- Aug
- 8,033
- 27,717
- مدالها
- 8
اندیشههای ایمانوئل کانت، فیلسوف خردگرای آلمانی نه تنها تا به امروز از اعتباری جهانی برخوردار است، بلکه تا آن هنگام که انسان ارباب عقل طبیعتدادهی خود نگردد، کانت راهنمای او خواهد ماند.
این تصور که خورشید به دور زمین میگردد و از اینرو از شرق برمیآید و در غرب فرومیرود، بهمدت سدهها یقینی بود که هیچ انسانی نسبت به آن شک به خود راه نمیداد. اغلب انسانها امروز نیز باور دارند که خورشید از شرق طلوع و در غرب زمین غروب میکند. ولی دیگر کمتر کسی باور دارد که خورشید به دور زمین میگردد. در این رابطه در مرحلهی نخست، یک مسئله و یک فکر ساده به ذهن نیکلاوس کوپرنیک (۱۴۷۳ − ۱۵۴۳ میلادی) راه گشود. مسئلهی کوپرنیک این بود که وی "در توضیح حرکت جرمهای آسمانی، بر پایهی این فرض که سپاه اختران سراسر پیرامون نگرنده میگردند، به شیوهای مطلوب توفیق نیافت". وی با یک فکر ساده "کوشید تا ببیند آیا بهتر موفق نخواهد شد اگر نگرنده را پیرامون خود بگرداند و ستارگان را به حال خود گذارد؟" (کانت: سنجش خرد ناب، B XVI، با اندک تغییر برگرفته از ترجمهی ادیبسلطانی).
فلسفهی کانت − که بسیاری صاحبنظران آن را نسخهی فلسفی تأملات کوپرنیک میدانند − با "مسئله" آغاز میشود؛ اینکه تنها با عزیمت از تجربه نمیتوان به یک دانستن ِ مطمئن دست یافت. ما هر روزه به دانستن ِمبتنی بر تجربه اتکا میجوییم؛ چه آن را در زندگی روزمره کسب کرده باشیم و چه در علوم طبیعی. چه آنگاه که مثلا صبح پس از بیداری سماور را برای دم کردن چای روشن میکنیم و یا شامگاه نوشابهای خنک را از یخچال برمیداریم. ولی برای فیلسوفها این نتیجهگیری کفایت نمیکند که با روشن کردن سماور آب داغ میشود و تجربه میگوید، نوشابه به این دلیل خنک است که در یخچال بوده است. فیلسوفها میخواهند چیزی فراتر از این بدانند، به این معنا که میپرسند، آیا ما مطمئن هستیم که چنین است؟ در حالیکه انسانهای عادی در برابر این پرسش میگویند که همیشه چنین بوده است، فیلسوفها فقط میگویند: مسئلهی استقراء. یعنی آنها در اینجا این پرسش را طرح میکنند که: بر اساس این "بوده" (فاکت) که ارتباطهای معینی همیشه چنین بودهاند، نمیتوان نتیجه گرفت که در آینده نیز چنین خواهد بود، مگر آنکه اصلی را بپذیریم که به ما اجازهی چنین نتیجهگیریای را میدهد. ولی این اصل را چگونه میتوان مدلل ساخت؟ از روی تجربه؟ اگر چنین است، آنگاه به اصلی نیاز داریم که به کمک آن بتوانیم از تجربه بیاموزیم، زیرا که درست همین تردید نسبت به تجربه بوده که ما را برای یافتن چنین اصلی برانگیخته است.
این تصور که خورشید به دور زمین میگردد و از اینرو از شرق برمیآید و در غرب فرومیرود، بهمدت سدهها یقینی بود که هیچ انسانی نسبت به آن شک به خود راه نمیداد. اغلب انسانها امروز نیز باور دارند که خورشید از شرق طلوع و در غرب زمین غروب میکند. ولی دیگر کمتر کسی باور دارد که خورشید به دور زمین میگردد. در این رابطه در مرحلهی نخست، یک مسئله و یک فکر ساده به ذهن نیکلاوس کوپرنیک (۱۴۷۳ − ۱۵۴۳ میلادی) راه گشود. مسئلهی کوپرنیک این بود که وی "در توضیح حرکت جرمهای آسمانی، بر پایهی این فرض که سپاه اختران سراسر پیرامون نگرنده میگردند، به شیوهای مطلوب توفیق نیافت". وی با یک فکر ساده "کوشید تا ببیند آیا بهتر موفق نخواهد شد اگر نگرنده را پیرامون خود بگرداند و ستارگان را به حال خود گذارد؟" (کانت: سنجش خرد ناب، B XVI، با اندک تغییر برگرفته از ترجمهی ادیبسلطانی).
فلسفهی کانت − که بسیاری صاحبنظران آن را نسخهی فلسفی تأملات کوپرنیک میدانند − با "مسئله" آغاز میشود؛ اینکه تنها با عزیمت از تجربه نمیتوان به یک دانستن ِ مطمئن دست یافت. ما هر روزه به دانستن ِمبتنی بر تجربه اتکا میجوییم؛ چه آن را در زندگی روزمره کسب کرده باشیم و چه در علوم طبیعی. چه آنگاه که مثلا صبح پس از بیداری سماور را برای دم کردن چای روشن میکنیم و یا شامگاه نوشابهای خنک را از یخچال برمیداریم. ولی برای فیلسوفها این نتیجهگیری کفایت نمیکند که با روشن کردن سماور آب داغ میشود و تجربه میگوید، نوشابه به این دلیل خنک است که در یخچال بوده است. فیلسوفها میخواهند چیزی فراتر از این بدانند، به این معنا که میپرسند، آیا ما مطمئن هستیم که چنین است؟ در حالیکه انسانهای عادی در برابر این پرسش میگویند که همیشه چنین بوده است، فیلسوفها فقط میگویند: مسئلهی استقراء. یعنی آنها در اینجا این پرسش را طرح میکنند که: بر اساس این "بوده" (فاکت) که ارتباطهای معینی همیشه چنین بودهاند، نمیتوان نتیجه گرفت که در آینده نیز چنین خواهد بود، مگر آنکه اصلی را بپذیریم که به ما اجازهی چنین نتیجهگیریای را میدهد. ولی این اصل را چگونه میتوان مدلل ساخت؟ از روی تجربه؟ اگر چنین است، آنگاه به اصلی نیاز داریم که به کمک آن بتوانیم از تجربه بیاموزیم، زیرا که درست همین تردید نسبت به تجربه بوده که ما را برای یافتن چنین اصلی برانگیخته است.
