- Oct
- 35
- 183
- مدالها
- 2
در را باز کردم و وارد حیاط شدم. با قدمهای بلند، آن حیاطِ بزرگ را که گوشهبهگوشهاش صاحب خاطرات بچگیام بود پشت سر گذاشتم و وارد خانه شدم، باز هم مثل همیشه به محض ورودم به آن خانه، عطر مادرم به مشامم میرسید و باز هم بغض در گلویم بساط پهن میکرد. آنقدری دلتنگ و فراغدیده بودم که میتوانستم تمام عمر خود را بدهم و فقط یک لحظهی گذشته را باز هم صاحب شوم، اما دریغ که انسانها بعد از آنکه از دست میدهند، قدردان میشوند. آزاده درحالی که یک ست تاپوشلوار قرمز و زیبا به تن داشت سمتم آمد و با لبخندی که میدانستم به اجبار است گفت:
- سلام عزیزم، خوش اومدی.
با لبخند پاسخ دادم:
- ممنون، بابام کجاست؟
- شرکته، الان میاد. بیا بشین.
سری تکان دادم و بهسمت کاناپه وسط سالن رفتم؛ گوشهای از کاناپه شکلاتیرنگ جا گرفتم که صدایش آمد:
- چایی میخوری یا قهوه؟
نگاهم را به او دادم، الحق که با آن موهای بلوند که دور خود افشان کردهبود، دلبری میکرد!
- فرقی نمیکنه.
سری تکان داد و رفت. حتی در راه رفتنش هم عشوهبود! اندامش توی آن سن مانند یک دختر ۲۵ساله میماند، زیبا و تراشیده! با هدف دیدن عکس مادرم، سرم را بهسمت چپ چرخاندم، اما قابی را بر روی دیوار ندیدم! متعجب به اطراف نگاه کردم، چرا خبری از آن قاب کوچکی که عکس مادرم نشسته بر روی چمنها بود، نبود! با صدای آزاده به خودم آمدم:
- بفرما عزیزم.
نگاهم را به او سوق دادم، درحالی که با آن ناخنهای کاشتشده و بلند به راحتی نمیتوانست کار کند، قهوه را روی میز شیشهای روبهرویم گذاشت و خودش هم روی آن کاناپه روبهرویم نشست.
من: آزاده قاب عکس مادرم اینجا بود، نمیبینمش انگار!
به جایی که اشاره کردم نگاهی انداخت و گفت:
- صلاح ندیدم اونجا باشه.
با آن حرفش ابرویی بالا اندختم و گفتم:
- تو صلاح ندیدی؟!
سری تکان داد و با ناز جرعهای از قهوهاش گرفت. با عصبانیتی که سعی در مهارش داشتم گفتم:
- اون قاب کجاست؟ بده میخوامش.
شانهای بالا انداخت و گفتم:
- نمیدونم، بیخیالش.
از عصبانیت جریان خون را زیر پوست صورتم حس کردم، با صدای تقریباً بلندی گفتم:
- آزاده متوجهای که اون عکس مامانم بود؟ اگه برای تو مهم نیست برای من مهمه! چطور نمیدونی کجاست؟!
ابرویی بالا انداخت و متعجب قهوه را روی میز گذاشت.
- چرا عصبانی میشی؟ خب نمیدونم کجاست!
نفسم را کلافه بیرون فرستادم و با لحن آرامتری گفتم:
- لطفاً اون عکس رو بده من با خودم ببرمش، خوب فکر کن ببین کجا گذاشتیش، باشه؟
نوچی کرد و گفت:
- وا بده توهم! خب یادم نمیاد کجا گذاشتمش!
دیگر نتوانستم به تن صدای خود مسلط باشم و داد بلندی سر دادم:
- آزاده من رو عصبانی نکن، اون تنها عکس مامانم بود. اصلًا از همون اول اشتباه کردم گذاشتم اینجا بمونه.
اخمی بر ابروهای طلایی و اصلاحشدهاش نشست و گفت:
- چخبرته سر یه قابِ عکس خونه رو روی سرت گذاشتی؟!
با عصبانیت از جای خود برخاستم و با صدایی آلوده از بغض گفتم:
- آزاده اون عکس رو تا فردا برای من پیداش میکنی، وگرنه... .
- سلام عزیزم، خوش اومدی.
با لبخند پاسخ دادم:
- ممنون، بابام کجاست؟
- شرکته، الان میاد. بیا بشین.
سری تکان دادم و بهسمت کاناپه وسط سالن رفتم؛ گوشهای از کاناپه شکلاتیرنگ جا گرفتم که صدایش آمد:
- چایی میخوری یا قهوه؟
نگاهم را به او دادم، الحق که با آن موهای بلوند که دور خود افشان کردهبود، دلبری میکرد!
- فرقی نمیکنه.
سری تکان داد و رفت. حتی در راه رفتنش هم عشوهبود! اندامش توی آن سن مانند یک دختر ۲۵ساله میماند، زیبا و تراشیده! با هدف دیدن عکس مادرم، سرم را بهسمت چپ چرخاندم، اما قابی را بر روی دیوار ندیدم! متعجب به اطراف نگاه کردم، چرا خبری از آن قاب کوچکی که عکس مادرم نشسته بر روی چمنها بود، نبود! با صدای آزاده به خودم آمدم:
- بفرما عزیزم.
نگاهم را به او سوق دادم، درحالی که با آن ناخنهای کاشتشده و بلند به راحتی نمیتوانست کار کند، قهوه را روی میز شیشهای روبهرویم گذاشت و خودش هم روی آن کاناپه روبهرویم نشست.
من: آزاده قاب عکس مادرم اینجا بود، نمیبینمش انگار!
به جایی که اشاره کردم نگاهی انداخت و گفت:
- صلاح ندیدم اونجا باشه.
با آن حرفش ابرویی بالا اندختم و گفتم:
- تو صلاح ندیدی؟!
سری تکان داد و با ناز جرعهای از قهوهاش گرفت. با عصبانیتی که سعی در مهارش داشتم گفتم:
- اون قاب کجاست؟ بده میخوامش.
شانهای بالا انداخت و گفتم:
- نمیدونم، بیخیالش.
از عصبانیت جریان خون را زیر پوست صورتم حس کردم، با صدای تقریباً بلندی گفتم:
- آزاده متوجهای که اون عکس مامانم بود؟ اگه برای تو مهم نیست برای من مهمه! چطور نمیدونی کجاست؟!
ابرویی بالا انداخت و متعجب قهوه را روی میز گذاشت.
- چرا عصبانی میشی؟ خب نمیدونم کجاست!
نفسم را کلافه بیرون فرستادم و با لحن آرامتری گفتم:
- لطفاً اون عکس رو بده من با خودم ببرمش، خوب فکر کن ببین کجا گذاشتیش، باشه؟
نوچی کرد و گفت:
- وا بده توهم! خب یادم نمیاد کجا گذاشتمش!
دیگر نتوانستم به تن صدای خود مسلط باشم و داد بلندی سر دادم:
- آزاده من رو عصبانی نکن، اون تنها عکس مامانم بود. اصلًا از همون اول اشتباه کردم گذاشتم اینجا بمونه.
اخمی بر ابروهای طلایی و اصلاحشدهاش نشست و گفت:
- چخبرته سر یه قابِ عکس خونه رو روی سرت گذاشتی؟!
با عصبانیت از جای خود برخاستم و با صدایی آلوده از بغض گفتم:
- آزاده اون عکس رو تا فردا برای من پیداش میکنی، وگرنه... .
آخرین ویرایش: