جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط YEGANEH.B با نام [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,056 بازدید, 13 پاسخ و 14 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع YEGANEH.B
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط YEGANEH.B
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
نام رمان: جرمی که پیش از ما آغاز شد
نام نویسنده: yeganeh2025
ژانر: معمایی، عاشقانه
گپ نظارت (۷)S.O.W
خلاصه:
در شب تولد، صدای شادمانی به فریاد بدل می‌شود.
دختری با گذشته‌ای رنگی، در یک لحظه خاکستری می‌شود.
فرار از وطن، فرار از خاطره، اما نه از حقیقت.
بازگشت با قلبی یخ‌زده و چشمانی که فقط انتقام را می‌بینند.
اما قاتل، همیشه همان کسی نیست که فکر می‌کنی.
عشق، گاهی نقاب نفرت است و نفرت، گاهی راهی به عشق.
رازهایی که با هر پرده‌برداری، گذشته را دوباره زنده می‌کنند.
در بازی انتقام، مهره‌ها جابه‌جا می‌شوند و دل‌ها به بند کشیده می‌شوند.
و در پایان، شاید آرامش از دل خون و عشق سر برآورد... .
 
آخرین ویرایش:

;FOROUGH

سطح
5
 
𔓘مدیر ارشد فرهنگ و هنر 𔓘
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
شاعر انجمن
Apr
8,876
15,365
مدال‌ها
8
1000017856.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
مقدمه:
دنیا رو از پشت یه شیشه مات و سرد می‌بینم.
انگار یه نفر با چاقو سینم رو سوراخ کرده و همه جون و زندگیم رو ازش بیرون کشیده.
آتشی که تو دلم روشنه، شعله‌اش نمی‌سوزونه؛ مثل یخ، سرده و تیز.
بعضی وقتا به دستام نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم اصلاً مال منن یا مال اون دختره مرده تو گذشته؟
غمم مثل یه چیز لجن و سیاه شده که نه می‌ره نه می‌مونه؛ همیشه همینه،
توی دلم سنگینی می‌کنه و هر بار که مصنوعی می‌خندم، یه جای روح یخ‌زدم بازم زخمی می‌شه.
بعضی وقتا نفس کشیدنم یادم می‌ره و انگار دارم هوا رو بی‌هدف تو ریه‌هام می‌کشم.
آرامش برام یه چیز مسخره‌ست، مثل قصه‌هایی که برای بچه‌های مردم می‌گن.
فقط فکر انتقامه که این خلأ کثیف رو پر کرده، یه نقطه ثابت تو این همه گنگی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
پارت 1

همون‌طور که نگاهم به سنگ قبرهای مامانم و خواهرم بود، سیگارم رو که تمام شده‌بود؛ زیر پام له کردم.
- هنوز شعله‌های آتش زیر خاکستر روشن هستند، مهناز جون.
بغض توی گلوم سنگینی می‌کرد. با بستن پلک چشمام، اشکی از چشمام ریخت. با صدای پر بغض گفتم:
- دلوین خواهری، دلم برای شوخی‌ها و خنده‌هات تنگ شده.
نمی‌دونم چند نخ سیگار کشیدم، اما با حس کردن لرزشی در جیب شلوارم، موبایلم رو درمیارم، به شماره نگاهی می‌ندازم و سرد جواب می‌دم :
- بله؟
سیاوش: پیداش کردم، بیا خونه.
پوزخندی می‌زنم. بالاخره تقاص پس میدی بهادر خان.
- اوکی.
سریع سوار موتور سوزوکی دویست قرمزم میشم و با سرعت به سمت خونه سیاوش حرکت می‌کنم.
زنگ خونشون رو می‌زنم. نگهبان در رو باز میکنه و بدون حرفی داخل عمارت میشم. به سمت اتاقش میرم و در اتاقش رو میزنم.
سیاوش: بیا تو.
- سلام. چی پیدا کردی؟
سیاوش: شرکت بهادر و خونش رو دارم. در حال حاضر بهادر مریضه و خونه‌ست و امور شرکت دست پسر بزرگش، کیارش، اداره میشه.
با این حرفش، خوشحال میشم و لبخندی می‌زنم.
- خیلی خوبه.
سیاوش نگاهی بهم نگاهی نگران می‌ندازه: میخوای چیکار کنی؟
پوزخندی می‌زنم. همون‌طور که خونوادم نابود کرد، داغ خانواده به دل بهادر خان می‌ذارم.
- به پسرش نزدیک میشم.
سیاوش بهم نزدیک میشه. با دودلی میگه:
-‌ دل‌ربا، مطمئنی؟
-‌ آره.
سیاوش بهم نگاهی می‌ندازه:
-‌ کجا بودی؟
-‌ پیش مهناز و دلوین بودم.
***
(فلش بک - تابستان 16 تیر ۹۸)
مهناز: د‌ل‌ربا، مگه بهت نگفتم از نرده سر نخور؟ ممکنه... .
باز می‌خواست بگه چرا از نرده سر خوردم و اومدم پایین. منم وسط حرف مامانم پریدم:
- مهناز جون، قربونت بشم، اینقدر حرص نخور.
تا خواست حرفی بزنه، منم بهونه‌ی دانشگاه رو جور کردم و سریع به طرف در خونه رفتم.
داره دیرم میشه، مهنازجون.
مهناز:
-‌ دل‌ربا، عصری زود بیا. شب خونه‌باغ آقابزرگ مهمونی دعوتیم.
-‌ باشه عزیزم، خداحافظ.
سوار ماشین 206‌ آلبالویی دلوین شدم با سرعت به سمت دانشگاه حرکت کردم. بعد از چند ساعت تدریس استاد حسینی و تمرینی که داد، راهی خونه شدم.
هوا آفتابی بود و گرمای زیادی کلافه‌م کرده بود. با ریموت، درِ پارکینگ رو باز کردم و ماشین رو پارک کردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
پارت 2

در خونه رو با سروصدا باز می‌کنم، حضورم رو اعلام می‌کنم:
- سلام اهالی، چطورین؟
مامانم از آشپزخونه بیرون اومد و با رویی خوش سلام کرد و حالم رو پرسید.
- خوبم قربونت بشم من! مهنازجون، دلوین و باباعلی کجان؟
مهناز:
- دلوین توی اتاقه، داره آماده میشه و پدرت هم بیرونه. برو آماده شو، دیر میشه.
- باشه عزیزم.
مهناز:
- لباست رو گذاشتم رو تخت، دخترم.
از پله‌ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم. تم اتاق من بنفش و سفید بود، ولی برعکس من، اتاق دلوین سفید و خاکستری روشن بود.
سریع رفتم، یک دوش سرسری گرفتم و لباس پرنسسی بلندی به رنگ سفید و صورتیِ ملایم، با سرشونه‌های توری‌کارشده، پوشیدم. آرایش مختصر و ساده‌ی دخترونه‌ای کردم و کفش‌های پاشنه‌ بلند سفیدم رو پوشیدم.
بعد از نگاهی که به خودم توی آینه انداختم، با لبخندی از اتاق خارج شدم. از پله‌ها پایین رفتم. دیدم که دلوین لباس ماکسیِ دخترونه‌‌ای به رنگ سرمه‌ای پوشیده و مامانم هم لباس ماکسیِ بلند زنونه‌ای به رنگ کرم پوشیده.
بابا: بریم، دیر شد.
سوار ماشین شدیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم. بعد از اینکه وارد باغ شدیم، مانتو و شالم رو به خدمتکار دادم.
صدای موسیقی و مهمون‌های زیادی داخل باغ بود.
بابا که همین اول، مستقیم پیش عمو رضا و عمو محمد رفت. من و مامان و دلوین هم در یک جای خلوت نشستیم.
بعد از چند دقیقه، دخترخاله‌‌م زهرا به همراه دوتا دخترعمه‌های نچسب، روژان و روژین و دخترعمو رزا به سمت ما اومدن و بعد از احوال‌پرسی، من و دلوین رو از سر جامون بلند کردن و به یک گوشه‌ی خلوت مجلس رفتیم و دور هم نشستیم.
زهرا لباس پوشیده و بلند خاکستری پوشیده بود. چهره‌‌ی ساده‌ای داره، اما خیلی مهربون و معصومه. 22 سالشه و داره پرستاری می‌خونه.
روژین لباسی نسبتاً چسبان و کوتاه با رنگ نارنجی پوشیده‌بود. چهره‌ی ساده‌ای داره، اما با لب‌های‌ پروتزشده و موهای رنگ‌شده، نمی‌‌تونستم بگم که ساده‌ست. 23 سالشه و داره معماری می‌خونه و توی شرکت پدرش کار می‌کنه. روژان لباس ماکسی تنگ و بلندی به رنگ طلایی پوشیده‌بود و برعکس خواهرش، موهاش رو فر درشت کرده‌بود به همراه آرایش غلیظی که سنش رو بالاتر برده‌بود. 24 سالشه و عکاسی کار می‌کنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
پارت 3

