Sanai_paiiz
سطح
4
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
- Jul
- 1,657
- 10,760
- مدالها
- 6
حرفش را نشنیده میگیرم و از اتاق بیرون میزنم؛ تصویر چشمان شیطنتوار و قهوهای امیرمهدی، از ذهنم پاک نمیشود.
***
یک هفته است که ثانیههای زندگیام برای پیشرفت و توسعهی شرکت گذاشتهام؛ گسترشی که او را کوچک و خوار میسازد. سیستم را خاموش میکنم. دو همکارم، امروز مرخصی بودند و من در اتاق تنها. چنان غرق در برگههای روبهرویم هستم که کوچکترین صدایی از من برنمیخیزد؛ چنان سکوت همهجا را حکمفرمایی میکند که صدای سوت کشیدن مغزم را احساس میکنم.
- بیرون!
فریاد بلندی آن همه آرامش را پر میدهد؛ صدایش بیشباهت به احمدی بزرگ، پدرِ امیر، نبود. بهسرعت از پشت میز برمیخیزم و اتاق را ترک میکنم. هرچه پا به جلو میگذاشتم، صداها واضحتر میشد. همهی حسابدارها جلوی در اتاق مدیریت حسابداری جمع شدهبودند. قدمهایم را برای رسیدن سرعت میبخشم.
- چی شده سحر؟
سحر که از اعضای مدیریت بود لب سرخش را از میان دندانهایش نجات میدهد و باصدای لرزان و مضطرب میگوید:
- احمدی بزرگ اومده، همهمون رو بیرون کرد با شاهرخی حرف بزنه، الان صدای هوارشون بلند شده!
اخم در هم میکنم و به در بسته خیره میشوم، شاهرخی که قبلاً به جای من نشسته بود را میگفت؟ همانی که دزدی کردهبود؟! صدای هر دو آنقدر بلد بود و همهمه پشتِ در آنقدر زیاد بود که نمیتوانستم بفهمم چه میگویند؟ فریادِ پیرمرد روی هوا بود و کلمات نامفهومی میگفت که صدای آرامتری جوابش را میداد. سحر از استرس پوست سفید کنار ناخنهایش را هم میجود و آرام و قرار ندارد. مقنعهی همیشه درحال افتادنم را جلو میکشم و سوی نگاهم را از آن همه مرد و زن مختلف به کفشهای پاشنه بلند مشکیام میدهم؛ آنقدر در نقشم فرو رفتهبودم که استرس حال و احوالشان را داشتم. گوشی تلفنم در جیب زنگ میخورد؛ همزمان با رفتن دستم به سمت جیب، حواس و نگاهم را به صفحه تلفن میدهم. قبل از اینکه مغزم پردازش کند چه کسی تماس میگیرد، نیرویی مرا محکم به عقب هل میدهد.
- دخترهی بیپدر و مادر! اومدی زندگیمو به هم بریزی؟!
تعادل ندارم و متوجه اطرافم نبودم، پیش از گرفتنِ خودم به تکیهگاهی کاملاً به عقب رانده میشوم و جیغ ترسانم، هیاهو را میخواباند! کمرم محکم با پارکتهای سرد و سپید برخورد میکنند و درد را سلولبهسلول هضم میکنم. صداها برایم نامفهومند، و دید چشمانم تار است.
- چه خبره اینجا؟! سر آوردین؟
این تنها صدای قابل تشخیص است، سرم که با کف برخورد میکند زمزمهها میخوابد و همهجا را سوت مرگ فرا میگیرد.
***
یک هفته است که ثانیههای زندگیام برای پیشرفت و توسعهی شرکت گذاشتهام؛ گسترشی که او را کوچک و خوار میسازد. سیستم را خاموش میکنم. دو همکارم، امروز مرخصی بودند و من در اتاق تنها. چنان غرق در برگههای روبهرویم هستم که کوچکترین صدایی از من برنمیخیزد؛ چنان سکوت همهجا را حکمفرمایی میکند که صدای سوت کشیدن مغزم را احساس میکنم.
- بیرون!
فریاد بلندی آن همه آرامش را پر میدهد؛ صدایش بیشباهت به احمدی بزرگ، پدرِ امیر، نبود. بهسرعت از پشت میز برمیخیزم و اتاق را ترک میکنم. هرچه پا به جلو میگذاشتم، صداها واضحتر میشد. همهی حسابدارها جلوی در اتاق مدیریت حسابداری جمع شدهبودند. قدمهایم را برای رسیدن سرعت میبخشم.
- چی شده سحر؟
سحر که از اعضای مدیریت بود لب سرخش را از میان دندانهایش نجات میدهد و باصدای لرزان و مضطرب میگوید:
- احمدی بزرگ اومده، همهمون رو بیرون کرد با شاهرخی حرف بزنه، الان صدای هوارشون بلند شده!
اخم در هم میکنم و به در بسته خیره میشوم، شاهرخی که قبلاً به جای من نشسته بود را میگفت؟ همانی که دزدی کردهبود؟! صدای هر دو آنقدر بلد بود و همهمه پشتِ در آنقدر زیاد بود که نمیتوانستم بفهمم چه میگویند؟ فریادِ پیرمرد روی هوا بود و کلمات نامفهومی میگفت که صدای آرامتری جوابش را میداد. سحر از استرس پوست سفید کنار ناخنهایش را هم میجود و آرام و قرار ندارد. مقنعهی همیشه درحال افتادنم را جلو میکشم و سوی نگاهم را از آن همه مرد و زن مختلف به کفشهای پاشنه بلند مشکیام میدهم؛ آنقدر در نقشم فرو رفتهبودم که استرس حال و احوالشان را داشتم. گوشی تلفنم در جیب زنگ میخورد؛ همزمان با رفتن دستم به سمت جیب، حواس و نگاهم را به صفحه تلفن میدهم. قبل از اینکه مغزم پردازش کند چه کسی تماس میگیرد، نیرویی مرا محکم به عقب هل میدهد.
- دخترهی بیپدر و مادر! اومدی زندگیمو به هم بریزی؟!
تعادل ندارم و متوجه اطرافم نبودم، پیش از گرفتنِ خودم به تکیهگاهی کاملاً به عقب رانده میشوم و جیغ ترسانم، هیاهو را میخواباند! کمرم محکم با پارکتهای سرد و سپید برخورد میکنند و درد را سلولبهسلول هضم میکنم. صداها برایم نامفهومند، و دید چشمانم تار است.
- چه خبره اینجا؟! سر آوردین؟
این تنها صدای قابل تشخیص است، سرم که با کف برخورد میکند زمزمهها میخوابد و همهجا را سوت مرگ فرا میگیرد.