موضوع نویسنده
- Feb
- 1
- 0
- مدالها
- 2
سوگند نعمتی
دختر پر انرژی کلاس انرژیش انقدر زیاد بود اصلا نمیشه توصیف کرد
درساشم خوب بود من نرفتم پیشش هم میزیش نبودم ولی وقتی میدیدمش انگار فرد نزدیک زندگیمو میدیدم
اخرا مدرسه شد یواش یواش نزدیک شدیم
حتا اخرا مدرسه بود ک فقط امتحان میگرفتن کل زنگارو ما بیکار بودیم منو میبرد پارک بهم یاد داد به خودم برسم
برای خودم ارزش قاعل شم
دوستی منو سوگند شروع شد
شدیم دوستای صمیمی هم تو سن۱۳سالگی
بخاطر گیر دادنا خانوادم نمیتونستم زیاد ببینمش
ولی سوگند کنارم بود همیشه میومد بهم سر میزد
زنگ میزد حتا یه بار باهم رفتیم حموم😅💔
یه حس خوبی من به این دختر داشتم اصلا
بازم بخاطر محدودیتایی که داشتم دوستیمون
کمتر کمتر میشد
ولی هیچوقت نتونستم هیچ دوستیو اندازه سوگند دوست داشته باشم🙂
این دختر اصلا وجودش یه حس خوبی بهم میداد
شاید سرنوشت زندگیمون مثل هم بودش این بودم
نمیدونم!
سوگند یه دختری که پدرش محتاد و مادرش طلاق گرفت با یکی دیگه ازدواج کرد دقیقا زندگی من..
و انقدر از هم بیخبر بودیم تا من ازدواج کردم
تو اون دوره که بازم خانوادم باهام رفیق نبودن
و کسی که باهاش ازدواج کردم ناخاسته اذیتم میکرد
یه دلگرمی بود
همش میگفتم باز زیاد به سوگند نزدیک نشم
باز یه چیز میشه ما از هم جدا میشیم من
میمونم با دلتنگی بهترین رفیقی که داشتم😅
ولی خب نتونستم نزدیکش شدم
رفتم خونشون اولین باری که بعد سال ها همو دیدیم
یه جور سفت بغلم کرد جیغ کشید
دلم پر پر میشد
با موهای طلاییش منم اون دوره موهامو طلایی کرده بودما🙃
میگفتم ببین موهامون ست شداااا🥹
باز یه جیغ میکشیدیم
میشستیم باهام درمورد کارایی که انجام میداد
و با چه شخصی بیرون رفت
چه بلاهایی سرش اومد تعریف میکرد و من با عشق بهش گوش میکردم
هفته دوبار میرفتم پیشش
اخه یه دختر چطور میتونه انرژیش یکمم کم نشه
اخه همیشه پیش خودم میگفتم
همیشه به ازادی کمی که داشت دلم میخواست منم داشته باشم ولی خب نمیتونستم
تا یه روز منم نشستم پیشش درد دل کردم ک
من میخوام طلاق بگیرم این زندگیو اصلا نمیخوام و دوست ندارم
اومد بهم میدونی چی گفت؟😅
گفت هر موقع دلت برای کسی پر کشید برای اون باش
بی اختیار خودتو بسپار دستش
خیلی به این تیکه از حرفش فکر کردم خیلی
تا یه روز تصمیم گرفتم دل بزنم به دریا قوی محکم از اون خونه ور از نفرین در بیام بیام خونه مادرم
میدونستم باز برگردم خونه مادرم محدودیتام بیشتر میشه ولی سوگند بهم انگیزه داد
و باعث این شد من قوی محکم وایستم
اون دوره اومد بهم گفت زهرا یکی منو میخواد
میاد خاستگاریم چند بار من رد میکنم ولی دلم میخواد بهش بله رو بدم زندگیم تعقیرر کنه
من ذوق کردم گفتم جدی میگی خدایی؟
با یه ذوقی گفت اره عامل بگایی های من 😅💔
من بودم عامل بگاییی های خانم 😂😌
اخرین روزی که دیدمش روز بله برونش بود که هیچکدوم از دوستاشو نگفت جز من🥹
یه عروس با لباس عروسکی سبز انقدر خوشگل شده بود که نگو نپرس
انقدر خوشحال بود که کلا گم راه بود
من که فردا اون روز جشن سوگند اومدم خونه و گفتم میخوام طلاق بگیرم
و زندگی محدودیتا برام اماده بودن
همه چیو پذیرفتم و اومدم
فردا روز عقدش بهم زنگ زد
با یه حس پر نشاط همیشگیش گفت زهرااااا
من یه روز علی نباشه من میمیرم
من شوکه شدم گفتم کصخلی سوگند تازه امروز دومین روز ازدواجته
گفت زهرا خیلی دوسش دارم باورت میشههه خدایاااااا بچه ذوق داشت😌🥹
منم با ذوقش کلی خوشحال شدم و بهش گفتم
میدونستی تو بهم حس قدرت دادی و من الان از اون جهنم فرار کردم خونه مامانمم
گفت جدی میگی گفتم به خدا کههه باور کن
ادامه داستان بزارم؟؟
دختر پر انرژی کلاس انرژیش انقدر زیاد بود اصلا نمیشه توصیف کرد
درساشم خوب بود من نرفتم پیشش هم میزیش نبودم ولی وقتی میدیدمش انگار فرد نزدیک زندگیمو میدیدم
اخرا مدرسه شد یواش یواش نزدیک شدیم
حتا اخرا مدرسه بود ک فقط امتحان میگرفتن کل زنگارو ما بیکار بودیم منو میبرد پارک بهم یاد داد به خودم برسم
برای خودم ارزش قاعل شم
دوستی منو سوگند شروع شد
شدیم دوستای صمیمی هم تو سن۱۳سالگی
بخاطر گیر دادنا خانوادم نمیتونستم زیاد ببینمش
ولی سوگند کنارم بود همیشه میومد بهم سر میزد
زنگ میزد حتا یه بار باهم رفتیم حموم😅💔
یه حس خوبی من به این دختر داشتم اصلا
بازم بخاطر محدودیتایی که داشتم دوستیمون
کمتر کمتر میشد
ولی هیچوقت نتونستم هیچ دوستیو اندازه سوگند دوست داشته باشم🙂
این دختر اصلا وجودش یه حس خوبی بهم میداد
شاید سرنوشت زندگیمون مثل هم بودش این بودم
نمیدونم!
