SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,822
- 39,058
- مدالها
- 25
رمان آکو
عنوان | رمان آکو |
نویسنده | غزل پولادی |
ژانر | عاشقانه |
تعداد صفحه | 2824 |
ملیت | ایرانی |
ویراستار | سایت رمان بوک |

آکو خان، مرد کورد باغیرت و باجذبه و خشنی است که با خ*یانت همسرش و فرزندی که به یادگار گذاشته، دلزده از هرچی عشق و زن می شود و با آمدن دوباره طلا عشق جوری دیگر وارد می شود …
خلاصه رمان آکو
پلک های بسته اش زندانی کرده بود … برای یک نخ سیگار به تب و تاب افتاده بود. دستش را دراز کرد و از روی پاتختی سیگار و فندکش را برداشت … سیگاری آتش زد و در حالی که دودش را بیرون می فرستاد با صدایی که به خاطر خواب گرفته شده بود، گفت: مطمئن باش به خاطر گزینه ی شوخ طبعیت پول اضافه نمی گیری … آدم میتونه صبحش رو به غیر از سیگار با چیزهای بهتری شروع کنه … مرد پوزخندی زد … سیگارش را بین دو انگشتش گرفت و در حالی که دودش را از بین لب های برجسته ای که برای یک مرد بدجور در معرض دید بودند بیرون میداد، به تاج چوبی و بلند تخت تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد:فکر می کنی چرا آکو پول رو همون اول شب میده؟ زن شانه ای بالا انداخت … با لبخند مضطربی گفت: میگن از مشتری های خوش حسابی! سیگارش را بین لبهایش گذاشت و پکی از آن گرفت … آکو اجازه نمیده هیچ شبی از زندگیش نیمه تموم بمونه … زن خودش را نباخت … چند قدمی با ناز برداشت … چیزهای زیادی ازت شنیدم … آکو نگاه مسخره ای به زن انداخت
بدش نیامده بود، تلاش زن سرگرمش کرده بود. یک تای ابرویش رو بالا انداخت و پرسید: مثلا؟ زن لبخندی زد … شنیدم زن داشتی! پوزخندی روی لبهای آکو نشست … اگه میگن لابد داشتم! زن نگاهش را با صدای تلفن همراه از آکو گرفت … این وقت صبح؟! پوفی کشید و در حالی تقریبا قانع شده بود، اینجا و چیز بیشتری از دیشب گیر نمی آورد و بهتر بود تا تنور داغ بود، جای دیگری بچسباند …
خرید و دانلود فوری رمان آکو از رمان بوک