- Feb
- 3,616
- 17,024
- مدالها
- 10
چشمانت، دو کواکبِ فروزاناند که در شبِ بیانتهای من میدرخشند؛ نوری که هر گوشهی تاریکی وجودم را میشکافد.
دستت، ریسمانی از لؤلؤهای افسانهایست که در هر لحظه به دلم پیچیده میشود؛ گرههایش هر بار برای من جهانی نو میسازد.
نفست، آوای صامتِ بهشت است؛ در گوشم میپیچد، اما در سکوتش، افسانهای از حیات جاودان را به جانم میخواند.
لبخندت، همان شکوفهی سحرگاهیست که در دلِ سردِ جهانِ من میروید، بیداریای که از خوابِ فراموشی مرا به زندگی میآورد.
دستت، ریسمانی از لؤلؤهای افسانهایست که در هر لحظه به دلم پیچیده میشود؛ گرههایش هر بار برای من جهانی نو میسازد.
نفست، آوای صامتِ بهشت است؛ در گوشم میپیچد، اما در سکوتش، افسانهای از حیات جاودان را به جانم میخواند.
لبخندت، همان شکوفهی سحرگاهیست که در دلِ سردِ جهانِ من میروید، بیداریای که از خوابِ فراموشی مرا به زندگی میآورد.