- Aug
- 2
- 8
- مدالها
- 2
اودیسهی من
فصل اول: آغاز جنگ تروا
امروز شروع به نوشتن کتاب «اودیسهی من» کردم؛ کتابی که برای خودم مینویسم. و حالا، این آغاز جنگ تروای من است.
امروز بیشتر از همهی عمرم به دو چیز نزدیک شدم.
اول، به جمله:
«زندگی در خانهی پدر رایگان نیست؛ از روزی به بعد، بهایش را با روح و روانت خواهی داد.»
دوم، به رفتن از این خانهی نفرینشده.
بگذارید کاملتر برایتان توضیح دهم.
من امروز ۱۶ سال سن دارم و تصمیم دارم برای تولد ۱۸ سالگیام، سفری بیستروزه بروم.
نه از آن سفرهایی که برای تفریح به شهرها میروند؛ بلکه سفری به دریا، کویر و جنگلهای متنوع؛ سفری برای آرامش روح.
بعد از برگشتن، تصمیمهای مهمی خواهم گرفت.
تصمیم خواهم گرفت که ماندن در خانهی پدرم ارزش دارد یا باید به خانهی خودم بروم و دیگر این رنجی را که شش سال است با خود حمل میکنم، ادامه ندهم.
رنج تخریب شدن...
رنج اینکه به من گفته شود:
«تو یک آدم بیدستوپا و منفعل بیش نیستی.»
رنج نادیده گرفته شدن.
رنج درک نشدن.
بله، سالها وقت خود را صرف جنگیدن در جنگی کردم که برای من نبود. من مجبور به جنگیدن بودم؛ برای خانوادهام.
اما همان خانواده به من زخم میزد؛ زخمهایی چنان عمیق که گاهی تصمیم داشتم جبههام را عوض کنم.
ولی من ماندم و جنگیدم.
بهقدری جنگیدم که بیشتر از اینکه به عنوان یک پادشاه از من یاد شود، به عنوان یک کهنهسرباز یاد میشدم.
خسته بودم؛ خستهتر از آنکه خواب بتواند آن را رفع کند.
جنگیدن من را سر پا نگه داشته بود و این بود که دردناک بود.
تنها بودم.
تنها و دردکشیده میان این امواج و بادها؛ در میان آغوشی که هرگز نداشتم و عشقی که برای همه بود، جز من.
فصل دوم: ساخت اسب تروا
حالا من به ساخت اسب تروا رسیده بودم.
جایی که اسبی توخالی با جملههایی مثل:
«من دو سال دیگر میروم.»
«دارم پول جمع میکنم که به مسافرت بروم.»
«اگر به مسافرت رفتم، نباید به من زنگ بزنید.»
میساختم.
و هر شب، با رویای آرامش، اسب توخالی را با سربازهای آخائی پر میکردم.
آن اسب از چوب ساخته نشده بود.
از امید ساخته شده بود.
از تمام جملههایی که هیچوقت جرئت نکرده بودم بلند بگویم.
موقع ساخت این اسب، احساساتم را خرج کردم و وقتی شهر با خاک یکسان شده بود، از ساختنش ناامید شده بودم.
رنج میکشیدم و میدیدم که مردم تاوان این ساختهی مرا میدهند.
آه...
حالا دیگر نمیشد کاری کرد.
پشیمانی چیزی را درست نمیکرد.
ولی از جهتی دیگر، این ساخته بود که من را نجات داد.
اگر این را نمیساختم، خودم فدا میشدم.
من قول داده بودم.
قول برگشتن.
من مجبور بودم برگردم؛ هرچقدر زخمی و خسته.
فصل سوم: سقوط تروا
ما تروا را تسخیر کرده بودیم.
آگاممنون خوشحال بود.
سربازها جوری به مردم حمله میکردند، انگار آن مردم بیچاره بودند که ده سال ما را در این جنگ نگه داشته بودند.
اما من حسی داشتم که باعث شده بود گریه کنم.
نه فقط برای مردم تروآنی؛ برای خودم.
برای اینکه ده سال از عمرم داده بودم تا نابودی تروا را ببینم.
نابودیای که نهتنها برای من سودی نداشت، بلکه باعث شده بود سالها همسر و فرزندم را نبینم.
نمیدانستم در کشور چه میگذرد.
چه کسی فرمانروایی میکند؟
پسرم زنده است یا نه؟
آیا آنها منتظر من هستند یا نه؟
و همزمان، شعلههای نابودی تروا را میدیدم.
حالا میدانستم هیچ جنگی باعث صلح و آرامش نیست.
جنگها سیاستهای کشورهای بزرگ برای داشتن قدرت هستند؛ قدرتی که هیچوقت تمامی ندارد.
و حالا من هم بردهی این سیاستهای دروغین بودم.
حالا به خرابههای شهر تروا مینگرم.
خرابههایی که بیرون از من نیستند.
روان سالم...
آرامش...
زندگی...
تمام این مخروبهها را خودم با آمدن به این جنگ ساختهام.
تروا بیرون از من ویران نشد.
تروا درون من سوخت.
فصل چهارم: مرگ آشیل
در جنگ، با چشم خودم مرگ دلیرترین و قویترین جنگجوی آخائی، آشیل، را دیدم.
به جرئت میتوانم بگویم جنگجویی با او برابری نمیکرد.
کسی حریف سرعت و قدرت او نبود.
او بهتنهایی میتوانست یک ارتش را از پا درآورد.
آرزو میکنم هیچوقت او را راضی نمیکردم تا با ما بیاید.
من عامل مرگ کسی بودم که با پنجاه نفر، یک ارتش صد و پنجاه نفری را از پا درآورده بود.
بهقدری تأسف میخوردم که شروع به تقدیر فراوان از او کردم.
سربازهای زیادی از دست دادم.
خیلیها را حتی خاک نکردم و به جسد آنها احترام نگذاشتم.
غم جای انگیزه را گرفته بود.
جسدش را سوزاندم.
برای او گریه کردم.
زیرا...
آشیل، اعتمادبهنفس من بود.
با مرگ او، دیگر کسی نبود که شمشیر را برای من بلند کند.
فصل پنجم: سرزمین مردگان
در سرزمین مردگان به آشیل برخوردم.
گفتم:
«برادر... تو اینجایی؟»
او گفت:
«من همیشه اینجا بودم. همیشه با تو بودم. اما حالا دارم ذرهذره نابود میشوم.»
گفتم:
«کاری از دستم برمیآید؟»
گفت:
«بله... برو. برو بجنگ. برو تلاش کن. برو برای هدفت بمیر. من با تو هستم.»
آن لحظه فهمیدم...
آشیل هیچوقت نمرده بود.
او فقط منتظر بود دوباره برایش بجنگم.
بعد از خداحافظی با آشیل، سینون را دیدم؛ کسی که جا گذاشته بودم تا تروآنیها را راضی کند اسب چوبی یک هدیه است.
او با خشم به من نگاه میکرد و یکدفعه داد زد:
«تو! تو بودی که باعث مرگ من شدی. من برای تو جان دادم. چرا به من دروغ گفتی؟ چرا به من نگفتی درون آن اسب بود؟ آخر چرا؟»
میخواست بداند.
«من صداقت تو بودم و تو با دروغ، من را نابود کردی.»
فصل ششم: ترک تروا
وقت ترک کردن تروا و بازگشتن به ایتاکا بود.
من نمیتوانستم از این ویرانه دل بکنم.
با خود فکر میکردم که در ایتاکا، همسر و فرزندم چشمبهراه من هستند.
دل کندن از تروا سخت بود.
هیچک.س بعد از ترک تروا همان آدم سابق نمیشود.
من هم نشدم.
آن پسر شوخطبع و عاشق تفریح، میان شعلههای تروا جا ماند.
حالا دیگر فقط یک آرزو داشتم...
بازگشت به خانه.
اما نمیدانستم راه بازگشت به خانه، از میان تمام جهان میگذرد.
فصل هفتم: دریای افکار
حال من در دریاها گم شده بود.
دریایی پوشیده از افکار.
دریایی که آنقدر شلوغ بود که نمیشد تشخیص داد زیر پایمان کوسه است یا نهنگ، یا فقط بوتهای از جلبک.
روزی بر عرشهی کشتی نشسته بودم.
دریا آرام بود...
اما ذهن من نه.
با خود میاندیشیدم:
شاید هرگز بازنگردم.
شاید وقتی بازگردم، دیگر کسی چشمبهراه من نباشد.
شاید دیگر آدمهای آنجا را نشناسم.
یا شاید...
آنها دیگر مرا نشناسند.
فصل هشتم: سرزمین سیرسه
به سرزمینهای سبزی رسیدم که در آن زنی به نام سیرسه زندگی میکرد.
برای من...
آن زن مادرم بود.
او میخواست ماهیت یاغی وجود مرا با جملههایی مانند:
«او پدر توست.»
«بدت را نمیخواهد.»
«به حرفهایش گوش کن.»
«آنقدر بیادب نباش.»
«به پدرت احترام بگذار.»
«تو حق نداری اینگونه با پدرت صحبت کنی.»
تغییر دهد.
اما من از این مرحله هم جان سالم به در بردم.
حداقل...
تا امروز.
همانقدر که میخواستم از او دور شوم، میخواستم به او نزدیک شوم.
فصل نهم: سیرنها
نزدیک به جزایری بودیم که مهآلود بودند.
زنانی را میدیدیم که سعی داشتند مردان من را اغوا کنند.
من سریعاً دستور دادم تا گوشهایشان را با موم بپوشانند.
اما خودم این کار را نکردم.
چون کنجکاو بودم.
شاید هم احمق.
ولی به هر حال، منتظر مرگ ماندم.
در دوردست، آواز سیرنها را میشنیدم.
آنها مرا به مرگ دعوت نمیکردند.
آنها فقط آرام در گوشم زمزمه میکردند:
«رهایش کن...»
«دیگر نجنگ...»
«خسته شدهای...»
«هیچوقت نمیرسی...»
«بیخیال هدفت شو...»
صدای آنها از هر هیولایی خطرناکتر بود.
زیرا دشمن، بیرون از کشتی نبود.
درون سر من زندگی میکرد.
فصل دهم: پوزئیدون
روزها میگذشت.
به عمق دریا خیره میشدم و با خود میگفتم:
«خدا را شکر... حداقل دریا آرام است.»
دریای من، اتاقم بود.
تنها جایی که هنوز میتوانستم در آن نفسی بکشم.
اما این آرامش زیاد دوام نیاورد.
دیگر دریا آرام نبود.
تلاطمش کشتی را در هم میکوبید.
چوبهای کشتی، یکییکی از هم جدا میشدند.
من ناامید بودم.
با خود گفتم:
«یک جنگ بزرگ کافی نبود؟ حالا میخواهید با موجهای کوچک مرا نابود کنید؟»
کمکم آن دریای آرام و زلال، سیاه میشد.
سطحش پر از آشغالهایی بود که معلوم نبود از کجا آمدهاند.
هر روز بیشتر از دیروز.
دیگر از این وضعیت خسته شده بودم.
تصمیم گرفتم به جنگ هیولایی بروم که باعث آن موجها و سیاهی دریا بود.
وقتی آن هیولا را کشتم، متوجه شدم او فرزند پوزئیدون بود.
گمان میکردم بعد از مرگش دریا دوباره آرام خواهد شد.
اما اشتباه میکردم.
اوضاع نهتنها بهتر نشد، بلکه قرار بود از همیشه بدتر شود.
حالا دیگر با یک هیولا روبهرو نبودم.
خود پوزئیدون دشمن من شده بود.
از همان لحظه فهمیدم...
راهی که پیش رو دارم، بسیار سختتر از چیزی است که تصور میکردم.
فصل یازدهم: مرد نابینا
در مسیر با مرد نابینایی روبهرو شدم.
از او پرسیدم:
«آرزویت چیست؟»
گفت:
«آرزو دارم بتوانم زیبایی این دنیا را ببینم.»
به او گفتم:
«این دنیا چیز زیبایی ندارد. ماهایی هم که میبینیم، خود را به کوری زدهایم.»
پرسیدم:
«اسمت چیست؟»
گفت:
«بعضیها مرا خالق سفر میخوانند.»
«و بعضیها... کورِ بهدردنخور.»
سپس گفت:
«درست است، من نابینا هستم. اما میبینم که مسیر سختی در پیش داری. هرچقدر مسیرت دشوار باشد، خواهی رسید. و وقتی برسی، زندگی تازهای آغاز میشود.»
فصل دوازدهم: غار سایکلاپس
به غاری رفتم؛ غاری که در آن فقط یک چشم زندگی میکرد.
یک راه.
یک عقیده.
یک نگاه.
چشمی که فقط دید خود را به دنیا نگاه میکرد.
وقتی به درون غار رفتیم، نمیدانستیم که هیولا آنجاست.
ما به دنبال گلهی گوسفندها به آن غار رفته بودیم.
و حالا میدیدیم که چشمی به ما خیره شده است.
حس من میگفت در حال قضاوت کردن ماست.
در آن چشم عظیم، مرگ و ترس را میدیدم.
و همینطور غرور و یکدندگی.
ما روزها در آن غار زندانی بودیم.
هر روز یک نفر از ما به دست آن هیولا نابود میشد.
سربازی که با شجاعت با او جنگید تا ما بتوانیم از دهانهی غار خارج شویم، حالا مرده است.
اسم آن سرباز امید بود.
امیدی که گاهی روح او را در نزدیکی خود حس میکنم.
وقتی توانستم سایکلاپس را کور کنم، با افتخار فریاد زدم:
«اسم من را بهخاطر بسپار! من ادیسه هستم؛ فرماندهی تمام سربازهایی که خوردی.»
آرام گرفتم.
اما ناگهان شنیدم که سایکلاپس داد زد:
«پوزئیدون! اسمش ادیسه است! این را بهخاطر بسپار، پدر!»
همان لحظه متوجه شدم که این نابودی نیست که دنبال من است؛ من هستم که برای سربازهایم نابودی میسازم.
چشمانم گرد شد و با خود گفتم:
«وای بر من... چرا گذاشتم این غرور لعنتی بر من چیره شود؟»
من زیرکترین و باهوشترین مرد دنیا خوانده میشدم، اما در آن لحظه فهمیدم احمقترین مرد دنیا هستم.
ما به سمت کشتیهایمان دویدیم.
پشت سر ما، یک چشم هم میدوید.
حالا که چشم برای دیدن نداشت، از روی صدای پا به دنبالمان میآمد.
من آن روز یک کشتی و پنجاه نفر از افرادم را از دست دادم.
خدمهام از دستم خشمگین بودند.
میخواستند سر به تنم نباشد.
بر علیه من شده بودند.
من هم به آنها حق میدادم.
اگر خودم هم جای یکی از آنها بودم، همین فکر را به سر میداشتم.
پس از آنها دلخور نبودم.
فصل سیزدهم: لوتوسخواران
به جزیرهای رسیدیم که مردمان خوشرویی داشت.
لحظهای که وارد جزیره شدیم، برای لحظاتی احساس آرامش میکردم.
احساس میکردم میتوانم نفس بکشم.
مردم جزیره به ما گلهای نیلوفری تعارف کردند و ما هم خوردیم.
اما ناگهان به خودم آمدم و دیدم روزهای متوالی است که ما تلاشی برای برگشتن نمیکنیم.
سربازان من، از جمله مسئولیتپذیری، ترس، خوشحالی، خجالت و عشق، نمیخواستند به کشتی برگردند.
ولی من بهخوبی میدانستم که ماندن فقط باعث بیشتر طول کشیدن این سفر میشود.
آری، از اینجا بودن لذت میبردم و دلم نمیخواست حتی یک قدم بیرون از این جزیره بروم.
اما متوجه شدم این گل نیلوفر است که باعث فراموشکاری ما شده است.
پس به سختی سربازانم را جمع کردم و به کشتی بردم و راه افتادم.
آه...
که از این لذت دروغین چه گویم.
من و سربازهایم دیگر حتی میل برگشت به خانه را نداشتیم.
برای من، این جزیره یک انسان بود؛ انسانی که شاید خودش هرگز نفهمد چه جایگاهی در قلب من دارد.
زندگی قرار نیست هر چیزی را که میخواهی به تو بدهد؛ سفر واقعی از جایی شروع میشود که چیزی را از دست میدهی و بااینحال پارو زدن را متوقف نمیکنی.
فصل چهاردهم: جزیرهی الههی خورشید
حال، خسته و گرسنه به جزیرهی الههی خورشید رسیده بودیم؛ جایی که او گاوهایش را پرورش میداد.
من میدانستم که اگر آنها را بخوریم، هیچکدام از خدمهام زنده نخواهند ماند.
به خدمهام گفتم، ولی آنها گفتند که فقط میخواهند در آن جزیره استراحت کنند و فقط از آذوقهی کشتی استفاده میکنند.
من نمیتوانستم جلوی آنها را بگیرم.
پس به آنها اعتماد کردم.
روزها گذشت و فقط بادهای مخالف میوزیدند.
آذوقهها تمام شده بود و من از همیشه بیشتر نگران خدمهام بودم.
شب شده بود.
برای خواب به کشتی رفته بودم.
بعد از خوابی عمیق، ناگهان از خواب پریدم.
هیچکدام از خدمهام را نیافتم.
با کمی گشتن در جزیره، متوجه دودی شدم.
به سمت دود رفتم.
یک چالهی عمیق دیدم.
به بالای چاله رسیدم و خدمهام را دیدم که یک گاو را سلاخی کرده و میخوردند.
رو به آنها کردم و گفتم:
«شما طمع خوش زندگانی را نمیخواهید و به مزهی یک گاو که برابر مرگ است بسنده کردهاید و فکر میکنید با قایم شدن در یک چاله، خدایان شما را نمیبینند. من برای شما زندگانی را میخواستم.»
یکی از افرادم در چشمان من خیره شد و گفت:
«ما از تو مخفی شده بودیم، نه خدایان. با این بادها ما از گرسنگی میمردیم. اینجور حداقل گرسنه نمیمیریم.»
همان لحظه باد قطع شد.
من داد زدم:
«اگر میخواهید شانس آخری برای زنده ماندن داشته باشید، زود راه بیفتید و کشتی را به راه بیندازید!»
ما خیلی سریع راه افتادیم.
من میدانستم این آخرین باری است که آنها را میبینم.
پس سعی کردم به آنها فشار نیاورم و بگذارم برای آخرین ساعتهای زندگی کمی آرامش داشته باشند.
و بعد...
آن را دیگر به یاد ندارم.
فصل پانزدهم
من هیچ چیز را به یاد نداشتم و ناراحت هم نبودم فقط دلم میخواست بدانم که هستم از کجا آمده چجوری به اینجا رسیده ام در این روزها زنی کنارم بود به نام کالیپسو ما با هم خوشحال بودم و هرچه لازم بود داشتیم البته تا جایی که من به خاطر نداشتم که بودم شب ها کالیپسو مرا در آغوش میگرفت و میگفت دیگر جنگ تمام شده نیازی نیست بجنگی و برای زنده ماندن سخت تلاش کنی فقط پیش من بمان تو جاودانه خواهی شد ما تا اخر باهم خواهیم بود روز ها میگذشت و من خود را تکه گم شده از پازلی میدیدم که حتا نمیدانست کجای ان پازل جا دارم. تکه های چوب کشتی را کنار دریا پیدا میکردم و جمع میکرد و ساعت ها روی انها دنبال پیامی که حک شده باشد میگشتم و با خود فکر میکردم که اینها از کجا امده اند چرا کنار دریا هستند. روزی میان قطعات چوب یک چاقو را پیدا کردم که روی دسته ان نوشته شده به امید برگشت به خانه. تا جمله را خواندم لحظه ای کشتی و دریای پر طلاطم را به یاد آوردم فریاد ها و دراخواست های کمک ولی هنوز هم مبهم بودند نمیدانستم دقیقا چه چیزی بود که دیدم به سمت خانه رفتم و از کالیپسو پرسیدم که من از کجا آمده ام کالیپسو به چشمانم خیره شد میتوانستم راحت بفهمم به دنبال طفره رفتن است که ناگهان رعد و برقی رعب آور در آسمان پدیدار شد انگار کالیپسو خطر را حس کرده بود او نفسی عمیق کشید و گفت بنشین و به خاطر بیاور. من چشمانم را بستم و به یاد اوردم که در تروا بودم شعله هارا میدم درد و رنج را حس میکردم ساختمان ها و مجسمه هارا را درحال فرو ریختن میدیدم مردمی را میدیدم که زجه زنان فرار میکردم و ناگهان ازین خواب پریدم خیس از عرق قلبم چنان میکوبید که انگار همین الان از لب مرگ برگشته کالیپسو به من گفت برای امروز کافی است حالا چشمانت را ببند و به خودت استراحت بده.
روز ها میگذشت و من کنجکاو تر از قبل بودم میخواستم بدانم از کجا امده ام خانواده ای دارم؟ هر روز تکه از خاطراتم را به یاد میآوردم اما از خانه ام هیچ در ان نبود و وقتی از کالیپسو میپرسیدم میگفت تو باید خانه ات را پیدا کنی و خاطرات نمیتوانند کمکت کنند خانه و خانواده تو جایی است که تو انتخاب کنی نه مغز ات که بر همه برتری دارد بلکه با قلبت. حال انقدر به یاد اورده بودم که خدمه ام را به یاد میاوردم و از کالیپسو میپرسیدم که انها کجا هستند چه میکنند و او در پاسخ میگفت آنها همین جا همراه تو هستند فقط باید بتوانی آنها را حس کنی من منظورش را به درستی نمیفهمیدم ولی حدس میزدم که انها مرده باشند حال سه ماه گذشته بود من تمام خاطراتم را به یاد اورده بودم به کالیپسو گفتم چند وقت است که من پیش تو هستم او در جواب گفت ندانی بهتر است ای دانا من به او گفتم چرب زبانی نکن من میخواهم بدانم او خیلی صریح پاسخ داد هفت سال من که حیرت زده و با خود حساب میکردم که 20 سال است که از خانه ام دورم میگریستم نمیتوانستم با او بحث و دعوا کنم او از عشق اینکار را انجام داده بود منم هم به خاطر عشقی که حتا از یاد برده ام اینجا هستم. تمام روز را صرف ساخت یک کلک کردم شب که تمام شد به سمت کالیپسو رفتم تا با او خدافظی کنم او به من التماس میکرد که یک شب دیگر پیش او بمانم و من به خیره شدم و گفتم این هفت سال را پیش تو بودم حالا وقت رفتن است میدانم که تو جز عشق چیزی برایم نمیخواهی ولی من باید بروم بروم به خانه ام تو این هفت سال برای من بهترین بودی از تو ممنونم بسیار ممنونم این را گفتم و کالیپسو شروع به صحبت کرد نمیتوانم بیش از این جلوی تورا بگیرم فقط میتوانم برای اخرین بار در آغوش بگیرمت تو برای من همه چیز بودی اولین و آخرین عشق بعد از رفتنت احتمالا دیگر همان فرد سابق نشونم و هر روز دعا کنم که باری دیگر در دریا راه خود را گم کنی تا تورا ببینم. لبخندی به زدم و گفتم از تو خواهش و تمنا میکنم هرگز این کار را نکن
فصل اول: آغاز جنگ تروا
امروز شروع به نوشتن کتاب «اودیسهی من» کردم؛ کتابی که برای خودم مینویسم. و حالا، این آغاز جنگ تروای من است.
امروز بیشتر از همهی عمرم به دو چیز نزدیک شدم.
اول، به جمله:
«زندگی در خانهی پدر رایگان نیست؛ از روزی به بعد، بهایش را با روح و روانت خواهی داد.»
دوم، به رفتن از این خانهی نفرینشده.
بگذارید کاملتر برایتان توضیح دهم.
من امروز ۱۶ سال سن دارم و تصمیم دارم برای تولد ۱۸ سالگیام، سفری بیستروزه بروم.
نه از آن سفرهایی که برای تفریح به شهرها میروند؛ بلکه سفری به دریا، کویر و جنگلهای متنوع؛ سفری برای آرامش روح.
بعد از برگشتن، تصمیمهای مهمی خواهم گرفت.
تصمیم خواهم گرفت که ماندن در خانهی پدرم ارزش دارد یا باید به خانهی خودم بروم و دیگر این رنجی را که شش سال است با خود حمل میکنم، ادامه ندهم.
رنج تخریب شدن...
رنج اینکه به من گفته شود:
«تو یک آدم بیدستوپا و منفعل بیش نیستی.»
رنج نادیده گرفته شدن.
رنج درک نشدن.
بله، سالها وقت خود را صرف جنگیدن در جنگی کردم که برای من نبود. من مجبور به جنگیدن بودم؛ برای خانوادهام.
اما همان خانواده به من زخم میزد؛ زخمهایی چنان عمیق که گاهی تصمیم داشتم جبههام را عوض کنم.
ولی من ماندم و جنگیدم.
بهقدری جنگیدم که بیشتر از اینکه به عنوان یک پادشاه از من یاد شود، به عنوان یک کهنهسرباز یاد میشدم.
خسته بودم؛ خستهتر از آنکه خواب بتواند آن را رفع کند.
جنگیدن من را سر پا نگه داشته بود و این بود که دردناک بود.
تنها بودم.
تنها و دردکشیده میان این امواج و بادها؛ در میان آغوشی که هرگز نداشتم و عشقی که برای همه بود، جز من.
فصل دوم: ساخت اسب تروا
حالا من به ساخت اسب تروا رسیده بودم.
جایی که اسبی توخالی با جملههایی مثل:
«من دو سال دیگر میروم.»
«دارم پول جمع میکنم که به مسافرت بروم.»
«اگر به مسافرت رفتم، نباید به من زنگ بزنید.»
میساختم.
و هر شب، با رویای آرامش، اسب توخالی را با سربازهای آخائی پر میکردم.
آن اسب از چوب ساخته نشده بود.
از امید ساخته شده بود.
از تمام جملههایی که هیچوقت جرئت نکرده بودم بلند بگویم.
موقع ساخت این اسب، احساساتم را خرج کردم و وقتی شهر با خاک یکسان شده بود، از ساختنش ناامید شده بودم.
رنج میکشیدم و میدیدم که مردم تاوان این ساختهی مرا میدهند.
آه...
حالا دیگر نمیشد کاری کرد.
پشیمانی چیزی را درست نمیکرد.
ولی از جهتی دیگر، این ساخته بود که من را نجات داد.
اگر این را نمیساختم، خودم فدا میشدم.
من قول داده بودم.
قول برگشتن.
من مجبور بودم برگردم؛ هرچقدر زخمی و خسته.
فصل سوم: سقوط تروا
ما تروا را تسخیر کرده بودیم.
آگاممنون خوشحال بود.
سربازها جوری به مردم حمله میکردند، انگار آن مردم بیچاره بودند که ده سال ما را در این جنگ نگه داشته بودند.
اما من حسی داشتم که باعث شده بود گریه کنم.
نه فقط برای مردم تروآنی؛ برای خودم.
برای اینکه ده سال از عمرم داده بودم تا نابودی تروا را ببینم.
نابودیای که نهتنها برای من سودی نداشت، بلکه باعث شده بود سالها همسر و فرزندم را نبینم.
نمیدانستم در کشور چه میگذرد.
چه کسی فرمانروایی میکند؟
پسرم زنده است یا نه؟
آیا آنها منتظر من هستند یا نه؟
و همزمان، شعلههای نابودی تروا را میدیدم.
حالا میدانستم هیچ جنگی باعث صلح و آرامش نیست.
جنگها سیاستهای کشورهای بزرگ برای داشتن قدرت هستند؛ قدرتی که هیچوقت تمامی ندارد.
و حالا من هم بردهی این سیاستهای دروغین بودم.
حالا به خرابههای شهر تروا مینگرم.
خرابههایی که بیرون از من نیستند.
روان سالم...
آرامش...
زندگی...
تمام این مخروبهها را خودم با آمدن به این جنگ ساختهام.
تروا بیرون از من ویران نشد.
تروا درون من سوخت.
فصل چهارم: مرگ آشیل
در جنگ، با چشم خودم مرگ دلیرترین و قویترین جنگجوی آخائی، آشیل، را دیدم.
به جرئت میتوانم بگویم جنگجویی با او برابری نمیکرد.
کسی حریف سرعت و قدرت او نبود.
او بهتنهایی میتوانست یک ارتش را از پا درآورد.
آرزو میکنم هیچوقت او را راضی نمیکردم تا با ما بیاید.
من عامل مرگ کسی بودم که با پنجاه نفر، یک ارتش صد و پنجاه نفری را از پا درآورده بود.
بهقدری تأسف میخوردم که شروع به تقدیر فراوان از او کردم.
سربازهای زیادی از دست دادم.
خیلیها را حتی خاک نکردم و به جسد آنها احترام نگذاشتم.
غم جای انگیزه را گرفته بود.
جسدش را سوزاندم.
برای او گریه کردم.
زیرا...
آشیل، اعتمادبهنفس من بود.
با مرگ او، دیگر کسی نبود که شمشیر را برای من بلند کند.
فصل پنجم: سرزمین مردگان
در سرزمین مردگان به آشیل برخوردم.
گفتم:
«برادر... تو اینجایی؟»
او گفت:
«من همیشه اینجا بودم. همیشه با تو بودم. اما حالا دارم ذرهذره نابود میشوم.»
گفتم:
«کاری از دستم برمیآید؟»
گفت:
«بله... برو. برو بجنگ. برو تلاش کن. برو برای هدفت بمیر. من با تو هستم.»
آن لحظه فهمیدم...
آشیل هیچوقت نمرده بود.
او فقط منتظر بود دوباره برایش بجنگم.
بعد از خداحافظی با آشیل، سینون را دیدم؛ کسی که جا گذاشته بودم تا تروآنیها را راضی کند اسب چوبی یک هدیه است.
او با خشم به من نگاه میکرد و یکدفعه داد زد:
«تو! تو بودی که باعث مرگ من شدی. من برای تو جان دادم. چرا به من دروغ گفتی؟ چرا به من نگفتی درون آن اسب بود؟ آخر چرا؟»
میخواست بداند.
«من صداقت تو بودم و تو با دروغ، من را نابود کردی.»
فصل ششم: ترک تروا
وقت ترک کردن تروا و بازگشتن به ایتاکا بود.
من نمیتوانستم از این ویرانه دل بکنم.
با خود فکر میکردم که در ایتاکا، همسر و فرزندم چشمبهراه من هستند.
دل کندن از تروا سخت بود.
هیچک.س بعد از ترک تروا همان آدم سابق نمیشود.
من هم نشدم.
آن پسر شوخطبع و عاشق تفریح، میان شعلههای تروا جا ماند.
حالا دیگر فقط یک آرزو داشتم...
بازگشت به خانه.
اما نمیدانستم راه بازگشت به خانه، از میان تمام جهان میگذرد.
فصل هفتم: دریای افکار
حال من در دریاها گم شده بود.
دریایی پوشیده از افکار.
دریایی که آنقدر شلوغ بود که نمیشد تشخیص داد زیر پایمان کوسه است یا نهنگ، یا فقط بوتهای از جلبک.
روزی بر عرشهی کشتی نشسته بودم.
دریا آرام بود...
اما ذهن من نه.
با خود میاندیشیدم:
شاید هرگز بازنگردم.
شاید وقتی بازگردم، دیگر کسی چشمبهراه من نباشد.
شاید دیگر آدمهای آنجا را نشناسم.
یا شاید...
آنها دیگر مرا نشناسند.
فصل هشتم: سرزمین سیرسه
به سرزمینهای سبزی رسیدم که در آن زنی به نام سیرسه زندگی میکرد.
برای من...
آن زن مادرم بود.
او میخواست ماهیت یاغی وجود مرا با جملههایی مانند:
«او پدر توست.»
«بدت را نمیخواهد.»
«به حرفهایش گوش کن.»
«آنقدر بیادب نباش.»
«به پدرت احترام بگذار.»
«تو حق نداری اینگونه با پدرت صحبت کنی.»
تغییر دهد.
اما من از این مرحله هم جان سالم به در بردم.
حداقل...
تا امروز.
همانقدر که میخواستم از او دور شوم، میخواستم به او نزدیک شوم.
فصل نهم: سیرنها
نزدیک به جزایری بودیم که مهآلود بودند.
زنانی را میدیدیم که سعی داشتند مردان من را اغوا کنند.
من سریعاً دستور دادم تا گوشهایشان را با موم بپوشانند.
اما خودم این کار را نکردم.
چون کنجکاو بودم.
شاید هم احمق.
ولی به هر حال، منتظر مرگ ماندم.
در دوردست، آواز سیرنها را میشنیدم.
آنها مرا به مرگ دعوت نمیکردند.
آنها فقط آرام در گوشم زمزمه میکردند:
«رهایش کن...»
«دیگر نجنگ...»
«خسته شدهای...»
«هیچوقت نمیرسی...»
«بیخیال هدفت شو...»
صدای آنها از هر هیولایی خطرناکتر بود.
زیرا دشمن، بیرون از کشتی نبود.
درون سر من زندگی میکرد.
فصل دهم: پوزئیدون
روزها میگذشت.
به عمق دریا خیره میشدم و با خود میگفتم:
«خدا را شکر... حداقل دریا آرام است.»
دریای من، اتاقم بود.
تنها جایی که هنوز میتوانستم در آن نفسی بکشم.
اما این آرامش زیاد دوام نیاورد.
دیگر دریا آرام نبود.
تلاطمش کشتی را در هم میکوبید.
چوبهای کشتی، یکییکی از هم جدا میشدند.
من ناامید بودم.
با خود گفتم:
«یک جنگ بزرگ کافی نبود؟ حالا میخواهید با موجهای کوچک مرا نابود کنید؟»
کمکم آن دریای آرام و زلال، سیاه میشد.
سطحش پر از آشغالهایی بود که معلوم نبود از کجا آمدهاند.
هر روز بیشتر از دیروز.
دیگر از این وضعیت خسته شده بودم.
تصمیم گرفتم به جنگ هیولایی بروم که باعث آن موجها و سیاهی دریا بود.
وقتی آن هیولا را کشتم، متوجه شدم او فرزند پوزئیدون بود.
گمان میکردم بعد از مرگش دریا دوباره آرام خواهد شد.
اما اشتباه میکردم.
اوضاع نهتنها بهتر نشد، بلکه قرار بود از همیشه بدتر شود.
حالا دیگر با یک هیولا روبهرو نبودم.
خود پوزئیدون دشمن من شده بود.
از همان لحظه فهمیدم...
راهی که پیش رو دارم، بسیار سختتر از چیزی است که تصور میکردم.
فصل یازدهم: مرد نابینا
در مسیر با مرد نابینایی روبهرو شدم.
از او پرسیدم:
«آرزویت چیست؟»
گفت:
«آرزو دارم بتوانم زیبایی این دنیا را ببینم.»
به او گفتم:
«این دنیا چیز زیبایی ندارد. ماهایی هم که میبینیم، خود را به کوری زدهایم.»
پرسیدم:
«اسمت چیست؟»
گفت:
«بعضیها مرا خالق سفر میخوانند.»
«و بعضیها... کورِ بهدردنخور.»
سپس گفت:
«درست است، من نابینا هستم. اما میبینم که مسیر سختی در پیش داری. هرچقدر مسیرت دشوار باشد، خواهی رسید. و وقتی برسی، زندگی تازهای آغاز میشود.»
فصل دوازدهم: غار سایکلاپس
به غاری رفتم؛ غاری که در آن فقط یک چشم زندگی میکرد.
یک راه.
یک عقیده.
یک نگاه.
چشمی که فقط دید خود را به دنیا نگاه میکرد.
وقتی به درون غار رفتیم، نمیدانستیم که هیولا آنجاست.
ما به دنبال گلهی گوسفندها به آن غار رفته بودیم.
و حالا میدیدیم که چشمی به ما خیره شده است.
حس من میگفت در حال قضاوت کردن ماست.
در آن چشم عظیم، مرگ و ترس را میدیدم.
و همینطور غرور و یکدندگی.
ما روزها در آن غار زندانی بودیم.
هر روز یک نفر از ما به دست آن هیولا نابود میشد.
سربازی که با شجاعت با او جنگید تا ما بتوانیم از دهانهی غار خارج شویم، حالا مرده است.
اسم آن سرباز امید بود.
امیدی که گاهی روح او را در نزدیکی خود حس میکنم.
وقتی توانستم سایکلاپس را کور کنم، با افتخار فریاد زدم:
«اسم من را بهخاطر بسپار! من ادیسه هستم؛ فرماندهی تمام سربازهایی که خوردی.»
آرام گرفتم.
اما ناگهان شنیدم که سایکلاپس داد زد:
«پوزئیدون! اسمش ادیسه است! این را بهخاطر بسپار، پدر!»
همان لحظه متوجه شدم که این نابودی نیست که دنبال من است؛ من هستم که برای سربازهایم نابودی میسازم.
چشمانم گرد شد و با خود گفتم:
«وای بر من... چرا گذاشتم این غرور لعنتی بر من چیره شود؟»
من زیرکترین و باهوشترین مرد دنیا خوانده میشدم، اما در آن لحظه فهمیدم احمقترین مرد دنیا هستم.
ما به سمت کشتیهایمان دویدیم.
پشت سر ما، یک چشم هم میدوید.
حالا که چشم برای دیدن نداشت، از روی صدای پا به دنبالمان میآمد.
من آن روز یک کشتی و پنجاه نفر از افرادم را از دست دادم.
خدمهام از دستم خشمگین بودند.
میخواستند سر به تنم نباشد.
بر علیه من شده بودند.
من هم به آنها حق میدادم.
اگر خودم هم جای یکی از آنها بودم، همین فکر را به سر میداشتم.
پس از آنها دلخور نبودم.
فصل سیزدهم: لوتوسخواران
به جزیرهای رسیدیم که مردمان خوشرویی داشت.
لحظهای که وارد جزیره شدیم، برای لحظاتی احساس آرامش میکردم.
احساس میکردم میتوانم نفس بکشم.
مردم جزیره به ما گلهای نیلوفری تعارف کردند و ما هم خوردیم.
اما ناگهان به خودم آمدم و دیدم روزهای متوالی است که ما تلاشی برای برگشتن نمیکنیم.
سربازان من، از جمله مسئولیتپذیری، ترس، خوشحالی، خجالت و عشق، نمیخواستند به کشتی برگردند.
ولی من بهخوبی میدانستم که ماندن فقط باعث بیشتر طول کشیدن این سفر میشود.
آری، از اینجا بودن لذت میبردم و دلم نمیخواست حتی یک قدم بیرون از این جزیره بروم.
اما متوجه شدم این گل نیلوفر است که باعث فراموشکاری ما شده است.
پس به سختی سربازانم را جمع کردم و به کشتی بردم و راه افتادم.
آه...
که از این لذت دروغین چه گویم.
من و سربازهایم دیگر حتی میل برگشت به خانه را نداشتیم.
برای من، این جزیره یک انسان بود؛ انسانی که شاید خودش هرگز نفهمد چه جایگاهی در قلب من دارد.
زندگی قرار نیست هر چیزی را که میخواهی به تو بدهد؛ سفر واقعی از جایی شروع میشود که چیزی را از دست میدهی و بااینحال پارو زدن را متوقف نمیکنی.
فصل چهاردهم: جزیرهی الههی خورشید
حال، خسته و گرسنه به جزیرهی الههی خورشید رسیده بودیم؛ جایی که او گاوهایش را پرورش میداد.
من میدانستم که اگر آنها را بخوریم، هیچکدام از خدمهام زنده نخواهند ماند.
به خدمهام گفتم، ولی آنها گفتند که فقط میخواهند در آن جزیره استراحت کنند و فقط از آذوقهی کشتی استفاده میکنند.
من نمیتوانستم جلوی آنها را بگیرم.
پس به آنها اعتماد کردم.
روزها گذشت و فقط بادهای مخالف میوزیدند.
آذوقهها تمام شده بود و من از همیشه بیشتر نگران خدمهام بودم.
شب شده بود.
برای خواب به کشتی رفته بودم.
بعد از خوابی عمیق، ناگهان از خواب پریدم.
هیچکدام از خدمهام را نیافتم.
با کمی گشتن در جزیره، متوجه دودی شدم.
به سمت دود رفتم.
یک چالهی عمیق دیدم.
به بالای چاله رسیدم و خدمهام را دیدم که یک گاو را سلاخی کرده و میخوردند.
رو به آنها کردم و گفتم:
«شما طمع خوش زندگانی را نمیخواهید و به مزهی یک گاو که برابر مرگ است بسنده کردهاید و فکر میکنید با قایم شدن در یک چاله، خدایان شما را نمیبینند. من برای شما زندگانی را میخواستم.»
یکی از افرادم در چشمان من خیره شد و گفت:
«ما از تو مخفی شده بودیم، نه خدایان. با این بادها ما از گرسنگی میمردیم. اینجور حداقل گرسنه نمیمیریم.»
همان لحظه باد قطع شد.
من داد زدم:
«اگر میخواهید شانس آخری برای زنده ماندن داشته باشید، زود راه بیفتید و کشتی را به راه بیندازید!»
ما خیلی سریع راه افتادیم.
من میدانستم این آخرین باری است که آنها را میبینم.
پس سعی کردم به آنها فشار نیاورم و بگذارم برای آخرین ساعتهای زندگی کمی آرامش داشته باشند.
و بعد...
آن را دیگر به یاد ندارم.
فصل پانزدهم
من هیچ چیز را به یاد نداشتم و ناراحت هم نبودم فقط دلم میخواست بدانم که هستم از کجا آمده چجوری به اینجا رسیده ام در این روزها زنی کنارم بود به نام کالیپسو ما با هم خوشحال بودم و هرچه لازم بود داشتیم البته تا جایی که من به خاطر نداشتم که بودم شب ها کالیپسو مرا در آغوش میگرفت و میگفت دیگر جنگ تمام شده نیازی نیست بجنگی و برای زنده ماندن سخت تلاش کنی فقط پیش من بمان تو جاودانه خواهی شد ما تا اخر باهم خواهیم بود روز ها میگذشت و من خود را تکه گم شده از پازلی میدیدم که حتا نمیدانست کجای ان پازل جا دارم. تکه های چوب کشتی را کنار دریا پیدا میکردم و جمع میکرد و ساعت ها روی انها دنبال پیامی که حک شده باشد میگشتم و با خود فکر میکردم که اینها از کجا امده اند چرا کنار دریا هستند. روزی میان قطعات چوب یک چاقو را پیدا کردم که روی دسته ان نوشته شده به امید برگشت به خانه. تا جمله را خواندم لحظه ای کشتی و دریای پر طلاطم را به یاد آوردم فریاد ها و دراخواست های کمک ولی هنوز هم مبهم بودند نمیدانستم دقیقا چه چیزی بود که دیدم به سمت خانه رفتم و از کالیپسو پرسیدم که من از کجا آمده ام کالیپسو به چشمانم خیره شد میتوانستم راحت بفهمم به دنبال طفره رفتن است که ناگهان رعد و برقی رعب آور در آسمان پدیدار شد انگار کالیپسو خطر را حس کرده بود او نفسی عمیق کشید و گفت بنشین و به خاطر بیاور. من چشمانم را بستم و به یاد اوردم که در تروا بودم شعله هارا میدم درد و رنج را حس میکردم ساختمان ها و مجسمه هارا را درحال فرو ریختن میدیدم مردمی را میدیدم که زجه زنان فرار میکردم و ناگهان ازین خواب پریدم خیس از عرق قلبم چنان میکوبید که انگار همین الان از لب مرگ برگشته کالیپسو به من گفت برای امروز کافی است حالا چشمانت را ببند و به خودت استراحت بده.
روز ها میگذشت و من کنجکاو تر از قبل بودم میخواستم بدانم از کجا امده ام خانواده ای دارم؟ هر روز تکه از خاطراتم را به یاد میآوردم اما از خانه ام هیچ در ان نبود و وقتی از کالیپسو میپرسیدم میگفت تو باید خانه ات را پیدا کنی و خاطرات نمیتوانند کمکت کنند خانه و خانواده تو جایی است که تو انتخاب کنی نه مغز ات که بر همه برتری دارد بلکه با قلبت. حال انقدر به یاد اورده بودم که خدمه ام را به یاد میاوردم و از کالیپسو میپرسیدم که انها کجا هستند چه میکنند و او در پاسخ میگفت آنها همین جا همراه تو هستند فقط باید بتوانی آنها را حس کنی من منظورش را به درستی نمیفهمیدم ولی حدس میزدم که انها مرده باشند حال سه ماه گذشته بود من تمام خاطراتم را به یاد اورده بودم به کالیپسو گفتم چند وقت است که من پیش تو هستم او در جواب گفت ندانی بهتر است ای دانا من به او گفتم چرب زبانی نکن من میخواهم بدانم او خیلی صریح پاسخ داد هفت سال من که حیرت زده و با خود حساب میکردم که 20 سال است که از خانه ام دورم میگریستم نمیتوانستم با او بحث و دعوا کنم او از عشق اینکار را انجام داده بود منم هم به خاطر عشقی که حتا از یاد برده ام اینجا هستم. تمام روز را صرف ساخت یک کلک کردم شب که تمام شد به سمت کالیپسو رفتم تا با او خدافظی کنم او به من التماس میکرد که یک شب دیگر پیش او بمانم و من به خیره شدم و گفتم این هفت سال را پیش تو بودم حالا وقت رفتن است میدانم که تو جز عشق چیزی برایم نمیخواهی ولی من باید بروم بروم به خانه ام تو این هفت سال برای من بهترین بودی از تو ممنونم بسیار ممنونم این را گفتم و کالیپسو شروع به صحبت کرد نمیتوانم بیش از این جلوی تورا بگیرم فقط میتوانم برای اخرین بار در آغوش بگیرمت تو برای من همه چیز بودی اولین و آخرین عشق بعد از رفتنت احتمالا دیگر همان فرد سابق نشونم و هر روز دعا کنم که باری دیگر در دریا راه خود را گم کنی تا تورا ببینم. لبخندی به زدم و گفتم از تو خواهش و تمنا میکنم هرگز این کار را نکن
آخرین ویرایش: