جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

درحال ترجمه {خدمتکار خانه در حال تماشا است} اثر «مترجم سونیا»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته کتاب‌های در حال ترجمه توسط -RPR- با نام {خدمتکار خانه در حال تماشا است} اثر «مترجم سونیا» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,717 بازدید, 72 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته کتاب‌های در حال ترجمه
نام موضوع {خدمتکار خانه در حال تماشا است} اثر «مترجم سونیا»
نویسنده موضوع -RPR-
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط -RPR-
موضوع نویسنده

-RPR-

سطح
4
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده آزمایشی
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
4,138
28,868
مدال‌ها
6
می‌گویم: «انزو اینجاست؟»

عصبانیتش ناپدید می‌شود و لبخندی روی لب‌هایش نقش می‌بندد: «آره. داره توی حیاط خلوت کار می‌کنه.»

در همین لحظه انزو از پشت ظاهر می‌شود. شلوار جین و تی‌شرت سفیدش کثیف شده است و دست‌هایش خاکی هستند.

می‌پرسد: «میشه دست‌هام رو توی سنگ آشپزخونه بشورم؟» و با دیدن من درجا خشکش می‌زند می‌گوید: «میلی»

سوزت شاهد این صحنه دردناک است. اگرچه می‌خواهم تمام امیدهایش را از بین ببرم، اما اکنون برای پس گرفتن شوهرم به اینجا نیامده‌ام. دستم را روی شانه نیک گذاشته و فشارش می‌دهم: «نیک پنجره اتاق شما رو شکسته و من شرمنده‌ام.»

نیک می‌گوید: «ببخشید.»

سوزت دست‌هایش را روی سی*ن*ه‌اش گره می‌زند و می‌گوید: «خدای من! صدای شکستن شیشه رو شنیدم.»

انزو اخمی می‌کند و می‌گوید: «نیک گفتم وقتی توی حیاط خلوت بازی می‌کنی باید مراقب باشی.»

ابروهایم را بالا می‌برم و میگویم: «منتظر بود بیایی و با تو بازی کنه.»

اکنون نوبت انزو است که گناهکار به نظر برسد. البته خودش بهتر می‌داند. وقتی به کودک نه ساله‌اش قول بازی می‌دهد، باید به عهدش وفا کند؛ وگرنه باید متحمل اتفاقات ناخوشایندی شود.

سوزت می‌پرسد: «شیشه کدوم اتاق بود؟«

می‌گویم: «طبقه دو پنجره وسط.»

ناخن لاک زده‌اش روی چانه‌اش می‌کوبد و می‌گوید: «اون شیشه رنگیه؟»

خدای من! شیشه‌های رنگی بسیار گران قیمت هستند. چشمان انزو گشاد می‌شود.

می‌دانم به خسارت شیشه می‌اندیشد. می‌دانم پرداخت هزینه شیشه رنگی در حال حاضر برای ما مقدور نیست. بنابراین میگویم: «میشه... به جای پرداخت خسارت، نیک کارهای خونه‌تون رو انجام بده.»

سوزت از این ایده خوشش نمی‌آید. تمام بدنش منقبض می‌شود و می‌گوید: «نمی‌دونم.»
 
موضوع نویسنده

-RPR-

سطح
4
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده آزمایشی
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
4,138
28,868
مدال‌ها
6
برای پرداخت خسارت باید به همین شیوه متوسل شوم؛ وگرنه هیچ راه دیگری نداریم.

می‌گویم: «این‌طوری یاد می‌گیره که تا مسئولیت کارهاش رو بپذیره.» برای حمایت به انزو نگاه می‌کنم. سرش را به آرامی تکان می‌دهد: «آره. منم موافقم. بهتره کارهای خونه رو انجام بده.»

سوزت دست‌هایش را گره می‌زند و می‌گوید: «اما من خدمتکار دارم. مارتا دو بار در هفته میاد و ترتیب همه‌ی کارها رو میده.»

می‌گویم: «برای پنج روز دیگه کارهاتون رو انجام میده.»
می‌دانم سوزت قبول نمی‌کند. انزو ابروهایش را گره می‌زند و چشم‌های تیره‌اش را باریک می‌کند و می‌گوید: چرا قبول نمی‌کنی پسر من تو خانه‌ات کار می‌کنه؟»

سوزت درنهایت دست‌هایش را باز می‌کند و می‌گوید: «باشه. پس باید یه سری از کار هامون رو انجام بده.»

برای اولین بار از زمانی که سوزت به انزو پیشنهاد همکاری داد، تنش از وجودم خارج می‌شود. راستش را بخواهید، اصلا راجع به پول حرفی نزد. دیگر مجبور نیستم برای شیشه‌ای رنگی پولی بپردازم و نیم می‌آموزد که مسئولیت اعمالش را بپذیرد. همچنین با وجود نیک، سورت کمتر به فکر شیطنت خواهد افتاد. اکنون تمام مشکلاتم را حل کرده‌ام و صورت علوی سوزت برایم یک امتیاز تلقی می‌شود.
 
موضوع نویسنده

-RPR-

سطح
4
 
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده آزمایشی
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jun
4,138
28,868
مدال‌ها
6
فصل پانزدهم


من وظیفه رساندن گرین به خانه را بر عهده دارم. این عمل در دستور کارهایم قرار گرفته است. او دچار حمله‌ی قلبی خفیف شده است، اما اکنون حال عمومی‌اش خوب است. اما من بیش از پیش، جویای احوالش هستم، زیرا وقتی در بیمارستان بستری بود، هوشیاری خوبی نداشت و اعضای خانواده‌اش گفتند که هنگام راه‌رفتن و انجام امور روزمره تعادل ندارد و مدام در حال زمین خوردن است.

اولین درسی که هنگام شروع کار در بیمارستان اموخته‌ام، این است که سالمندان نباید به تنهایی زندگی کنند. متأسفانه گاهی خبردار می‌شوم که برخی از این سالمندان هنوز رانندگی می‌کنند.

از زمان دریافت مدرک مددکاری اجتماعی، در حوزه‌های مختلفی کار کرده‌ام. ابتدا کار با کودکان را آغاز کردم، اما وقتی خودم صاحب فرزند شدم، کنارآمدن با اتفاقات وحشتناک روزمره برای کودکان تحت سرپرستی‌ام، برایم دشوارتر شد. کودکان بی‌گناهی که تحت سرپرستی افرادی بودند که امین و متعهد خانواده‌ها محسوب می‌شدند. هر شب آدا را در آغوش می‌گرفتم و بابت فاجعه‌ای آن روز هق‌هق می‌کردم.

در مرز فروپاشی روانی بودم که انزو از آگهی استخدام مددکاری مطلع شد و مرا در جریان قرار داد. برای این کار درخواست دادم و خوشبختانه استخدام شدم. اکنون با سالمندان سروکار دارم. آن‌ها به اندازه‌ی کودکان به کمک من نیاز دارند، اما دیگر در مسیر خانه گریه نمی‌کنم.

خانم گرین روی تخت بیمارستان دراز کشیده است. او زنی نود و یک ساله، با موهای سفید پرزدار و نرم است. لحافش را تا زیر بغل جمع کرده‌اند تا لباس‌ خوابی که خانواده‌اش آورده‌اند را به او بپوشاند.

می‌گویم: «سلام خانم گرین. من رو به یاد داری؟ میلی هستم، مددکار اجتماعی شما.»

لبخندی می‌زند و می‌گوید: «واسه خالی کردن سطل زباله اومدی؟ آخه سطل این اتاق خیلی پر شده.»
 
بالا پایین