جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط آریانا با نام {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,936 بازدید, 30 پاسخ و 36 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع آریانا
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آریانا
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
می‌دانی؟ اشتباه من این بود که به برداشت خودم از تو دل بستم، نه به خودِ واقعی‌ات. برای همین وقتی همه‌چیز تمام شد، بیشتر از آن‌که فقدانِ تو آزارم بدهد، فرو ریختنِ باورهایم درد داشت.
این روزها دیگر خبری از آن بی‌قراری‌های قدیمی نیست. نه به این دلیل که خوب شده‌ام؛ فقط آن‌قدر به نبودنت فکر کرده‌ام که ذهنم دیگر واکنشی نشان نمی‌دهد. گویی اندوه، بعد از مدتی خودش را تکرار می‌کند تا جایی که به بخشی عادی از زندگی تبدیل می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
آن چشم‌های کهربایی، بدترین اتفاق زندگی‌ام نبودند؛ بدترین اتفاق این بود که بعد از دیدنشان، دیگر نتوانستم دنیا را مثل قبل ببینم.
مدت‌ها فکر می‌کردم علتِ این وابستگی، تو هستی. اما حالا می‌دانم بخش بزرگی از آن، ساخته‌ی ذهن خودم بود؛ من از چند نگاه، چند لبخند و چند گفت‌وگوی معمولی، چیزی ساخته بودم که در واقعیت وجود نداشت.
عجیب است؛ تو لازم نبود کار خاصی انجام بدهی. کافی بود همان کسی باشی که بودی و من همان کسی باشم که بیش از اندازه خیال‌پردازی می‌کرد.
حالا دیگر چیزی برای بازسازی وجود ندارد؛ نه چون همه‌چیز نابود شده، بلکه چون فهمیده‌ام از همان ابتدا، بخشی از آنچه دوستش داشتم فقط در ذهن من زندگی می‌کرد.
و راستش را بخواهی، دانستن این حقیقت، از فراموش کردنت سخت‌تر بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
عشق ما شبیه نامه‌ای بود که هیچ‌وقت پست نشد.
سال‌ها در کشوی قلبم ماند؛ کنار چیزهایی که جرأت دور ریختنشان را نداشتم.
روی کاغذش همه‌چیز کامل بود؛ نام تو، نام من و تمام جمله‌هایی که قرار بود جهان را تغییر دهند.
اما دستِ سرنوشت، مُهرِ “نرسید” را بر پیشانی‌اش زد.
بعدها زندگی آمد و کشو را آرام‌آرام پر کرد؛
با روزهای تازه، آدم‌های تازه و فراموشی‌های آرام؛ و من هر بار که می‌خواستم سراغش بروم،
می‌ترسیدم گردِ زمان از رویش بپرد و حقیقتش را نشان دهد:
«اینکه هیچ‌وقت قرار نبود به مقصد برسد.»
حالا دیگر حتی مطمئن نیستم آن نامه واقعاً وجود داشته یا نه…
شاید عشق ما فقط خیالی بود که آن‌قدر واقعی به نظر می‌رسید که سال‌ها باورش کردم.
اما بعضی خیال‌ها، دردشان از حقیقت هم واقعی‌تر است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
عشقمان روزی شعله‌ای سرکش بود، اما آن‌قدر در بادِ روزگار سوخت که نه خاکستری از آن باقی ماند و نه گرمایی.
تنها افسانه‌ای خاموش ماند؛ افسانه‌ای که زمانی تمامِ دنیای دو نفر بود و امروز حتی در حافظه‌ی زمان نیز جایی ندارد.
چه غم‌انگیز است که بعضی عشق‌ها نمی‌میرند؛ ولی آرام‌آرام از یاد می‌روند، آن‌قدر که روزی به خود می‌آیی و می‌بینی تنها کسی که هنوز برای سوگواریِ آن عشق باقی مانده، قلبِ خسته‌ی توست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
روزی عشقت را میان ضربان‌های قلبم پنهان کرده‌بودم؛ جایی دور از دسترسِ جهان، جایی که گمان می‌کردم هیچ‌چیز توانِ ربودنش را ندارد؛ اما زمان، دزدِ ماهری بود.
بی‌آنکه صدایی از خود به جا بگذارد آمد، از خاطره‌هایت غبار ساخت، از خنده‌هایت پژواکی محو و از رؤیاهایی که با نام تو آغاز می‌شدند، سکوتی بی‌انتها.
سال‌ها گذشت و زندگی از کنارِ ویرانه‌های عشقمان عبور کرد. فصل‌ها آمدند و رفتند، باران بر پنجره‌ها کوبید، بهار هزاران بار شکوفه‌هایش را به زمین بخشید، اما هیچ‌کدام نتوانستند نشانی از آن روزها را بازگردانند.
حالا اگر کسی نامت را از من بپرسد، تنها لبخندی کمرنگ بر لبانم می‌نشیند؛ نه از این‌که فراموشت کرده‌ام، بلکه چون دیگر چیزی از تو در خاطرم باقی نمانده جز احساسی گنگ؛ شبیه بوی عطری که سال‌ها پیش در کوچه‌ای پیچیده‌بود و اکنون تنها سایه‌ای از آن در ذهن مانده‌است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
گاهی کافی‌ است روزها از پیِ هم بگذرند، پیام‌ها بی‌جواب بمانند، قرارها فراموش شوند و دو نفر، آرام‌آرام در ازدحامِ زندگی، راهِ یکدیگر را گم کنند.
عشقِ ما یک‌شبه نابود نشد. مانند ستاره‌ای بود که سال‌ها پیش خاموش شده باشد، اما نورش هنوز به چشم می‌رسید. ما مدت‌ها به روشناییِ خاطرات دل خوش کرده بودیم، بی‌آنکه بدانیم حقیقت، مدت‌ها پیش مرده است.
و حالا، گاهی به گذشته نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم:« چگونه ممکن است کسی روزی تمامِ جهانِ تو باشد و روزی دیگر تنها به خاطره‌ای دور تبدیل شود؟»
خاطره‌ای که نه صدایش را به یاد داری، نه گرمای دستانش را، نه حتی جزئیاتِ چهره‌اش را...
تنها اندوهی مبهم باقی مانده‌است؛ اندوهِ عشقِ بزرگی که روزی در قلبت زندگی می‌کرد و امروز حتی نشانی از قبرش هم پیدا نیست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
عشق ما شبیه فصلی بود که هیچ تقویمی آن را ثبت نکرد.
آمد، بی‌صدا در من ریشه دواند و رفت، بی‌آنکه کسی بفهمد اصلاً چه زمانی شروع شد.
تو در من چیزی ساختی که اسمش را نمی‌دانستم،
نه خانه بود، نه خاطره… چیزی شبیه انتظار.
حالا سال‌هاست از کنار همان نقطه‌ی درونم عبور می‌کنم، جایی که روزی تو در آن حضور داشتی،
اما دیگر حتی سایه‌ای هم نمانده‌است.
عجیب است… بعضی نبودن‌ها صدا ندارند،
اما از هزار فریاد بلندترند.
من تو را از دست ندادم؛ تو آرام‌آرام از من محو شدی، مثل نوشته‌ای روی شیشه در روز بارانی،
که باران هم خجالت می‌کشد آن را کامل پاک‌کند.
و حالا اگر کسی بپرسد عشق چه شد، تنها می‌توانم بگویم:« بود… و دیگر نیست، اما هنوز هم جایش درد می‌کند.»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
بعضی آدم‌ها رفتنشان را با بستنِ در اعلام می‌کنند،
اما تو از آن آدم‌ها نبودی.
تو نرفتی، فقط هر روز کمی کمتر ماندی.
کمتر حرف زدی، کمتر خندیدی، کمتر دوستم داشتی...
تا جایی که یک روز به خودم آمدم و دیدم کنارِ من ایستاده‌ای، اما مدت‌هاست که رفته‌ای.
عشق ما در یک لحظه نمرد؛ در هزار سکوتِ کوچک جان داد.
در هزار حرفِ نگفته، هزار دلتنگیِ بی‌پاسخ،
و هزار شبی که هر کداممان در دنیایی جدا خوابیدیم.
حالا از آن همه دوست داشتن، فقط خاطره‌ای مانده که گاهی بی‌اجازه به ذهنم سر می‌زند و دوباره می‌رود.
درست مثل تو... انگار بعضی آدم‌ها برای ماندن آفریده نشده‌اند؛ می‌آیند، تکه‌ای از قلبت را با خود می‌برند و تو را با جای خالیِ خودشان تنها می‌گذارند.
 
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
تو در قلبم رودخانه‌ای بودی؛ خروشان، زلال و بی‌انتها.
اما هیچ‌ک.س به من نگفته‌بود
که بعضی رودها پیش از رسیدن به دریا گم می‌شوند.
سال‌هاست که در بسترِ خشکِ خاطراتت قدم می‌زنم.
هنوز سنگ‌های صیقلیِ روزهای خوش پیدا هستند، هنوز ردِ جریانِ تو بر جانِ این خاک مانده، اما خودت نیستی.
انگار زمان، آبِ نامت را جرعه‌جرعه نوشیده باشد
و برای من تنها تشنگی را به یادگار گذاشته باشد و من، مسافری که روزی کنارِ رودِ تو، خانه ساخته‌بود؛ حال در بیابانِ نبودنت سرگردانم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
عشقِ ما شبیه آینه‌ای بود که در مه ساخته شده باشد؛ شفاف، اما ناپایدار… زیبا، اما محکوم به ناپدید شدن.
روزی در آن آینه، چهره‌ی تو را دیدم؛ نه آن‌طور که بودی، آن‌طور که دوست داشتم بمانی و من… کم‌کم در انعکاسِ تو گم شدم، طوری که دیگر نمی‌دانستم کدام‌ یک از ما واقعی‌تر است؛ من، یا تصویری که از تو ساخته‌بودم.
زمان اما با انگشتانِ سردش آمد؛ مه را کنار زد، شیشه را ترک داد و آینه را به تکه‌هایی از حقیقت شکست.
حالا هر تکه، بخشی از ما را نشان می‌دهد؛ لبخندی نصفه، نگاهی بریده و عشقی که دیگر کامل دیده نمی‌شود.
من میان این تکه‌ها راه می‌روم، پابرهنه روی خاطره‌هایی که هنوز می‌برند و هر قدمم یادآور این است که گاهی زیباترین عشق‌ها، آن‌هایی هستند که برای دیدنشان باید تکه‌تکه شوی.
چه تراژدی آرامی‌ست که انسان، در میان هزار تکه‌ی شکسته، هنوز دنبالِ تصویرِ کاملِ عشقش بگردد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین