زمان حال
ویلای لئونه، بوستون
(کای ۳۴ ساله، نرا ۲۴ ساله)
____________________نرا_____________________
او اینجاست.
چشمهایم هنوز به تاریکی عادت نکردهاند، برای همین جز شکل کلی وسایل اتاق، چیزی مشخص نیست. هیچ حرکتی نیست. هیچ صدایی نمیآید، جز صدای نفس کشیدن خودم.
هیچ چیز!
اما میدانم او همینجاست.
این یک حس ششم است که از همان اولین باری که او را دیدم، به عمق وجودم نفوذ کرد. حضور او باعث یک تغییر نامحسوس در هوا میشود، انگار اتمهای اطرافم را تکان میدهد. لازم نیست او را ببینم یا صدای حرکتش را بشنوم تا بفهمم حضور دارد. تمام وجودم او را حس میکند. همیشه همینطور بوده است.
چشمانم را میبندم و آرام به دور خودم میچرخم؛ هیچ صدایی جز تپش قلبم نمیشنوم. قلبم تندتر از همیشه میزند، اما نظم دارد. درست وقتی که چرخیدنم تمام میشود، قلبم هری میریزد. همانجاست. وقتی چشمهایم را باز میکنم، باز هم چیزی جز تاریکی نمیبینم، اما مهم نیست. میدانم درست روبروی من است.
قلب من همیشه میفهمد.
صدای بم و گرفتهاش را میشنوم.
«خیلی وقت بود ندیده بودمت، ببری.»
شنیدن این صدا مثل این است که مرا توی یک پتوی پفی و نرم بپیچند. در اینجا احساس امنیت میکنم؛ جایی که هیچکس نمیتواند به من صدمهای بزند.