جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

ادبیات نوشتاری بادکنک قرمز کوچولویی که دنبال مامانش می‌گرده

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته ادبیات نوشتاری و صوتی کودکان توسط •Nazi• با نام بادکنک قرمز کوچولویی که دنبال مامانش می‌گرده ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 769 بازدید, 19 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته ادبیات نوشتاری و صوتی کودکان
نام موضوع بادکنک قرمز کوچولویی که دنبال مامانش می‌گرده
نویسنده موضوع •Nazi•
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط •Nazi•
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
توی یک مغازه‌ی رنگی‌رنگی پر از اسباب‌بازی، بادکنک قرمز کوچولویی زندگی می‌کرد. اسمش "پوفی" بود و همیشه توی جعبه‌ی مخصوص بادکنک‌ها می‌خوابید. یه روز صبح بادی آروم اومد و پوفی رو از جعبه بیرون برد. باد گفت: "وقتشه پرواز کنی کوچولو!" ولی پوفی فقط یه سؤال داشت...
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
"مامان من کجاست؟" پوفی با چشم‌های گرد و درخشانش به آسمون نگاه کرد. می‌خواست مامانش رو پیدا کنه و دستاشو بغل کنه. بادی گفت: "مامانت شاید توی آسمونه، شاید هم پشت کوه‌ها باشه." پس پوفی تصمیم گرفت راه بیفته و دنبالش بگرده.
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
اول از کنار خرس عروسکی رد شد و پرسید: "مامان منو ندیدی؟" خرس گفت: "نه عزیزم، ولی شاید خورشید بتونه کمکت کنه!" پوفی با لبخند پرواز کرد بالا تا نور خورشید رو ببینه.
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
خورشید مهربون گفت: "من هر روز به همه‌ی مامان‌ها می‌تابم، ولی نمی‌دونم مامان تو کجاست!" پوفی کمی غصه خورد، ولی گفت: "من ادامه می‌دم، چون مامانم منو دوست داره." و پروازش رو ادامه داد.
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
توی راه یه ابر پشمالو دید. پوفی پرسید: "تو مامان منو دیدی؟" ابر گفت: "نه عزیزم، ولی یه قاصدک رو دیدم که دنبال کسی بود..." پوفی فریاد زد: "شاید اون مامانمه!"
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
پوفی به دنبال قاصدک رفت، قاصدک آروم و لطیف توی هوا می‌رقصید. وقتی رسید گفت: "نه عزیز دلم، منم دنبال دوستام می‌گردم، ولی اگه خواستی با هم بگردیم." پوفی خوشحال شد و گفت: "باشه، با هم بهتره!"
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
اونا باهم از بالای باغ رد شدن، گل‌ها براشون دست تکون دادن. گلی گفت: "یه بادکنک آبی از کنارم رد شد، شاید مامانت باشه!" پوفی سریع رفت دنبالش ولی فقط یه بادکنک پسرونه بود.
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
بادکنک آبی گفت: "من مامان نیستم، ولی یه خانم کبوتر دیدم که به بچه‌هاش غذا می‌داد." پوفی ذوق کرد و گفت: "شاید اون مامانمه!" و پرواز کرد سمت درخت.
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
خانم کبوتر گفت: "نه عزیز دلم، من مامان جوجه‌هامم، ولی می‌تونم کمکت کنم مامانتو پیدا کنی." پوفی ممنون شد و گفت: "تو خیلی مهربونی هستی!"
 
موضوع نویسنده

•Nazi•

سطح
3
 
◇همیار سرپرست بخش عمومی◇
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست انجمن
مدیر تالار کپیست
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,080
8,743
مدال‌ها
6
کبوتر گفت: "برو به سمت شهر بادکنک‌ها، شاید اونجا پیداش کنی." پوفی و قاصدک با هم رفتن سمت اون شهر رنگی که پر از بادکنک‌های خندان بود.
 
بالا پایین