جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [ستیزه‌گر] اثر«فاطمه‌ثنا کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط Sanai_paiiz با نام [ستیزه‌گر] اثر«فاطمه‌ثنا کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,708 بازدید, 17 پاسخ و 25 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [ستیزه‌گر] اثر«فاطمه‌ثنا کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Sanai_paiiz
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Sanai_paiiz
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
حرفش را نشنیده می‌گیرم و از اتاق بیرون می‌زنم؛ تصویر چشمان شیطنت‌وار و قهوه‌ای امیرمهدی، از ذهنم پاک نمی‌شود.

***
یک هفته‌ است که ثانیه‌های زندگی‌ام برای پیشرفت و توسعه‌ی شرکت گذاشته‌ام؛ گسترشی که او را کوچک و خوار می‌سازد. سیستم را خاموش می‌کنم‌. دو همکارم، امروز مرخصی بودند و من در اتاق تنها. چنان غرق در برگه‌های روبه‌رویم هستم که کوچک‌ترین صدایی از من برنمی‌خیزد؛ چنان سکوت همه‌جا را حکم‌فرمایی می‌کند که صدای سوت کشیدن مغزم را احساس می‌کنم.
- بیرون!
فریاد بلندی آن همه آرامش را پر می‌دهد؛ صدایش بی‌شباهت به احمدی بزرگ، پدرِ امیر، نبود. به‌سرعت از پشت میز برمی‌خیزم و اتاق را ترک می‌کنم. هرچه پا به جلو می‌گذاشتم، صداها واضح‌تر می‌شد. همه‌ی حسابدارها جلوی در اتاق مدیریت حسابداری جمع شده‌بودند. قدم‌هایم را برای رسیدن سرعت می‌بخشم.
- چی شده سحر؟
سحر که از اعضای مدیریت بود لب سرخش را از میان دندان‌هایش نجات می‌دهد و باصدای لرزان و مضطرب می‌گوید:
- احمدی بزرگ اومده، همه‌مون رو بیرون کرد با شاهرخی حرف بزنه، الان صدای هوارشون بلند شده!
اخم در هم می‌کنم و به در بسته خیره می‌شوم، شاهرخی که قبلاً به جای من نشسته بود را می‌گفت؟ همانی که دزدی کرده‌بود؟! صدای هر دو آنقدر بلد بود و همهمه پشتِ در آنقدر زیاد بود که نمی‌توانستم بفهمم چه می‌گویند؟ فریادِ پیرمرد روی هوا بود و کلمات نامفهومی می‌گفت که صدای آرام‌تری جوابش را می‌داد. سحر از استرس پوست سفید کنار ناخن‌هایش را هم می‌جود و آرام و قرار ندارد. مقنعه‌ی همیشه درحال افتادنم را جلو می‌کشم و سوی نگاهم را از آن همه مرد و زن مختلف به کفش‌های پاشنه بلند مشکی‌ام می‌دهم؛ آنقدر در نقشم فرو رفته‌بودم که استرس حال و احوالشان را داشتم. گوشی تلفنم در جیب زنگ می‌خورد؛ همزمان با رفتن دستم به سمت جیب، حواس و نگاهم را به صفحه تلفن می‌دهم. قبل از اینکه مغزم پردازش کند چه کسی تماس می‌گیرد، نیرویی مرا محکم به عقب هل می‌دهد.
- دختره‌ی بی‌پدر و مادر! اومدی زندگیمو به هم بریزی؟!
تعادل ندارم و متوجه اطرافم نبودم، پیش از گرفتنِ خودم به تکیه‌گاهی کاملاً به عقب رانده می‌شوم و جیغ ترسانم، هیاهو را می‌خواباند! کمرم محکم با پارکت‌های سرد و سپید برخورد می‌کنند و درد را سلول‌به‌سلول هضم می‌کنم. صداها برایم نامفهومند، و دید چشمانم تار است.
- چه خبره اینجا؟! سر آوردین؟
این تنها صدای قابل تشخیص است، سرم که با کف برخورد می‌کند زمزمه‌ها می‌خوابد و همه‌جا را سوت مرگ فرا می‌گیرد.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
سوت بلندی همانند شیپور آخرالزمان، ‌که بلندی‌اش گوش‌ها را کر و زبان را قاصر می‌کند. این برای چند ثانیه‌ای‌ست و کم‌کم تصاویر برایم واضح می‌شوند و صداها به مراتب بهتر.
- این دختر... همتون رو بدبخت می‌کنه! زندگیتون رو به آتیش می‌کشه!
به کمک دستم و اهرم گرم دیگری که زیر سرم است، درست می‌نشینم؛ اگرچه که هنوز هم در فهم کمی گیج می‌زنم.
- ببرینش.
صدای پر تحکم امیر، از جایی نزدیکیِ من، دستورِ بردنِ شاهرخی را به دو سرباز می‌دهد. پوتین‌هایشان، لباس‌های سبز لجنی‌اشان، مرا یاد آن شب سخت و سهم‌گون می‌اندازد و سردردم را بیشتر می‌کند.
- خانم کریمی؟ حالتون خوبه؟
سر می‌چرخانم، گرمی دستش را هنوز هم روی کمرم احساس می‌کنم. زمان و دنیا از بین می‌روند و چشمان من، بار دیگر، از فاصله‌ای نزدیک چشمان تیره‌ی او را می‌بیند. صدای نفس‌هایش را به درستی می‌شنوم؛ اینکه در گذشته‌ام یا در حال را نمی‌دانم ولی صدای نفس‌های تندش و هرم داغش هنوزم هم مانند قبل است.
- یه لیوان آب بیارید.
تاکنون احساس نمی‌کردم روح در بدنم باشد، اما حال چنین نبود؛ سردی پارکت‌ها را، خیرگی‌ نگاه‌ها را و درد بسیاری را در سرم احساس می‌کنم.
- رنگش سفید شده!
رنگم پریده بود؟ از چه؟ خنکای لبه‌ی لیوان و آب، روی لب پایینم حس می‌شوند و کمی بعد شیرینی قند حل شده، گلوکز به بدنم می‌رساند. دیگر بهتر و بهتر می‌بینم؛ امیر می‌ایستد و دست سمتم دراز می‌کند.
- بلند شو، بریم تو اتاقت بشین، پارکتا سردن.
آنقدر سرد که می‌توانستم دود شدن گرمای تنم را احساس کنم. دست در دستش می‌گذارم و او به محض لمسِ دستم، سمتِ برادرش برمی‌گردد و می‌گوید:
- خیلی بدنش یخه!
کمک خوبی‌ است، حدأقل الان؛ می‌ایستم و همچنان روضه‌ی سکوت به دهان گرفته‌ام. از نگاه‌های خیره‌ی اطرافیان آزرده خاطر می‌شوم و کمی خودم را در خود جمع می‌کنم.
- نمایش تمومه، اگه کارتون رو انجام دادید می‌تونید برید.
امیر چقدر بافکر شده‌بود! چقدر نکته‌‌بین که متوجه شد از چه بابت خجالت‌زده‌ام‌.
- کاش همیشه شوکه باشی، کمتر حرف می‌زنی.
می‌گوید و خودش و برادرش می‌خندند، من اندک تبسم روی لب می‌نشانم و با همراهی آن‌ها، با قدم‌های آرام و سلانه‌سلانه به‌سمت اتاق باز می‌گردم.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
اتاق گرم‌تر است، نور بیشتری دارد، تنها سنگینی فعلاً وجود دو برادر بود که همچون بادیگارد پشت سرم بودند. صندلی‌های چرم و یک‌رنگ، به نرمی صندلی ریاست او نبودند اما برای من بهترین جا در این ساختمانِ چندین طبقه همین بود.
- بیماری خاصی داری؟ یه جوری به‌خاطر یه هول ساده ریختی به هم، گفتم یه وقت نمیری!
از درد کلیه، ترجیح دادم سرم را روی میز بگذارم و جواب فضولی‌های امیر را ندهم.
- توی پرونده‌ت نگفته‌بودی.
همانطور که دستانم روی شکمم جمع بودند، سرم را با حرص بالا می‌آورم و جواب می‌دهم:
- یادم نمیاد واسه استخدام چیز خاصی پرسیده باشین، فقط رزومه خواستین.
امیر از این نوع حرف زدن من، یکه می‌خورد و دیگر بیش از این سکوت را نمی‌شکند. سرم را دوباره روی میز می‌گذارم؛ او خیلی بی‌ثبات شده‌بود! یک روز مرا جمع می‌بست و روز دیگر مفرد خطابم می‌کرد. یک روز با لبخند شرط می‌بست و روز دیگر چنان رفتار می‌کرد که انگار قاتل پدرش را پیدا کرده‌است. تلفن امیرمهدی زنگ می‌خورد؛ دوست دختر که نداشت، شاید امید به او زنگ زده‌بود‌. اتاق را ترک می‌کند و من کیفم را از روی میز برمی‌دارم؛ امیدوار بودم که قرص‌هایم را همراهم داشته‌باشم، چون هیچوقت از این دایره‌های سفید استفاده نمی‌کردم مگر در صورت لزوم. بالاخره بعد از کلی گشتن قوطی سفید رنگ را پیدا می‌کنم و یکی را از زیر پنبه بیرون می‌کشم. دردی که در ناحیه کمرم بود، امان را می‌برید. لیوان آب را برمی‌دارم و لرزش مایع را به خاطر لرزیدن دستم حس می‌کنم. خنکای آب، ذهنم را خالی از فکر می‌کند. لعنتی به این انتقام و این خاندان می‌فرستم؛ کاش، کاش آن روزها لال می‌شدم و با یاس گفت‌وگو نمی‌کردم! کاش می‌مردم و اجازه نمی‌دادم یاس در کلاس کنارم بنشیند. امیرمهدی با شتاب در را باز می‌کند و با صدایی که عجله باعث تند صحبت کردنش می‌شد می‌گوید:
- امیر بلندشو باید بریم پاسگاه.
امیر بلافاصله کت تیره‌اش را بلند می‌کند و می‌رود و من بالاخره تنها و راحت می‌شوم. چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم افکار مملو از احساسات منفی را از ذهنم خارج کنم؛ تصور می‌کنم دوباره دخترک راهنمایی‌ام، خوشحالم، می‌خندم، منتظر مهمانی‌های گوناگونم، در همان مرز دخترانه‌ی خودم به سر می‌برم؛ نارینم، دریا نیستم! کینه‌ای ندارم، قلبم را نفرت در آغوش نگرفته! فکرم از آنِ او نیست! بافکر به احمدی بزرگ، ترسیده هینی می‌کشم و از جایم بلند می‌‌شوم. نگاهم را به عقربه‌های نقره‌ای بالای می‌دهم، نیم ساعت گذشته بود! نکند مرده باشد؟! نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم آرامشم را حفظ کنم. در اتاق را که امیر بسته‌بود باز می‌کنم و با قدم‌های محکم راه آسانسور را در پیش می‌گیرم. به‌دلیل تاریکی کم، لامپ‌های ال‌ای‌دی را روشن کرده‌بودند و سراسر سالن برق می‌زد؛ با باز کردن در آسانسور، لامپ سفیدش روشن می‌شود و طرح‌های پاییزی طیف رنگ قهوه‌ای، دوباره حالم را به هم می‌زنند. آهنگ لایت و بی‌کلامی زیاد عمری ندارد، صدای ضبط شده طبقه‌ی چهارم را اعلام می‌کند و من بیرون می‌آیم. جوری رفتار می‌کنم که انگار خبر ندارم، که انگار نمی‌دانم او بدون قرص‌هایش دوام نمی‌آورد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
باید طبیعی رفتار کنم؛ سالن سراسر تزئین شده با لامپ‌های سفید راه را برای ورود آسان می‌کند. پشت در اتاق می‌ایستم و با تقه زدن به در منتظر می‌مانم تا احمدی بزرگ جواب دهد. ثانیه‌ها را می‌شمارم تا کوچک‌ترین صدایی بشنوم اما تنها صدا، همان صدای تردد و بوق‌های ماشین است که از پنجره‌ی ته سالن، بعد از آسانسور می‌آید. چهل و هفت ثانیه می‌گذرد و جوابی دریافت نمی‌کنم؛ دوباره در می‌زنم و ده ثانیه منتظر می‌ایستم، پاسخی مرا مخاطب قرار نمی‌دهد. در را باز می‌کنم و کنجکاو سرم را داخل می‌برم:
- آقای رئیس؟
با دیدن جسم افتاده‌ی او وسط اتاق جیغ ترسیده‌ای می‌کشم و قدمی به عقب می‌گذارم. ضربان قلبم اندک‌اندک بالا می‌رفت، تازه می‌فهمم که چه کرده‌ام! من او را به مرز مرگ برده‌ام! به طرف می‌دوم و کنارش زانو می‌زنم. سعی می‌کنم با سیلی‌های آرام او را به هوش بیاورم.
- رئیس؟ صدای منو می‌شنوید؟
دست روی نبض گردنش می‌گذارم و با احساس کند زدنش رگ از رخسارم می‌پرد. دستان لرزانم را در موهایم می‌کشم و هول‌زده زیرلب ‌می‌پرسم:
- چه غلطی کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟
لبانم می‌لرزید! دستانم به طرف تلفن می‌رود اما نمی‌دانم شماره چه کسی را بگیرم؟ امیر را؟ چه می‌گفتم؟ خوددرگیری‌ام هر لحظه او را به مرگ نزدیک‌تر می‌کرد. گوشی در دستم تکان می‌خورد و تمرکز را می‌گرفت اما موفق می‌شوم شماره‌ اورژانس را بگیرم.
- شما با واحد اورژانس مرکزی اصفهان تماس گرفته‌اید، بفرمایید.
در ادای صحبت‌هایم از استرس و هولی که داشتم تپق می‌زدم:
- سلام خانم... من... یعنی رئیسم حالش بد شده... ‌.
صدای تق‌تق زدن روی کیبورد می‌آید و آرام می‌گوید:
- آرامشتون رو حفظ کنید، آدرس؟
نمی‌دانم چندبار اشتباه می‌گویم تا در آخر بتوانم آدرس را درست بفهمانم، اما در انتها می‌دانم که آن‌ها چندی دیگر اینجا هستند. چند دقیقه‌ای که هزاربار می‌میرم و زنده می‌شوم، هر ثانیه نبضش را چک می‌کنم و اشک‌های داغم را پس می‌زنم. من این نبودم! انقدر عوضی نبودم! مهربان بودم، لبخند می‌زدم، کمک می‌کردم اما الان... آدم می‌کشتم! جان پدر یک خانواده را می‌گرفتم این من، آن من قبلی نیست! سر احمدی را روی پایم می‌گیرم و التماس‌گونه، با صدایی گرفته می‌گویم:
- تو‌روخدا زنده بمون، خواهش می‌کنم!
اشک‌هایم قطره‌قطره روی صورتش می‌ریزند و من تمام تنم از سرما می‌لرزد! پرستارها می‌رسند و من را از او فاصله می‌دهند. آقایی با موهای مشکی و آستین‌های بالا‌زده، آنژیوکت را برایش وصل می‌کند.
- کمتر گریه کن دختر، باهاش میای؟
در جواب صدای مردانه و کلفت پرستار، تندتند سر تکان می‌دهم و مقنعه‌ام را از سر در می‌آورم تا دور گردنم رها باشد. گوشه تخت را می‌گیرم و همراه با پرستارها برانکاردی که احمدی بزرگ رویش بود را با کمک آسانسور پایین می‌بریم. خوبی آسانسور بزرگ همین بود دیگر! طبقه همکف که می‌رسیم، نگاه متعجب و نگران حراست را می‌بینم اما برایم بی‌اهمیت‌ترین چیز است، من احتمالاً یک قاتل بودم!
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
هرگز نمی‌توانید بدانید چگونه یک نفر را می‌کشید و خود نیز همراه وی خواهید مُرد! وقتی در آمبولانس می‌نشینم و به او دستگاه اکسیژن متصل می‌کنند، یادم می‌آید که من چقدر به اکسیژن نیاز دارم! چقدر دلم کمی نفس کشیدن بدون چشمان گریان می‌خواهد. این روحیه آسیب‌پذیرم اصلاً شبیه آن کسی که سعی کردم بسازم نبود!
- مجبور میشم بهت مسکن بزنم تا بخوابی، پس لطفاً ساکت باش.
پرستار نیتش خیر بود، فقط نمی‌دانم چرا جمله‌اش حسِ «خفه‌شو» می‌داد؟ نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم دیگر گریه نکنم. این دیوانه‌ای که هرکاری از دستش برمی‌آمد را خودِ پسرِ این پدر ساخته‌بود. موهایم را با کمی تلاش از جلوی چشمانم جمع می‌کنم و با کش دور مچم می‌بندم. بطری آب جلوی چشمانم می‌آید و سرم را بالا می‌آورم. دوباره آن پرستار، همانی که روی لباسش اتیکت ویهان رحمانی زده‌بود، لبان نازکش را از هم باز می‌کند و کلماتی را زمزمه می‌کند که من‌ نمی‌شنوم. ابروهایم را بالا می‌دهم و می‌پرسم:
- چی؟
صدای لعنتی‌ام وقتی گریه می‌کردم خیلی زود می‌گرفت، دلم که خون بود نم پس نمی‌داد اما صدایم همیشه رسوایم می‌کرد. پرستار بار دیگر بطری را تکان می‌دهد و بلندتر می‌گوید:
- میگم بخور، سِرُم توی بیمارستان کمه، بیمار زیاده، میفتی میمیری.
بله، بیمارستان‌ها همیشه پر از ترافیک بود و کمبود دارو اذیت می‌کرد. بطری آب را می‌گیرم و با دستانی لرزان بازش می‌کنم، همین که جرعه‌ای از آب خنک را می‌نوشم جرقه‌ای در ذهنم می‌خورد؛ ویهان رحمانی... آرمینا رحمانی... ویهان، برادر آرمینا بود؟ چقدر دلتنگش بودم! یعنی او مرا به خاطر دارد؟ بالاخره ایستادن آمبولانس و باز شدن در مرا از افکار نابهنجارم رها می‌کند. احمدی بزرگ را می‌برند و من همانجا از پشت او را نگاه می‌کنم. گفتم؛ گفتم که نابودی این خاندان به دست من است و حالا، صحنه‌ی به داخل بردن او، بی‌شباهت به آن روزی که مادرم را برای رسیدن به بیمارستان یاری می‌کردم نبود. همانجا روی نیمکت چوبی_فلزی می‌نشینم و بالا تنه‌ام را در خود جمع می‌کنم. «حتی فکر به اینکه بخوای برای یاس تعریف کنی باعث میشه عکست به دست بابات برسه.» به یاد دارم که این حرف‌ها را با تمسخر می‌زد؛ چشمکی زد و دستش را به حالت چاقو زیر گلویش تکان داد. «اون وقت دیگه حاجی پخ‌پخ!» حالا جایمان عوض شده‌بود. فکر به حرف‌هایی که در قدیم گفته‌بود حالا کمی از احساس عذاب‌وجدانی که مرا خفه می‌کرد را کم کرد. تلفنم درون جیب مانتویم زنگ می‌خورد، مادر نیست، پدر با من کاری ندارد و خواهر برادرم الان مشغول خرید هستند؛ پس احتمالاً کسی ديگر است. در جواب دادن کمی تعلل می‌کنم و بعد از چند ثانیه‌ای، جواب شماره ناشناس را می‌دهم:
- بله؟
گلویم به خس‌خس افتاده و این به صدایم نیز سرایت کرده‌است. مردی باشباهت زیاد به مهدی می‌پرسد:
- خانم کریمی بابا کدوم بیمارستانه؟!
احتمال می‌دهم نگهبان گفته باشد. به تابلوی بزرگ وسط ساختمان نگاه می‌کنم و جواب می‌دهم:
- میلاد.
تلفن به سرعت قطع می‌شود. نفس عمیقی می‌کشم و صدای جیرجیرک‌ها و ماشین‌هایی که به سرعت رد می‌شدند را نادیده می‌گیرم‌.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
تنم را سرما می‌زند و مرا مجبور می‌کند بیشتر در خود بپیچم. می‌خواهم آواهای دورم را نادید بگیرم اما هر لحظه بیشتر می‌شوند؛ صدای شیون و گریه‌های بلند زنی روی حیاط مرا یاد گریستن‌های خودم می‌انداخت. موهای افشان‌شده‌ام را چنگ می‌زنم و سعی می‌کنم آرامش را از جایی درون وجودم پیدا کنم... من قول دادم که خوب باشم، قول دادم که زن باشم! این ضعیف بازی‌ها در ذات آن منی که می‌خواستم بشوم نیست. واقعیت این است که اگر کسی عوضی نباشد، هرچقدر هم که تلاش کند نمی‌تواند عوضی بشود، چرا که عوضی بودن در سیرت انسان است.
- خانم کریمی؟
فامیلم، چقدر از نام خانوادگی‌ام متنفرم! ریه‌ام را پر از اکسیژن می‌کنم و سرم را به‌سمت صدا برمی‌گردانم. مهدی بالای سرم می‌ایستد و نگاهش را سرسری به حال و احوال پریشانم می‌دهد.
- بابا کجاست؟
دوست داشتم سرِ ندای پر استرسش فریاد بکشم و به بگویم صدایش ته‌مایه لرزش نداشته باشد اما همان موقع سر و کله‌ی ویهان رحمانی پیدا می‌شود.
- لطفاً برای تکمیل فرم تشریف بیارید پذیرش.
می‌گوید و با رد نگاهی سریع می‌رود. مهدی کتش را به من که کم مانده‌بود در خود حل بشوم می‌دهد و پشت سر پرستار راه می‌افتد. بغض گلویم را می‌فشارد؛ صحنه فریادهایی که پشت درهای بیمارستام می‌زدم مرا دیوانه می‌کرد.
- اونقدری هوا سرد نیست که بلرزی.
امیر است، فرشته‌ی عذاب مخصوص من! تاوان گناه‌های کرده و نکرده‌ام. برعکس مهدی او ریلکس است، انگار که اتفاقی نیفتاده یا اگر هم افتاده برای پیرمرد همسایه است. نمی‌توانم بگذارم بو ببرد من قاتل احتمالی پدرش هستم؛ پس جواب می‌دهم:
- از بیمارستان خاطره خوبی ندارم.
کنارم روی صندلی می‌نشیند و «هوم» ی می‌گوید. با استرس پایم را تکان می‌دهم و هرچقدر که صدای شیون کشیدن‌های زن بیشتر می‌شود من نیز در درگیری‌های ذهنی‌ام بیشتر فرو می‌روم. در دل با خود می‌گویم:«مامان کاش بودی! منو الان فقط یه بغل آروم می‌کنه.» کت سیاه را بیشتر به‌خود تنگ می‌کنم احساس گزگز را در تک‌تک سلول‌های پایم حس می‌کنم.
- جانم؟
نوای آرام اما بی‌احساس امیر ناخوداگاه سرم را بالا می‌آورد. امیر دور و برش را نگاه می‌کند و سپس در جواب فرد پشت تلفن می‌گوید:
- از در پشتی نیاین خطرناکه، از در اصلی بیا.
حال خرابم نیرو اصطکاک فضولی‌هایم می‌شود؛ کت مهدی را همراه با تلفنم به‌سوی امیر می‌گیرم و می‌گویم:
- مهندس اینا رو می‌گیرین من یه آب به دست و صورتم بزنم بیام؟
امیر که حالا تلفنش را قطع کرده‌بود، به چشمان سرخم نگاه می‌کند و قصد دارد چیزی بپرسد اما بی‌حرف سر تکان می‌دهد و من که توانی ندارم به سمت سرویس بهداشتی می‌روم. قدم‌به‌قدم برای من استرس و اضطراب است آنقدری که دوست دارم کاش یک انسان دیگر بودم تا همین جا وسط حیاط بنشینم و تکان نخورم. قدمی‌ دیگر که برمی‌دارم به‌نظرم می‌آید چقدر کف پاهایم درد دارند! کفش‌های پاشنه بلند را در می‌آورم و بی‌خیال سرویس بهداشتی، از شیر آب نمازخانه در همان نزدیکی استفاده می‌کنم. لُختی کف پایم اگرچه که سنگ‌های ریز آسفالت را مهمان می‌کرد اما خنکایش را نمی‌توانم نادید بگیرم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
نفوذ سرما در بندبند وجودم را حس می‌کردم؛ شاید هم این سرما از سردی افکارم بودند و واقعا چنین سردی‌ای در اواسط بهار وجود نداشته باشد! جیرجیر کردن جیرجیرک‌ها ادامه دارد و مانند موسیقی در پس‌زمینه عواطف و فکرهای من است. ولوله وجودم که بانگ می‌خواهد بگیرد، نفس عمیقی می‌کشم و از آب مشت محکمی به صورتم می‌زنم. احساس می‌کنم کمی حرارت مغزم کاهش میابد؛ حالا نفس کشیدن برایم راحت‌تر است! لَختی موهایم باعث می‌شد که هربار مجبور باشم دوباره از اول ببندمشان. کفش‌هایم را در دستم می‌گیرم و بی‌توجه به ضایع بودن سر و ریختم، بی‌هدف در حیاط قدم برمی‌دارم.
- دریا... ‌‌.
نمی‌دانم در این یک هفته چه چیزی تغییر کرده‌است که امیر خیلی راحت مرا به اسم و مفرد خطاب می‌کند. به سمت صدایش برمی‌گردم و قامت بلند و چهارشانه‌اش کمی دورتر نمایان می‌شود. قدم‌هایش شتاب می‌گیرند و در ثانیه‌ای به من می‌رسد. تلفنم را به سمتم می‌گیرد و سوییچ ماشین را هم به من می‌دهد.
- توی پارکینگ همین بغل، سومین ماشین از سمت چپ یه هایماست؛ همونو بردار.
گوشی و سوییچ را با تعجب می‌گیرم؛ خیلی زود صمیمی شده‌بود! لب تر می‌کنم و ضعیف و متعجب می‌پرسم:
- ماشینتونو میدین به من؟!
پوکر نگاهم می‌کند و دستش را در جیب شلوارش می‌برد که نگاهم به رگ برجسته دستش می‌افتد.
- حالا درسته قیافت مظلومه دلم برات می‌سوزه، ولی ماشینمو که بهت نمیدم! خواهرم فهمید تو بابا رو رسوندی، مال اونه.
می‌توانست فقط بگوید ماشین خواهرش است، نمی‌دانم چرا انقدر حرف زدن را کش می‌دهد؟ نگاهی به پاهای برهنه‌ام می‌کند و سر تأسف تکان می‌دهد. منتظر چرت‌ گفتنش نمی‌مانم و زیر لب تشکر می‌کنم. قدم‌هایم سمت مخالف او را هدف می‌گیرند و تا پایان راه، تا جایی که از دیدرسش پنهان شوم مرا نگاه می‌کند؛ تصویر او هم از جلوی چشمان من کنار نمی‌رود. ته‌ریش مرتبش، موهای کوتاه و لختش، پیرهن سپید همچون مغزش که هر دفعه با شلوار راسته‌ی پارچه‌ای ستش می‌کرد این‌ها... همان سلیقه یاس بودند! صدای نازک و طناز یاس در گوشم می‌پیچد:« به امیر گفتم که از شلوارای کتونش بدم میاد! اونم با سر قبول کرد که از این به بعد هرچی من گفتم بپوشه.»
خاک بر سر بی‌شعورم، آن روز چقدر برایش آرزوی خوشبختی کردم! خوشبختی که با بدبختی من به پایان رسید و دفترش با کسی دیگر باز شد. در تمام طول سوار شدن تا رسیدن به خانه که فاصله زیادی تا شرکت نداشت، در خلسه رانندگی بودم و بی‌هیچ اختیاری فکر کرده‌بودم و حواسم به رانندگی نبود؛ حتی درست طول مسیر را به یاد نمی‌آورم!
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
***
شب را تا صبح در آغوش مه‌گرفته غم قدم زدم و حالا بی‌هیچ راه‌حلی جلوی شرکت ایستاده‌ام و توان راه رفتن ندارم. محیط مشکی ماشین حال گرفته‌ام را بیشتر بد می‌کرد؛ چشمم به ساعت دیجیتال ماشین، که دقیقاً به فاصله‌ای مساوی از دو صندلی روی مانیتور بود می‌افتد و متوجه می‌شوم چقدر زود آمده‌ام؛ شش صبح است و ساعت کاری تازه ساعت هفت شروع می‌شود. موهای لَختم را پشت گوش می‌فرستم و بین تماس گرفتن یا نگرفتن مردد می‌شوم؛ نیاز داشتم که او بگوید کارمان درست است، چون در حال حاضر عقلم می‌خواست زیر همه‌چیز بزند و برود. روی نامش ضربه می‌زنم و صدای بوق انتظار همچون مشت بوکس بر اعصاب متشنجم می‌خورد.
- الو؟
خودش است، صدای ظریفی که تازه از خواب بیدار شده. گوشی را روی بلندگو می‌زنم و با صدایی که نمی‌دانم به کدام یک از دلایلم می‌لرزید می‌گویم:
- آذر!
آذر که انگار تازه به خودش آمده باشد، صدایش را کمی بالاتر می‌برد و می‌گوید:
- دریا؟ چی شده؟
لبم را زیر دندان می‌گیرم و به تک و توک ماشین‌هایی که رد می‌شدند نگاه می‌کنم. هروقت که با او تماس می‌گرفتم جوری می‌ترسید که انگار هر لحظه امکان دارد اتفاقی بی‌افتد.
- آذر... من حس خوبی ندارم! احساس می‌کنم... احساس می‌کنم‌ این کار اشتباهه.
زن کمی سکوت می‌کند و من نمی‌توانم احساساتش را از روی صدایش تشخیص بدهم. با مکثی طولانی، در حالی که این بار صدایش کمی گرفته‌تر و عصبی‌تر بود می‌گوید:
- چرند نگو دریا! ظهر بیا خونه، عوارض قرصته.
حرفش تمام می‌شود و قطع می‌کند. این قرصی که هرگز نتوانستم روکشش را ببینم، فقط می‌دانم من باید این قرص را بخورم چون آذر می‌گوید؛ چون اولین‌بار وقتی که خبر فوت مادر را شنیدم و دانستم که وجود مرا در مراسم قدغن کردند، آذر این قرص را تقدیم من کرد و من دیگر آنقدر ناراحت نبودم! به یاد مرگ عزیزترینم می‌افتم و حالا به نظرم زهر این انتقام کمی قابل خوردن به نظر می‌آمد. حالا انقدرها هم وحشتناک نبود! ماشین را در پارکینگ شرکت پارک می‌کنم و کیفم را روی دوش می‌گذارم. نمی‌دانم کارم اشتباه است یا نه، من بعد از امیر دقیقاً مانند یک ربات زندگی کردم و ربات درکی از کارهایی که می‌کند ندارد.
 
بالا پایین