جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [تورا می‌جویم] اثر «سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [تورا می‌جویم] اثر «سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 227 بازدید, 11 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تورا می‌جویم] اثر «سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
53
137
مدال‌ها
2
یکی توی سرم زد و با خنده گفت:
- یعنی نصف ایران و دور زدی و آخرم نتونستی یکی رو طبق میلت پیدا کنی؟
موهای کوتاهم رو پشت گوشم انداختم و گفتم:
- می‌دونی که بحث کاری بوده و جز کار هیچی نمی‌تونه نظرم و جلب کنه.
رومینا با افسوس گفت:
- دختر این‌ کار و با خودت نکن، دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی حس قشنگیه.
سرم رو به تاییدش تکون دادم.
- منم نگفتم نیست، صدرصد حس قشنگیه اما کسی به دلم نمی‌شینه.
رومینا چشم‌هاش رو ریز کرد و با افسوس گفت:
- یعنی تو کل ایران هیچ پسر خوشگلی نبوده که به دلت بشینه؟
خندیدم و ضربه‌ایی به بازوش زدم و گفتم:
- ملاک من خوشگلی نیست. هوش، موفقیت و اخلاقه.
سری از روی تاسف تکون داد و گفت:
- ملاکات واسه عاشقی زیادی کاریه دختر.
چشم غره‌ایی رفتم.
- دل من این‌جوری می‌پسنده، تو عاشق برو روی داداش ما شدی؟
لبخندش تا گوش‌هاش باز شد و گفت:
- خوشگلی، اخلاق و غیرتش، وقتی تو دانشگاه مزاحمم رو زد فهمیدم باید زن این مرد بشم.
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
- ماشالله سرعت عاشق شدنت سرعت نور در ثانیه‌ست.
با بالشت زد تو سرم و گفت.
- برو خودت رو مسخره کن. موهات رو باید رنگ کنی، بنظرم‌ چون موهات مدل باب کوتاهه استخونیش کن با هایلایت‌های رنگی.
دستش رو با لوسی گرفتم و کشیدم.
- موهام رو رنگ می‌کنی آبجی؟
با دستش لپم رو کشید و گفت:
- فردا بیا آرایشگاه برات وی ای پی حساب می‌کنم.
بعد بدجنس خندید که گفتم:
- کار توام بالاخره گیر می‌کنه.
سریع گفت:
- شوخی کردم، بیا بین عروس‌های فردا برات یه وقت باز می‌کنم. عروس‌های فردامم ببین شاید دلت باز شد، خواستی ازدواج کنی.
از این همه اشتیاقش نسبت به عروسیم خندم گرفت. بلند شد و گفت:
- من برم بخوابم که الان صدای آذر در میاد.
چشمکی زد و گفت.
- بوس بهت.
بوسی براش روی هوا فرستادم که رفت.
گوشیم رو از کیفم در آوردم و نتم روشن کردم.
اخبار قبل خوابم رو باید چک می‌کردم.
کارگردان بهم پیام داد؛ بازش کردم.
[سلام لیلی جان فردا برنامه پخش می‌شه.]
با خوشحالی هورایی گفتم.
اخبار خاصی نبود، گاهی برنامه گنج‌های مصر و که باستان شناس آمریکایی دنبالش بود و نگاه می‌کردم، اما امروز خبری ازش نبود.
دراز کشیدم و چشم‌هام رو بستم.
در اتاق تا آخر باز شد و به دیوار خورد، چشم بسته هم می‌دونستم که آریاست.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
فعال انجمن
Mar
53
137
مدال‌ها
2
- تو هنوز آدم نشدی بچه!
بلند شدم و سرجام نشستم.
سرم بغل کرد و گفت:
- نمی‌دونی چه‌قدر خونه به حضور خری مثل تو نیاز داشت. لطفا آدم بمون و دیگه از این برنامه‌های سفر نچین.
از این ابراز محبتش خندم گرفت. کنارم نشست که سرم و روی پاش گذاشتم و با نگاه خیره به سقف پرسیدم.
- چجوری می‌گذشت؟
آهی کشید و با افسوس گفت:
- من که همش خونه خودم بودم، می‌دونی که عادت داشتم عصرها پیش تو باشم، عصرها می‌شد ماتم کده، مامانم که می‌شناسی همش به بابا غر می‌زد که نباید می‌ذاشتیم مستقل باشه، اگه بلایی سرش بیاد چی؟
آهی کشید و ادامه داد:
- آریا و رومینا که یه طرف، خودشون یه مستند بودن. آترینم دو هفته اول فقط عمه می‌گفت.
لبخند کمرنگی زدم و با ناراحتی گفتم:
- بمیرم برای دلتون، نمردم که رفته بودم آیندم رو بسازم.
دستش رو روی صورتم گذاشت و فشار داد.
- لطفا دیگه آیندت و همین‌جا بغل گوش خودمون بساز.
دستم رو روی هوا تاب دادم و کوبیدم روی چشمم و گفتم.
- چشم عباس آقا.
خندید و پرسید:
_ واسه تو چه‌طور گذشت؟
چشم‌هام رو بستم و اون روزا رو تصور کردم.
- اول رفته بودیم شیراز تخت جمشید، مستندم و که دنبال می‌کردی مگه نه؟
چشم‌هام رو باز کردم با موشکافی نگاهش کردم که تندتند سری تکون داد.
- اره اره.
- خب دیگه اولا جلوی دوربین خراب می‌کردم، مجبورم بودم هر تیکه رو ده بار تکرار کنم تا درست در بیاد بعد کم کم بهتر شد.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
- تو هر شهری حداقل بیست روز می‌موندیم، ان‌قدر تو این دو سال جابه‌جا شدم که دیگه دلم نمی‌خواد از توی خونه در بیام.
آریا خندید و گفت:
- ولی قوی‌تر از خواهر خودم ندیدم، مایه افتخار خانواده.
ضربه‌‌ای به پاش زدم و گفتم:
- کی به کی میگه، داداش تو اونی هستی که یه عمر کتک خوردی و کم‌ نیاوردی، تازشم اگه الان قویم به لطف آموزش‌های شماست استاد.
دستم رو کشید و بلندم کرد.
- پاشو پاشو ببینم هنوزم بوکس یادت هست. چهارتا حرکت بزن.
نیشخندی زدم و گفتم:
- دست ‌کم گرفتی؟ هرروز تمرین می‌کنم.
آریا دست‌هاش رو بهم کوبید و گفت:
- پس وقتشه یه کشتی داشته باشیم.
آستین‌هام رو بالا دادم و گفتم:
- بیا ببینم.
همین که باهم گلاویز شدیم در اتاق تا آخر باز شد، آذر پرید وسط اتاق و گفت:
- بدون من کشتی می‌گیرین؟
گردن آریا رو گرفت و باهم گلاویز شدن.
 
بالا پایین