- Dec
- 1,040
- 17,201
- مدالها
- 4
از اونجایی که دوست نداشتم امروزمون با نگرانی دربارهی شروین و شراره به هم بریزه، ترجیح دادم حرفی نزنم. الکی خندیدم و گفتم:
- من رو با این قدوبالا نمیبینی؟
توی چشمهام بدون اینکه پلک بزنه، زل زد و زمزمه کرد:
- میبینمت، خوب هم میبینمت. فقط میخوام بدونم با اینکه جلوی چشممی اما چرا نیستی؟ مثلاً توی پرواز پریروز چرا ازم فرار میکردی؟
کاملاً حواسش به رفتار من بود و راستش حسابی به مذاقم خوش اومد که ناخواسته، معترضانه، اما با چاشنی ناز اسمش رو صدا زدم.
- هیربد!
قلب بیجنبهی خودم با این حرکت یهویی، ریتم تپشش رو بالاتر برد. هیربد که نگاهش داشت من رو توی خودش غرق میکرد، لب پایینش رو داخل دهنش فرو برد و سرش رو چرخوند. نفسش رو محکم بیرون فرستاد و دوباره نگاهم کرد.
- باشه دلآرا، تو همیشه برنده باش.
منظورش رو درست نفهمیدم، اما از اونجایی که حسابی دلتنگش بودم و امروز شیطنتم گل کردهبود، سرم رو جلو بردم و زمزمه کردم:
- پس چی؟ مگه غیر این بوده؟
بیشتر مکالمهمون از طریق نگاهمون رقم میخورد. اون وسط یه جملاتی هم رد و بدل میشد.
- نه، ولی نمیخوام خودت رو ازم قائم کنی، فهمیدی؟
چشمهام رو باریک کردم.
- باز داری زور میگی؟
- مگه قرار نداشتیم که کنار هم باشیم؟
منظورش به شب تولد شراره بود. شبی که با احتمال نقشههای شراره و شروین، قول دادیم کنار هم باشیم. حالا که فکرش رو میکنم، همون شب بود که فهمیدم هیربد چه جایی برای خودش توی دلم پیدا کرده. لبخندم عمیقتر شد و دو قدم بزرگ به عقب برداشتم. خندیدم و در جوابش گفتم:
- من که هستم، تو بیا کنارم.
چشمکی تحویل نگاه درخشانش دادم و به سمت باغ چرخیدم. طولی نکشید که خودش رو بهم رسوند و همقدم با هم وارد باغ بهاری آقاجون شدیم. با دیدن هیراد، سلام و احوالپرسی کردم و بعد به سمت خانمش سمیرا که همصحبت سوگل و سوگند شدهبود، رفتم و بغلش کردم.
- سلام سمیراجون! خیلی خوشاومدی.
من رو به خودش فشرد و با مهربونی گفت:
- سلام دلآرای دلبر!
قند توی دلم آب شد. فکر کنم بعد از مدتها امروز همهچی باب دلم باشه و خیلی بهم خوش بگذره.
***
- من رو با این قدوبالا نمیبینی؟
توی چشمهام بدون اینکه پلک بزنه، زل زد و زمزمه کرد:
- میبینمت، خوب هم میبینمت. فقط میخوام بدونم با اینکه جلوی چشممی اما چرا نیستی؟ مثلاً توی پرواز پریروز چرا ازم فرار میکردی؟
کاملاً حواسش به رفتار من بود و راستش حسابی به مذاقم خوش اومد که ناخواسته، معترضانه، اما با چاشنی ناز اسمش رو صدا زدم.
- هیربد!
قلب بیجنبهی خودم با این حرکت یهویی، ریتم تپشش رو بالاتر برد. هیربد که نگاهش داشت من رو توی خودش غرق میکرد، لب پایینش رو داخل دهنش فرو برد و سرش رو چرخوند. نفسش رو محکم بیرون فرستاد و دوباره نگاهم کرد.
- باشه دلآرا، تو همیشه برنده باش.
منظورش رو درست نفهمیدم، اما از اونجایی که حسابی دلتنگش بودم و امروز شیطنتم گل کردهبود، سرم رو جلو بردم و زمزمه کردم:
- پس چی؟ مگه غیر این بوده؟
بیشتر مکالمهمون از طریق نگاهمون رقم میخورد. اون وسط یه جملاتی هم رد و بدل میشد.
- نه، ولی نمیخوام خودت رو ازم قائم کنی، فهمیدی؟
چشمهام رو باریک کردم.
- باز داری زور میگی؟
- مگه قرار نداشتیم که کنار هم باشیم؟
منظورش به شب تولد شراره بود. شبی که با احتمال نقشههای شراره و شروین، قول دادیم کنار هم باشیم. حالا که فکرش رو میکنم، همون شب بود که فهمیدم هیربد چه جایی برای خودش توی دلم پیدا کرده. لبخندم عمیقتر شد و دو قدم بزرگ به عقب برداشتم. خندیدم و در جوابش گفتم:
- من که هستم، تو بیا کنارم.
چشمکی تحویل نگاه درخشانش دادم و به سمت باغ چرخیدم. طولی نکشید که خودش رو بهم رسوند و همقدم با هم وارد باغ بهاری آقاجون شدیم. با دیدن هیراد، سلام و احوالپرسی کردم و بعد به سمت خانمش سمیرا که همصحبت سوگل و سوگند شدهبود، رفتم و بغلش کردم.
- سلام سمیراجون! خیلی خوشاومدی.
من رو به خودش فشرد و با مهربونی گفت:
- سلام دلآرای دلبر!
قند توی دلم آب شد. فکر کنم بعد از مدتها امروز همهچی باب دلم باشه و خیلی بهم خوش بگذره.
***
آخرین ویرایش: