جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati_00 با نام [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,582 بازدید, 30 پاسخ و 11 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati_00
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati_00
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
54
269
مدال‌ها
2
با آشوب از مطب بیرون زدیم. حال بدم که از درد دستم آب میخورد، با بوی حال به‌هم‌زن بیمارستان حس افتضاحی را به حالم تحمیل کرده‌بوند! بی‌حال روی صندلی ماشین نشستم که صدایش آمد:
- خوبی؟
بی‌رمق سری تکان داده و نگاهم را به خیابان تقریباً شلوغ دوختم که باز هم صدایش آمد:
- برای آخرین بار هشدارت میدم، دور و ‌بر من نچرخ!
نوچ بلندی سر دادم، با دندان‌های کلیدشده که از کلافگی سرچشمه می‌گرفت، غریدم:
- من از اتفاقات امروز شکایتی کردم؟
نفسم را آزاد و دستی به شالم کشیدم.
بازهم صدایش مثل پتک بر روی مغزم کوبیده ‌شد:
- تازه اول راهه، منتظر بدترین‌ها باش!
درد دستم باعث حالت تهوع شده‌بود و اصلاً حال مساعدی نداشتم و تشرهای او هم تمامی نداشتند! نگاهم را به نیم‌رخ اخموی صورتش داده و با صدایی که نشان از صبر لبریز شده‌ام می‌داد گفتم:
- آقای زاکانی من به این کار نیاز دارم، حقوقش ‌رو می‌خوام و پای همه‌ی عواقبشم هستم.
مانند همیشه نگاهی برزخی به صورتم پاشید، اما بر خلاف همیشه، ساکت ماند و دادوبی‌داد نکرد! بعد از چند دقیقه به خانه رسیدیم؛ بی‌حال پاهای بی‌جانم را به سمت پله‌ها می‌کشیدم، آنقدر دختر ضعیفی نبودم که با یک ضربه‌ی سطحی، این گونه بی‌جان شوم، نمی‌دانم، شاید روانم گسسته شده‌بود و جانم بی‌جان!
هنوز پله‌ها را بالا نرفته‌بودم که چشمم به قاب عکس کنار پایه‌ی مبل افتاد! چشمان خسته‌ام برق زدند و تقریباً به‌ سمت قاب حمله‌ور شدم، اما زودتر از من، دستی مردانه و خشن اقدام کرد و قاب را به اصطلاح قاپید!
پوفی کشیدم و کنجکاو نگاهم را به دستش دادم که صدایش آمد:
- اینقدر فضول نباش!
لبخندی افتضاح زدم و دست‌پاچه گفتم:
- خب کنجکاو شدم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- در مورد زندگی مردم؟!
از هر دیدگاه خواستم قضاوت کنم، دلیلی برای پنهان‌کاری او نیافتم! بی‌خیال به‌سمت اتاقم حرکت کردم و هنوز به پله‌ی سوم نرسیده‌بودم که صدایش آمد:
- دستت رو بالا نگه‌دار.
ابرویی بالا انداختم و حواسم به دستم جمع شد. اجازه نداده‌‌بودم دکتر، اسلینگ به گردنم بیندازد و دستم آزاد بود، اما او حواسش چه جمع بود! دستم را به شکمم تکیه دادم و راهم را ادامه دادم.
***
انگشت شستم را کمی با زمانم خیس کرده و بر روی برگه گذاشتم و صفحه‌ی بعد را باز کردم. خانه غرق در سکوت بود و هر چند لحظه یک‌بار، صدای ورق‌های کتابم سکوت را می‌شکستند.
زمزمه کردم: فصل چهارم، روان‌شناسی بالینی.
قبل از آنکه خط اول را به انتها برسانم، تقه‌ای به در اتاق خورد! سریع کتاب را زیر بالشتم فرستادم و شال روی کنسول کنار ت*خ*ت را بر روی سرم انداختم. صدایم را صاف کرده و گفتم:
- بفرمایین.
بعد از کمی مکث، در باز شد. قامت بلندش در چهارچوب در نمایان شد. سؤالی نگاهش کردم. نگاه سیاه و خوف‌انگیزش در اتاق چرخید و سپس بر روی من ثابت ماند. با چشم‌های سیاهش گر می‌گرفتم، اما نمی‌خواستم چیزی را قبول کنم!
صدای جدی‌اش سکوت اتاق را شکست:
- دارم میرم شمال.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین