جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تندیس برزخ] اثر «فاطیما.پ کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فاطیما.پ با نام [تندیس برزخ] اثر «فاطیما.پ کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 801 بازدید, 6 پاسخ و 12 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تندیس برزخ] اثر «فاطیما.پ کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فاطیما.پ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فاطیما.پ
موضوع نویسنده

فاطیما.پ

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jan
7
48
مدال‌ها
2
اسم رمان: تندیس برزخ
نویسنده: فاطیما.پ
ژانر: عاشقانه
عضو گپ نظارت: (1)S.O.W
خلاصه:
من نیز همانند دخترهای دگر آینده‌ام را با شخصی که عاشقش هستم، کاملاً معمولی بی‌حاشیه و درام تصور می‌کردم.
اما؛ صفحه روزگار ورق خورد و سرنوشت من را در مسیر مردی قرار داد که اسمش رخنه بر تن جهانیان می‌اندازد.
ویلیام مردی که آمده بود من را با خود در سفرش همراه کند.
سفری به دور از خوی انسانیت و ماهیت گِل؛ سرشار از آتش فروزان و موجوداتی خوفناک.
مقدمه:
سحر و جادو همیشه در همه جای دنیا اتفاق می‌افتند.
از زمان به وجود آمدن بشر، موجودات ماورایی همچون جن و پری نیز با او به دنیا آمده است.
تکامل و ارتباط بین انس و جن پیامد وجود بشر است؛ اگرچه همیشه آن را اِنکار کرد.
اما بعد از ارتباط انس و جن چه بلایی بر سر ضعیف‌ترها می‌آید؟
آن‌ها همیشه نمی‌میرند و گاهی چیزی حتی بدتر از مُردن را تجربه می‌کنند.
می‌دانی از چه حرف می‌زنم؟
از قربانی‌های ساکن در جهنم!
 
آخرین ویرایش:

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش‌های عمومی ]
پرسنل مدیریت
مدیریت ارشد انجمن
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,318
58,604
مدال‌ها
11
1740408172769.png
"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

«قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«اعلام پایان رمان»



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

فاطیما.پ

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jan
7
48
مدال‌ها
2
پارت 1

حسرت به تمدید زخم‌های کهنه در انعکاس آیینه چشم می‌دوزم.
با افزایش کبودی‌ها علایق اطرافیان نیز نسبت به خویش کاسته می‌شد.
وجود من در زندگی همانند ماه شهریور در بین فصول بود؛ که نه وصله تابستان است و نه جایی در بین مجموعه پاییز دارد.
در واقع شهریور غریب‌ترین ماه سال است.
با صدای آمیخته به نفرت پدرم از آیینه چشم می‌دزدم.
اسکارف خاکی رنگم رو به دور گردن پیچیده و از اتاق غریبانه‌ام خارج می‌شوم.
به سوی پدرم گام برمی‌دارم و در پایان با سری خمیده زمزمه می‌کنم:
- بفرمایید
با صدای فریاد پدرم که خطاب بر من هوار می‌کشید، هیستریک بدنم به لرزه‌ای خفیف دچار می‌شود.
چندین سال است که به این لرزه‌های گاه و بی‌گاه عادت کرده‌ام.
- دختره خیره سر باز چه گندی بالا آوردی؟
با مردمک‌های گشاد شده به اتفاقات اخیر فکر می‌کنم.
و اما با فریاد مجدد پدرم از فکر و رویا دست کشیدم و با واقعیت روبه‌رو شدم.
- از کلاس اخراج شدی، احمق؟
با مرور خاطرات حسرت در گوشه‌ای از قلبم طنین می‌اندازد.
- مقصر من نبودم به روح عیسی مسیح قسم می‌خورم.
- خفه شو این چندمین باره که سرافکنده‌ام می‌کنی؟
با صدای لرزان به توجیح خود می‌پردازم که با جمله آخر پدرم، تمام رویاهای دخترانه‌ام به کل بر سرم ویران می‌شوند.
- پرونده‌ات رو از اون مدرسه خراب شده می‌گیرم و به روستا می‌فرستمت.
پاهایم سست شد و مقابل جثه پدرم با ضرب بر روی زمین کوبیده شدم.
دستانم را به دور پاهایش حلقه کرده و اشک‌هایم که همچون سربازانی بر سرزمین گونه‌ام فرود می‌آمدند را کنار زدم.
- من نمی‌خواهم برگردم به اون روستا.
پوزخند چیره بر لبانش عمیق‌تر شد و با تمسخر نجوا کرد:
- اما اعمالت گویا علاقه بسیاری به هرچه زودتر عازم سفر شدن دارند.
پایش را از چنگ‌ام بیرون کشید و با قدم‌های بلند به سوی اتاق کارش گام برداشت.
با پاهای بی‌جان از راه آمده، بازگشتم به روی تختم خود را مچاله کردم.
به یاد آن روستای شوم بذر خوف و بیم در وجودم جوانه زد.
با یادآوری خاطرات خوفناک و تاریک کودکیم که از آن روستای منفور پیشی می‌گرفتند، تنها دو چشم کهربایی در خاطرم نقش می‌بست که امواج نفرت و سفله را به وضوح به نمایش می‌گذاشت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

فاطیما.پ

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jan
7
48
مدال‌ها
2
پارت 2

***
(ویلیام)
مدتی از قلب دردهای پی در پی‌ام می‌گذشت.
قابل تشخیص بود که این عارضه‌ها به دخترک مربوط بود.
و اما خود را قانع می‌کردم که دلتنگی‌های گاه و بی‌گاهم را به حساب دیدار طویلمان قرار دهم و ملول نبودش هوایی‌ام نکند.
هفده سال می‌گذشت از آخرین دیدار و مکدر تمام اندام های بدنم را در آغوش گرفته‌بود.
و او حالا از یک نوزاد نحیف به یک بانو نوجوان تغییر یافته است.
تنها چیزی که در این سالیان بلند مدت تغییر نیافته است نقش او در زندگی خویش است.
او هنوز نیز همانند هفده سال پیش شیشه عمر من است و اما حالا زمانش فرا رسیده‌است که از شیشه عمرم در برابر شبیخون زندگی محافظت کنم.
ورد را زیر لب نجوا کردم و با سنگینی طلسم پلک‌هایم بر روی هم قرار گرفت.
***
(ویولا)
اشک‌هایم بی‌محبا فرود می‌آمدند.
جامه‌های مخملی شکلم را درون چمدان بزرگ تیره‌رنگ که با سرنوشتم بسیار همانند بود، قرار دادم.
به سوی تاب کوچک آهنی ساکن در حیاط پا تند کردم.
باد لابه‌لای گیسوان سپیدرنگم به رقص در می‌آمد و پوست کرخت صورتم که با اشک آلایش شده‌بود را نوازش می‌کرد.
بوی گل‌های کامیلیا فضا را در آغوش گرفته‌بود.
زیر لب شعری که از کودکی بخشی از وجود من بوده‌است را زمزمه کردم.
Me and the Devil
"من و شیطان"
Walking side by side
"کنار هم راه می‌ریم"
It must be that old evil spirit
"این باید اون صفت شیطانی قدیمی باشه"
So deep down in your ground
"پس در اعماق خودت جستجو کن"
You may bury my body
"شاید بدنم رو دفن کنی"
Down by the highway side
"پایین، کنار بزرگراه"
So my old evil spirit
"پس روح شیطانی قدیمی من"
Can Greyhound bus that ride
"می‌تونه سوار اتوبوس بین شهری بشه"
خواندن این شعر درخانه ممنوع بود اما اینجا که خانه نبود.
اینجا تابی بود که در حیاط آن خانه وجود داشت و روزی مادرم بر روی آن می‌نشست.
مادری که هیچ‌گاه موفق به دیدارش نشدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

فاطیما.پ

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jan
7
48
مدال‌ها
2
پارت 3

با صدای فریاد پدرم از فکر و رویا دست می‌کشم و با واقعیت روبه‌رو می‌شوم.
از جا می‌پرم.
نفسم را در سی*ن*ه حبس می‌کنم و با قدم‌های بلند خود را به محوطه پذیرایی می‌رسانم.
با دیدن هیکل درشت فردی لحظه‌ای درنگ می‌کنم و در جای خود از حرکت می‌ایستم.
نگاهم از کفش های مشکی رنگ براقش تا چشمان خاکستری رنگ نافذش سوق می‌خورد.
نگاهش قفل در چشمانم می‌شود و تک‌خندی زیبا بر لبانش چیره می‌شود.
پدرم از این فرصت استفاده می‌کند و مشتش را که در هوا نگه داشته بود را بر صورت مردانه‌اش می‌کوبد.
و حتی تفاوتی در تعادل مرد مقابل هم نیز ایجاد نمی‌شود.
پس از آن مشت‌های پی‌درپی پدرم بود که یکی پس از دیگری در صورت مرد می‌نشیند.
بدون اندکی تعلل دستان بزرگش را بالا می‌اورد و دستان پدرم را در دست می‌گیرد تا مانع شتاب ضرباتش شود.
سرش را اندکی پایین می‌اورد و در گوش پدرم چیزی نجوا می‌کند.
لحظه‌ای تنها لحظه‌ای برق حسرت و بُهت در نگاه موشکافانه پدرم نمایان می‌شود.
در این سال‌ها تنها برق نفرت بوده است که برای گناه نکرده نسار من می‌شد.
نگاهش به سوی من روان شد.
رو به من فریادی سر داد و هوار کشید:
- گمشو توی اتاقت.
آرام و با لکنت زمزمه می‌کنم
- ا...ما... گفتید.... تو حیاط...
در صحبتم وقفه می‌اندازد و فریاد می‌کشد
- خفه شو و کاری که گفتم رو انجام بده
به سوی اتاقم پاتند کردم که ناگهان با صدای ناآشنایی درجایم خشک شدم.
- از جات تکون نمیخوری!
تحکم و قاطعیت قالب بر صدایش من را از انجام هر فعالیتی بازداشت.
روی پاشنه پا چرخیده و دودل به جدال بین غریبه و پدرم چشم دوختم.
پدرم با رگ‌های متورم و تن صدایی تحلیل رفته خطاب به مرد غریبه ایستاد و با فک های سفت شده غرید:
- خفه شو مردک می‌کشمت
مرد مقابل که گویا از صفت قالب شده بر خویش چندان راضی به نظر نمی‌رسید گره ابروهایش را عمیق‌تر از حال حاضر ساخت و با تکبر و صدای رسا زمزمه کرد:
- امیدوارم از عواقب لحن صحبتت آگاه باشی پیرمرد!
پدرم که تابه حال به هر دلیلی که بود با خواسته قلبی خود مبارزه کرده و مراعات می‌کرد، صبرش لبریز شد و همچون افراد به جنون رسیده به مرد مقابل هجوم آورد.
فحش های ناسزا رو در پشت هم ردیف کرده و بی توجه به حضور من آن‌ها را به زبان می‌آورد.
بی توجهی را بیشتر از این جایز ندانستم .
با چند قدم بلند خود را به پدرم رساندم و با لحنی ملتمس نالیدم:
- خواهش می‌کنم تمومش کنید
مشتی که بر دهانم کوبیده شد همانا و فواره خون همانا.
ناباور دستم را مقابل دهنم قرار دادم و بوی متعفن خون را استشمام کردم.
بغض جاری در گلویم من را از صحبت بیشتر بازمی‌داشت.
مرد بیگانه که تابه حال سکوت را قناعت کرده بود جلو آمد و در کنارم زانو خم کرد و بر روی زمین برهنه نشست.
و اما پدرم با همان پوزخند مزخرف ساکن بر لب‌هایش گوشه‌ای ایستاد و از زیر چشم شاهد رخ دادن اتفاقات بود.
دست مرد پیشی گرفت و در کنار خون لب هایم متوقف شد.
اخم‌هایش غلیظ‌تر از دقایقی پیش بود .
سکوتم گویا جرعت‌اش را تشدید کرده بود که دست‌هایش را بر لبانم قرار داد و خون را پاک کرد.
از درد صورتم جمع شد و ناخوداگاه صدایی نافهوم از حصار لب‌هایم خارج شد.
***
(ویلیام)
آمده بودم که درمانی برای قلب درد‌های متعددم یابم اما حالا به کسالتم افزوده شده بود.
درد دخترک وجودم را از هم می‌گسیخت.
حدس آنکه رنگ چشمانم از حد معمول تیره‌تر خواهد بود چندان هم سخت نبود.
آن هم در زمانی که دخترک مقابلم با مردمک های لرزان از چشمانم، چشم می‌گیرد.
و از ارتباط چشمی پرهیز میکند و طفره می‌رود.
 
موضوع نویسنده

فاطیما.پ

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jan
7
48
مدال‌ها
2
پارت 4

در سر نقشه قتل آن مرد به حساب، پدر را می‌چیدم.
در نهایت آرام نگرفتم و از کنار دخترک زیبایم که حالا پوست سفیدش با خون قرمز رنگ رنگ‌آمیزی شده بود برخاستم.
با قدم های محکم و استوار خود را به آن مردک نعشه رسانده و از یقه‌اش گرفتم.
به دیوار مجاور کوباندمش و با تن صدای که بالا رفتنش از کنترل خارج شده بود با غیض غریدم.
- همین‌طوری مواظب امانتیم بودی پیرمرد؟
پیرمرد آخر را از حرص با لحن کشداری زمزمه کرده بودم.
با چشمان به خون نشسته، به مرد مقابلم که پوزخند چیره بر لبانش ارتباط مستقیم با سلول‌های عصبی مغزم داشت نگریستم.
- امانتی تو ضررهای بیشماری به مال و جان من زده....
هنوز حرفش به پایان نرسیده بود که مشتم بر دهانش اصابت کرد و دستانم از دور یقه‌اش شل شد و مرد با ضرب بر روی زمین کوبیده شد.
دخترک ریز نقش چهار دست و پا به سوی مرد خزید و اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد.
صورت نحسش را در دست گرفت و با چشمان اشکی به خون جاری بر بینی‌اش خیره ماند.
نگاهش را از پدرش گرفته و به سوی من سوق داد.
چشمان بارانی‌اش اعصبانیتم را تشدید می‌کرد .
نزدیک شدم و دستان دخترک را از صورت مرد کنار زدم.
صدای ارامی در گوشم طنین‌انداز شد.
- تـ..و کـ..ـی هستـ..ـی...چرا.. اومـ...
صحبت را جایز ندانستم و با به اغوش کشیدنش اجازه صحبت بیشتر را از او گرفتم.
مشت‌های ظریفش که بر سی*ن*ه‌ام فرود می‌آمد را با دست مهار کردم.
سرم را به به گردنش نزدیک کرده و حرم داغ نفس هایم را بر گردنش پخش کردم.
- اومدم تو را ببرم!
سرش را از سی*ن*ه‌ام بیرون کشید و با چشمان بارانی بهم چشم دوخت.
- تو کی هستی... من به اون روستا لعنتی نمیام.
با شنیدن جمله اخر اخم‌هایم درهم فرو رفت.
جثه کوچکش را کنار کشیدم و با بهت پرسیدم.
- مگه چه کسی قرار است بفرستت روستا؟
نگاهش را از چشمانم دزدید و با لکنت شروع به صحبت کرد.
- مگه قرار نیست شما منو ببرید به اون روستا لعنتی؟
سپس صدایش بالا رفت و فریاد کشید.
- من باهاتون هیچ‌جا نمیام من از شما و اون روستا لعنتی نفرت دارم دست از سرم بردارید.
نگاهم را از دخترک مقابلم گرفته شده و به آن مرد منفور چشم دوختم.
دستانش که سعی داشت از چنگم در بیاورد را محکم تر از قبل گرفته و زیرلب گفتم:
- منظورت از اون روستا چیه؟
بی اهمیت نسبت به پرسشم به ادامه کار خود مشغول شد که با حرص بر سرش هوار کشیدم.
- لعنتی میگم منظورت چیه؟
با حیرت و تعجب به فک سفت شده‌ام خیره ماند و سپس به آرامی سرش را به پایین انداخت و با صدای که از بغض خش دار شده بود گفت:
- مگه قرار نیست منو به اون روستا ببرید؟
و سپس با حالت متفکر روبه من گفت:
- پس شما کی هستید و چرا اینجایید؟
گوش هایم از شدت اعصبانیت سوت می‌کشید و شک داشتم رگ های پیشانی و گردنم متورم نشده باشند.
قصد نداشتم اورا بیشتر از چیزی که هست بحراسانم اما گویا از بسیاری از اتفاقات در زندگی این دختر غافل مانده‌ام.
 
موضوع نویسنده

فاطیما.پ

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jan
7
48
مدال‌ها
2
پارت 5

سعی کردم با استشمام هوای مفسد خانه مرطوب آن پیرمرد اندکی از خشمی که گریبان گیرم شده است کاسته کنم و فارغ بمانم.
و اما چه خیال باطلی با یادآوری دخترک که هفده سال تمام ملالت نبودش را نفس کشیدم و در آتش حزن وجودش شعله ور شدم تنها به این دلیل که قصد نداشتم در سن نوجوانی با رمز راز زندگی‌ام اورا نیز غرق تفکر بیجا کنم.
و اما حالا مطلع شده بودم او نیز در نبود من چندان زندگی پر فروغ و آسوده را تجربه نکرده است.
ترومای کودکی‌اش که حالا در پشت واژگان پنهان گشته بود مهر تایید را در این موضع ثبت میکردند.
- درسته من اومدم تا تورو با خودم ببرم...
اما به جایی که تعلق داری.
علامت سوال های ذهنش در چشمان همچون آیینه‌اش به خوبی نمایان بود.
برای دور کردن حس حیرت و سرگشتگی از او ادامه دادم
- قراره پا بزاری به خانه اصلی متعلق به خودت، جایی که وجودت را تمنا می‌کنه.
و سپس با قاطعیت ادامه دادم
-در کنار من.

(ویولا)
زندگیم همچون فیلمی بود که مطابق سناریو اصلی پیش نمیرفت.
که فکرش را می‌کرد روزی مردی غریبه به دنبالت بیاید و ادعا کند وجود تو به او تعلق دارد.
بگذارید جوابش را خود دهم.
هیچ‌ک.س..!
زندگی سرشار از اسرار نهفته بود که در گذر زمان هر یک خود را به نحوی به نمایش می‌گذاشتند.
پررنگ ترین پرسش ذهنم شامل این میشد، که پس از این، چه اتفاقاتی برایم رقم میخورد و انتظارم را می‌کشد؟
و اما این پرسشی نیست که خود به تنهایی قادر به پاسخ باشم.
از بدو تولد که با حکم بی‌اساس و بی‌جا قتل مادرم محکوم شده چشم به جهان گشوده‌ام و پدری که هیچ‌گاه خود را در برابر من موظف نمی‌دانست تا حال حاضر که فردی متکبر و زورگو پا بر دنیایم نهاده است.
و ادعا دارد وجود من، در کنار او تعلق دارد.
دستانم را از دستان قدرتمند مرد مقابلم در اوردم و عقب گرد کردم.
با لکنت زبانی که کنترلش از دسترس خارج گشته بود صحبت خود را اغاز کردم
- من با تو هیچ‌جا نمیام
سپس با ضرب خود را اغوش پدرم پرت کردم و با لحن ملتمس نالیدم
- بابا اجازه بده همین‌جا بمونم ا...صلا میرم به اون روستا کوفتی
با دست به مرد مقابلم که با اخم نگاهم میکرد اشاره کردم و ادامه دادم
- فقط اجازه نده با این مرد بروم
از مرد مقابل حتی بیشتر از اتفاقات توی روستا می‌ترسیدم صورت خون‌آلود پدرم و گلویش که جای پنجه های مرد را به وضوح به نمایش می‌گذاشتند دلایل محکمی بودند برای تشدید ترسم.
سکوت پدرم را که دیدم بذر امید لحظه‌ای در بطنم جوانه زد.
اما این امید دوام زیادی نداشت که با ضرب دستانش درست در بینی‌ام مات و مبهوت به پدرم که چهره‌اش از حالت خنثی به اعصبانی تغییر یافته بود خیره ماندم.
 
بالا پایین