- Mar
- 53
- 137
- مدالها
- 2
یکی توی سرم زد و با خنده گفت:
- یعنی نصف ایران و دور زدی و آخرم نتونستی یکی رو طبق میلت پیدا کنی؟
موهای کوتاهم رو پشت گوشم انداختم و گفتم:
- میدونی که بحث کاری بوده و جز کار هیچی نمیتونه نظرم و جلب کنه.
رومینا با افسوس گفت:
- دختر این کار و با خودت نکن، دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی حس قشنگیه.
سرم رو به تاییدش تکون دادم.
- منم نگفتم نیست، صدرصد حس قشنگیه اما کسی به دلم نمیشینه.
رومینا چشمهاش رو ریز کرد و با افسوس گفت:
- یعنی تو کل ایران هیچ پسر خوشگلی نبوده که به دلت بشینه؟
خندیدم و ضربهایی به بازوش زدم و گفتم:
- ملاک من خوشگلی نیست. هوش، موفقیت و اخلاقه.
سری از روی تاسف تکون داد و گفت:
- ملاکات واسه عاشقی زیادی کاریه دختر.
چشم غرهایی رفتم.
- دل من اینجوری میپسنده، تو عاشق برو روی داداش ما شدی؟
لبخندش تا گوشهاش باز شد و گفت:
- خوشگلی، اخلاق و غیرتش، وقتی تو دانشگاه مزاحمم رو زد فهمیدم باید زن این مرد بشم.
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
- ماشالله سرعت عاشق شدنت سرعت نور در ثانیهست.
با بالشت زد تو سرم و گفت.
- برو خودت رو مسخره کن. موهات رو باید رنگ کنی، بنظرم چون موهات مدل باب کوتاهه استخونیش کن با هایلایتهای رنگی.
دستش رو با لوسی گرفتم و کشیدم.
- موهام رو رنگ میکنی آبجی؟
با دستش لپم رو کشید و گفت:
- فردا بیا آرایشگاه برات وی ای پی حساب میکنم.
بعد بدجنس خندید که گفتم:
- کار توام بالاخره گیر میکنه.
سریع گفت:
- شوخی کردم، بیا بین عروسهای فردا برات یه وقت باز میکنم. عروسهای فردامم ببین شاید دلت باز شد، خواستی ازدواج کنی.
از این همه اشتیاقش نسبت به عروسیم خندم گرفت. بلند شد و گفت:
- من برم بخوابم که الان صدای آذر در میاد.
چشمکی زد و گفت.
- بوس بهت.
بوسی براش روی هوا فرستادم که رفت.
گوشیم رو از کیفم در آوردم و نتم روشن کردم.
اخبار قبل خوابم رو باید چک میکردم.
کارگردان بهم پیام داد؛ بازش کردم.
[سلام لیلی جان فردا برنامه پخش میشه.]
با خوشحالی هورایی گفتم.
اخبار خاصی نبود، گاهی برنامه گنجهای مصر و که باستان شناس آمریکایی دنبالش بود و نگاه میکردم، اما امروز خبری ازش نبود.
دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.
در اتاق تا آخر باز شد و به دیوار خورد، چشم بسته هم میدونستم که آریاست.
- یعنی نصف ایران و دور زدی و آخرم نتونستی یکی رو طبق میلت پیدا کنی؟
موهای کوتاهم رو پشت گوشم انداختم و گفتم:
- میدونی که بحث کاری بوده و جز کار هیچی نمیتونه نظرم و جلب کنه.
رومینا با افسوس گفت:
- دختر این کار و با خودت نکن، دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی حس قشنگیه.
سرم رو به تاییدش تکون دادم.
- منم نگفتم نیست، صدرصد حس قشنگیه اما کسی به دلم نمیشینه.
رومینا چشمهاش رو ریز کرد و با افسوس گفت:
- یعنی تو کل ایران هیچ پسر خوشگلی نبوده که به دلت بشینه؟
خندیدم و ضربهایی به بازوش زدم و گفتم:
- ملاک من خوشگلی نیست. هوش، موفقیت و اخلاقه.
سری از روی تاسف تکون داد و گفت:
- ملاکات واسه عاشقی زیادی کاریه دختر.
چشم غرهایی رفتم.
- دل من اینجوری میپسنده، تو عاشق برو روی داداش ما شدی؟
لبخندش تا گوشهاش باز شد و گفت:
- خوشگلی، اخلاق و غیرتش، وقتی تو دانشگاه مزاحمم رو زد فهمیدم باید زن این مرد بشم.
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
- ماشالله سرعت عاشق شدنت سرعت نور در ثانیهست.
با بالشت زد تو سرم و گفت.
- برو خودت رو مسخره کن. موهات رو باید رنگ کنی، بنظرم چون موهات مدل باب کوتاهه استخونیش کن با هایلایتهای رنگی.
دستش رو با لوسی گرفتم و کشیدم.
- موهام رو رنگ میکنی آبجی؟
با دستش لپم رو کشید و گفت:
- فردا بیا آرایشگاه برات وی ای پی حساب میکنم.
بعد بدجنس خندید که گفتم:
- کار توام بالاخره گیر میکنه.
سریع گفت:
- شوخی کردم، بیا بین عروسهای فردا برات یه وقت باز میکنم. عروسهای فردامم ببین شاید دلت باز شد، خواستی ازدواج کنی.
از این همه اشتیاقش نسبت به عروسیم خندم گرفت. بلند شد و گفت:
- من برم بخوابم که الان صدای آذر در میاد.
چشمکی زد و گفت.
- بوس بهت.
بوسی براش روی هوا فرستادم که رفت.
گوشیم رو از کیفم در آوردم و نتم روشن کردم.
اخبار قبل خوابم رو باید چک میکردم.
کارگردان بهم پیام داد؛ بازش کردم.
[سلام لیلی جان فردا برنامه پخش میشه.]
با خوشحالی هورایی گفتم.
اخبار خاصی نبود، گاهی برنامه گنجهای مصر و که باستان شناس آمریکایی دنبالش بود و نگاه میکردم، اما امروز خبری ازش نبود.
دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.
در اتاق تا آخر باز شد و به دیوار خورد، چشم بسته هم میدونستم که آریاست.