جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [امساک] اثر «نازنین‌زهرا ملک‌ثابت(مناک) کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط (:NAZANIN:) با نام [امساک] اثر «نازنین‌زهرا ملک‌ثابت(مناک) کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,131 بازدید, 80 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [امساک] اثر «نازنین‌زهرا ملک‌ثابت(مناک) کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع (:NAZANIN:)
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط (:NAZANIN:)

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

  • خوب

  • تکراری

  • بد نیست


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.
موضوع نویسنده

(:NAZANIN:)

سطح
0
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
101
1,373
مدال‌ها
2
- اگه سکوت کردم و کناره گرفتم، اگه اذیت شدم و دم نزدم، به معنای این نیست که هرچی میگین و میگن درموردم واقعیت محضه... سکوت من نشونه نا نداشتن واسه ادامه دادنه، نشونه مردن منه، نشونه دردیه که بین خودم و خدام می‌مونه تا وقتی چند متر با کفن برم زیر خاک!
نگاهم می‌کند، طولانی، ترسناک و عجیب. انگار که واقعاً مرا دروغ‌گو فرض کرده و تمام حرف‌هایم را با چشم‌هایم می‌زند، انگار که چشم‌هایم هنوز جوابش را نداده‌اند.
افروز: سهراب کجا موندی؟
هر دو به واقعیت کشیده می‌شویم و از تندی و پرخاش دست می‌کشیم، صورتم را نمادین پاک می‌کنم و موبایل را در کیفم می‌گذارم. وسایلم را برمی‌دارم و رسماً فرار می‌کنم... .
***
«سهراب»
- چته مثل سگ پاچشو میگیری احمق؟
- چرا انقد حرف از مرگ میزنه اهورا؟!
- چی؟
- به نظرت خودش رو می‌کشه؟
- چی میگی روانی؟
کمی تا آوار شدنم مانده که بازویم را می‌کشد و روی صندلی می‌نشاند.
- آب ندارم بهت بدم... سالمی؟ چی بهم می‌گفتین؟
- خوبم، چیزی نیست... .
- حرف از مردن چی می‌زد، قضیه چیه؟ دِ حرف بزن زبون بسته!
- ازش پرسیدم اگه کیان طرف سما رو بگیره چی میشه؟ گفت نهایتش مرگه، من که چیزی برای از دست دادن ندارم. الان باید بشینم دعا کنم کیان طرف خواهرشو بگیره؟
- عِه... چیزه، بیا مثبت فکر کنیم! شاید اون فقط می‌خواسته واکنش تو رو ببینه؛ هان؟!
خودم را جمع می‌کنم و سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم. من می‌دانم که خواهرم هنوز دلی که به برادر پناه داده‌است را پس نگرفته و نخواهد گرفت. اگر ذره‌ای خواهرم را بشناسم، می‌دانم که هر کاری برای بدست آوردن چیزی که می‌خواهد، می‌کند. ترسم از این است که پناه بی‌گناه باشد، لحظه‌ای فکر کردن به اینکه خواهرم برای خراب نشدن زندگی خودش، زندگی من را به گند کشیده بیش از اندازه سخت است. آخ که اگر چنین باشد... آن موقع من چه کنم با خود و این ویرانه که دیگر کسی نمی‌تواند حریفش شود؟ من زیر این خرابه‌ها فقط خم نمی‌شوم، دفن می‌شوم. فقط کاش خواهرم مانند کودکی‌اش دروغ نبافته باشد، کاش برای بدست آوردن عشقش، عشق من را نابود نکرده باشد... .
بلند می‌شوم، کمی گیج هستم و باعث می‌شود تلو بخورم، اما کم‌کم عادی می‌شود. راه می‌افتم و اهورا بی هیچ حرفی پشت سرم می‌آید. از حال درونم خبر دارد، لب باز کنم بدتر می‌شود و او هم این را خوب می‌داند!
بدون ذره‌ای سخن گفتن، کنار بچه‌ها؛ بیرون از کافه و کنار خیابان در پیاده‌رو، می‌رسیم. من سعی دارم خود را سهراب مقتدر همیشه نشان دهم و او وسیله‌ به‌ دست کناری ایستاده، در فکری عمیق فرو رفته‌است.
استاد: خب دیگه... حالا که همه اومدن، بریم.
همه به سمت ونی که از طرف شرکت فرستاده شده‌است، می‌رویم و سوار می‌شویم. تا رسیدن به آن شرکت هیچ ک.س حرفی نمی‌زند و همه سرشان را در لاک خودشان پنهان کرده‌اند. اهورا هر از گاهی با افسوس نگاهم می‌کند و در مقابل بچه های شرکت کاری از دستش بر نمی‌آید. به شرکت که می‌رسیم سریعاً وارد اتاق جلسه می‌شویم و طرح‌ها را روی میز می‌گذاریم و درگیر پروژه می‌شویم تا متخصصان شرکت و مدیران برسند.
پس از مدت کوتاهی، همه افراد جمع شده و آماده شروع جلسه هستند.
 
بالا پایین