جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ رمان مارتویل | اثر [ کیانا کابر انجمن رمان‌بوک]

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط آسو بانو با نام رمان مارتویل | اثر [ کیانا کابر انجمن رمان‌بوک] ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 75 بازدید, 5 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع رمان مارتویل | اثر [ کیانا کابر انجمن رمان‌بوک]
نویسنده موضوع آسو بانو
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آسو بانو
موضوع نویسنده

آسو بانو

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
6
8
مدال‌ها
2
عنوان: مارتویل
نویسنده: کیانا
ژانر رمان: عاشقانه، تریلر
عضو اتاق نظارت ²
خلاصه
:
در دنیای تاریک مارتویل سایه‌ها همیشه حقیقت را پنهان می‌کنند، کسی که هم‌زمان شکارچی است. و در این هزارتوی وحشت، اکنون میان شعله‌های خ*یانت و قدرت، آیا به قلبی اعتماد کند، که آلوده‌ی خون است؟ یا برای آزادی می‌جنگد؟.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,763
14,349
مدال‌ها
7
1000203037.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»
و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»
قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.
شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»
دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»
چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»
پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»
می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»
و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

آسو بانو

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
6
8
مدال‌ها
2
مقدمه:
شب مثل همیشه سنگین بود، اما این‌بار بوی خون و باروت در هوا پیچیده بود،‌ صدای قدم‌های سنگین در راهرو آرامش کاذبِ خانه را با خود برد و سکوت را شکافت، ناگهان درخشش سرد لوله‌ی اسلحه تمام دنیای امن او را به تاریکی کشید، و از این لحظه به بعد نفس کشیدن هم یک معامله‌ی خطرناک خواهد بود.
 
موضوع نویسنده

آسو بانو

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
6
8
مدال‌ها
2
"مارتویل"
پک محکمی به سیگارم زدم، با دست اشاره زدم. با لحن خشن و محکمی گفتم:
- بگو؟
با تته‌پته گفت:
- ق... قربان اون داره تو کارهای شما دخالت می‌کنه، این‌که یه مدرکی‌هم گیرش اومده! این می‌تونه حکم بازداشت شما باشه.
مشتم‌و محکم روی میز کوبیدم، لعنتی‌لعنتی دیگه داشت زیاده‌روی می‌کرد. هیچ‌ک.س نمی‌تونست من، مارتویل شفیعی رو زمین بزنه. منی که یه باند مافیا رو اداره می‌کنم، همه ازم می‌ترسن. پوزخندی زهرآگین زدم، این برای خودش بد می‌شه.
- اطلاعات می‌خوام از خانواده‌ش از مهم‌تر از دخترش.
- چشم، قربان.
کرواتم‌و شل کردم، یه دوش آب سرد می‌تونست، خشمم‌و فروکش کنه. به حمام رفتم دوش آب سردی گرفتم، بیرون اومدم. که در اتاق زده شد. گفتم:
- بیاتو!
با دیدنش اشاره‌ای زدم، در اتاق رو ببنده، پشت میز مخصوصم نشستم، اطلاعاتی که ازش خواسته بودم رو روی میز گذاشت. اول اطلاعات دخترِ رو خوندم‌.
" تامای شریفی، بیست ساله رشته معماری، نام مادر: پری نادری، نام پدر: نادر شریفی، وضعیت: مجرد."
اطلاعات پدر و مادرشم خوندم، نیشخندی زدم. فکر کنم دخترشون گزینه‌ی مناسبی باشه‌‌. اون دختر و برای ضربه زدن به پدرش لازم داشتم.
- دخترِ رو زیر نظر داشته باشید، هرموقع گفتم برام بیارینش! بدون یه خط روی صورتش، فهمیدی؟
- چشم، قربان.
فکرهای زیادی برای این دختر داشتم. خاتون یکی از خدمتکارهام برای شام صدام زد. از اتاق بیرون رفتم، باید محموله‌ها رو هرچه زودتر اون ور آب بفرستم، پشت میز با ژست خاص خودم نشستم، آیه خواهر کوچیک‌ترم گفت:
- داداش می‌شه، من با دوستم به مهمونی برم؟
اخمی کردم که با دیدن اخمم ترسید. چیزی نگفت سرش رو پایین انداخت.
با لب‌های آویزونی گفت:
- باشه نمیرم، فقط این‌جوری نگاهم نکن.
بعد از خوردن غذا از پشت میز بلند شدم.
- فقط همین یه‌بار میذارم بری.
با این حرفم جیغی از سر خوشحالی کشید، گفت:
- ممنون، داداش قول میدم فقط همین یه‌بار میرم.
از عمارت بیرون رفتم، سوار ون مشکی شدم، روبه راننده گفتم:
- برو به شرکت، یه کاری دارم باید انجامش بدم،
- چشم، قربان.
بازم این می‌گرن لعنتی سراغم اومده‌بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آسو بانو

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
6
8
مدال‌ها
2
"تامای"
من تامای هستم بیست سالمه، رشته‌م معماریه در تهران زندگی می‌کنیم. یه اتاق ۱۲۰متری با دکوراسیون سفیدوآبی، تخت تک نفره صورتی رنگ، سالن خونه‌مون سیصدمتر بود. سفیدوآبی بود، دودست مبل ساده خاکستری، جا می‌شد آشپزخونه تو راهرو بود، دیدی به پذیرایی نداشت. سه خوابه بود، گوشی‌م زنگ خورد. جواب دادم:
- سلام، بر رفیق جذابم.
- سلام، دیوونه‌ی من.
جیغی کشید، با حرص تو صداش گفت:
- دیوونه خودتی، یه‌بار خواستم مثل آدم باهات حرف بزنم.
پوفی کشیدم، فکرکنم قرار بود. یه چیزی بگه برای همین تماس گرفته بود. بیخیال گفتم:
- خب حالا بگو؟ ببینم چی می‌خواستی بگی؟
با لحن خبیثی گفت:
- نمیگم تا حساب کار دستت بیاد.
- جون من بگو! دارم می‌میرم از کنجکاوی بگو؟
- خیلی خب باشه میگم، برام خواستگار اومده، طرف خیلی مایه‌داره.
با خوشحالی جیغی کشیدم، گفتم:
- بالاخره داری از ترشیدگی درمیای.
با این حرفم فکر کنم، آتیشی شد با حرص گفت:
- مگه دستم بهت نرسه، تامای خیلی بی‌شعوری.
خندیدم گوشی رو قطع کردم. من و سوگند از بچگی باهم دوست بودیم. از اتاق بیرون رفتم، مامان داشت میز صبحانه رو آماده میکرد، گونه‌شو بوسیدم، پشت میز نشستم لقمه‌ی کره مربایی گرفتم، خوردم از مامان سراغ بابا رو گرفتم. گفتم:
- مامان بابا کجاس؟
- رفته ماموریت.
آهانی زمزمه کردم، از آشپزخونه بیرون زدم، وارد پذیرایی شدم، روی مبل نشستم تی‌وی روشن کردم. سریال بامداد خمار در حال پخش بود، بی‌حوصله کانال رو عوض کردم. هوفی کشیدم امروزم دانشگاه تعطیل بود، ولی استاد بهم یه پروژه داده بود، که باید روش کار می‌کردم، بلند شدم به اتاقم رفتم، پشت میز تهریرم نشستم. شروع کردم به تحقیق راجع‌به پروژه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آسو بانو

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
6
8
مدال‌ها
2
***
وارد دانشگاه شدم، برای سوگند دست تکون دادم. سوگند نزدیکم شد، گفت:
- وای تامای خیلی استرس دارم، امیدوارم پروژه رو تایید کنه.
- امیدوارم.
باهم وارد کلاس شدیم، هنوز استاد نیومده بود. چند دقیقه بعد استاد وارد کلاس شد. بعد از این‌که اسامی همه رو خوند، گفت:
- خانوم تامای شریفی و خانوم سوگند احمدی پروژه‌تون رو تحویل بدید.
پروژه رو تحویل دادیم. با استرس آب دهنم رو قورت دادم. تو گفتن اسم مکثی کرد. بلند گفت:
- خانوم شریفی نفراول شدن، خانوم احمدی نفر دوم!
از خوشحالی می‌خواستم، بندری برقصم باورم نمیشد. اولین پروژه‌مو نفر اول شدم. سوگند عین ماست وارفت و سرجاش نشست، با لبخند نگاهش کردم گفتم:
- ناراحت نباش، دفعه‌ی بعد تو نفراول میشی.
با این حرفم انگار امید تازه‌ای بهش دادم. گفت:
- راست‌ میگی؟
خندیدم به بازوش زدم، گفتم:
- من کی بهت دروغ گفتم؟ الانم بیا بریم بوفه، تا کلاس بعدی شروع نشده.
وارد بوفه شدیم، دوتا فلافل سفارش دادم.
- خب از خواستگارت بگو! چی‌کارِست؟
- یه شرکت داره، که خودش اداره‌‌ش میکنه! منم ازش خوشم امده.
- پس یه عروسی رو افتادیم، از الان باید دنبال لباس باشم.
لبخند پر متانتی زد، سرش رو پایین انداخت‌. بعد از خوردن فلافل به کلاس بعدی رفتیم، کلاس که تموم شد به خونه برگشتم. مامان با دیدنم گفت:
- دخترم کلاس خوب پیش رفت؟ راستی بابات امشب میاد.
این بهترین خبر دنیا بود، بابای مهربونم داشت بر میگشت. گفتم:
- کلاس خوب بود، پروژه اولین نفر شدم.
- معلومه که اول میشی، من همیشه بهت افتخار میکنم.
- تو بهترین مامان دنیایی، خیلی دوست دارم.
بدو‌بدو وارد اتاق شدم، روی تخت بپربپر کردم، آخ جون بابا داره برمیگرده. مامان صدام زد:
- تامای دخترم برو یه‌دوش بگیر.
با لبخند بلند جواب دادم:
- باشه، مامان جونم.
 
بالا پایین