دخترعمو رزا، لباس سبز یشمی بلندی پوشیده بود. چهره‌ای نرمال داشت، اما خیلی مغرور بود! نوزده‌ سالشه و تازه در رشته‌ی حقوق در دانشگاه قبول شده.
در جمع دخترخاله و دخترعمو و عمه‌هایم بودم؛ غرق حرف‌ها و شیطنت‌هایشان بودم، بی‌آنکه حواسم باشد شب چه رنگی دارد... .
زهرا از خاطره‌ای بانمک تعریف می‌کرد و همه، غرق خنده‌هایمان بودیم. بی‌دغدغه و بی‌خبر، همراهشان گاهی می‌خندیدم و بیشتر به شوخی‌های میان خودشان گوش می‌دادم.
حتى فکرش را هم نمی‌کردم که امشب قرار هست برای من، عجیب‌ترین شب دنیا باشد.
تمام نگاهم به شوخی‌های روژین و روژان بود، یا این‌که دلوین چطور بی‌صدا آهنگی را زیر لب زمزمه می‌کند.
ناگهان، در میانه‌ی قهقهه‌ها و همهمه‌ی دخترها و مهمانان، صدای موسیقی تغییر کرد و همه یک‌دفعه ساکت شدند. حس کردم سکوتی معنادار در فضای جمع به وجود آمده و اصلا متوجه نشدم چرا یهو همه نگاهم کردند.
ذهنم هنوز درگیر حرف قبلی زهرا بود، که صدای قدم‌هایی را از پشت سرم شنیدم.
وقتی برگشتم، دیدم که مادرم با لبخند و چشم‌هایی که از هیجان برق می‌زد، درحالی‌که بین دست‌هایش کیک بزرگی با شمع‌های روشن بود، به همراه دلوین به سمتم آمدند.
همه‌ی مهمانان با ذوق، جیغ‌کشان و دست‌زنان بلند شدند و من فقط ایستاده‌بودم و نگاهشان می‌کردم.
حتی فکرش را هم نمی‌کردم که امشب تولدم باشد. از هیجان، قلبم تندتند می‌زد و نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم؟ مانده‌‌ بودم چه بگویم، چون واقعاً غافل‌گیر شده‌بودم!
شمع‌ها را نگاه کردم که نور لرزان‌شان فضای کوچک جمع ما را روشن کرده‌بود. صدای تبریک مهمانان، بغل‌های سرد و گرم، همراه با شوخی‌هایشان باعث دل‌گرمی‌ من شد.
با شمارش معکوس جمع، چشم‌هایم را بستم و با اتمام شمارش، شمع‌های روی کیک تولدم را فوت کردم.
با فوت کردن شمع‌ها، صدای جیغ و صدای بلند آهنگ در هم آمیخت. در آن شلوغی جمع، برای اولین‌بار حس کردم انگار واقعاً دوستم دارند!
آن شب، من واقعاً سوپرایز شدم و چه شوک عجیبی بود وقتی یک‌نفر بی‌دلیل، لحظه‌‌ی خوشی را با یک کیک و آرزوهای بی‌خبرانه، رنگی می‌کند.
زهرا به سمتم آمد. تا خواست در گوشم چیزی بگوید، یک‌دفعه برق‌های باغ خاموش شدند... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
پارت 4

با شروع تیراندازی و جیغ و داد مهمون‌ها، دنیا برام وارونه شد.
یک لحظه قبلش، زهرا داشت با شوخی می‌گفت:«دلربا جون، بریم وسط جمعیت باهم دیگه برقصیم.» و من داشتم بهش می‌خندیدم. بعدش...
صدای رگباری تیراندازی تند و ترسناک فضا را پر کرد. برق‌ها هنوز خاموش بود. فقط نور کمی از عمارت می‌اومد توی باغ و من یخ زده بودم. زهرا محکم دستم رو چسبیده بود و با چشمان وحشت‌زده به اطراف نگاه می‌کرد.
-‌ دلربا... چی شده؟
زهرا با صدای لرزان زمزمه کرد و من جوابی نداشتم. بدون توجه به زهرا نگاهم فقط دنبال یک چیز بود: مامان و دلوین.
اونا یه گوشه، کمی دورتر ایستاده بودن به سمتشون رفتم. مامان بازوهایش دور دلوین بود، مثل مرغی که جوجه‌هاش رو می‌پوشونه.
یک‌دفعه، از بین تاریکی یه سایه مرد دیدم باعث شد شک کنم. سریع حرکت می‌کرد. قدبلند، کت مشکی، کلاه کپ. صورتش کامل مشخص نبود، اما چشماش... چشمای سرد و خشکش رو دیدم. حس خوبی نداشتم از اینکه مستقیم به مامان و دلوین نگاه می‌کرد.
جیغ کشیدم:
-‌ مامان! فرار کن!
امیدوار بودم صدام رو بشنوه. اما انگار زمان دست به دست هم داده بودن. وقتی اون مرد سیاه پوش اسلحه رو بالا آورد، به سمتشون دوییدم. وقتی اون سیاه پوش شلیک کرد، مهناز مثل یه عروسک، زمین خورد. دلوین خم شد بالا سرش، فریاد کشید:
-‌ مامان…!
کنار مامانم رسیدم. چشماش باز بود و نفس‌های سریع و کوتاهی می‌کشید تا می‌خواست چیزی بگه، مرد مکث نکرد و همزمان با جیغ من اون مرد با شلیک اسلحه‌اش، لکه‌ای خونی روی پیشونی گذاشت و چشم‌های مامانم بسته شد. بعدش نشونه اسلحه اش رو به سمت دلوین گرفت حتی راهش رو عوض نکرده بود. دلوین رو دیدم که برگشت به طرف اون مرد، صورتش از وحشت کج شده بود. مرد دوباره شلیک کرد.
این بار، دلوین به عقب روی چمن بی‌حرکت افتاد.
اینجا بود که همه دنیا برام تاریک شد.
دستم رو گذاشتم روی دست مامانم هنوز گرم و چسبناک بود.
-‌ مامان... مامان جونم... نه... لطفاً...نرو.
اشک می‌ریختم و داد میزدم. به طرف دلوین چرخیدم. صورتش سمت آسمون بود. یه سوراخ کوچیک زیر گلوی پر از خون بود. چشم‌هاش نیمه باز بود، اما خالی از اون شیطنت‌ها، اون آواز زیر لب... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
پارت 5

کنارشون زانو زدم. بدنم از شدت لرزش می‌ریخت. همون‌جا، زل زده به جسد خواهرم، اون مرد رو دیدم که داشت دور می‌شد. یه لحظه برگشت. نگاهمون به هم افتاد. اون چشم‌های سرد و شیشه‌ای رو دوباره دیدم. هیجانی توچشماش نبود. مثل اینکه داره یه کار معمولی انجام می‌ده.
تا چرخید که بره، یه تکه کاغذ تا شده از جیبش اروی چمن افتاد. خودش هم حتی حواسش نبود.
با دستای لرزون، خودم رو کشوندم سمت اون کاغذ. برداشتمش. زیر نور کمی که بود بازش کردم.
عکس بود. یه عکس قدیمی سیاه و سفید بود، که داخل اون عکس دو مرد کنار هم ایستاده بودن. یکی، علی، پدر خودم، جوان‌تر بود و مرد دیگه‌ای کنارش، با صورتی سخت و نگاه خیره بود. با نگاهی به پشت عکس ، با خطی لرزان نوشته شده بود:«بهای خیانتت رو می‌دی. اول از عزیزترین‌هات.»
و زیرش امضا شده بود: «منصور».
دستام می‌لرزید. عکس رو چسبوندم به سی*ن*ه‌م. دور و برم پر شده بود از صدای آژیر. مردم جمع می‌شدن. ولی من دیگه اونجا نبودم. من همون‌جا، کنار خون مامان و خواهرم، مُردم.

***
(زمان حال)
سیگار بین انگشتم داشت به پوستم می‌سوخت. از پنجره اتاقم، به باغ تاریک نگاه می‌کردم. ته استکانِ کنار دستم، پر بود از ته‌سیگار. بغلم، کیف کوچیکم بود. توی یه جیب مخفیِ کیف، همون عکسِ پاره رو نگه داشته بودم.
عکس پدرم و اون مرد...«منصور».
نفس عمیقی کشیدم و دود سیگار رو به سمت پنجره فوت کردم. یاد اون چشم‌های شیشه‌ای افتادم. یاد نگاهِ خالیِ دلوین. یاد گرمای خونِ مهنازجان روی دستام.
«بهای خ*یانت...» رو لبام زمزمه کردم. «حالا نوبت منه که صورت‌حساب رو تسویه کنم.»
پوزخند تلخی لب‌هامو کشوند. بازی تازه شروع شده بود. و من، دیگه اون دختر زبون‌درازِ پنج سال پیش نبودم.
من یه روح خشمگین با یه عکس قدیمی و یه قلب پر از آرزوی انتقام بودم.
یک‌دفعه در اتاق باز شد و سیاوش وارد شد. صورتش درهم بود و چشماش عصبی بود. بوی دود سیگار که فضای اتاق را پر کرده بود، برای یک لحظه نفس‌اش را گرفت.
نگاهش از ته‌سیگارهای ریخته در استکان به من افتاد و بعد به سیگاری که هنوز بین انگشتانم می‌سوخت.
-‌ دوباره؟!
صداش بیشتر شبیه فریادی خفه‌شده بود تا سوال…
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
پارت 6
- باشه.
سیاوش، همون‌طور با اخم و عصبانیتش، نگاهی بهم می‌ندازه:
- فردا، به همراه مدارکی که بهت میدم، به شرکت کیارش برو.
با تعجب نگاهی به سیاوش می‌‌ندازم.
- چجوری؟!
سیاوش جدی میشه و همراه با اخم‌هاش ادامه میده:
- به کمک یکی از دوست‌هام، تونستم کاری کنم که فردا بری مصاحبه. وقتی رفتی اونجا، هیچ اسمی از من نمی‌بری!
- باشه.
نگاهی بهم می‌ندازه و ادامه میده:
- درضمن، تیپ رسمی بزن.
- خیلی خب، باشه.
سیاوش به طرف در اتاق رفت:
- تا پنج‌دقیقه‌ دیگه، پایین منتظرتم.
وقتی رفت، بلند شدم و صورتم رو آب زدم. از اتاقم خارج شدم و برای شام، پایین رفتم.
سیاوش و سارا نشسته‌بودن. روی صندلی کنار سیاوش نشستم.
بدون هیچ حرفی مشغول غذا خوردن بودم. سارا از کارش می‌گفت و من، تمام فکرم برای فردا بود.
سارا، متوجه فکر مشغولی من شد و با لحن شوخی ادامه داد:
- آی دلی، نکنه دلدار اومده و دلت رو تصاحب کرده؟!
- نه عزیزم‌، فردا مصاحبه‌ی کاری دارم.
سارا از قضیه‌ی زندگی من هم خبر داشت.
سارا جدی شد:
- می‌دونم تو می‌تونی از پس این هم بربیای.
- ممنونم عزیزم.
بعد از شام، به اتاقم رفتم. بعد از چک کردن گوشیم و سر زنگ گذاشتن، خوابیدم‌.
***
(سیاوش)
بعد از شام، دل‌ربا به اتاقش رفت.
سارا: سیاوش، تو به دل‌ربا حسی داری؟
اخم‌هام رو توی هم کشیدم. نمی‌خواستم کسی متوجه‌ حس درونیم بشه.
- چطور؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
همیار سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست ادبیات
مدیر تالار عکس
منتقد ادبیات
ناظر ادبیات
طراح آزمایشی
مترجم انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
2,964
10,627
مدال‌ها
4
پارت ۷
این فقط یه کلمه بود، ولی همه‌چی رو لو می‌داد. نباید می‌ذاشتم سارا چیزی بفهمه.
یه خنده‌ی مصنوعی زدم و گفتم: یعنی چی چطور؟ واسه چی همچین فکری کردی؟
سارا ابروش رو بالا انداخت:
- نمی‌دونم… نگاهت وقتی اسم دل‌ربا میاد، یه‌جوری می‌شه.

سعی کردم صدام عادی باشه: تو زیادی فیلم هندی می‌بینی! من حواسم به این چیزا نیست.
ولی دروغ گفته‌بودم؛ حواسم بود، خیلی هم بود... . اون‌قدر که حتی الان که دارم انکار می‌کنم، تصویر دل‌ربا جلوی چشم‌هامه.
سارا یه نگاه طولانی بهم کرد. شونش رو بالا انداخت:
- باشه… نمی‌پرسم دیگه. شب بخیر.
- شب‌ بخیر.
به سمت اتاقش رفت. در که بسته شد، نفس عمیقی کشیدم. انگار تمام این مدت، نفس حبس کرده‌بودم.
به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. - لعنتی… چرا باید حتی اسمش هم قلبم رو بلرزونه؟ چرا باید درست وقتی همه‌چی این‌قدر خراب شده، اون بیاد تو زندگیم؟سمت حیاط رفتم. در بالکن رو باز کردم. هوای خنک شب به صورتم خورد. یه پاکت سیگار از جیبم درآوردم. یه نخ بیرون کشیدم. فندک رو که روشن کردم، شعله‌ش لرزید، مثل دل من... کام گرفتم و دود رو بیرون دادم. نگاهم سمت آسمون رفت؛ سیاهِ سیاه بود، مثل روزای من... .
هر پک سیگار، یه خاطره‌ی لعنتی رو زنده می‌کرد؛ صدای بابا، خنده‌های مامان بعد اون شب... .
اون شب لعنتی که همه‌چی تموم شد.
- منصور... یه روز، به‌خدا یه روز جواب تو رو میدم. قسم می‌خورم.
دود آخرین پک، تو تاریکی پخش شد. سیگار رو زیر پام خاموش کردم. هنوز داشتم می‌سوختم.
نگاه آخر رو به آسمون کردم و زیر لب گفتم: دل‌ربا… کاش بدونی… ولی نه، نمی‌تونم! نمی‌شه.
داخل خونه شدم. توی راهرو سکوت بود؛ صدای نفس‌هام می‌پیچید. در اتاقم رو بستم؛ لباسم رو درآوردم و روی صندلی انداختم. چراغ، کم‌نور بود. روی تخت ولو شدم. چشم‌هام سقف رو دید، ولی ذهنم هنوز توی حیاط بود؛ توی دود سیگار، توی چشم‌های دل‌ربا
- دل‌ربا اگه می‌فهمید، می‌موند؟ یا فرار می‌کرد؟ گوشی رو کنار بالشت گذاشتم. یه لحظه وسوسه شدم بهش پیام بدم. فقط بنویسم: «بیداری؟» ولی نذاشتم، الان نه. چشمم‌هام داغ شد.
نفسی عمیق کشیدم. بالشت بوی تلخی می‌داد؛ مثل روزهای من... .
زمزمه کردم: خدایا! من دیگه طاقت ندارم. چشم‌هام سنگین شد.
آخرین فکری که به ذهنم اومد این بود: «یه روز همه‌چی تموم میشه. یا من، یا منصور... .» و بعد تاریکی همه‌جا رو فرا گرفت.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین