-RPR-
سطح
4
مدیر تالار ترجمه
پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
مدیر تالار ترجمه
ویراستار ارشد
گوینده آزمایشی
مترجم انجمن
کاربر ممتاز
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
- Jun
- 4,138
- 28,868
- مدالها
- 6
میگویم: «انزو اینجاست؟»
عصبانیتش ناپدید میشود و لبخندی روی لبهایش نقش میبندد: «آره. داره توی حیاط خلوت کار میکنه.»
در همین لحظه انزو از پشت ظاهر میشود. شلوار جین و تیشرت سفیدش کثیف شده است و دستهایش خاکی هستند.
میپرسد: «میشه دستهام رو توی سنگ آشپزخونه بشورم؟» و با دیدن من درجا خشکش میزند میگوید: «میلی»
سوزت شاهد این صحنه دردناک است. اگرچه میخواهم تمام امیدهایش را از بین ببرم، اما اکنون برای پس گرفتن شوهرم به اینجا نیامدهام. دستم را روی شانه نیک گذاشته و فشارش میدهم: «نیک پنجره اتاق شما رو شکسته و من شرمندهام.»
نیک میگوید: «ببخشید.»
سوزت دستهایش را روی سی*ن*هاش گره میزند و میگوید: «خدای من! صدای شکستن شیشه رو شنیدم.»
انزو اخمی میکند و میگوید: «نیک گفتم وقتی توی حیاط خلوت بازی میکنی باید مراقب باشی.»
ابروهایم را بالا میبرم و میگویم: «منتظر بود بیایی و با تو بازی کنه.»
اکنون نوبت انزو است که گناهکار به نظر برسد. البته خودش بهتر میداند. وقتی به کودک نه سالهاش قول بازی میدهد، باید به عهدش وفا کند؛ وگرنه باید متحمل اتفاقات ناخوشایندی شود.
سوزت میپرسد: «شیشه کدوم اتاق بود؟«
میگویم: «طبقه دو پنجره وسط.»
ناخن لاک زدهاش روی چانهاش میکوبد و میگوید: «اون شیشه رنگیه؟»
خدای من! شیشههای رنگی بسیار گران قیمت هستند. چشمان انزو گشاد میشود.
میدانم به خسارت شیشه میاندیشد. میدانم پرداخت هزینه شیشه رنگی در حال حاضر برای ما مقدور نیست. بنابراین میگویم: «میشه... به جای پرداخت خسارت، نیک کارهای خونهتون رو انجام بده.»
سوزت از این ایده خوشش نمیآید. تمام بدنش منقبض میشود و میگوید: «نمیدونم.»
عصبانیتش ناپدید میشود و لبخندی روی لبهایش نقش میبندد: «آره. داره توی حیاط خلوت کار میکنه.»
در همین لحظه انزو از پشت ظاهر میشود. شلوار جین و تیشرت سفیدش کثیف شده است و دستهایش خاکی هستند.
میپرسد: «میشه دستهام رو توی سنگ آشپزخونه بشورم؟» و با دیدن من درجا خشکش میزند میگوید: «میلی»
سوزت شاهد این صحنه دردناک است. اگرچه میخواهم تمام امیدهایش را از بین ببرم، اما اکنون برای پس گرفتن شوهرم به اینجا نیامدهام. دستم را روی شانه نیک گذاشته و فشارش میدهم: «نیک پنجره اتاق شما رو شکسته و من شرمندهام.»
نیک میگوید: «ببخشید.»
سوزت دستهایش را روی سی*ن*هاش گره میزند و میگوید: «خدای من! صدای شکستن شیشه رو شنیدم.»
انزو اخمی میکند و میگوید: «نیک گفتم وقتی توی حیاط خلوت بازی میکنی باید مراقب باشی.»
ابروهایم را بالا میبرم و میگویم: «منتظر بود بیایی و با تو بازی کنه.»
اکنون نوبت انزو است که گناهکار به نظر برسد. البته خودش بهتر میداند. وقتی به کودک نه سالهاش قول بازی میدهد، باید به عهدش وفا کند؛ وگرنه باید متحمل اتفاقات ناخوشایندی شود.
سوزت میپرسد: «شیشه کدوم اتاق بود؟«
میگویم: «طبقه دو پنجره وسط.»
ناخن لاک زدهاش روی چانهاش میکوبد و میگوید: «اون شیشه رنگیه؟»
خدای من! شیشههای رنگی بسیار گران قیمت هستند. چشمان انزو گشاد میشود.
میدانم به خسارت شیشه میاندیشد. میدانم پرداخت هزینه شیشه رنگی در حال حاضر برای ما مقدور نیست. بنابراین میگویم: «میشه... به جای پرداخت خسارت، نیک کارهای خونهتون رو انجام بده.»
سوزت از این ایده خوشش نمیآید. تمام بدنش منقبض میشود و میگوید: «نمیدونم.»