیگران جان بخشیدم و دادم. اما
نتیجه‌اش چه شد؟ عشق ورزیدم و عاشقانه در محبت غرقش کردم، چه شد؟ گذاشت و رفت!
مهربان بودم و دلی را محتاج نکردم. اما چه شد؟ آنطور شکستم که مانند شیشه، هزار تکه شد تمام بطن‌ قلبم. مهربان بودم و نمی‌دانستم، عیبی را پرده پوشانی کردم و در قلبم مدفونش کردم، اما چه شد؟ آنطور عیب برایم تراشیدند که گویی خود خدا بودند و بی عیب! آن‌گونه داستان‌سرایی کردند که اگر می‌دیدی، می‌گفتی اینان قبل شیطان بوده‌اند! عاشق شدم و معشوقم را مانند خدایم بی‌صدا می‌پرستیدم، اما چه شد؟ مرا در منجلاب باتلاق افسردگی غرق کرد و رفت پی خوشی‌هایش! عشق کجا بود آخر؟ عشق واقعی عشق توی قصه‌ها نبود. فقط بلد بودند از عشق دروغ‌های خوشگل برایم سرهم کنند. ای کاش عشق مانند اسمش می‌توانست نقص‌هایم را پنهان کند.
 
بالا پایین