با حس و حال قشنگی زیر بارون قدم میزدم. باورم نمیشد بالاخره باهم حرف زدیم. لبخندش از نزدیک یه چیز دیگه بود. چشمهاش از کل زندگیم قشنگتر بود. هر دفعه که یادش میافتم دلم قیلی ویلی میره. با یادآوری اینکه امروز باهاش همگروهی شدم، جیغی از روی شادی کشیدم و پا تند کردم تا از اتوبوس جا نمونم. حوصلهی پیادهروی نداشتم. ترجیح میدادم روی صندلیهای اتوبوس راجع به اون خیالپردازی کنم. راجع به مدل نگاه کردنش، راه رفتنش و حتی...! حتی طرز رونیکا گفتنش! نمیدونم چرا اینقدر برام جدی شده بود. اینقدر توی افکارم غرق شده بودم که نفهمیدم چهجوری به خونه رسیدم. وارد خونه شدم. خونهی بیخانواده مثل همیشه ساکت و بیروح بود. تنها بودن رو به عذاب در کنارشون ترجیح میدادم. دلم میخواست دختر لوس و نازپروردهی اونها باشم. عین همهی دخترها ناز کنم، قهر کنم، بغض کنم و در آغوش گرمشون فشرده بشم. اما ظاهراً هر کدوم زندگی جدیدی برای خودشون داشتند و وقتی برای افراد بیاهمیت گذشتشون نداشتند. افکار دردناک رو پس زدم و برای گذروندن وقت فیلم نگاه کردم. با تیر کشیدن کمرم از روی مبل بلند شدم. باورم نمیشد تمام شب توی این حالت خواب بودم. نگاهی به ساعت گوشیم انداختم. ساعت شیطان بود. به این افسانههای دروغین اعتقادی نداشتم اما برای سرگرمی بد نبودند. اصلاً مگه امکان داشت ساعت سه نصف شب دریچه دنیاهای دیگه باز بشه؟ دنیای دیگهای وجود نداشت. با عقل جور در نمیاومد. به جز نور تلویزیون و تاریکی مطلق چیز دیگهای وجود نداشت. از تاریکی متنفر بودم. جرأت دستدرازی به حریمش رو نداشتم. حاضر بودم برای خورشید صبر کنم اما تا اون زمان از مکان امنم خارج نشم. روز تعطیل خبری از دانشگاه نبود و در نتیجه نمیتونستم ببینمش. بخاطرش از روزهای تعطیل بیزار بودم. برخلاف همسن و سالهام روابط اجتماعی خوبی نداشتم. دوست و رفیق برام کلمههای ناآشنا بودن. کسلکنندهترین روزم رو با خوابیدن و خوردن خوراکی گذروندم. برای دیدنش هیجان داشتم! برای دیدن تنها کسی که ذرهای بهم اهمیت میداد هیجان داشتم. تنها کسی که ذرهای به من حس زنده بودن میداد.
شاید باید اعتراف میکردم. به اون اعتراف میکردم که توی فکرش هستم. شاید باید میدونست که چند وقتی بدون اجازه توی رویاهام پرسه میزنه. بدون رضایتم قلبم رو به نام خودش کرده. پشیمون نمیشدم؟ غرورم توی خطر بود.انسان با غروری شکسته زنده میمونه؟ شاید! اما با حسرت هرگز.