- Oct
- 54
- 269
- مدالها
- 2
با آشوب از مطب بیرون زدیم. حال بدم که از درد دستم آب میخورد، با بوی حال بههمزن بیمارستان حس افتضاحی را به حالم تحمیل کردهبوند! بیحال روی صندلی ماشین نشستم که صدایش آمد:
- خوبی؟
بیرمق سری تکان داده و نگاهم را به خیابان تقریباً شلوغ دوختم که باز هم صدایش آمد:
- برای آخرین بار هشدارت میدم، دور و بر من نچرخ!
نوچ بلندی سر دادم، با دندانهای کلیدشده که از کلافگی سرچشمه میگرفت، غریدم:
- من از اتفاقات امروز شکایتی کردم؟
نفسم را آزاد و دستی به شالم کشیدم.
بازهم صدایش مثل پتک بر روی مغزم کوبیده شد:
- تازه اول راهه، منتظر بدترینها باش!
درد دستم باعث حالت تهوع شدهبود و اصلاً حال مساعدی نداشتم و تشرهای او هم تمامی نداشتند! نگاهم را به نیمرخ اخموی صورتش داده و با صدایی که نشان از صبر لبریز شدهام میداد گفتم:
- آقای زاکانی من به این کار نیاز دارم، حقوقش رو میخوام و پای همهی عواقبشم هستم.
مانند همیشه نگاهی برزخی به صورتم پاشید، اما بر خلاف همیشه، ساکت ماند و دادوبیداد نکرد! بعد از چند دقیقه به خانه رسیدیم؛ بیحال پاهای بیجانم را به سمت پلهها میکشیدم، آنقدر دختر ضعیفی نبودم که با یک ضربهی سطحی، این گونه بیجان شوم، نمیدانم، شاید روانم گسسته شدهبود و جانم بیجان!
هنوز پلهها را بالا نرفتهبودم که چشمم به قاب عکس کنار پایهی مبل افتاد! چشمان خستهام برق زدند و تقریباً به سمت قاب حملهور شدم، اما زودتر از من، دستی مردانه و خشن اقدام کرد و قاب را به اصطلاح قاپید!
پوفی کشیدم و کنجکاو نگاهم را به دستش دادم که صدایش آمد:
- اینقدر فضول نباش!
لبخندی افتضاح زدم و دستپاچه گفتم:
- خب کنجکاو شدم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- در مورد زندگی مردم؟!
از هر دیدگاه خواستم قضاوت کنم، دلیلی برای پنهانکاری او نیافتم! بیخیال بهسمت اتاقم حرکت کردم و هنوز به پلهی سوم نرسیدهبودم که صدایش آمد:
- دستت رو بالا نگهدار.
ابرویی بالا انداختم و حواسم به دستم جمع شد. اجازه ندادهبودم دکتر، اسلینگ به گردنم بیندازد و دستم آزاد بود، اما او حواسش چه جمع بود! دستم را به شکمم تکیه دادم و راهم را ادامه دادم.
***
انگشت شستم را کمی با زمانم خیس کرده و بر روی برگه گذاشتم و صفحهی بعد را باز کردم. خانه غرق در سکوت بود و هر چند لحظه یکبار، صدای ورقهای کتابم سکوت را میشکستند.
زمزمه کردم: فصل چهارم، روانشناسی بالینی.
قبل از آنکه خط اول را به انتها برسانم، تقهای به در اتاق خورد! سریع کتاب را زیر بالشتم فرستادم و شال روی کنسول کنار ت*خ*ت را بر روی سرم انداختم. صدایم را صاف کرده و گفتم:
- بفرمایین.
بعد از کمی مکث، در باز شد. قامت بلندش در چهارچوب در نمایان شد. سؤالی نگاهش کردم. نگاه سیاه و خوفانگیزش در اتاق چرخید و سپس بر روی من ثابت ماند. با چشمهای سیاهش گر میگرفتم، اما نمیخواستم چیزی را قبول کنم!
صدای جدیاش سکوت اتاق را شکست:
- دارم میرم شمال.
- خوبی؟
بیرمق سری تکان داده و نگاهم را به خیابان تقریباً شلوغ دوختم که باز هم صدایش آمد:
- برای آخرین بار هشدارت میدم، دور و بر من نچرخ!
نوچ بلندی سر دادم، با دندانهای کلیدشده که از کلافگی سرچشمه میگرفت، غریدم:
- من از اتفاقات امروز شکایتی کردم؟
نفسم را آزاد و دستی به شالم کشیدم.
بازهم صدایش مثل پتک بر روی مغزم کوبیده شد:
- تازه اول راهه، منتظر بدترینها باش!
درد دستم باعث حالت تهوع شدهبود و اصلاً حال مساعدی نداشتم و تشرهای او هم تمامی نداشتند! نگاهم را به نیمرخ اخموی صورتش داده و با صدایی که نشان از صبر لبریز شدهام میداد گفتم:
- آقای زاکانی من به این کار نیاز دارم، حقوقش رو میخوام و پای همهی عواقبشم هستم.
مانند همیشه نگاهی برزخی به صورتم پاشید، اما بر خلاف همیشه، ساکت ماند و دادوبیداد نکرد! بعد از چند دقیقه به خانه رسیدیم؛ بیحال پاهای بیجانم را به سمت پلهها میکشیدم، آنقدر دختر ضعیفی نبودم که با یک ضربهی سطحی، این گونه بیجان شوم، نمیدانم، شاید روانم گسسته شدهبود و جانم بیجان!
هنوز پلهها را بالا نرفتهبودم که چشمم به قاب عکس کنار پایهی مبل افتاد! چشمان خستهام برق زدند و تقریباً به سمت قاب حملهور شدم، اما زودتر از من، دستی مردانه و خشن اقدام کرد و قاب را به اصطلاح قاپید!
پوفی کشیدم و کنجکاو نگاهم را به دستش دادم که صدایش آمد:
- اینقدر فضول نباش!
لبخندی افتضاح زدم و دستپاچه گفتم:
- خب کنجکاو شدم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- در مورد زندگی مردم؟!
از هر دیدگاه خواستم قضاوت کنم، دلیلی برای پنهانکاری او نیافتم! بیخیال بهسمت اتاقم حرکت کردم و هنوز به پلهی سوم نرسیدهبودم که صدایش آمد:
- دستت رو بالا نگهدار.
ابرویی بالا انداختم و حواسم به دستم جمع شد. اجازه ندادهبودم دکتر، اسلینگ به گردنم بیندازد و دستم آزاد بود، اما او حواسش چه جمع بود! دستم را به شکمم تکیه دادم و راهم را ادامه دادم.
***
انگشت شستم را کمی با زمانم خیس کرده و بر روی برگه گذاشتم و صفحهی بعد را باز کردم. خانه غرق در سکوت بود و هر چند لحظه یکبار، صدای ورقهای کتابم سکوت را میشکستند.
زمزمه کردم: فصل چهارم، روانشناسی بالینی.
قبل از آنکه خط اول را به انتها برسانم، تقهای به در اتاق خورد! سریع کتاب را زیر بالشتم فرستادم و شال روی کنسول کنار ت*خ*ت را بر روی سرم انداختم. صدایم را صاف کرده و گفتم:
- بفرمایین.
بعد از کمی مکث، در باز شد. قامت بلندش در چهارچوب در نمایان شد. سؤالی نگاهش کردم. نگاه سیاه و خوفانگیزش در اتاق چرخید و سپس بر روی من ثابت ماند. با چشمهای سیاهش گر میگرفتم، اما نمیخواستم چیزی را قبول کنم!
صدای جدیاش سکوت اتاق را شکست:
- دارم میرم شمال.
آخرین ویرایش: