"مارتویل"
پک محکمی به سیگارم زدم، با دست اشاره زدم. با لحن خشن و محکمی گفتم:
- بگو؟
با تتهپته گفت:
- ق... قربان اون داره تو کارهای شما دخالت میکنه، اینکه یه مدرکیهم گیرش اومده! این میتونه حکم بازداشت شما باشه.
مشتمو محکم روی میز کوبیدم، لعنتیلعنتی دیگه داشت زیادهروی میکرد. هیچک.س نمیتونست من، مارتویل شفیعی رو زمین بزنه. منی که یه باند مافیا رو اداره میکنم، همه ازم میترسن. پوزخندی زهرآگین زدم، این برای خودش بد میشه.
- اطلاعات میخوام از خانوادهش از مهمتر از دخترش.
- چشم، قربان.
کرواتمو شل کردم، یه دوش آب سرد میتونست، خشممو فروکش کنه. به حمام رفتم دوش آب سردی گرفتم، بیرون اومدم. که در اتاق زده شد. گفتم:
- بیاتو!
با دیدنش اشارهای زدم، در اتاق رو ببنده، پشت میز مخصوصم نشستم، اطلاعاتی که ازش خواسته بودم رو روی میز گذاشت. اول اطلاعات دخترِ رو خوندم.
" تامای شریفی، بیست ساله رشته معماری، نام مادر: پری نادری، نام پدر: نادر شریفی، وضعیت: مجرد."
اطلاعات پدر و مادرشم خوندم، نیشخندی زدم. فکر کنم دخترشون گزینهی مناسبی باشه. اون دختر و برای ضربه زدن به پدرش لازم داشتم.
- دخترِ رو زیر نظر داشته باشید، هرموقع گفتم برام بیارینش! بدون یه خط روی صورتش، فهمیدی؟
- چشم، قربان.
فکرهای زیادی برای این دختر داشتم. خاتون یکی از خدمتکارهام برای شام صدام زد. از اتاق بیرون رفتم، باید محمولهها رو هرچه زودتر اون ور آب بفرستم، پشت میز با ژست خاص خودم نشستم، آیه خواهر کوچیکترم گفت:
- داداش میشه، من با دوستم به مهمونی برم؟
اخمی کردم که با دیدن اخمم ترسید. چیزی نگفت سرش رو پایین انداخت.
با لبهای آویزونی گفت:
- باشه نمیرم، فقط اینجوری نگاهم نکن.
بعد از خوردن غذا از پشت میز بلند شدم.
- فقط همین یهبار میذارم بری.
با این حرفم جیغی از سر خوشحالی کشید، گفت:
- ممنون، داداش قول میدم فقط همین یهبار میرم.
از عمارت بیرون رفتم، سوار ون مشکی شدم، روبه راننده گفتم:
- برو به شرکت، یه کاری دارم باید انجامش بدم،
- چشم، قربان.
بازم این میگرن لعنتی سراغم اومدهبود.