جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط YEGANEH.B با نام [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,205 بازدید, 11 پاسخ و 14 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [جرمی که پیش از ما آغاز شد] اثر «yeganeh2025 کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع YEGANEH.B
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط YEGANEH.B
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
نام رمان: جرمی که پیش از ما آغاز شد
نام نویسنده: yeganeh2025
ژانر: معمایی، عاشقانه
گپ نظارت (۷)S.O.W
خلاصه:
در شب تولد، صدای شادمانی به فریاد بدل می‌شود.
دختری با گذشته‌ای رنگی، در یک لحظه خاکستری می‌شود.
فرار از وطن، فرار از خاطره، اما نه از حقیقت.
بازگشت با قلبی یخ‌زده و چشمانی که فقط انتقام را می‌بینند.
اما قاتل، همیشه همان کسی نیست که فکر می‌کنی.
عشق، گاهی نقاب نفرت است و نفرت، گاهی راهی به عشق.
رازهایی که با هر پرده‌برداری، گذشته را دوباره زنده می‌کنند.
در بازی انتقام، مهره‌ها جابه‌جا می‌شوند و دل‌ها به بند کشیده می‌شوند.
و در پایان، شاید آرامش از دل خون و عشق سر برآورد... .
 
آخرین ویرایش:

;FOROUGH

سطح
5
 
^سرپرست علوم و فناوری^
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار ادبیات
گرافیست انجمن
Apr
9,624
16,959
مدال‌ها
9
1000017856.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
مقدمه:
دنیا رو از پشت یه شیشه مات و سرد می‌بینم.
انگار یه نفر با چاقو سینم رو سوراخ کرده و همه جون و زندگیم رو ازش بیرون کشیده.
آتشی که تو دلم روشنه، شعله‌اش نمی‌سوزونه؛ مثل یخ، سرده و تیز.
بعضی وقتا به دستام نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم اصلاً مال منن یا مال اون دختره مرده تو گذشته؟
غمم مثل یه چیز لجن و سیاه شده که نه می‌ره نه می‌مونه؛ همیشه همینه، توی دلم سنگینی می‌کنه و هر بار که مصنوعی می‌خندم، یه جای روح یخ‌زدم بازم زخمی می‌شه.
بعضی وقتا نفس کشیدنم یادم می‌ره و انگار دارم هوا رو بی‌هدف تو ریه‌هام می‌کشم.
آرامش برام یه چیز مسخره‌ست، مثل قصه‌هایی که برای بچه‌های مردم می‌گن.
فقط فکر انتقامه که این خلأ کثیف رو پر کرده، یه نقطه ثابت تو این همه گنگی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
1
در خونه رو آروم هل دادم که باز شد و بوی فسنجون زد تو صورتم؛ همون بویی که انگار از اول دنیا ساخته شده بود، فقط برای اینکه آدم رو مجبور کنه زودتر سر میز غذا برسه و من یه لحظه همون‌جا وایستادم. شکمم یه صدای اعتراض خفیف داد و ناخودآگاه نگاهم پایین افتاد. هنوز داشتم با شکمم مذاکره می‌کردم که یه‌دفعه یه چیزی محکم خورد پشت گردنم.
دلربا: «مریضی؟»
سرمو سریع برگردوندم دیدم دلوین اون پشت وایساده بود، یه ابروش رو داده بود بالا و همون لبخند همیشگیِ شیطونش رو داشت. موهاش یه کم به‌هم ریخته بود، انگار همین چند دقیقه پیش از یه جنگ کوچیک با زندگی برگشته باشه.
چشمامو ریز کردم.
دلربا: «تو فقط بلدی مردم رو ناقص کنی، نه درمان.»
خندید و شونه بالا انداخت و گفت: «دیدم داری از شدت گرسنگی تو خودت حل می‌شی، نجاتت دادم.»
می‌خواستم جوابش رو بدم که صدای آشنای مامان از ته خونه اومد.
مهناز: «دلربا!»
سرمو چرخوندم سمت صدا دیدم مهناز جون از سمت آشپزخونه بیرون اومده بود، دستش یه دستمال آشپزخونه بود و بوی غذا پشت سرش مثل سایه دنبالش می‌اومد. خونه با حضورش یه جور آروم‌تر می‌شد، انگار نفس می‌کشید.
سریع لبخند زدم و گفتم: «سلام مهناز جونم.»
چشمش رو ریز کرد و با همون نگاه مادرانه‌ای که هم دعوا داخلش بود هم عشق گفت: «زبون نریز بچه، برو لباساتو عوض کن، ناهار آماده‌ست.»
سرمو تکون دادم: «چشم مهناز جونم.»
برگشتم سمت دلوین و یه لحظه نگاش کردم و گفتم: «حیف که گرسنه‌ام… وگرنه همین الان جواب اون نجاتت رو می‌دادم.»
دلوین زد زیر خنده و یه قدم عقب رفت.
دلوین: «باشه باشه، برو غذا بخور، الان از گرسنگی به یه موجود خطرناک تبدیل می‌شد.»
پوزخند زدم و از کنارش رد شدم.
خونه‌مون از اون خونه‌های قدیمی بود که انگار هر دیوارش یه چیزی برای گفتن داشت. یه حیاط ساده وسطش بود با یه حوض کوچیک که آبش همیشه یه کم موج داشت، حتی وقتی باد نمی‌اومد.
گل‌ها دور حیاط خیلی مرتب نبودن، ولی زنده بودن. همین کافیش بود.
راه‌پله‌های چوبی قهوه‌ای زیر پا یه کم صدا می‌دادن. انگار خونه عادت کرده بود ما هیچ‌وقت آروم حرکت نکنیم.
دلوین هم پشت سرم می‌اومد.
دلوین: «بدو دیگه، الان صدای مامان درمیاد»
برگشتم نگاش کردم.
دلربا: «تو اگه زودتر برسی هم مامان کار خودشو می‌کنه»
وقتی در اتاقمو باز کردم، همون لحظه وایستادم و سکوت کردم. نگاهی به اتاقم انداختم. اتاقم… یه کم به هم ریخته‌تر از چیزی بود که یادم بود.
لباسم‌ها این‌ور اون‌ور افتاده بودن، یه کتاب از روی میز افتاده بود زمین، و یه بی‌نظمی خیلی واضح که فقط یه نفر می‌تونست مسئولش باشه.
لبخندم کج شد و به سمت در برگشتم.
دلوین همون‌جا وایساده بود.
دلربا: «تو…»
دلوین سریع گفت: «من چی؟ من که اصلاً اینجا نبودم»
چشمامو ریز کردم: «آره، کاملاً معلومه. اتاق خودش تصمیم گرفته به هم بریزه»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
2
دلوین شونه بالا انداخت: «شاید اتاقت خواسته یه کم زندگی کنه»
یه لحظه نگاش کردم و بعد نفس عمیقی که کشیدم گفتم: «اگه یه بار دیگه دست بزنی به وسایلم، یادت نره تلافی میشه»
دلوین خندید و گفت: «تهدید قشنگی بود عزیزم، یادم می‌مونه»
رفتم سمت کمد و یه لباس ساده برداشتم؛ یه بلوز نخی سفید با گل‌های ریز قرمز و یه شلوار راحتی با لباس های بیرونم عوض کردم. چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم.
موهامو جمع کرده بودم و از پله‌ها پایین رفتم.
خونه از بالا قشنگ‌تر بود؛ نور از پنجره‌ها داخل می‌اومد و روی دیوارهای کرم می‌نشست. صدای ظرف و قاشق از آشپزخونه می‌اومد. سریع به سمت سالن غذاخوری رفتم.
میز چوبی وسط سالن، با خط و خش‌های قدیمی، انگار همه خاطره‌هامون رو نگه داشته بود.
تا نشستم، صدای در اومد و بابا علی مثل همیشه آروم وارد سالن شد.
علی: «سلام به همگی مخصوصا دخترای شیطون من»
همه خندیدیم.
دلوین سریع گفت: «بابا امروز من بی‌تقصیرم»
نگاهش کردم و گفتم: «دروغ نگو»
بابا هم کنارمون نشست و فقط نگاه‌مون کرد و مهناز جون دیس خورشت فسنجون وسط میز گذاشت، بوی فسنجون کل خونه رو پر کرده بود.
بعد از ناهار، مثل همیشه اولین نفری که خواست فرار کنه دلوین بود.
همین که قاشقش رو روی میز گذاشت، آروم از روی صندلی بلند شد.
مامان بدون اینکه حتی نگاهش کنه گفت: «یه قدم دیگه برداری خودت ظرفا رو هم می‌شوری.»
دلوین همون‌جا خشکش زد.
من پوزخند زدم.
دلربا: «گیر افتادی.»
برگشت سمتم و تخس گفت: «خائن.»
خودمو مظلوم کردم و گفتم: «من؟»
دلوین: «آره تو. مطمئنم لو دادی.»
شونه ای بالا انداختم: «من حتی حرف نزدم.»
دلوین هم همین‌طور که یک دستش به کمرش بود، چشماشو ریز کرد: «نگاهت حرف زد.»
بابا خندید و با لحنی که خنده داشت گفت: «دلوین خانم، مامانت از ده دقیقه پیش داشت نگاهت می‌کرد.»
دلوین دستش رو روی قلبش گذاشت: «پس از اول محکوم بودم.»
من و بابا همزمان خندیدیم.
نیم ساعت بعد، بالاخره از آشپزخونه خلاص شدیم.
دلوین خودش رو روی تخت من پرت کرد که تخت یه صدای اعتراض خفیفی داد.
دستم به کمرم زدم و گفتم: «یه روز این تخت زیرت می‌شکنه.»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
3
نیم ساعت بعد، بالاخره از آشپزخونه خلاص شدیم.
دلوین خودش رو روی تخت من پرت کرد که تخت یه صدای اعتراض خفیفی داد.
دستم به کمرم زدم و گفتم: «یه روز این تخت زیرت می‌شکنه.»
دلوین همون‌طور که با گوشیش گرم بود گفت: «اون روز هم تقصیر توئه.»
ابروهامو بالا بردم و گفتم: «من چرا؟»
همون‌طور که داشت با گوشیش کار می‌کرد گفت: «چون غذامو زیاد می‌کنی.»
دستامو جفت کردم و تکیه دادم به کند و گفتم: «تو خودت یخچال رو غارت می‌کنی.»
گوشیو گذاشت رو میز و دستاشو تکیه گاه خودش کرد و گفت: «تهمت نزن.»
دلربا: « عه پس کی بود دیشب ساعت دو نصف شب داشت کتلت می‌خورد؟»
دلوین هم طبق عادتش وقتی لو می‌ره ساکت شد و بعد خیلی جدی گفت: «شاهد داری؟»
بالش رو برداشتم پرت کردم سمتش که خورد وسط صورتش باعث شد صدای خنده‌مون کل اتاق رو پر کرد.
اتاقم نسبتاً بزرگ بود و یه پنجره رو به حیاط داشت. نور عصر از لابه‌لای پرده‌های سفید به داخل اتاق می‌اومد. کنار پنجره میز تحریرم بود و چند تا کتاب نامرتب روی هم چیده شده بودن و روی دیوار چند تا عکس قدیمی خانوادگی بود.
دلوین به یکی از عکس‌ها نگاهش افتاد، از روی تخت بلند شد و عکس رو از دیوار برداشت. اون عکس مال سال‌ها پیش بود که من حدوداً هفت سالم و دلوین پنج سالش بود که هر دومون جلوی حوض وسط حیاط خیس بودیم.
دلوین همون‌طور که را زده بود به عکس اروم گفت: «یادت هست اون روز چی شد؟»
خندیدم و گفتم: «وقتی منو هل دادی توی حوض؟»
دلوین شونه ای بالا انداخت: «اتفاقی بود.»
به آبرومو بالا انداختم: «اتفاقی؟»
دلوین کمی مکث کرد و گفت: « ام خب شاید.»
همون‌طور که با موهام بازی می‌کردم گفتم: «یادت که هست خودت بعدش افتادی تو.»
دلوین که نگاهش به عکس بود گفت: «اون بخشش مهم نیست.»
عکس رو ازش گرفتم و چند ثانیه نگاش کردم و دیدم اون موقع واقعاً بچه بودیم و بی‌دغدغه و فارغ از هرچیزی بودیم.
دلوین هم غفلت منو دید دوباره خودش رو انداخت روی تخت و یک از دستاشو زیر سرش برد و گفت: «راستی برای تولدت چی می‌خوای؟»
شونه ای بالا انداختم و گفتم: «هیچی.»
دلوین: «مگه میشه تو چیزی نخوای؟»
در واقع من هیچ فکری برای تولدم نکرده بودم. همون‌طور که روبروی روی تخت نشستم گفتم: «جدی میگم.»
دلوین: «آدم مگه میشه هیچی نخواد؟»
شونه بالا انداختم: «نمی‌دونم.»
دلوین: «من می‌دونم.»
دلربا: «چی؟»
لبخند شیطونی زد و گفت: «یه شوهر جذاب.»
چشمام گرد شد و بالش دوم رو برداشتم و قبل از اینکه پرت کنم از روی تخت پرید پایین و گفت: «خشونت خانوادگی!»
دلربا: «بیا اینجا ببین خشونت یعنی چی.»
صدای خنده‌هامون تا راهرو می‌رفت. چند دقیقه بعد هر دومون کنار پنجره نشسته بودیم و حیاط زیر پامون دیده می‌شد. مامان داشت به گل‌ها آب می‌داد و بابا هم روی یکی از صندلی‌های حیاط نشسته بود و روزنامه می‌خوند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
4
دلوین آروم گفت: «دلربا؟»
دلربا: «جانم؟»
دلوین: «فکر می‌کنی همیشه همین‌جوری بمونیم؟»
نگاهش کردم.
دلربا: «یعنی چی؟»
دلوین: «همین‌جوری... کنار هم.»
خندیدم.
دلربا: «معلومه.»
دلوین: «حتی وقتی پیر شدیم؟»
دلربا: «حتی وقتی پیر شدیم.»
دلوین: «حتی وقتی تو غرغروتر بشی؟»
دلربا: «من غرغرو نیستم.»
دلوین: «هستی.»
دلربا: «نیستم.»
دلوین: «هستی.»
دلربا: «دلوین.»
دلوین: «دلربا.»
هر دومون زیر خنده زدیم. بعد دلوین سرش رو روی شونه‌م گذاشت و همون‌طور که به حیاط نگاه می‌کرد گفت: «هر جا رفتی منم میام.»
لبخند زدم: «دیوونه.»
دلوین: «جدی میگم.»
سرم رو به سرش تکیه دادم: «باشه. می‌دونم تو هر جا رفتم تو هم میای.»
اون موقع نمی‌دونستم بعضی قول‌ها، قرار نیست فرصت عملی شدن پیدا کنه.
***
عصر شده بود و نور نارنجی خورشید از پنجره‌های بزرگ خونه می‌تابید و داخل خونه و حیاط رو قشنگ‌تر از همیشه نشون می‌داد.
من و دلوین روی فرش نشسته بودیم و هر کدوم مشغول یه کاری بودیم. من با گوشیم داشتم کتاب پیرمرد و دریا از همینگوی می‌خوندم و البته منظور از کار برای دلوین، خوردن تخمه پای تلویزیون بود.
همون‌طور که یه مشت تخمه توی دستش بود و با آرامش تمام می‌شکستشون و روی میز می‌ریخت، با لحن آرومی گفتم: «یه روز خفه می‌شی با این تخمه خوردنت.»
دلوین: «اون روز هم تقصیر توئه.»
دلربا: «باز من؟»
دلوین همون‌طور که حواسش پای فیلم ترکی بود گفت: «اعصابمو خورد می‌کنی، منم پناه می‌برم به تخمه.»
چشمامو چرخوندم که همون موقع صدای مهناز از آشپزخونه اومد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
5
مهناز: «دلوین، پوست تخمه‌ها رو نریز روی فرش.»
دلوین هم سریع پوست‌هایی رو که کنارش جمع شده بود با دست پوشوند و خودشو به ندونسته زد و گفت: «من؟ هرگز.»
به حرکاتش خندیدم و مامان از آشپزخونه همراه یه سینی چای توی دستش بود بیرون اومد.
موهاش رو پشت سرش جمع کرده بود و چند تار مو از کنار صورتش بیرون زده بود. با اینکه از صبح مشغول کار بود، هنوز خسته به نظر نمی‌رسید. سینی رو روی میز گذاشت و نگاهش به دلوین افتاد بعد به پوست تخمه‌ها و بعد دوباره به دلوین نگاهی انداخت و مچ گیرانه به داوین گفت: «این چیه؟»
دلوین هم حالتی متفکرانه گرفت و گفت: «منم دارم همین سؤال رو از خودم می‌پرسم.»
مامان هم دست به کمر زد و من و دلوین زیر خنده زدیم ولی دو ثانیه بعد خودش شروع کرد پوست‌ تخمه‌ها رو جمع کردن.
مامان هم از حرکت دلوین لبخند کمرنگی زد و فنجون چایش رو برداشت که همون موقع در حیاط باز شد و دلوین سریع از جاش بلند شد.
دلوین با خوشحالی گفت: «بابا اومد!»
بعدش سمت حیاط تقریباً دوید و منم از جام بلند شدم.
بابا علی از در وارد شد. پیراهن آستین بلند سرمه‌ای پوشیده بود و کیفش توی دستش بود و تا چشمش به دلوین افتاد، لبخند زد و دلوین بدون معطلی خودشو بغل بابا انداخت.
بابا علی: «سلام دختر پر دردسر.»
دلوین: «سلام بابا جونم.»
بابا علی: «امروز چند نفر رو اذیت کردی؟»
دلوین: «هیچکس»
من هم سریع گفتم: «دروغ میگه.»
بابا هم خندید و بعد دستش رو روی سرم کشید و با همون لحن مهربونی همیشگی گفت: «تو چطوری دلربا خانم»
شونه بالا انداختم و گفتم: «خوبم.»
بابا علی سری تکون داد: «خوبه.»
مامان هم اومد کنارمون و گفت: «سلام خسته نباشی. اول برو لباستو عوض کن بعد بیا چای بخور که چای تازه دم هست.»
علی همون‌طور که کفش‌هاشو درمی‌آورد گفت: «چشم خانم.»
دلوین آروم توی گوشم گفت: «بابا از مامان می‌ترسه.»
من خندیدم و گفتم: «یکم.»
دلوین: «خیلی.»
چند دقیقه بعد هر چهار نفرمون دور میز نشسته بودیم.
مامان برای بابا چای ریخت و بابا فنجون رو گرفت.
بابا علی: «دستت درد نکنه.»
مامان هم نشست و گفت: «خواهش می‌کنم.»
نگاهشون برای چند ثانیه به هم گره خورد اما از اون نگاه‌هایی که لازم نبود چیزی بگن.
سال‌ها کنار هم زندگی کرده بودن و انگار خیلی از حرف‌هاشون بدون کلمه رد و بدل می‌شد.
دلوین آروم گفت: «باز شروع شد.»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
6
بابا علی هم گوشتش تیز بود شنید و گفت: «چی شروع شد؟»
دلوین هم شیطون شده بود گفت: «نگاه‌های عاشقانه.»
مامان حرصی گفت: «دلوین!»
من خندیدم و دلوین با خونسردی چایش رو خورد و گفت: «خب هست دیگه.»
صورت مامان کمی سرخ شد و بابا علی فقط لبخند زد.
برای چند لحظه خونه غرق خنده شد. همه‌چی آروم و ساده بود و خونه پر از صدای ما بود.
من اون روزها فکر می‌کردم این لحظه‌های معمولی قرار هست تا همیشه ادامه داشته
صبح روز بعد با صدای تق‌تق در از خواب بیدار شدم.
چشمام هنوز کامل باز نشده بود که در اتاق باز شد و دلوین سرش رو داخل آورد و یواش گفت: «بیداری؟»
پتو رو روی سرم کشیدم و خوابالو گفتم : «نه، دارم خواب می‌بینم.»
دلوین: «پس چرا جواب می‌دی.»
خواستم ادامه خوابمو برم گفتم : «برو بیرون بخوابم.»
دلوین سرتق گفت: «نه.»
هشدارگونه صداش کردم: «دلوین.»
دلوین هم داد زد: «بیدار شو.»
پرو داد میزنه منم یه بالش برداشتم و سمتش پرت کردم.
قبل از اینکه بهش بخوره، در رو بست. صدای خنده‌ش از پشت در اومد و با لحنی هنوز خنده داشت گفت: «به هدف نخورد!»
با حرص از جام بلند شدم و خودمو داخل اینه روبرو دیدم. موهام نصفه روی صورتم ریخته بود و هنوز خواب‌آلود بودم. رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم. حیاط زیر نور صبح قشنگ‌تر از همیشه بود. مهناز داشت به گل‌ها آب می‌داد و بابا علی روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و چای می‌خورد. یه لحظه نگاشون کردم و لبخند زدم بعد سریع لباس پوشیدم و پایین رفتم. هنوز پله آخر رو نرسیده بودم که بوی نون تازه توی دماغم پیچید، ناخودآگاه دستم رو روی شکمم گذاشتم و گفتم: «صبح بخیر به زندگی.» و مستقیم سمت آشپزخونه رفتم.
مهناز که مشغول آماده کردن صبحونه بود، تا منو دید خندید و گفت: «سلام خانم خوابالو.»
خمیازه ای کشیدم و گفتم: «سلام مهناز جونم.»
مامان نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: «دست و صورتت رو شستی؟»
در حالی که کش و قوس میدادم به خودم، یهو چند ثانیه سکوت کردم.
مامان چشم ریز کرد و تاکیدوار گفت: «دلربا؟»
لبخند مصنوعی زدم و گفتم: «جزئیات مهم نیست.»
مامان هم با تاکید فراوان بهم گفت: «برو بشور.»
با غرغر از آشپزخونه بیرون رفتم و چند دقیقه بعد که برگشتم، دلوین سر میز با گوشیش نشسته بود. یه تیکه پنیر برداشت و سریع توی دهنش انداخت. کنارش نشستم همون‌طور که حواسش نبود، یواشکی لیوان چاییش رو برداشتم و روبروی خودم گذاشتم.
دلوین بدون اینکه نگاه کنه دستش رو دراز کرد و چند بار هوا رو لمس کرد.همون‌طور کهسرش تو گوشی بود، اخم کرد و دوباره دستش رو چرخوند بالاخره چیزی پیدا نکرد.
من هم سرمو پایین انداخته بودم که نخندم. دلوین بالاخره سرشو بالا آورد و چشمش به لیوان افتاد.
بعد نگاش سمت من اومد.
در حالی که بزور لبخند شیطنت‌آمیزم رو قایم می‌کردم با لحنی یکم خنده داخلش بود گفتم: «چی شده؟»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

YEGANEH.B

سطح
5
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jul
2,996
10,894
مدال‌ها
4
7
دلوین حرصی شده بود گفت: «تو برداشتی.»
در حالی که تکیه میدادم به صندلی و دستامو بغل می‌کردم گفتم: «مدرک داری؟»
دلوین هم اشاره کرد بهم گفت: «آره، قیافه‌ت.»
تا اینو گفت منم خندم گرفت و دلوین هم خندید و لیوانش رو پس گرفت.
صبحونه تموم شد و هرکسی مشغول کار خودش شد. من توی حیاط قدم می‌زدم که چشمم به شلنگ آب افتاد.
نگاهی دقیقی به شلنگ کردم بعد به دلوین که روی پله‌ها نشسته بود داشت از خودش سلفی می‌گرفت. لبخند شیطونی روی لبم نشست و آروم سمت شیر آب رفتم؛ شیر رو باز کردم و قبل از اینکه دلوین بفهمه چی شده، آب مستقیم روی شلوارش پاشید. دلوین از جا پرید و حرصی داد زد: «دلرباااا می‌کشمت!»
صدای خنده‌م کل حیاط رو برداشت دیدم داره سمتم میاد به دویدن شروع کردم و دلوین هم پشت سرم دوید.
در حالی که می‌دویدم گفتم: «بگیر اگه می‌تونی!»
دلوین: «صبر کن برسم بهت!»
دور حوض چند بار چرخیدیم و مهناز از داخل ایوان بیرون اومد با خنده گفت: «باز شما دو تا شروع کردین؟»
همون‌طور که داشتم نفس می‌کشیدم گفتم: «من بی‌گناهم!»
دلوین حرصی گفت: «دروغ میگه!»
بابا علی که تازه از اتاق بیرون اومده بود، با دیدن ما خندید.
بابا علی: «این بار کی شروع کرده؟»
دلوین با انگشت سمتم اشاره کرد.
دلوین: «ایشون.»
داشت نزدیکم میشد که جیغ کشیدم و گفتم: «افتراست.»
بابا علی: «دلربا، شلنگ هنوز دستته.»
به دستم نگاه کردم دیدم واقعاً هنوز دستم بود بعد یهو پس گردنی نصیبم شد.
همه حتی خودم خندیدیم. چند دقیقه بعد کنار حوض نشسته بودیم که دلوین هنوز زیر لب غر می‌زد.
دلوین: «یه روز انتقام می‌گیرم.»
خونسرد گفتم: «منتظرم.»
دلوین: «خیلی مطمئن نباش.»
در حالی با آب حوض بازی می‌کردم گفتم: «از تو نمی‌ترسم.»
دلوین دستاشو بغل کرد و متفکرانه گفت: «باید بترسی.»
نگاهش کردم اونم منو نگاه کردم بعد هر دومون خندیدیم.
نسیم آرومی از وسط حیاط رد شد و صدای گنجشک‌ها می‌اومد. مامان هم گل‌ها رو مرتب می‌کرد و بابا روزنامه می‌خوند.
و من، بدون اینکه بدونم، داشتم یکی از معمولی‌ترین روزهای زندگیم رو زندگی می‌کردم.
***
غروب آروم‌آروم روی خونه‌مون می‌نشست.
نور نارنجی خورشید از لابه‌لای شیشه‌های رنگی راهرو رد می‌شد و روی دیوارها لکه‌های رنگی می‌انداخت.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین