- Dec
- 1,000
- 16,997
- مدالها
- 4
حدود ششسال قبل، قرار بود همایشی مربوط به حوزهی مهندسی و ساختمان در تبریز برگزار بشه و قرار بود از شرکت ما به عنوان شرکت برتر تقدیر کنن. اتفاق بزرگی برای شرکت بود. یک موقعیت عالی بود که آقاجون رو حسابی خوشحال کردهبود. مامان و بابا و عمومحمدرضا هم که سه مهندس برتر شرکتمون بودن، قرار بود به نمایندگی از اعضای شرکت توی اون همایش شرکت کنن. اونقدر خوشحال بودیم که شب قبل رفتنشون رو جشن گرفتیم. آقاجون همه رو مهمون کرد و بعد از سالها، از ته دل میخندیدیم. انگار اون شب بیغمترین خانوادهی دنیا بودیم. هیچوقت فکر نمیکردم که عمر خوشحالیمون اینقدر کوتاه باشه. هیچوقت فکر نمیکردم که ما باز هم غم و سختی ببینیم و طعم از دست دادن رو دوباره و دوباره تجربه کنیم؛ اون هم سختتر از قبل!
مگه میشد ما بخوابیم و صبح با خبر گازگرفتگی عزیزانمون بیدار بشیم؟ مگه فیلم بود؟ اصلاً واقعی نبود، اونقدر باورناپذیر بود که حتی گریه هم نمیکردیم تا زمانی که تن سردشون به تهران رسید.
زندگی رنگ دیگهای گرفت. آقاجون زمین خورد و ما هشتتا، توی اوج افسردگی به سر میبردیم. دیگه کسی نبود به دادمون برسه و نجاتمون بده. ما غرق در دنیای سیاه تنهاییمون شدهبودیم اما میدونستیم که اول و آخرش ماییم که برای هم میمونیم پس باز هم بلند شدیم. فرهود که تازه مدرک دکترای روانشناسیش رو گرفتهبود، مدیریت خانهی سالمندان رو به دست گرفت و هر روز دوستهای روانپزشکش رو به خونه میآورد تا روان از دست رفتهی ما رو برگردونه. شرکتی که آقاجون با هزار وسواس مدیریتش میکرد، به دست من و فربد بیتجربه افتاد اما آقاجون حسابی پشتمون بود و ما به هر سختی بود، بلند شدیم. درس خوندیم و کارمون رو شروع کردیم اما حسرت دیدن دوباره عزیزای زندگیمون برای همیشه توی دلمون موند. این سختترین از دست دادنی بود که تجربه کردیم و چیزی که حالمون رو بدتر میکنه، ترس تجربهی دوباره حس از دست دادن هست.
- صدای باز شدن در حیاط میاد!
با شنیدن صدای بلند سوزان، دستم رو از روی چشمهام برداشتم. برای اینکه به نور عادت کنم ناچاراً چندبار پلک زدم و روی مبل نشستم. نگاهمون بین هم رد و بدل شد. نگاهی که در اوج سکوت نگرانی رو فریاد میزد. بالاخره فرهود و فربد و سوگند برگشتن.
***
مگه میشد ما بخوابیم و صبح با خبر گازگرفتگی عزیزانمون بیدار بشیم؟ مگه فیلم بود؟ اصلاً واقعی نبود، اونقدر باورناپذیر بود که حتی گریه هم نمیکردیم تا زمانی که تن سردشون به تهران رسید.
زندگی رنگ دیگهای گرفت. آقاجون زمین خورد و ما هشتتا، توی اوج افسردگی به سر میبردیم. دیگه کسی نبود به دادمون برسه و نجاتمون بده. ما غرق در دنیای سیاه تنهاییمون شدهبودیم اما میدونستیم که اول و آخرش ماییم که برای هم میمونیم پس باز هم بلند شدیم. فرهود که تازه مدرک دکترای روانشناسیش رو گرفتهبود، مدیریت خانهی سالمندان رو به دست گرفت و هر روز دوستهای روانپزشکش رو به خونه میآورد تا روان از دست رفتهی ما رو برگردونه. شرکتی که آقاجون با هزار وسواس مدیریتش میکرد، به دست من و فربد بیتجربه افتاد اما آقاجون حسابی پشتمون بود و ما به هر سختی بود، بلند شدیم. درس خوندیم و کارمون رو شروع کردیم اما حسرت دیدن دوباره عزیزای زندگیمون برای همیشه توی دلمون موند. این سختترین از دست دادنی بود که تجربه کردیم و چیزی که حالمون رو بدتر میکنه، ترس تجربهی دوباره حس از دست دادن هست.
- صدای باز شدن در حیاط میاد!
با شنیدن صدای بلند سوزان، دستم رو از روی چشمهام برداشتم. برای اینکه به نور عادت کنم ناچاراً چندبار پلک زدم و روی مبل نشستم. نگاهمون بین هم رد و بدل شد. نگاهی که در اوج سکوت نگرانی رو فریاد میزد. بالاخره فرهود و فربد و سوگند برگشتن.
***
آخرین ویرایش: