- Jun
- 5
- 0
- مدالها
- 2
باغ همیشه بهار
نویسنده MAHRSA
نام اثر باغ همیشه بهار
خلاصه این باغ همیشه سرسبز بود و مطعلق به مادربزرگی با شوهر و نوه اشانها روز های خوشی را سپری کردند تا این که مادربزرگ از دنیا رفت و.........
ان باغ همیشه سر سبز بود مادربزرگم عاشقه انجا بود و همیشه مراقب باغ زیبایش بود انجا از خانه اش بزرگتر بود ورودی زیبا و یک جا خوراک مهمانی چای من عاشق انجا بودم یک میز بزرگ و 4 صندلی دور میز یک رومیزی سفید که انتهایش گلدوزی قرمز بود دور میز مانند حصاری بوته بود که همیشه روی او گل قرمز بود مثل گل همیشه بهار من جلوتر از این جای زیبا یک جایی کپی اینجا اما با این فرق که میز و صندلی نداشت و یک مجسمه و یک قبر مثل قبر های سلطنتی انجا بود اخه مامانبزرگم انجا را خیلی دوست داشت و میگفت من وقتی از این دنیا رفتم من رو همین جا خاک کنید منم همیشه میگفتم اعه مامانجون خدا نکنه مامانجونمم همیشه میخندید هی چه روزای خوبی بود مامانجونم همیشه دوستامو برای مهمونی چای اونجا دعوت می کرد تا این که او روز فرا ریسید مامانجونمو ازم گرفتن و همون تو داخل یه سنگ سرد خوابید همه فکر میکردن همه چی درست میشه و بابام دباره روبه راه میشه اما من فهمیدم زندگیم رو باختم مامان بابام حتی داداش کوچیک ترم از من متنفرن و من 90 درد زندگیمو اونجا گذروندم من حدوده 12 سالم بود بابا مامانم منو توی همون باغ با کمی اب غذا ول کردن بابابزرگم هم دوام نیاورد و اون هم به مادربزرگم ملحق شد و من تنها شدم تا چهار ده سالگی با اب غذای انجا زنده ماندم اما غذا داشت تموم میشد رفتم توی شهر تا کاری پیدا کنم اما جایی منو قبول نمی کرد و همه میگفتن تو هنوز یه بچه ای احمق من کم نیاوردم گشتم و گشتم تا اینکه یک سال گذشت من 15 سالم بود هنوز کاری پیدا نکردم اما باغ هنوز پر از گل های قرمز و زیبا بود شاید بخاطر همون گل ها بود که من ..... هیچی اون روز یعنی روز تولد 15 سالگیم حالم گرفته بود تو خیابون راه می رفتم صدا هیچ چیزی رو نمیشنیدم به هیچ چیز فکر نمی کردم انگار هیچ چیزی نبود اما یه دفعه صدای بوق ماشین امد چراغش چشمامو بست و ماشین زد به من و از هوش رفتم . وقتی بیدار شدم دیدم دستگاه اکسیژن بهم وصله دکتر ها بالا سرمن توی بیمارستان بودم و روی تخت انبولانس بودم هزارتا فکر توسرم بود اما همه فکرهام بی صدا شد از بین رفت و یه فکر توی سرم پیچید من میمیرم با همین صدا خوابیدم وقتی بیدار شدم تو یجای عجیب بودم مامان بزگ و بابا بزرگم کنارم بودن مامان بزرگم با چهره ای شاد بهم گفت خداراشکر دیدمت نگرانت بودم از زندگی لذت ببر کوچولو مامان جملش تموم شد گلومو بغض فرا گرفت چشمام بارونی شد واقعا بدونه شما از دنیا لذت ببرم با گفتن همین جمله از خواب پریدم توی بیمارستان بودم سرم بهم وصل بود یه پتوی ابی روی پاهام بود دستم کبود بود و دختری کنارم نشسته بود و فریاد زد
* دکتر به هوش امد ابجی دووم بیار
-هوم ابجی مگه من ابجی دارم
ادامه دارد ......
نویسنده MAHRSA
نام اثر باغ همیشه بهار
خلاصه این باغ همیشه سرسبز بود و مطعلق به مادربزرگی با شوهر و نوه اشانها روز های خوشی را سپری کردند تا این که مادربزرگ از دنیا رفت و.........
ان باغ همیشه سر سبز بود مادربزرگم عاشقه انجا بود و همیشه مراقب باغ زیبایش بود انجا از خانه اش بزرگتر بود ورودی زیبا و یک جا خوراک مهمانی چای من عاشق انجا بودم یک میز بزرگ و 4 صندلی دور میز یک رومیزی سفید که انتهایش گلدوزی قرمز بود دور میز مانند حصاری بوته بود که همیشه روی او گل قرمز بود مثل گل همیشه بهار من جلوتر از این جای زیبا یک جایی کپی اینجا اما با این فرق که میز و صندلی نداشت و یک مجسمه و یک قبر مثل قبر های سلطنتی انجا بود اخه مامانبزرگم انجا را خیلی دوست داشت و میگفت من وقتی از این دنیا رفتم من رو همین جا خاک کنید منم همیشه میگفتم اعه مامانجون خدا نکنه مامانجونمم همیشه میخندید هی چه روزای خوبی بود مامانجونم همیشه دوستامو برای مهمونی چای اونجا دعوت می کرد تا این که او روز فرا ریسید مامانجونمو ازم گرفتن و همون تو داخل یه سنگ سرد خوابید همه فکر میکردن همه چی درست میشه و بابام دباره روبه راه میشه اما من فهمیدم زندگیم رو باختم مامان بابام حتی داداش کوچیک ترم از من متنفرن و من 90 درد زندگیمو اونجا گذروندم من حدوده 12 سالم بود بابا مامانم منو توی همون باغ با کمی اب غذا ول کردن بابابزرگم هم دوام نیاورد و اون هم به مادربزرگم ملحق شد و من تنها شدم تا چهار ده سالگی با اب غذای انجا زنده ماندم اما غذا داشت تموم میشد رفتم توی شهر تا کاری پیدا کنم اما جایی منو قبول نمی کرد و همه میگفتن تو هنوز یه بچه ای احمق من کم نیاوردم گشتم و گشتم تا اینکه یک سال گذشت من 15 سالم بود هنوز کاری پیدا نکردم اما باغ هنوز پر از گل های قرمز و زیبا بود شاید بخاطر همون گل ها بود که من ..... هیچی اون روز یعنی روز تولد 15 سالگیم حالم گرفته بود تو خیابون راه می رفتم صدا هیچ چیزی رو نمیشنیدم به هیچ چیز فکر نمی کردم انگار هیچ چیزی نبود اما یه دفعه صدای بوق ماشین امد چراغش چشمامو بست و ماشین زد به من و از هوش رفتم . وقتی بیدار شدم دیدم دستگاه اکسیژن بهم وصله دکتر ها بالا سرمن توی بیمارستان بودم و روی تخت انبولانس بودم هزارتا فکر توسرم بود اما همه فکرهام بی صدا شد از بین رفت و یه فکر توی سرم پیچید من میمیرم با همین صدا خوابیدم وقتی بیدار شدم تو یجای عجیب بودم مامان بزگ و بابا بزرگم کنارم بودن مامان بزرگم با چهره ای شاد بهم گفت خداراشکر دیدمت نگرانت بودم از زندگی لذت ببر کوچولو مامان جملش تموم شد گلومو بغض فرا گرفت چشمام بارونی شد واقعا بدونه شما از دنیا لذت ببرم با گفتن همین جمله از خواب پریدم توی بیمارستان بودم سرم بهم وصل بود یه پتوی ابی روی پاهام بود دستم کبود بود و دختری کنارم نشسته بود و فریاد زد
* دکتر به هوش امد ابجی دووم بیار
-هوم ابجی مگه من ابجی دارم
ادامه دارد ......
آخرین ویرایش: