جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته | برای دیوار | اثر/ MAEIN کاربر انجمن رمان‌بوک/

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط MAEIN با نام | برای دیوار | اثر\/ MAEIN کاربر انجمن رمان‌بوک\/ ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 96 بازدید, 3 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع | برای دیوار | اثر\/ MAEIN کاربر انجمن رمان‌بوک\/
نویسنده موضوع MAEIN
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط MAEIN
موضوع نویسنده

MAEIN

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
3
5
مدال‌ها
2
نام مجموعه دلنوشته: برای دیوار
نویسنده: مائین
ژانر: تراژدی_ترسناک

╎رصدخانه‌ی ادبی دوم╎
مقدمه:
۲۰:۰۲
دیوار می‌شنود؛ سکوت شبانه را، دردی را که در نهایت بر انگشت‌ها فشار می‌آورد و کلمات را بر قلم‌ جاری می‌سازد. ظلمت شب، بر دیوارها سایه می‌اندازد. بزرگ و کوچک، بلند و کوتاه، سایه‌ی تو و سایه‌ی آن تداعی‌های غیرارادی.
این‌جا تنها یک اتاق مسکوت است؛ وصف شب‌های تاریک که هر لحظه ذهن را به سخن وا می‌دارد، وصف هذیان‌های انسانی که برای خلاصی راهی جز نوشتن این افکار ندارد. نوشتن، غرق‌ شدن در واژه‌ها، بیداری‌های بی‌وقفه و باز تنها این دیوار است که می‌شنود.

پ.ن: نویسنده‌ی این محتوا، داخل اتاقی تاریک با دیوارهایی سربه‌فلک‌کشیده مدفون است؛ به امید آن که هر دلنوشته، نویددهنده‌ای برای خروجش از آن قبر خواب باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,318
مدال‌ها
7
1000198771.png
بسمه تعالی

عرض ادب و احترام خدمت دلنویس عزیز و ضمن تشکر بابت انتخاب "رمان بوک" برای انتشار آثار ارزشمندتان.
حتما پیش از آغاز نوشتن، تاپیک زیر را مطالعه کنید تا دچار مشکل نشوید:
[
قوانین تایپ دلنوشته کاربران]

پس از بیست پست، در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید:
[
تاپیک جامع درخواست نقد دلنوشته]

بعد از ایجاد تاپیک نقدر شورا برای دلنوشته‌تان، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست تگ بدهید:
[
درخواست تگ دلنوشته | انجمن رمان‌بوک]

پس از گذاشتن بیست پست از دلنوشته، می‌توانید در تاپیک زیر برای آن درخواست جلد دهید:
[
تاپیک جامع درخواست جلد دلنوشته و اشعار]

و انشاءالله پس از به پایان رسیدن دلنوشته‌تان، در تاپیک زیر اعلام کنید:
[
اعلام پایان - دلنوشته کاربران]

دلنویسان عزیز، هرگونه سوالی دارید؛ می‌توانید در اینجا مطرح کنید:
[سوالات و مشکلات دلنویسان]

با آرزوی موفقیت برای شما،
[تیم مدیریت تالار ادبیات]
 
موضوع نویسنده

MAEIN

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
3
5
مدال‌ها
2
***
(غرغرهای مغز یک نویسنده)

پنهان‌کاری از جایی مزخرف می‌شود. مگر یک نویسنده چقدر می‌تواند افکارش را مخفی نگاه دارد؟
زمانی که روی تختی آهنی، در خلوت، به بالشی کهنه تکیه داده است و صدایی درون گوشش نمی‌پیچد جز به‌هم خوردن پیاپی در، بادی که از بیرون می‌وزد و صدای بلند آن موسیقی‌های تکراری.
مگر برای خالی‌کردن این ذهن، راهی جز نوشتن می‌ماند؟
مگر می‌توان اصرار انگشت‌ها را برای به حداقل رساندن این مارپیچ فکری نادیده گرفت؟
گویی بندبندشان در تقلای بیرون راندن افکارند. گویا تمام هدف از خلقت‌شان همین باشد. دریچه‌ای برای اخراج تهاجمات ذهنی.
و آن چراغ پر نور لعنتی؛ چراغی که حاضر نیست لحظه‌ای دست از پرتوافکنی بردارد. برخاستن، برداشتن چند قدم و در نهایت خاموش‌کردنش هم ایده‌ای نیست که چنگی به دل این بی‌حوصلگی بزند. ذهن مشغول است؛ مشغول همان آهنگ‌هایی که پی‌درپی تغییر می‌کنند و هرکدام آن مفهوم نهفته‌ای را فریاد می‌زنند که پیش‌تر هم در این افکار پیدا می‌شد.
باز هم موقعیتی آشنا؛
هزاران فکر که تمامی ندارند. می‌آیند و دیگر رفتن‌شان با تو نیست. حال می‌خواهی فریاد بزن، به دیوارها مشت بکوب، دندان‌ها را روی هم فشار بده، یا این که همین‌طور خیره به این چراغ لعنتی در سکوتی که پشت این هیاهو مخفی‌ست، خیره بمان.
مگر یک نویسنده چقدر می‌تواند دست نگه دارد؟ مگر سخن‌گفتن در سکوت، بیان کلمات با انگشت‌ها، فریاد زدن با قلم، مگر این‌ها‌‌ تنها راه خلاصی او نیستند؟ مگر نوشتن او را دچار یک رهایی لحظه‌ای نمی‌کند؟ پس چه اصراری‌ست به سکوت کلمات؟ چه اصراری‌ست به خاموش‌ ماندن انگشت‌ها، وقتی لب‌ها دچار مهر سکوت‌اند؟
قلب تیر بکشد، یا از حالت معمول تندتر بزند، مغز فریاد بزند، یا افکار بار دگر گردبادی شده باشند که لایه‌هایش را درو می‌کنند. مگر این همان دردی نیست که نوشتن منبعی برای آرامشش می‌شود؟ حداقل قلم ابایی از بیان این افکار ندارد.
اصلاً مگر یک نویسنده چاره‌ای جز این دارد که هجوم افکارش را روی کاغذ پیاده کند؟ چه در خلوت، یا چه در آن ایستگاه‌های شلوغ.
پس غیر از این دیوانگی، چطور باید بهبود یابد؟
اتاقی که ماه‌هاست رنگ پاکیزگی را به خود ندیده است و تو می‌دانی فعلاً نیز قرار نیست ببیند؛ یا آن داروهای نصفه‌ونیمه، جعبه‌های کبریت خالی و بطری‌های گندیده. این‌ها برای دست به قلم‌شدن کافی نیست؟
دود بلند می‌شود. کاغذها می‌سوزند و موسیقی بار دیگر و بدون اجازه، خود را از نو آغاز می‌کند. در با هجوم باد، پیوسته به‌هم می‌خورد. چشم‌ها سنگین می‌شود؛ مگر آن عینک لعنتی چند ماه است که شکسته؟
چشم‌ها سنگین شده؛ اما خواب به آن‌ها نمی‌آید. نه امشب. نه پس از آن چرت پنج ساعته.
و اکنون ساعت؟
دیگر اهمیتی ندارد که چند است.
انگشت‌ها بی‌وقفه می‌نویسند. قلم دگرباره فریاد می‌زند.
 
  • لاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: KHAZAAN
موضوع نویسنده

MAEIN

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
3
5
مدال‌ها
2
(مان)

گاهی دلم برای منِ پیشین تنگ می‌شود.
گاهی به یاد دورانِ گذشته،
به یاد دوره‌های تمام‌ شده‌ی سابق،
دوران بی‌بازگشت،
لحظات، ثانیه‌ها، دقایق و روزهایی که گویی رفته‌اند تا هرگز بازنگردند،
در کنج این اتاق تاریک،
در بین این دو دیوار طرح‌دار کاغذی،
به یاد گذشته،
به یاد من، به یاد او، به یاد آن‌ها، به یاد تکه‌هایی از این وجود پوسیده که دیگر نیستند،
به یاد ما،
به یاد دقایق پس‌زده‌ شده،
به یاد فرصت‌های از دست‌ رفته،
به یاد آرزوهای ناکام،
به یاد پیشیمانی‌ها،
به یاد من، به یاد ما،
تلخ لبخند می‌زنم.
من، ماه‌ها لابه‌لای این دیوارهای خشک و خاموش دوام آورده است.
من، بارها تغییر را پذیرفته و روی همین تخت پرسروصدای قدیمی جان سپرده که حالا باز قدرت آن را داشته تا برای زوالی دیگر متولد شود.
آن‌گاه یک زهرخند شیرین،
قطره‌ای اشک نامرئی از شوق که طعم تلخ شکست می‌دهد،
قطره‌ای شیرین از اشکی شور که احتمالاً وجود خارجی هم نداشته باشد،
من را، او را، آن‌ها را،
ما را به خاطرم می‌آورد.
و من؟
خیره به این سقف بدون طرح و نه‌چندان بلند،
غرق در یک موسیقی آرام و کوتاه که هربار باید به عقب بازگردانده شود تا اندکی بیش‌تر در سرم نجوا کند،
گم‌شده در لابه‌لای گردبادی تند و در عین حال ملایم از افکار همیشه حاضر و ناتمام،
گم‌شده میان منِ سابق، منِ حال و منی که احتمالاً باز از اجساد ما متولد خواهد شد و به قبر خواب نامرتب‌مان پوزخند خواهد زد،
آری، من،
این منِ ناپایدار،
در استقبال چشیدن شهد تلخند و تلخندهای شیرین دیگر به انتظار نشسته است.
نفس‌های کوتاه، بی‌خوابی‌های سردردآور، خیرگی‌های از روی اجبار، غلت‌زدن بر اجساد هزاران منِ قدیمی و کهنه، دیگر به عادتی شبانه مبدل شده است.
شاید تخت از فغان اجساد است که این‌گونه آزرده می‌نالد.
نمی‌دانم!
 
  • لاو
واکنش‌ها[ی پسندها]: KHAZAAN
بالا پایین