سوگند یه دختری که پدرش محتاد و مادرش طلاق گرفت با یکی دیگه ازدواج کرد دقیقا زندگی من..
و انقدر از هم بیخبر بودیم تا من ازدواج کردم
تو اون دوره که بازم خانوادم باهام رفیق نبودن
و کسی که باهاش ازدواج کردم ناخاسته اذیتم میکرد
یه دلگرمی بود
همش میگفتم باز زیاد به سوگند نزدیک نشم
باز یه چیز میشه ما از هم جدا میشیم من
میمونم با دلتنگی بهترین رفیقی که داشتم😅
ولی خب نتونستم نزدیکش شدم
رفتم خونشون اولین باری که بعد سال ها همو دیدیم
یه جور سفت بغلم کرد جیغ کشید
دلم پر پر میشد
با موهای طلاییش منم اون دوره موهامو طلایی کرده بودما🙃
میگفتم ببین موهامون ست شداااا🥹
باز یه جیغ میکشیدیم
میشستیم باهام درمورد کارایی که انجام میداد
و با چه شخصی بیرون رفت
چه بلاهایی سرش اومد تعریف میکرد و من با عشق بهش گوش میکردم
هفته دوبار میرفتم پیشش
اخه یه دختر چطور میتونه انرژیش یکمم کم نشه
اخه همیشه پیش خودم میگفتم
همیشه به ازادی کمی که داشت دلم میخواست منم داشته باشم ولی خب نمیتونستم
تا یه روز منم نشستم پیشش درد دل کردم ک
من میخوام طلاق بگیرم این زندگیو اصلا نمیخوام و دوست ندارم
اومد بهم میدونی چی گفت؟😅
گفت هر موقع دلت برای کسی پر کشید برای اون باش
بی اختیار خودتو بسپار دستش
خیلی به این تیکه از حرفش فکر کردم خیلی
تا یه روز تصمیم گرفتم دل بزنم به دریا قوی محکم از اون خونه ور از نفرین در بیام بیام خونه مادرم
میدونستم باز برگردم خونه مادرم محدودیتام بیشتر میشه ولی سوگند بهم انگیزه داد
و باعث این شد من قوی محکم وایستم
اون دوره اومد بهم گفت زهرا یکی منو میخواد
میاد خاستگاریم چند بار من رد میکنم ولی دلم میخواد بهش بله رو بدم زندگیم تعقیرر کنه
من ذوق کردم گفتم جدی میگی خدایی؟
با یه ذوقی گفت اره عامل بگایی های من 😅💔
من بودم عامل بگاییی های خانم 😂😌
اخرین روزی که دیدمش روز بله برونش بود که هیچکدوم از دوستاشو نگفت جز من🥹
یه عروس با لباس عروسکی سبز انقدر خوشگل شده بود که نگو نپرس
انقدر خوشحال بود که کلا گم راه بود
من که فردا اون روز جشن سوگند اومدم خونه و گفتم میخوام طلاق بگیرم
و زندگی محدودیتا برام اماده بودن
همه چیو پذیرفتم و اومدم
فردا روز عقدش بهم زنگ زد
با یه حس پر نشاط همیشگیش گفت زهرااااا
من یه روز علی نباشه من میمیرم
من شوکه شدم گفتم کصخلی سوگند تازه امروز دومین روز ازدواجته
گفت زهرا خیلی دوسش دارم باورت میشههه خدایاااااا بچه ذوق داشت😌🥹
منم با ذوقش کلی خوشحال شدم و بهش گفتم
میدونستی تو بهم حس قدرت دادی و من الان از اون جهنم فرار کردم خونه مامانمم
گفت جدی میگی گفتم به خدا کههه باور کن
ادامه داستان بزارم؟؟