- May
- 1,313
- 5,309
- مدالها
- 8
***
موعدم بالأخره فرا رسیده. حسی در منفذهای بدنم رسوخ کرده که وصف آن برایم امکان ندارد و از لرز سنگین بندبندِ اعضایم، به آن پی بردهام؛ گویا آنان نیز روز موعود را حس کردهاند. گودیِ حدقهی عیونم، بر اثر عبور سرمایی سوزان گزگز میکند و قلب سیاهطالعم، یکی در میان نبض میزند. روزها بیآب و غذایی و سوءمصرفهای خوگرانه، کمکم بر حلقومم چیره میگردد، بدن بیچارهام را در سایهی ضعف غرق میسازد و من، چنبرهزده میان چمنهای زرد، برای آخرینبار میگریم.
موعدم بالأخره فرا رسیده. حسی در منفذهای بدنم رسوخ کرده که وصف آن برایم امکان ندارد و از لرز سنگین بندبندِ اعضایم، به آن پی بردهام؛ گویا آنان نیز روز موعود را حس کردهاند. گودیِ حدقهی عیونم، بر اثر عبور سرمایی سوزان گزگز میکند و قلب سیاهطالعم، یکی در میان نبض میزند. روزها بیآب و غذایی و سوءمصرفهای خوگرانه، کمکم بر حلقومم چیره میگردد، بدن بیچارهام را در سایهی ضعف غرق میسازد و من، چنبرهزده میان چمنهای زرد، برای آخرینبار میگریم.