جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تلازم] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Nargess86 با نام [تلازم] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,182 بازدید, 23 پاسخ و 20 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تلازم] اثر «سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Nargess86
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Nargess86
موضوع نویسنده

Nargess86

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
137
1,099
مدال‌ها
2
می‌خواست از اتاق خارج شود که با فریاد پدربزرگ‌اش ایستاد.
- صبر کن.
بغض، روانه‌ی گلوی مهنا شد. فشاری که بر روی مغزش انباشته شده بود، باعث شد به معده‌اش هم برسد و دردی در ناحیه‌ی معده‌اش نفوذ کند. در دلش «آخی» گفت؛ اما ظاهرش جدی بود.
- سانیا رو بی‌خیال شو.
با پوزخند، چشم گذری به اتاق کرد و گفت:
- من کاری به اون نداشتم.
در دلش استرس به پا شده بود. پدربزرگ‌اش جلو می‌آید و سپس درحالی که خیره به چشم‌های او بود می‌گوید:
- باشه، فهمیدم.
نمی‌فهمید که چرا پدربزرگ‌اش طرفداری سانیا را می‌کند؟ معده‌اش شروع به درد گرفتن کرد. حال که دیگر نمی‌توانست آخش را پنهان کند، با این حال‌اش، آخش بلند شد. دستش را روی پهلو‌اش گذاشت. پدربزرگ‌اش با چشم‌هایی که به تازگی گشاد شده بود، نگاهی به مهنا انداخته و سپس از اتاق خود خارج شد.
چشم‌هایی که مهنا داشت آن‌ها را می‌بست، تبدیل به گلوله‌‌ای از اشک شد. در دل نالید:
- خداجون ازت خواهش می‌کنم به داد دلم برس.
چشم‌هایش داشت از شدت اشک تار میشد. در اتاق به‌طور ناگهانی باز می‌شود و خواهر بزرگ‌اش به همراه سانیا و شهاب وارد اتاق می‌شوند. مهسا با دیدن حال مهنا به طرف او رفت و سپس او را در آغوش گرفت.
- آبجی مهنا؟ چشمات رو باز کن.
چشم‌های مهنا باز بود، مهسا فکر می‌کرد که مهنا چشم‌هایش را بسته است. یک‌ لحظه چشم‌اش به‌ چشم‌های شهاب افتاد که حال در نگرانی به سر می‌برد. چقدر آغوش او را می‌خواست؛ اما او هیچ‌گاه به خواسته‌ی خویش نمی‌رسید. نمی‌توانست آن کلمه‌ی «دوستت دارم» را از دهانش خارج کند تا بلکه از دست این راز پنهان‌اش خلاص شود.
سرانجام بعد از کلی دردسر، مادرش قرص‌هایی که برای مهنا آورده بود را به دهان مهنا قرار داد.
***
مهنا حال‌اش از هر چه منّت، حسودی، حسادت و همان‌طور مسخره‌کردن است به هم می‌خورد.
با حال بی‌روح، نگاه‌اش پی سانیا و شهاب افتاد. با دلی غم‌آلود سرش را پایین افکند و سپس با گوشه‌ی چادرش بازی کرد. گاهی‌اوقات خودش هم خوشش نمی‌آمد که حسادت کند. بغض به گلویش چنگ می‌انداخت و نمی‌توانست او را آرام نگه دارد. از سر جایش برخاست و به طرف آشپزخانه به راه افتاد. لیوانی برداشت و از زیر شیر آب، آبی از آن پُر کرد. بغض‌اش ترکید. سریع لیوان را روی اُپن گذاشت و شیر آب را سریع باز نمود. کف دست‌اش را جلوی شیر آب قرار داد و مُشتی آب در صورت‌اش ریخت. سردی آب، باعث شد که دیگر گریه‌اش قطع شود و دیگر گریه را کنار بگذارد. چند باری به همین منوال پیش رفت تا سرانجام، قرمزی چشم‌ها و پفی بودن چشم‌هایش از بین رفتند.
 
موضوع نویسنده

Nargess86

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
137
1,099
مدال‌ها
2
کمی در آشپزخانه ماند و سپس سفره را آماده کرد. شام کباب و جوجه بود و همه به مهمانی که پدربزرگ‌اش راه انداخته بود، دعوت شده بودند. بشقاب‌ها را آماده کرد و سپس روبه جمع خانواده فریاد زد:
- دخترها بیاین کمک!
مهسا، دختر عمه‌هایش و همین‌طور دخترعموی‌اش هانیه از سرجاهایشان برخاستند و به طرف آشپزخانه حرکت کردند. هانیه سالادها را داخل پیاله‌ای گُل‌گُلی‌مانند ریخت. دختر عمه‌هایش ( زهرا و سمیرا )، ماست و ترشی داخل پیاله‌های کریستالی می‌ریختند و مهسا برای هرکدام از خانواده، برنج داخل بشقاب می‌ریخت. مهنا با لبخند نظاره‌گر آن چهار نفر بود. تنها کسانی که دوست‌شان داشت همین چهار نفر بودند و تمام!
به طرف هانیه رفت و سپس قاشقی که اضافه داخل ظرف سالاد‌ها بود را برداشت. هانیه لبخند دلنشینی بر ل*ب‌هایش زد و روبه مهنا گفت:
- خیلی شهاب رو دوست داری؟
مهنا با تعجب سرش را بالا آورد و به چشم‌های هانیه خیره شد. هانیه از کجا فهمیده بود که مهنا، شهاب را دوست دارد؛ درحالی که به جز شیما و مهسا از این موضوع می‌دانستند.
هانیه خونسرد صورت‌اش را بالا آورد و به چشم‌های مهنا خیره شد.
- تعجب نکن دخترعمو! من همون پنج‌سال پیش فهمیدم که چطور درد کشیدی و دَم نزدی.
مهنا فقط به هانیه چشم دوخته بود و حتی صدای اوج قلب‌اش را نیز نمی‌شنید؛ فقط منتظر بود که هانیه حرف‌اش را بزند و دیگر هیچی از موضوع شهاب چیزی نگوید.
- چرا ساکتی؟ من تو رو درک می‌کنم؛ چون برای خودم هم به وجود اومده. عاشق شدن خیلی آسونه؛ اما عاشق موندن یکی از دشوارترین کارهاست. تظاهر نکن که تو آدمی هستی که همه‌ چی رو فراموش می‌کنی، نه! تو هیچی رو فراموش نمی‌کنی. تو همه‌ی حرف‌ها، حرکت‌های سانیا رو توی ذهنت می‌سپاری و مدام غصه و غم می‌خوری.
مهنا حرف‌های هانیه را قبول داشت. تمام چیزی که هانیه توضیح داده بود، از حرکات‌ و حرف‌های درون‌اش مشهود بود. ناراحت سرش را پایین انداخت و گفت:
- عشق خیلی انتظار و سختی می‌خواد. من قبلاً از عشق و عاشقی کراهت داشتم؛ اما پنج‌سال پیش گرفتارش شدم. به قول بعضی‌ها که میگن عاشقی خیلی بد دردیه!
هانیه پلکی زد و نگاه‌اش را از مهنا گرفت. دختر عمه‌هایش ترشی‌هایی که داخل پیاله ریخته بودند را کناری گذاشتند و سپس سمیرا گفت:
- چی؟ مهنا عاشق شده؟
زهرا با تعجب به مهنا خیره شد.
- واقعاً مهنا؟!
مهنا پلکی آرامی زد و با غمی فراوان گفت:
- آره.
سمیرا لبخند غمگینی حواله‌ی او کرد و گفت:
- آهان.
با وارد شدن سمیه خانم ( عمه‌ی مهنا )، هر سه‌نفرشان دهان‌شان را بستند و سپس سفره را پهن کردند... .

***
 
موضوع نویسنده

Nargess86

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
137
1,099
مدال‌ها
2
فصل چهارم)

مهنا دست‌هایش را به یک‌دیگر قفل کرد و نیز گفت:
- خب خانم مرادی من وقتی که بیست‌ساله بودم و می‌خواستم تازه کنکور بدم من از عشق متنفر بودم خیلی زیاد. من بهتون از این جلسه که جلسه اول هست بگم که من عاشق پسر عموم شهاب شدم. خودم اولین‌بار متوجه نشده بودم که عاشقش شده بودم.
خانم مرادی لبخندی به مهنا زد و گفت:
- چرا؟
مهنا بغض کرد؛ ولی آن را قورت داد تا صدایش از شدت بغض نلرزد.
- برای این‌ که هم می‌ترسیدم و هم نگران بودم و از عشق متنفر بودم.
خانم مرادی تک‌ خنده‌ای کرد و گفت:
- اوکی! چون از عشق متنفر بودی؟
مهنا سرش را آهسته تکان داد و گفت:
- آره.
خانم مرادی: ولی عشق چیز بدی نبود که بخوای هم بترسی و هم نگران باشی.
سرش را پایین انداخت و چشم‌هایش را بست.
- بذارید بقیه‌ش رو براتون تعریف کنم.
خانم مرادی دست‌هایش را به هم کوبید و با ابروهای بالا رفته گفت:
- اوکی! می‌شنوم.
چشم‌های مهنا بسته بود و خانم مرادی با لبخند زیبایی، نظاره‌گر آن بود.
مهنا داستان عاشقی‌اش را آغاز کرد:
- من می‌خواستم دوهفته بعدش برم کنکور بدم؛ ولی به خونه‌ی عمو حسنم رفتم تا بلکه به زینب دختر عموم که الآن شونزده‌سالش هست، به درس‌هاش کمک کنم. شهاب توی خونه‌شون بود و به بیمارستان نرفته بود. منم نمی‌دونستم که اون توی خونه هست. هیچی دیگه رفتم خونه‌ی عمو. زینب کتاب ریاضی هفتمش رو آورد و منم تا جایی که کمک می‌خواست بهش کمک کردم و بهش اشکالاتش رو گفتم. داشتم بقیه‌ ریاضی زینب رو می‌گفتم که در اتاق زینب باز شد. خودش بود. اوّلش متوجه من نشد؛ اما زینب با چشمش به من اشاره که کرد فهمید که من توی اتاق زینب هستم. سلام کرد و منم سلام کردم. کمی جلو اومد. اون هم روبه‌روی من. منم برای اولین‌بار ضربان قلبم تندتند به هم کوبید. به ضربانی که تندتند می‌کوبید توجهی نکردم؛ چون‌ که از عشق تنفر داشتم. شهاب همین‌طور بهم خیره شده بود و هیچی نمی‌گفت. نمی‌دونم چه چیزیش شده بود. منم داشتم زیر نگاهش ذوب می‌شدم. این ضربان قلب لعنتیم هم که داشت خودش رو می‌کشت؛ ولی من باز هم توجهی به این ضربان نداشتم.
زینب محکم به پای من زد و گفت:
- دخترعمو میشه که بقیه‌اش رو توضیح بدی؟
بالٓاخره شهاب با حرف زینب به خودش اومد و گفت:
- من برم براتون چایی بریزم.
با این حرفش بیرون رفت و منم به زینب بقیه ریاضیش رو توضیح دادم.

خانم مرادی محو حرف‌های مهنا شده بود که به خودش آمد و پلکی به روی چشم‌هایش زد.
- خوب بقیه‌اش؟ چرا دیر کنکور می‌خواستی بدی؟
مهنا چشم‌هایش را گشود و مستقیم به چشم‌های خانم مرادی خیره شد.
- به خاطر این‌ که بچه‌ها من رو به خاطر ابروهام مسخره می‌کردن و منم دیگه تحمل نکردم و دو سال رو نخوندم.
خانم مرادی خواست به او کمک کند پس گفت:
- مهنا جان، تو نباید به خاطر دیگران که تو رو مسخره می‌کردن، ناراحت می‌شدی. می‌دونی تو در واقع داشتی فقط به حرف‌های اون‌ها گوش می‌دادی. می‌دونم تو اون موقع چه شرایطی رو داشتی. این‌ که تو حس خجالت، تحقیر رو داشتی و می‌خواستی توی اون زمان گریه کنی. کاش میشد اون زمان یا جواب‌شون رو می‌دادی یا اون محل رو ترک می‌کردی و به حرف‌هاشون گوش نمی‌کردی.
مهنا لبخندی زد و گفت:
- خب که چی؟! باز هم می‌اومدن توی کلاس و بهم کار می‌گرفتن.
خانم مرادی نفس عمیقی کشید و سری تأسف برایش تکان داد.
 
موضوع نویسنده

Nargess86

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
137
1,099
مدال‌ها
2
مهنا پلکی زد و گفت:
- خلاصه، کم‌کم عاشقش شدم و به خاطر اون رفتم کنکور پزشکی دادم؛ اما کسی خبر نداشت که من فقط به خاطر شهاب کنکور پزشکی دادم.
سرش را پایین انداخت.
- شیما رفیقم که از همون کلاس دهم تا الآن باهام بوده و شاهد تمام تنهایی‌هام هست، سعی کرده من رو از شهاب دور کنه تا بلکه من به خاطر عشق افسرده نشم.
خانم مرادی پلکی نامحسوس زد و گفت:
- کار خوبی کرده. می‌دونی، ما در واقع عاشق می‌شیم؛ اما زود فراموشش می‌کنیم و سراغ یه نفر دیگه می‌ریم. عشق یه‌طرفه همش به احساس و روان تو آسیب می‌رسونه؛ اما این عشقی که به پسرعموت داری، یه عشق واقعی و یه‌طرفه هست. زمانی باید عاشق شد که عشق‌تون نسبت به هم‌دیگه دوطرفه باشه.
مهنا وسط حرف‌های خانم مرادی پرید:
- ولی من نمی‌خوام فراموشش کنم. من می‌خوام فقط ساعت‌ها و روزها به اون فکر کنم و توی رویاهام اون رو مجسم کنم.
خانم مرادی لبخندی زد.
- من وقتی که می‌خواستم کنکور روانشناسی بدم، خیلی درباره‌ش خوندم. این‌که تو دوست داری رویا ببینی، ساعت‌ها بهش فکر کنی؛ اما از اون‌ها نگذری. خب می‌دونی، تو از دنیا عقب میفتی؛ باعث میشه از کارهات عقب بیفتی. نمی‌گم عشق چیز بدی هست؛ ولی وقتی باید عاشق شد که مطمئن شدی اون آدم تو رو دوست داره و تو هم اون رو دوست داری؛ نه این‌ که تصور کنی که اون تو رو دوست داره. گاهی‌ اوقات خوبه که انسان، کمی درباره‌ی عشق بخونه نه؟
مهنا کمی از حرف‌های خانم مرادی عصبی شد. دوست نداشت که شهاب را ترک کند؛ او دلش می‌خواست که خانم مرادی حرف‌هایی بزند که کمی به او در مسائل عشق‌اش نسبت به شهاب کمک کند تا بلکه در این عشق امیدی پیدا کند.
بلند شد و خواست که از صندلی بلند شود که با حرف خانم مرادی سرجایش خشک‌اش زد.
- هنوز حرفم تموم نشده!
مهنا همان‌ جا ایستاده بود و هیچ تکانی نخورد. خانم مرادی چرا او را راحت نمی‌گذاشت؟ چرا خانم مرادی سعی داشت او را از فکر شهاب دور کند؟ چون این عشق یک‌طرفه بود؟
- این حرف‌هایی که داری می‌زنی، فعلاً داری به خودت صدمه می‌زنی. این از من به تو نصیحت بود. باز هم به حرف‌هام خوب فکر کن! ببین می‌تونی تا آخر عمرت عاشق مردی چهل‌ساله باشی یا نه؟
مهنا از حرف‌های او خسته شده بود و بغض بدی روانه‌ی گلوی‌اش شده بود. دست‌هایش را مُشت کرده بود تا بلکه بغض‌اش از شدت حرف‌های مسخره و کلیشه ترکیده نشود.
چشم‌هایش را محکم بست و سرجای خود نشست. فقط باید یک‌ ساعت منتظر می‌ماند تا بلکه خانم مرادی صحبت‌هایش را به اتمام رسانَد.
خانم مرادی پلکی زد و گفت:
- مهنا، تو از همین جلسه می‌تونی راه درمان رو آغاز کنی؛ وگرنه نابود میشی.
مهنا پوزخندی زد و نیز نگاه‌اش را به زمین سوق داد.
خانم مرادی نفس عمیقی از این حرکت مهنا کشید. مهنا دختر جسوری بود که بایستی به حرف دلش گوش فرا دهد.
اخمی کرد. باید این حرف را با یک تیر به دو نشان خاتمه می‌داد. پس گفت:
- عشق یک‌طرفه، عشقی هست که میل معشوق در اون امری ذهنی هست. یعنی عاشق در افکار و پیش‌فرض‌هاش باور داره که معشوقش به اون علاقه‌مند هست؛ ولی اون از احساسات معشوقش بی‌خبره. رنج دوست‌داشتن کسی که علاقه‌ای به تو نداره و واقعاً مشکله و باعث میشه که تو احساس ناامیدی و افسردگی بکنی.
 
بالا پایین