- Dec
- 1,526
- 1,060
- مدالها
- 2
این داستان در مجموعه داستان کوتاه فارسی بسیار زیبا ارائه شده است. داستان درباره یک پدر و فاطو، یک زن فلسطینی خوشگل است که پدر داستان عاشق او بوده است. قسمتی از داستان را با میخوانیم:
با بابام و خواهرزاده هام نشسته بودیم تو هال.
یهویی بابام گفت «حیف که هیچ وقت فاطو رو نشد درست و حسابی ببینم.»
گفتم «جوونیات عاشق فاطو هم بودی؟ من که فکر می کردم فقط عاشق اون سبزی فروشه بودی.»
گفت «فاطو که کسی نمی تونست عاشقش بشه، بس که خوشگل بود، مامان و باباش قایمش کرده بودند.»
گفتم «خب شاید از بس زشت بوده قایمش کرده بودند.»
گفت «چی میگی واسه خودت؟ میگم خیلی خوشگل بود. مثل زن های فلسطینی بود.»
گفتم «یعنی چی چه جوری بود؟»
گفت «قد بلند، موی شلال، صورت سفید، آخ آخ آخ»
گفتم «موهاشو کجا دیدی؟»
گفت «استغفرالا! من پاشم برم مسجد، دارم چی میگم واسه خودم، این چه فکر و خیالایی ئه که می کنم وقت نماز!»
با بابام و خواهرزاده هام نشسته بودیم تو هال.
یهویی بابام گفت «حیف که هیچ وقت فاطو رو نشد درست و حسابی ببینم.»
گفتم «جوونیات عاشق فاطو هم بودی؟ من که فکر می کردم فقط عاشق اون سبزی فروشه بودی.»
گفت «فاطو که کسی نمی تونست عاشقش بشه، بس که خوشگل بود، مامان و باباش قایمش کرده بودند.»
گفتم «خب شاید از بس زشت بوده قایمش کرده بودند.»
گفت «چی میگی واسه خودت؟ میگم خیلی خوشگل بود. مثل زن های فلسطینی بود.»
گفتم «یعنی چی چه جوری بود؟»
گفت «قد بلند، موی شلال، صورت سفید، آخ آخ آخ»
گفتم «موهاشو کجا دیدی؟»
گفت «استغفرالا! من پاشم برم مسجد، دارم چی میگم واسه خودم، این چه فکر و خیالایی ئه که می کنم وقت نماز!»