جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطالب طنز دفتر مشاوره‌ی عجیب

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته مطالب طنز توسط ~ZAHRA~ با نام دفتر مشاوره‌ی عجیب ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 192 بازدید, 1 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته مطالب طنز
نام موضوع دفتر مشاوره‌ی عجیب
نویسنده موضوع ~ZAHRA~
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ~ZAHRA~
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,013
23,426
مدال‌ها
6
پارت ۱ | «نمی‌دانم چی بخورم!»

دفتر مشاوره پر از صندلی‌های مرتب و تخته سفید بود. دکتر جدی‌گیر با کت و کراوات جلوی میز نشسته بود و سعی می‌کرد آرامش خود و مراجعین را حفظ کند. پشت میز، دستیار شیطون با لبخندی پرانرژی آماده بود تا موقعیت‌ها را خنده‌دار کند. یک مراجع وارد شد، چهره‌اش پر از نگرانی: «من نمی‌دانم امروز چی بخورم… همیشه اشتباه انتخاب می‌کنم!»
دکتر با آرامش مصنوعی پاسخ داد: «نگران نباشید، با روش‌های علمی و روان‌شناسی می‌توانیم این مشکل را حل کنیم.»
دستیار از پشت میز با صدای شیطنت‌آمیز گفت: «یا می‌تونیم یه تاس بندازیم… اگر شانس با شما بود، امروز پیتزا می‌خورید!»
مراجع با وحشت پاسخ داد: «تاس؟ من حتی نمی‌توانم تصمیم بگیرم کدام چای را انتخاب کنم!»
دکتر پیشنهاد کرد: «خب، ابتدا لیست مزایا و معایب هر انتخاب را بنویسیم.»
مراجع با چهره‌ای مضطرب گفت: «مزایا و معایب… من حتی نمی‌توانم مزایای صبحانه را از معایبش تشخیص دهم!»
دستیار با شیطنت کارت‌های سبز و قرمز را از جیبش بیرون آورد و گفت: «نگران نباشید! مزایا روی کارت سبز، معایب روی کارت قرمز… یا شاید همه را روی سطل آشغال بندازیم و ببینیم چه می‌شود!»
مراجع با دل‌سردی اضافه کرد: «آه… من فقط می‌خواستم یک ساندویچ ساده بخورم!»
در همان لحظه، دستیار یک «بشقاب جادویی» آورد که قرار بود خودش تصمیم بگیرد. بشقاب به طور تصادفی روی سر دکتر افتاد و غذای داخل آن روی کت او ریخت. دکتر، با کت کثیف و کمی عصبی، گفت: «خب… این روش علمی نبود، اما حداقل قابل اندازه‌گیری است!»
مراجع می‌خندید، اما هنوز مردد بود: «پس… من هنوز نمی‌دانم چی بخورم…»
دستیار از کنج دفتر با خنده گفت: «نگران نباشید، فردا با تاس شروع می‌کنیم!»


 
بالا پایین