SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,822
- 39,087
- مدالها
- 25

رمان آبادیس
عنوان | رمان آبادیس |
نویسنده | نگار مقیمی |
ژانر | عاشقانه |
تعداد صفحه | 1896 |
ملیت | ایرانی |
ویراستار | سایت رمان بوک |
آرنواز، دانشجوی ارشد علوم اجتماعی برای تکمیل پایان نامه و به وصیت پدرش به روستایی میرود و قرار است مدتی آنجا معلم باشد، که آبادیس (آبان) شکارچی وحشی و بی رحمی هست او سالها پیش در خارج آموزشهای مخصوصی دیده و حالا آرنواز، را میدزد و او را به اجبار به عقد خودش در میارود که رازهای در طول داستان برملا میشود و …
خلاصه رمان آبادیس
این رو که گفتم از توی جیبش جعبه ی مخملی سرخ رنگی بیرون آورد و بازش کرد. نگاهم خیره ی حلقه ی باریکی که تنها یک نگین براق و نسبتا بزرگ میونش داشت شد. -این کادوی اصلیه. دستش رو به سمتم دراز کرد و من لب زدم: -این حلقه ای که توی دستمه رو دوست دارم بامداد. -قرار نیست بیرونش بیاری. خودش دستم رو میون دستش گرفت و حلقه ی جدید رو دستم کرد. انقدر عقب بردش که درست کنار رینگ قبلی قرار گرفت و خیلی راحت باهاش جفت شدانگار که از قبل داده بود برای همین بسازنش… برای اینکه روی اون قرار بگیره و شبیه به یک حلقه ی دو تکه بشه. -اینجوری بهتره… اینجوری هر وقت نگاهش کنی هم رفاقتمون رو میبینی هم عشقمون رو. -بامداد… -جانم. -خیلی خوبه که برای انتقام برگشتی…خیلی خوبه که الان اینجایی… توی نزدیک ترین نقطه بهم
حرفم هنوز تموم نشده بود که لب هاش مهر لب هام شد و میشد باهاش خوب بود… حتی توی این لحظه… توی این شهری که دیگه نمیخواستمش… میون این همه آشوب هم میشد خوب بود وقتی بامداد بود… وقتی کنارم می ایستاد و وقتی مثل الان باهام یکی میشد. سرنوشت چیز عجیبیه… با اینکه خودمون پیش میبریمش باز هم عجیبه. کنار همه ی بی رحمی هاش همیشه چیزی رو میگذاره که به خاطرش میشد زندگی کرد… میشد بی خیال اون بی رحمی ها شد…
اون من و بامداد رو کنار هم آورد با اینکه دنیاهای دوری داشتیم… و یک بچه میونمون گذاشت… با زندگی ای که قرار بود نو باشه… تازه باشه… زندگی ای که قرار بود با همه ی خاطراتی که گذشته بود و از ذهن نمی رفت ادامه پیدا کنه… من آدم بدی بودم… بهترین دوستم رو به کشتن داده بودم اما باز هم کنار بامداد تلاش می کردم زندگی کنم… این بار قدرتمند و با لذت! و با همه ی چیزهایی که میخواستم به دست بیارم… چون اون جونش رو برای زندگی کردن من داده بود… چون زندگی هنوز ادامه داشت…
خرید و دانلود فوری رمان آبادیس از رمان بوک