جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [جراحت دیپلماتیک] اثر«ثنا کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Sanai_paiiz با نام [جراحت دیپلماتیک] اثر«ثنا کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 3,450 بازدید, 31 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [جراحت دیپلماتیک] اثر«ثنا کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Sanai_paiiz
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Sanai_paiiz
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
5
 
<|سرپرست بخش کتاب|>
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
کاربر ویژه انجمن
فعال انجمن
Jul
1,889
11,663
مدال‌ها
9
من سال‌ها منتظر برگشتنش بودم و درست روزهایی که دندان طمع از امیدواری به او را کنده‌بودم، برگشت! نمی‌دانم، شاید از اول هم ذوق دیدارش را داشتم نه برگشتنش را. شاید آن روزها می‌خواستم به خودم ثابت کنم او بدون من نمی‌تواند! ولی حالا، دقیقاً مشخص شد که چه کسی بی‌عرضه است، من! صدای نوتیف تلفنم دوباره بلند می‌شود:«ساعت ۱۲ آماده باش میام دنبالت.» نیش‌خندی می‌زنم و جواب می‌دهم:«سیکتو بزن بابا توهمی.»
تلفن را خاموش می‌کنم و از خود می‌پرسم آیا همه‌ی آدم‌های خیانتکار انقدر پررو و بی‌شخصیتند؟
- مهسا!
صدای مامان را می‌شنوم، سرم را بالا می‌گیرم و او را نان به دست می‌بینم. لباس‌هایش رسمی‌ است و نمی‌دانم کجا بوده.
- خوشتیپ کردی مامان‌جون، کجا بودی؟
لبخندی می‌زند و کت سفیدش را از تن در می‌آورد.
- رفتم دفتر، بعدشم رفتم پیش عموت.
از این ارتباط مامان و عمو اصلاً خوشم نمی‌آمد، ولی عمو معتقد بود پدرم ما را به او سپرده و نمی‌تواند زن و بچه‌ی دوست مرحومش را بیخیال شود.
- کاش عمو دست از سرمون برمی‌داشت مامان!
انگار موی مادرم را آتش زده باشند که پر تحکم می‌گوید:
- چته مهسا؟ چی خواستی برات فراهم نکرده؟
دست به کمر می‌ایستم و می‌پرسم:
- اصلاً من تا حالا ازش چیزی خواستم؟ چرا یادت میره من از راهنمایی سرکار می‌رفتم؟
مامان هم مثل خودم طلبکارانه می‌گوید:
- حالا هرچی، نباید که محبت‌هاش رو فراموش کنی!
دستم را در هوا تکان می‌دهم و جواب می‌دهم:
- بیخیال اصلاً.
می‌چرخم تا بروم اما جمله بعدی‌اش مرا سر جایم میخکوب می‌کند:
- تازه عموت گفت مراسم رو با الکسان بری.
دوباره به سمتش برمی‌گردم، انگشتم را تهدیدگونه بالا می‌آورم:
- یک‌بار دیگه... فقط یک‌بار دیگه اسم اون ل..ی رو تو و عمو بیارین کاری می‌کنم رنگمم دیگه نبینین.
می‌روم و به صدایش که می‌گوید:
- این چه طرز حرف زدنه مهسا؟!
توجهی نمی‌کنم. والا هرکسی را برق می‌گیرد مرا سگ کنار تیربرق. نمی‌فهمم عمو چرا به خودش اجازه می‌داد در هر کاری دخالت کند‌؟
لباس قرمزی که دیروز با ارغوان خریده‌بودیم را روی تخت می‌گذارم و پشت میز آرایش می‌نشینم، صورتم رنگ و رویش را از دست داده‌بود... کاش کسی مرا به روزهای قبل از او برگرداند. زیر لب برای خودم آهنگی زمزمه می‌کنم و هم‌زمان شروع به آرایش می‌کنم.

***

- ولی مهسا یه روز با هم بریم اصفهان؟
نگاهش می‌کنم و می‌پرسم:
- چرا انقدر عاشق اصفهانی؟

چشمانش به روبه‌روست اما می‌بینم که برق می‌زنند.
- خیلی خوشگله! اصلاً میشه اصفهان زندگی کرد و هیچ غمی نداشت!
می‌خندم، دلش زیادی خوش بود.
- تازه تو که همراهم باشی دیگه بهترین جای دنیاست!
لبخندم رنگ عشق می‌گیرد، سرم را از روی شانه‌اش برمی‌‌دارم و گونه‌اش را می‌بوسم. چشمانش را می‌بندد و او هم لبخند می‌زند...!
کاش کسی ما را در این روزها دفن می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
5
 
<|سرپرست بخش کتاب|>
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
کاربر ویژه انجمن
فعال انجمن
Jul
1,889
11,663
مدال‌ها
9
***
کاش کسی مرا از اسارت خاطرات او رها می‌کرد. به خودم در آینه خیره می‌شوم و فکر می‌کنم کی آماده شدم؟ کی چتری‌هایم را استایل کردم؟
آرایش نود کمی به صورتم رنگ و روح داده بود، خواستم برای تکمیل آرایشم لیپ‌گلاس را روی رژ کالباسی‌ام بکشم اما نگاهم روی رژ قرمز ثابت می‌ماند... آخرین باری که انقدر غلیظ آرایش کرده‌بودم را به یاد ندارم حتی این رژ یک‌بار هم استفاده نشده!
نگاهم اول به صورتم، بعد به رژ و بعد به لباس می‌‌اندازم‌. تلفنم را برمی‌دارم و به عمو اس‌ام‌اس می‌دهم:
- می‌تونم نیام؟
صفحه را خاموش می‌کنم و گوشی را روی س*ی*نه‌ام نگه می‌دارم، چشمانم را می‌بندم و روی چیزهای خوب تمرکز می‌کنم تا از قانون جذب استفاده کنم. زیر لب زمزمه می‌کنم:
- الان عمو میگه هرجور راحتی... من کاری که راحتم رو انجام میدم.
لرزش پیامک را که احساس می‌کنم، سریع رمز تلفن را می‌زنم تا پیامش را بخوانم.
- گفته نیا... گفته نیا... ‌.
هی با خودم این جملات را تکرار می‌کنم اما در آخر پیام عمو بادم را می‌خواباند.
- حرفامونو زدیم مهساجان!
پوف کلافه‌ای می‌کشم. من پا در هیچ‌کدام از این مهمانی‌ها نمی‌ذاشتم ولی این‌بار نمی‌دانم عمو در گوش مامان چه خوانده‌بود که هرچه کردم رهایم نکردند. بی‌حوصله از این تصمیمات اجباری که هیچ‌کدام خواسته من نبودند، رژ قرمز را پررنگ روی لبانم می‌کشم و در آخر به سمت لباس می‌روم.
***
- ببین هرچیزی یه رسمی داره، مثلاً یسری رنگ‌ها اصلاً مناسب روزمره و سرکار نیستن!
خسته از این همه امر و نهی کردنش می‌پرسم:
- الکس آیا غلطی هست که تو در این چند سال زندگیت نکرده باشی؟ اون‌وقت به همه کارای من گیر میدی!
اخمی می‌کند و همان‌طور که جلویش را نگاه می‌کرد و فرمان را سفت در دست چپش می‌فشرد می‌گوید:
- خب من دیگه کی غیرتی شم؟ تو چرا باید با لباس قرمز بری سرکار؟
فحش‌های خوبی در ذهن داشتم اما جرئت گفتنش را نه! موهایم را با حرص پشت گوش می‌زنم و می‌گویم:
- غیرت این نیست که تو به لباس پوشیدن من گیر بدی! طرز فکرتو عوض کن.
کف دستش را روی فرمان می‌کوبد و کمی سرعتش را بیشتر می‌کند.
- من این چرت و پرتای روشن‌فکری رو درک نمی‌کنم، یکبار دیگه این‌جوری رفتی هر قبرستونی کار دست جفتمون میدم.
***
لباس قرمزم یادآور روزی که با کت قرمز رفته‌بودم سرکار است؛ شانه بالا می‌اندازم، به هرحال که او دیگر با من نسبتی ندارد و منم به او تعهدی ندارم. پیام می‌دهم و راننده را هماهنگ می‌کنم و بعد لباسم را می‌پوشم. برای چند لحظه کوتاه به روزهایی که حال دلم انقدر بد نبود می‌پرم، انگار که قلبم برای ثانیه‌ای نفس می‌کشد!
 
بالا پایین