جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [سایه‌ی اشتیاق] اثر «SOGI_i عضو کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط SOGI_i با نام [سایه‌ی اشتیاق] اثر «SOGI_i عضو کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,926 بازدید, 33 پاسخ و 29 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سایه‌ی اشتیاق] اثر «SOGI_i عضو کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع SOGI_i
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SOGI_i
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
negar_۲۰۲۴۰۸۰۱_۱۸۳۴۴۰-png.png
نام اثر: سایه‌ی اشتیاق
نویسنده:SOGI_i
ژانر: تخیلی، عاشقانه
عضو گپ نظارت: (۵)S.O.W
خلاصه: دختری غرق شده در اقانوس ناامیدی. بلعیده شده‌ی تاریکی. هجوم مشکلات برای او غیر‌‌‌‌‌قابل تحمل می‌شود. زمانی که خوشبختی به او پشت می‌کند، راهی برای رهایی در مقابلش قرار می‌گیرد. در واپسین لحظاتش فرصتی به او داده می‌شود. چه تعبیرش می‌کند؟ معجزه یا مصیبت؟
 
آخرین ویرایش:

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,446
مدال‌ها
5
1708891031064.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

می‌توانید برای پیشرفت قلم خود بدون محدودیت پارت درخواست منتقد همراه دهید.
درخواست منتقد همراه

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
درخواست نقد شورا

و اگر درخواست تگ داشتید، می‌توانید به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان

با تشکر از همراهی شما

|کادر مدیریت انجمن رمان بوک|
 
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
مقدمه:‌‌‌‌ روحم با پوزخند به جسمم متلک‌ می‌انداخت. به‌ راستی زخم‌های او دردناک‌تر بود. حتی درک نکردم چرا‌‌! چرا باید این‌ها به سرم می‌آمد؟ تنها معشوق و رفیق زندگیم را از دست دادم. ریسمان خیال‌بافی‌هایم از هم گسسته شد و رویایم در خواب خفه شد. برای دوباره دیدنش حاضر به مرگ بودم.
 
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
با حس‌ و‌ حال قشنگی زیر بارون قدم می‌زدم. باورم نمی‌شد بالاخره باهم حرف زدیم. لبخندش از نزدیک یه‌ چیز دیگه بود. چشم‌هاش از کل زندگیم قشنگ‌تر بود. هر دفعه که یادش می‌افتم دلم قیلی‌ ویلی میره. با یادآوری این‌که امروز باهاش هم‌گروهی شدم، جیغی از روی شادی کشیدم و پا تند کردم تا از اتوبوس جا نمونم. حوصله‌ی پیاده‌روی نداشتم. ترجیح می‌دادم روی صندلی‌های اتوبوس راجع به اون خیال‌پردازی کنم. راجع به مدل نگاه‌ کردنش، راه رفتنش و حتی...! حتی طرز رونیکا گفتنش! نمی‌دونم چرا این‌قدر برام جدی شده بود. این‌قدر توی افکارم غرق شده بودم که نفهمیدم چه‌جوری به خونه رسیدم. وارد خونه شدم. خونه‌ی بی‌خانواده مثل همیشه ساکت و بی‌روح بود. تنها بودن رو به عذاب در کنارشون ترجیح می‌دادم. دلم می‌خواست دختر لوس و نازپرورده‌‌ی اون‌ها باشم. عین همه‌ی دخترها ناز کنم، قهر کنم، بغض کنم و در آغوش گرمشون فشرده بشم. اما ظاهراً هر کدوم زندگی جدیدی برای خودشون داشتند و وقتی برای افراد بی‌اهمیت گذشتشون نداشتند. افکار دردناک رو پس زدم و برای گذروندن وقت فیلم نگاه کردم. با تیر کشیدن کمرم از روی مبل بلند شدم. باورم نمی‌شد تمام شب توی این حالت خواب بودم. نگاهی به ساعت گوشیم انداختم. ساعت شیطان بود. به این افسانه‌های دروغین اعتقادی نداشتم اما برای سرگرمی بد نبودند. اصلاً مگه امکان داشت ساعت سه نصف شب دریچه دنیاهای دیگه باز بشه؟ دنیای دیگه‌ای وجود نداشت. با عقل جور در نمی‌اومد. به جز نور تلویزیون و تاریکی مطلق چیز دیگه‌ای وجود نداشت. از تاریکی متنفر بودم. جرأت دست‌درازی به حریمش رو نداشتم. حاضر بودم برای خورشید صبر کنم اما تا اون زمان از مکان امنم خارج نشم. روز تعطیل خبری از دانشگاه نبود و در نتیجه نمی‌تونستم ببینمش. بخاطرش از روز‌های تعطیل بیزار بودم. برخلاف هم‌سن و سال‌هام روابط اجتماعی خوبی نداشتم. دوست و رفیق برام کلمه‌های ناآشنا بودن. کسل‌کننده‌ترین روزم رو با خوابیدن و خوردن خوراکی گذروندم. برای دیدنش هیجان داشتم! برای دیدن تنها کسی که ذره‌ای بهم اهمیت می‌داد هیجان داشتم. تنها کسی که ذره‌ای به من حس زنده بودن می‌داد.
شاید باید اعتراف می‌کردم. به اون اعتراف می‌کردم که توی فکرش هستم. شاید باید می‌دونست که چند وقتی بدون اجازه توی رویاهام پرسه می‌زنه. بدون رضایتم قلبم رو به نام خودش کرده. پشیمون نمی‌شدم؟ غرورم توی خطر بود.انسان با غروری شکسته زنده می‌مونه؟ شاید! اما با حسرت هرگز.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
چند وقتیه هم‌گروهیم شده. هیچی طبق تصوراتم پیش نرفت. تمام حواسم پیش کسیه که کمترین توجه‌ای به من نداره. شاید من حریص بودم. توجه بیشتری می‌خواستم. خیلی بیشتر از این حرف‌ها! دلم می‌خواست محبت رو بچشم و عشق رو مزه‌مزه کنم. عشق دسری بود با لایه‌های خوش طعم شکلاتی و من هیچ سهمی از اون نداشتم. تصمیمم رو گرفته بودم. می‌خواستم مقصد نگاهش و مبدأ عشقش باشم. با برخورد دستی به شونم از افکار شیرینم بیرون اومدم. با دیدن چشم‌های مشکیش فهمیدم خودشه. با لبخند سلام کردم.
کیارش گفت: حواست کجاست دختر؟ از کلاس جا می‌مونی‌ ها!
- پیش تو!
با تعجب نگام کرد که تازه فهمیدم چه سوتی دادم. با استرس گفتم:
- پ... پیش تو جزوم جا نمونده؟
با پوزخند جواب داد:
کیارش: فکر نکنم. بعداً چکش می‌کنم.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و با سرعت از پله ها بالا رفتم که یهویی با استادم برخورد کردم. از ترس دست‌هام شل شد و تمام کتاب‌هام دونه دونه پشت هم افتاد روی سر کچل استاد. با هر آخی که می‌گفت دلم براش ریش می‌شد. از ترس چند قدم به عقب رفتم که محکم با چیزی برخورد کردم. صدای افتادن و آی گفتن کسی نشونه این بود که یه گند بزرگ بالا آوردم. گندی که نمی‌شد جمعش کرد. فکر می‌کنم تنها دختری باشم که عشقش رو از پله‌ها پرت کرد. خدایا خودت من رو بکش. چرا من این‌قدر سوتی میدم؟ استاد بالای پله‌ها ناله می‌کرد و کیارش پایین پله‌ها از درد به خودش می‌پیچید. بعد از منتقل کردنشون به بیمارستان، فهمیدیم آسیب جدی ندیدن و بالاخره تونستم نفس بکشم. با اختلاف بدترین روز عمرم بود. رسماً سوژه کل دانشگاه شده بودم. چه‌جوری دیگه سرم رو جلوش بالا می‌گرفتم؟ خدا داند! کیارش با کتف در رفتش روی تخت نشسته بود و رفیق‌هاش دورش جمع شده بودند. با خجالت به سمتشون رفتم. با من‌من گفتم:
- من عذر می‌خوام آقای مجد. اتفاق امروز تقصیر من بود.
حس می‌کردم اتاق دور سرم می‌چرخید. زمان ایستاده بود. صدای ضربان قلبم رو می‌شنیدم. جو داخل اتاق بیش از حد سنگین بود. بالاخره جرأتم رو جمع کردم و بهش نگاه کردم. با دیدن لبخندش انگار دوباره زمان به حرکت افتاد. خورشید به گرمای لبخندش حسادت می‌کرد. تمام حس های منفیم به یک‌باره ذوب شد، جاری و ناپدید شد. رفیقش با شوخی گفت: خانم کاظمی یه تنه نصف دانشگاه رو منقرض کردید. بچه‌ها از این به بعد حواستون به راهرو باشه.
لبخند کج‌و‌کوله‌ای به شوخی بی نمکش زدم. بعد از نیم ساعت تازه یادم افتاد که باید به دیدن استادم هم می‌رفتم. با قیافه‌ی سکته‌ای رو بهشون گفتم :
- با اجازتون دیگه باید برم.
با شیطنت زیر لب زمزمه کرد:
کیارش: مراقب باشید توی بیمارستان کسی رو به قتل نرسونید.
لبخندی به نگاه شیطنت‌آمیز کیارش زدم و بعد از خداحافظی باهاشون به سمت اتاق استاد رفتم و بین راه برای شادی روحم صلوات فرستادم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
با لرز تقه‌ای به در زدم و منتظر اجازه استاد موندم. این استادمون بسی بی اعصاب بود و اتفاقا‌ً تا به امروز کسی همچین بلایی به سرش نیاورده بود. بعد از یه ربع اجازه صادر شد. نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و توی دلم نالیدم:
- آروم دختر، قوی باش!
داخل رفتم و هم‌زمان عرق سردی با عشوه نرم‌نرمک از ستون فقراتم گذشت. لرزیدم، ترسیدم و اتفاقاً فهمیدم نگاه استادم نشونه‌ی خوبی نیست. با فریادی که کشید روح از تنم فرار کرد. سکوت رو ترجیح دادم. از فشار زیادی که تحمل می‌کرد، کله‌ی بدون موی براقش قرمز شده بود و من ابداً نمی‌خواستم بیشتر عصبی بشه. سکوتم رو پای مظلوم بودنم نوشت و بدتر به خودش اجازه توهین داد. با موذی‌گری صداش رو پایین اورد و برای تکمیل حرف‌هاش گفت:
- از دختر بی پدر مادری مثل تو بیشتر از این انتظار نمی‌رفت.
خونم به جوش اومد. دختر آرومی بودم ولی توسری‌خور نه! بی مقدمه با شتاب به سمتش رفتم که غافلگیر شد. امواج ترس توی چشم‌هاش به خروش افتادند.با حرص غریدم:
- بی پدر و مادر واقعی کسیه که به خودش اجازه هر توهینی به دیگران رو میده.
لیوان آب رو کنارش کوبیدم و ادامه دادم:
- آب بیشتر بخورید برای موهاتون خوبه.
از تعجب لال شده بود و خشکش زده بود. شیطان درونم از ضعفش نهایت لذت رو می‌برد. با پوزخندی که نشان پیروزیم توی این جنگ بود به سمت بیرون رفتم و در رو با شدت کوبیدم. عربده‌ی استاد احمقم کاملاً روشن کرد که به قطع یقین این واحد رو افتادم. و قسمت تعجب برانگیز ماجرا اونجایی بود که اصلاً احساس پشیمونی نمی‌کردم و جوری با غرور توی راهرو بیمارستان قدم می‌زدم که انگار قهرمان المپیک شدم.
***فردا
بعد از اتمام کلاس خسته وسایلم رو جمع کردم که با حس سایه‌ی کسی سرم رو بالا بردم. نیما یکی از نخبه‌های کلاسمون با خجالت به من نگاه می‌کرد. با تعجب گفتم:
- بفرمایید. چیزی شده؟
بدون حرفی شاخه گل رزی رو بهم داد و با سرعت از کلاس خارج شد. با تعجب به کل کلاس نگاه کردم که ایکاش این‌ کار رو نمی‌کردم. کیارش مدل خاصی به من نگاه می‌کرد. مدلی که معنیش رو نمی‌فهمیدم. فقط می‌دونستم ترسناک بود. نه لبخندی داشت و نه اخمی! فقط و فقط خشک بدون کمترین تغییر حالت به من زل زده بود و من هیچ‌وقت فکر‌ نمی‌کردم روزی از نگاه کیارش بترسم. برای خلاصی بدون گرفتن گل و با عجله از کلاس بیرون رفتم. با خروج از کلاس جوری هوا رو بلعیدم که انگار زندگی دوباره‌ای دریافت کردم. این اولین باری بود که کیارش رو بدون لبخند و با اون حالت ترسناکش می‌دیدم و ترسناک‌ترین قسمتش این بود که قلبم احساس ناراحتی نمی‌کرد. اون با خیال‌بافی‌های شیرینش مشغول بود و غرق در آرزوهای عسلیش فرصت فکر کردن به رونیکا رو نمی‌داد. با تلاش قلبم رو آروم کردم و برای تغییر حالم به سمت بوفه رفتم. برخی با رفیقشون و برخی هم با معشوقشون رو صندلی‌های بوفه نشسته بودند و من از تنهایی خودم رنج می‌بردم. تنهایی تنها چیزی بود که هیچوقت به اون عادت نکردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
افکار افسردم رو پس زدم و اسپرسویی که گرفته بودم رو یک نفس نوشیدم. قطره‌های قهوه بدون دلسوزی طعم تلخشون رو به من تحمیل کردن. با حسرت عطر فوق‌العادش رو بلعیدم. با دیدن ساعت از پرستش اسپرسو دست کشیدم و به سمت کلاس بعدی رفتم. تمام مدت فکرم درگیر همگروهیم بود. باید برای کنفرانس با کیارش تقسیم کار می‌کردم. با تمام شدن کلاس به سمت خونه روانه شدم. بعد از استراحت دل‌انگیزی دوباره یاد معضل بزرگ کنفرانسم افتادم. برای پیدا کردن کیارش داخل گروه دانشگاه دنبال شمارش گشتم. بعد از نیم ساعت تلاش بالاخره پیداش کردم. نفسم رو با استرس فوت کردم و بهش پیام دادم. نمی‌دونستم چی بگم پس به معرفی خودم بسنده کردم. وقتی بالاخره علامت دیده شدن پیام ظاهر شد لبخندی روی لبم نقش بست. منتظر موندم جواب بده ولی برخلاف انتظارم آفلاین شد. خشکم زد. یعنی داشت بی‌محلی می‌کرد؟ شاید من زیاد حساس بودم. با سوزش نوک انگشتم به خودم اومدم. حتی حواسم نبود ناخنم رو به کل با دندون کنده بودم. کل خونه رو متر می‌کردم تا از فکر رفتار سردش بیرون بیام. انتظار همچین رفتاری از کیارش نداشتم. کسی که یه لحظه لبخند از لبش نمی‌افتاد در صدم ثانیه تبدیل به سرد‌ترین آدم شده بود. بغ کرده گوشه‌ی مبل کز کردم. نمی‌خواستم باور کنم رفتارش انقدر روم تاثیر داره. اما متوجه نشده بودم توی قلب خالی از سکنه‌ی تاریکم اون به آرومی نفوذ کرده بود و نهال عشقش رو کاشته بود. گاردم پایین اومده بود. اون درخت کوچیک به سرعت ریشه کرده بود و دیگه جایی برای انکار نبود. حتی بعد از چند بار آنلاین شدن هم جوابی نگرفتم. دلم رو با بهونه‌های دروغی آروم کردم و برای فرار از زجه‌های دلم به دنیای خواب پناه بردم.
***فردا
موهای مشکیم رو مرتب کردم و در خونه رو بستم. امروز قرار بود سری به خالم بزنم. بعد جدایی والدینم مادربزرگ و خالم تمام زندگیم شده بودن. البته تا قبل فوت شدن مادربزرگم. حتی بعد از مرگش هم به فکرم بود و خونش تنها ارثش رو برای من باقی گذاشته بود. یادمه بعد از دست دادنش دیگه به هیچکس اهمیت ندادم. هیچکس به جز اون. کسی که برام حس شیرین شکستن قوانینم بود. حس رهایی از خودداری و بسته بودن توی چهارچوب‌های خسته‌ی زندگیم. مثل ماری که زهرش کشیده شده، در برابرش بی دفاع بودم. با یادآوری این‌ که باید خاله رو ببینم، بی‌خیال افکار بیهودم شدم و به سمت خونه خاله حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
با دیدن دروازه‌ی آجری رنگی سرعت قدم‌هام رو بالا بردم. پشت هم دکمه‌ی زنگ رو فشار دادم. عین همیشه بدون سوالی سریع در رو باز کرد. بدون وقفه خودم رو توی بغل گرمش انداختم. از نزدیکی زیاد، ریش‌های روسریش قلقلکم می‌دادند. با اکراه از بغلش بیرون اومدم و اجازه دادم عین همیشه بخاطر لاغر شدنم سرم غر بزنه. با ذوق پنهونی بخاطر اهمیت دادنش، خوشحال گفتم:
- نمی‌خوای یه ناهار خوشمزه بدی بهم؟
با لبخند مهربونش نجوا کرد: ناهار آماده‌ست شکمو خانم.
به سمت ورودی خونه رفتیم. عین همیشه خونه از تمیزی برق می‌زد. نور خورشید از پنجره عبور می‌کرد و به گل‌های خوش‌رنگ بوسه می‌زد. عطر قرمه سبزی توی خونه پیچیده بود. هنوزم وسایل قدیمی رو نگه داشته بود. انگار خاله اعتقادی به تجملات نداشت. همینش هم قشنگ بود. دیزاین قدیمی خونه پر از خاطره‌های نوستالژی بود. پر از یادگاری‌های فراموش شده‌ی سرنوشت. عکس دسته جمعی خانوادگیمون روی دیوار بود. تنها این قاب عکس باعث می‌شد چهره‌ی پدر و مادرم رو به یاد بیارم. بعد طلاق خیلی کم مادرم رو می‌دیدم. اون هم بخاطر عذاب وجدانی بود که تا قبل ازدواجش توی وجودش می‌زیست. از پدرم خبری نبود. با یادآوری خاطرات شیرینم باهاش، چیزی ته قلبم لرزید. شاید حس دلتنگی بود و شاید هم حسرت دفن شده‌ی اعماق قلبم بود. فرقی نداشت. هرکدوم که بود منو مشتاق دیدار دوباره می‌کرد. نگاه ملتمسی به خاله انداختم. حرف نگاهم رو فهمید. همیشه همین بود. من رو بیشتر از هر کسی می‌فهمید. کلافه نگاهی بهم انداخت و لب زد: بیخیالش شو.
خودش هم می‌دونست این حرفا فایده‌ای نداره. مرغ من یه پا داشت. وقتی نگاه مصمم رو دید بیخیال نصیحت شد و آدرسی از خانواده پدریم بهم داد. روزنه‌ی امیدی توی دلم باز شد. تمام روز برای دیدنش هیجان داشتم. شاید ازش دلگیر بودم. اما به هرحال پدرم بود و به قول معروف دخترا بابایی. هر چقدر سعی می‌کردم باز هم نمی‌تونستم فراموشش کنم. حداقل نه مثل کسی که رها شده. دلم نمیخواست پشیمونی بزرگی رو دلم بمونه. نگاهی به آدرس انداختم. باورم نمی‌شد! هیچی ازشون یادم نبود. شاید بخاطر این بود که خیلی کوچیک بودم. خیلی کوچیک بودم برای تنها شدن. خیلی شکننده بودم برای تنها جلو رفتن. با این وجود جرات نداشتم تقصیر‌ها رو گردنشون بندازم. برای دیدن خانواده پدریم زودتر از خاله جدا شدم و با نهایت سرعتی که از دستم بر می‌اومد به سمت آدرس ناآشنا رفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
آدرسی که داده بود زیادی دور بود. تا حالا همچین جایی نرفته بودم. ولی هرجوری بود پیداش کردم. محله‌ی داغونی بود. حس خوبی بهش نداشتم. به سمت دروازه‌ی آبی رنگ انتهای کوچه رفتم. هوا به سمت تاریکی می‌رفت و کوچه ترسناک شده بود. به‌جای زنگ کنار دروازه طنابی بود. خیلی عجیب بود. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. با دو‌ دلی طناب نازک رو کشیدم و دروازه بدون صدا باز شد. واقعا که امنیت این خونه ستودنی بود. برعکس انتظارم داخل خونه خیلی آراسته و زیبا بود. حیاط خونه به تازگی شسته شده بود و حسابی خیس بود. بوی خاک توی کل حیاط پیچیده بود. پا به حیاط گذاشتم. با هر قدم از کنار گلدون تزیین شده ای رد می‌شدم. با تمام وجود حس کردم صاحب خونه شخص با سلیقه و تمیزی هست. بعد از مدتی که مشغول دیدن گل هابودم، متوجه حضور کسی روی ایوون خونه شدم. پیرمردی با ریش های جو گندمی با دیدن من بلند شد و درحالی که یه دستش به کمرش بود، از پله‌ها پایین اومد.
انتظار رفتار بد و خشنی ازش داشتم. به هرحال بدون اجازه وارد خونش شده بودم. قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم با عصایی که متوجهش نشده بودم، منو به سمت خونه هدایت کرد. مقاومتی نکردم. خسته‌تر از این حرفا بود. درحالی که از پله‌ها بالا می‌رفتیم رو بهم گفت:
- صبا! دخترم راحت باش. خیلی وقته نیومدی این طرفا.
با شنیدن اسم مادرم حواسم شیش دنگ جمع شد. من رو با مادرم اشتباه گرفته بود. در رو باز کرد و وارد خونه شدیم. قاب عکس‌ها اولین چیزی بودن که نظرم رو جلب کردن. اون‌ها با فاصله از هم رو میز گذاشته شده بودن. به سمتشون رفتم. اولین عکس، عکس دو نفره پیرمرد و همسرش بودن. پیرمرد به سمت صندلی راک چوبی رفت و آروم نشست. مثل کودکی که از تکون‌های گهواره لذت می‌بره لبخند بزرگی زد و گفت:
- از وقتی با پسرم جدا شدین نزاشتی نوم رو ببینم.
دلم ریش شد برای این حجم از مظلومیت. واقعا احمقم که پدربزرگم رو نشناختم. با اینکه از بچگی ندیده بودمشون ولی به یکباره موج دلتنگی روونه قلبم شد. بالاخره دلم رو به دریا زدم و سکوت رو شکستم. وقتی دستاش رو گرفتم با تعجب به سمتم برگشت. با تردید گفتم :
- من صبا نیستم. دخترشم! نوه‌ی شما. با سرعت از روی صندلی بلند شد. نفهمیدم چجوری شد یا اصلا چطوری همچین اتفاقی افتاد. اما بالاخره بعد از سال‌ها من توی آغوش پدربزرگم بودم. شاید من خیلی محتاج این آغوش بودم. شاید مسخره بنظر بیاد ولی هیچی نمی‌تونه جای خانواده رو پر کنه. با لبخند خودمو از بغلش بیرون کشیدم. من حرفای زیادی برای گفتن و حرفای زیادی برای شنیدن داشتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SOGI_i

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر ممتاز
Mar
45
517
مدال‌ها
2
قلبم برای شنیدن جواب سوال‌هام به تپش افتاده بود. استرس شدیدی داشتم و لرزش دست‌هام این موضوع رو به خوبی نشون می‌داد.
- دلیل جدا شدن مادر و پدرم رو می‌گید آقا جون؟
انگار از لفظ آقا جون حسابی خوشحال شد که ناخداگاه لبخند بزرگی بهم زد و تند‌تند سرشو تکون داد. ولی وقتی به سوالم بیشتر فکر کرد، ابرو‌هاش به هم گره خورد. کلافه به صندلی چوبی حکاکی شدش برگشت. بدنه صندلی راک پر از طرح و حکاکی بود. پشته صندلی به شکل مارهای در هم تنیده حکاکی شده بود. بیشتر مارها همدیگه رو می‌بلعیدن ولی دو مار سیاه و سفید به شکل نماد بی‌نهایت در هم تنیده شده بودن. بیشتر شبیه نماد عشق ممنوعه بود. دسته‌ی صندلی به شکل استخوان بود و در انتهای دسته، جمجمه‌ی انسان به زیبایی تراشیده شده بود. آقا جون در حالی که جمجمه رو مثل فرزندش نوازش می‌کرد، گفت:
- مادرت از اول عجیب بود. بعضی مواقع کنترلشو از دست می‌داد. ولی دلیل اصلی جداییشون شکاک بودن مادرت بود. چیزایی رو می‌دید که هیچ‌‌کَس درک نمی‌کرد.
مدت زیادی کنار مادرم نبودم که بتونم درک کنم. ولی یه همچین چیزایی رو قبلا از مامان‌بزرگ و خاله شنیده بودم. وقتی جوون بود خواب‌های عجیبی می‌دید و حتی افرادی رو می‌دید که بقیه نمی‌تونستن ببینن. آقا جون برای فرار از ماجرا آلبوم عکس‌ها رو اورد تا بهم نشون بده. جلد آلبوم به قدری چروک بود که به راحتی قدیمی بودنش معلوم بود. دستی به روی آلبوم کشید و برای یه لحظه جوشش اشک توی چشماش رو دیدم. اما به سرعت ناپدید شد، طوری که انگار از اول همچین چیزی نبود. برای دیدن عکس‌ها دسته صندلیش رو گرفتم و کمی خودم رو به بالا کشیدم. با لمس چوب صندلی حس عجیبی بهم منتقل شد. در کمتر از صدم ثانیه تصویر‌های عجیبی از جلوی چشمام گذشت. مادرم در حالی که فریاد گوش خراشی می‌کشید، صندلی رو به گوشه‌ای هل داد. انگار از چیزی عصبانی بود. قبل اینکه چیزی بفهمم تصویر بعدی جلوی چشمام ظاهر شد. پدربزرگ رو صندلی بخاطر مرگ همسرش آروم گریه می‌کرد. دلم آتیش گرفت. این مرد زیادی تنها بود. تصویرها به سرعت عوض می‌شدند. حتی بعضی‌ها رو درک نکردم. آخرین تصویر مرد بلند قامتی بود که با پدربزرگ بحث می‌کرد. انگار پسرش بود! و احتمالا پدرم. سر موضوعی به مشکل خورده بودند. مشکلی بزرگ! اون‌قدر بزرگ که پدر پسرش رو نفرین کرد. از حرف‌هاشون به چیزی شک کردم. اما حتی جرعت قبول کردنش رو نداشتم. نمی‌خواستم باور کنم. اصلا از کجا معلوم اینا توهمات خودم نبود؟ با دستی که سرم رو نوازش کرد تصاویر محو شدن. به خودم اومدم. آقاجون درحالی که سرم رو نوازش می‌کرد،گفت:
- چرا خشکت زده قندم؟
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین