- Dec
- 1,032
- 17,173
- مدالها
- 4
(بردیا)
نگاهم روی حجم انبوهی از برگه که روی میزم قرار داشت، قفل شدهبود. شاید هم مغزم قفل کرده؛ چون هر چی نگاهشون میکنم، نمیفهمم از کجا باید شروع کنم. این همه کار عقب مونده داشتم و خبر نداشتم؟ توی این مدت شرکت نمیاومدم و یا اگر هم میاومدم، کار خاصی انجام نمیدادم. نتیجهش شد این همه کار و حس تنبلی که به وجودم غالب شدهبود، اما دیگه بهانهجویی قابل قبول نبود، چون امروز شنبه بود و اگه باز هم کار رو شروع نمیکردم باید شرکت و تمام زحماتی که براش کشیدم رو میبوسیدم و کنار میذاشتم. بیشتر از این نباید احساساتم جولان میدادن و باید عقلم رو به کار مینداختم.
نگاهم به سمت قاب عکس روی میز کشیده شد، با اینکه سعی داشتم به عکس مامان، بابا و عمو نگاه نکنم؛ به اینکه این سه نفر رو در راه این شرکت و رقبا از دست دادیم هم نباید فکر میکردم!
- آروم بگیر لامصب! چاره چیه؟
دستم رو روی قلب پرتپشم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. طبیعی بود که شرکت و این اتاق داشت خفهم میکرد؟
- میخوای شرکت و کارت رو ببوس و بذار کنار! میخوای؟
راستش میخواستم! اما نمیشد. اگه به خودم بود، همهچیز رو رها میکردم و سر به کوه و بیابون میذاشتم. درسته توی این مدت استراحت کردم، اما حتی حوصلهی زندگی کردن هم نداشتم. پوفی کشیدم و با شتاب به صندلی تکیه دادم؛ صدای قیژقیژش رو بلند کردم. خیلی دوست داشتم خودم رو به اتاق فربد برسونم و حال بدم رو باهاش به اشتراک بذارم؛ اما فربد هم گناه داشت! به اندازهی کافی صبوری به خرج میداد، اگه حرف بیجایی میزدم، قطعاً انرژی که به سختی جمعش کردهبود رو از دست میداد. صندلی رو به چپ و راست چرخوندم و چشمهام رو بستم. من باید فراموش میکردم. نیاز داشتم بخشی از حافظهی کوتاه و بلندمدتم رو از دست بدم. واقعاً چطور میشد با این وضع به زندگی ادامه داد؟ ما ادعای قوی بودن داشتیم، اما به سختی جلو میرفتیم و ادامه میدادیم. اگه میشد بخشی از حافظهمون رو از دست بدیم، میتونستم زندگی کنیم. اه! پزشکهای مغز و اعصاب خیلی کمکاری میکنن!
با تقهی محکمی که به در خورد، چشمهام رو باز و سریع بدنم رو صاف کردم. دستی به موهام کشیدم که بلافاصله در باز شد و چهرهی خندون لیا ظاهر شد.
- سلام مهندس!
با گامهای بلند به سمتم اومد.
- خوبین؟ خسته نباشین! راستش رو بگین، توی این مدت، بیمنشی چیکار کردین؟
نگاهم روی حجم انبوهی از برگه که روی میزم قرار داشت، قفل شدهبود. شاید هم مغزم قفل کرده؛ چون هر چی نگاهشون میکنم، نمیفهمم از کجا باید شروع کنم. این همه کار عقب مونده داشتم و خبر نداشتم؟ توی این مدت شرکت نمیاومدم و یا اگر هم میاومدم، کار خاصی انجام نمیدادم. نتیجهش شد این همه کار و حس تنبلی که به وجودم غالب شدهبود، اما دیگه بهانهجویی قابل قبول نبود، چون امروز شنبه بود و اگه باز هم کار رو شروع نمیکردم باید شرکت و تمام زحماتی که براش کشیدم رو میبوسیدم و کنار میذاشتم. بیشتر از این نباید احساساتم جولان میدادن و باید عقلم رو به کار مینداختم.
نگاهم به سمت قاب عکس روی میز کشیده شد، با اینکه سعی داشتم به عکس مامان، بابا و عمو نگاه نکنم؛ به اینکه این سه نفر رو در راه این شرکت و رقبا از دست دادیم هم نباید فکر میکردم!
- آروم بگیر لامصب! چاره چیه؟
دستم رو روی قلب پرتپشم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. طبیعی بود که شرکت و این اتاق داشت خفهم میکرد؟
- میخوای شرکت و کارت رو ببوس و بذار کنار! میخوای؟
راستش میخواستم! اما نمیشد. اگه به خودم بود، همهچیز رو رها میکردم و سر به کوه و بیابون میذاشتم. درسته توی این مدت استراحت کردم، اما حتی حوصلهی زندگی کردن هم نداشتم. پوفی کشیدم و با شتاب به صندلی تکیه دادم؛ صدای قیژقیژش رو بلند کردم. خیلی دوست داشتم خودم رو به اتاق فربد برسونم و حال بدم رو باهاش به اشتراک بذارم؛ اما فربد هم گناه داشت! به اندازهی کافی صبوری به خرج میداد، اگه حرف بیجایی میزدم، قطعاً انرژی که به سختی جمعش کردهبود رو از دست میداد. صندلی رو به چپ و راست چرخوندم و چشمهام رو بستم. من باید فراموش میکردم. نیاز داشتم بخشی از حافظهی کوتاه و بلندمدتم رو از دست بدم. واقعاً چطور میشد با این وضع به زندگی ادامه داد؟ ما ادعای قوی بودن داشتیم، اما به سختی جلو میرفتیم و ادامه میدادیم. اگه میشد بخشی از حافظهمون رو از دست بدیم، میتونستم زندگی کنیم. اه! پزشکهای مغز و اعصاب خیلی کمکاری میکنن!
با تقهی محکمی که به در خورد، چشمهام رو باز و سریع بدنم رو صاف کردم. دستی به موهام کشیدم که بلافاصله در باز شد و چهرهی خندون لیا ظاهر شد.
- سلام مهندس!
با گامهای بلند به سمتم اومد.
- خوبین؟ خسته نباشین! راستش رو بگین، توی این مدت، بیمنشی چیکار کردین؟