جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati_00 با نام [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 408 بازدید, 12 پاسخ و 10 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati_00
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati_00
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
35
183
مدال‌ها
2
در را باز کردم و وارد حیاط شدم. با قدم‌های بلند، آن حیاطِ بزرگ را که گوشه‌به‌گوشه‌اش صاحب خاطرات بچگی‌ام بود پشت سر گذاشتم و وارد خانه شدم، باز هم مثل همیشه به محض ورودم به آن خانه، عطر مادرم به مشامم می‌رسید و باز هم بغض در گلویم بساط پهن می‌کرد. آنقدری دلتنگ و فراغ‌دیده‌ بودم که می‌توانستم تمام عمر خود را بدهم و فقط یک لحظه‌ی گذشته را باز هم صاحب شوم، اما دریغ که انسان‌ها بعد از آنکه از دست می‌دهند، قدردان می‌شوند. آزاده درحالی که یک ست تاپ‌وشلوار قرمز و زیبا به تن داشت سمتم آمد و با لبخندی که می‌دانستم به اجبار است گفت:
- سلام عزیزم، خوش اومدی.
با لبخند پاسخ دادم:
- ممنون، بابام کجاست؟
- شرکته، الان میاد. بیا بشین.
سری تکان دادم و به‌سمت کاناپه وسط سالن رفتم؛ گوشه‌ای از کاناپه شکلاتی‌رنگ جا گرفتم که صدایش آمد:
- چایی می‌خوری یا قهوه؟
نگاهم را به او دادم، الحق که با آن موهای بلوند که دور خود افشان کرده‌بود، دلبری می‌کرد!
- فرقی نمی‌کنه.
سری تکان داد و رفت. حتی در راه رفتنش ‌هم عشوه‌بود! اندامش توی آن سن مانند یک دختر ۲۵‌ساله می‌ماند، زیبا و تراشیده! با هدف دیدن عکس مادرم‌، سرم را به‌سمت چپ چرخاندم، اما قابی را بر روی دیوار ندیدم! متعجب به اطراف نگاه کردم، چرا خبری از آن قاب‌ کوچکی که عکس مادرم نشسته بر روی چمن‌ها بود، نبود! با صدای آزاده به خودم آمدم:
- بفرما عزیزم.
نگاهم را به او سوق دادم، درحالی که با آن ناخن‌های کاشت‌شده و بلند به راحتی نمی‌توانست کار کند، قهوه‌ را روی میز شیشه‌ای روبه‌رویم گذاشت و خودش‌ هم روی آن کاناپه روبه‌رویم نشست.
من: آزاده قاب عکس مادرم اینجا بود، نمی‌بینمش انگار!
به جایی که اشاره کردم نگاهی انداخت و گفت:
- صلاح ندیدم اونجا باشه.
با آن حرفش ابرویی بالا اندختم و گفتم:
- تو صلاح ندیدی؟!
سری تکان داد و با ناز جرعه‌ای از قهوه‌اش گرفت. با عصبانیتی که سعی در مهارش داشتم گفتم:
- اون قاب کجاست؟ بده می‌خوامش.
شانه‌ای بالا انداخت و گفتم:
- نمی‌دونم، بی‌خیالش.
از عصبانیت جریان خون را زیر پوست صورتم حس کردم، با صدای تقریباً بلندی گفتم:
- آزاده متوجه‌ای که اون عکس مامانم بود؟ اگه برای تو مهم نیست برای من مهمه! چطور نمی‌دونی کجاست؟!
ابرویی بالا انداخت و متعجب قهوه‌ را روی میز گذاشت.
- چرا عصبانی میشی؟ خب نمی‌دونم کجاست!
نفسم‌ را کلافه بیرون فرستادم و با لحن آرام‌تری گفتم:
- لطفاً اون عکس رو بده من با خودم ببرمش، خوب فکر کن ببین کجا گذاشتیش، باشه؟
نوچی کرد و گفت:
- وا بده توهم! خب یادم نمیاد کجا گذاشتمش!
دیگر نتوانستم به تن صدای خود مسلط باشم و داد بلندی سر دادم:
- آزاده من رو عصبانی نکن، اون تنها عکس مامانم بود. اصلًا از همون اول اشتباه کردم گذاشتم اینجا بمونه.
اخمی بر ابروهای طلایی و اصلاح‌شده‌اش نشست و گفت:
- چخبرته سر یه قابِ عکس خونه ‌رو روی سرت گذاشتی؟!
با عصبانیت از جای خود برخاستم و با صدایی آلوده از بغض گفتم:
- آزاده اون عکس رو تا فردا برای من پیداش می‌کنی، وگرنه... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
35
183
مدال‌ها
2
اجازه‌ی تمام شدن حرفم را نداد و با تمسخر گفت:
- وگرنه چیکار می‌کنی؟
با خونسردی بی‌خودی که به‌‌خود گرفته‌بود هر لحظه آتش درونم را بیشتر می‌کرد! نگاهم را با نفرت از صورتش گرفتم و به کوله‌پشتی‌ام چنگی زدم و برداشتمش. با قدم‌های بلند و حالی که دیگر خوب نبود به‌سمت در خروج حرکت کردم که همان‌ لحظه در سالن باز شد و پدر سر رسید، با دیدن من متعجب گفت:
- آرام، بابا کی اومدی؟!
بغض مجال حرف زدن را از من گرفته‌بود، اما انگار پدرم متوجه نبود!
- خسته نباشی عزیزم.
با صدای آزاده اخم‌هایم پررنگ‌تر شدند و به‌سمت بیرون پا تند کردم که باز هم صدای پدر مانعم شد:
- کجا میری دختر؟!
با عصبانیت به‌سمت او برگشتم و انگشت اشاره‌ام را با تهدید به‌سمتش گرفتم و با صدای کنترل شده‌ای گفتم:
- پدرمی دوست ندارم بهت بی‌احترامی کنم، اما به زنت بگو پاش رو از گلیمش دراز‌تر نکنه. وقتی مامان من برای این خونه خانمی می‌کرد این زنت کجا بود؟ من خوب یادمه مادرم چطور با سختی‌های زندگیت کنار میومد؛ حالا اونقدری لیاقت نداره که یک‌ قاب‌ عکس ازش روی دیوار خونت باشه؟!
پدرم تمام آن مدت را با بهت به حرف‌هایم گوش می‌داد! صدای لرزان آزاده که مثل همیشه سعی در مظلوم‌‌‌نمایی داشت، آمد:
- عزیزم خیلی بزرگش کرده، از صبح تاحالا سر یک قاب عکس خونه رو روی سرش گذاشته!
پدر نگاه پر ‌بهتش را یک‌بار به من و یک‌بار به او سوق داد. با تنفر رو به آزاده که همانند آدم‌های بی‌گناه ایستاده‌بود گفتم:
- متنفرم از اینکه همیشه خودت رو به موش مردگی میزنی و در آخر هم خودت برنده‌ای.
صدای کلافه‌ی پدر آمد که خطاب به آزاده می‌گفت:
- آزاده چرا قاب رو برداشتی؟
آزاده شانه‌ای بالا انداخت و دستی به موهای بلوند شده‌اش کشید.
آزاده: دوست‌هام میومدن اینجا، صلاح ندیدم قاب اونجا باشه.
به امید آنکه فقط یک‌بار در عمرش پدرم از من دفاع کند به او زل زدم، اما به‌قول قدیمی‌ها، شتر در خواب بیند پنبه‌دانه؛ سکوت کرد و چیزی نگفت. پوزخندی به تلخی تمام زندگی‌ام بر لب‌هایم نشاندم و به‌سرعت از آن خانه‌ی نکبت‌بار بیرون آمدم. به‌ محض خارج شدن از آنجا چشم‌هایم مانند ابری پربار شروع به بارش کردند؛ اشک‌هایم به یک‌دیگر امان نمی‌دادند و به‌ سرعت بر روی گونه‌هایم فرود می‌آمدند. آدم‌های اطرافم، یکی با ترحم و دیگری با تعجب نگاهم‌ می‌کردند. کنار خیابان ایستادم و خواستم اسنپ بگیرم، اما فردی کنارم ایستاد و سپس صدای مردانه‌اش به گوشم رسید:
- حالت خوبه؟
نگاه اشکی و متعجبم را به او دادم؛ باز هم همان پسر چشم‌ آبی! لبخندی زد و گفت:
- دختر خوب چی‌شده؟ چرا گریه می‌کنی؟!
چرا دروغ، از او خجالت کشیدم! دستی بر روی گونه‌های خیس از اشکم کشیدم که باز هم صدای مهربان و حق به‌جانبش آمد:
- گریه کردن خجالت نداره.
یک ‌‌انسان چگونه می‌توانست آنقدر متین و با شخصیت باشد؟! نگاهم را به آسفالت زیر پاهایم دادم که گفت:
- بیا برسونمت.
کیفم‌ را روی شانه‌ام جا‌به‌جا کردم و با صدایی که بر اثر گریه گرفته‌بود لب زدم:
- ممنونم، خودم اسنپ می‌گیرم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
35
183
مدال‌ها
2
دستی به کنار لبش کشید و گفت:
- اسنپ دیر میرسه، با این حالی که داری درست نیست اینجا وایسی.
سرم را بلند کردم و نگاهم را به چهره‌ی مهربانش دادم که با لبخند گفت:
- ماشینم اینجاست.
و بعد اشاره‌ای به ماشین شاسی‌بلند مشکی که کنار خیابان ایستاده‌بود کرد. با کمی تردید سری تکان دادم و به‌طرف ماشین راه افتادیم؛ در سمت شاگرد را باز کرد و گفت:
- بفرما دختر خوب.
با کمی خجالت تشکری کردم و سوار شدم. تمیزی ماشین و بوی عطر خنک و شیکی که در فضای ماشین پیچیده بود کمی حالم را بهتر می‌کرد. بعد از نیم نگاهی به‌ من، ماشین را به حرکت درآورد. درحالی که معذب روی صندلی جمع شده‌بودم لب زدم:
- ببخشید مزاحمتون شدم.
نیم نگاهی انداخت و با لبخند جواب داد:
- مراحمی خانم‌کوچولو. وجدانم اجازه نمی‌داد بزارم با اون حال کنار خیابون وایسی.
لبخند ریزی بر روی لب‌هایم نشست. عجیب بود، اما انگار مکالمه با او تمام حواس من را از دردی که برایش گریه می‌کردم پرت کرده‌بود! نگاهم را از شیشه‌ی دودی ماشین به مردم دادم که به‌سرعت از کنارشان می‌گذشتیم. راستی چرا آدرس نمی‌پرسید؟!
- من ساعد هستم، رفیق آشوب.
متعجب از حرفی که زد به‌سرعت سرم‌ را به‌سمت او چرخاندم! او چه گفت؟ رفیق آشوب؟؟!
- خب طبیعیه که متعجب بشی. خیلی عذر می‌خوام، اما من تمام مدت داشتم تعقیبت می‌کردم.
اخم جای تعجب را بر روی صورتم گرفت! آن مرد خوبی که آن‌همه از خوبیِ او نزد خویش می‌گفتم تمام مدت من را زیرنظر داشته‌بود؟ انگار متوجه‌ی ناراحتی‌ام شد که با شرمندگی گفت:
- خیلی معذرت می‌خوام، نمی‌خواستم این‌طوری بشه، اما آشوب ازم خواست.
به محض گفتن آن حرف رنگ از رخم پریید؛ یقین داشتم کتاب روان‌شناسی را در دستم دیده‌بود!
- نگران نباش دختر خوب. به من می‌خوره آدمی باشم که نخوام رفیقم درمان بشه؟!
با آن حرفش نفس حبس شده‌ام را آزاد کردم. راستش از آدمی به‌خوبی و پختگی او انتظاری غیر از این‌هم نمی‌رفت.
- لطفاً هرچیزی نیاز داشتی بدون تعارف بهم بگو، باشه؟
چرا آنقدر حرکت‌هایش غیرقابل پیش‌بینی بود! بازهم یک حرکت دیگر از سمت او که لبخند را بر روی لب‌هایم زنده کرد! نگاهم را به چهره‌ی دلنشین او داده و گفتم:
- چشم، ممنون از محبتتون.
سری با لبخند تکان داد و گفت:
- خواهش می‌کنم دختر خوب.
چه زیبا حرف میزد؛ انگار می‌دانست با فرد مقابل چگونه صحبت کند که حس خوب را منتقل کند! با یادآوری آشوب کنجکاو پرسیدم:
- میشه بدونم چندساله با آشوب دوستی؟
همان لحظه بود که جلوی خانه آشوب ایستاد، ماشین را خاموش کرد و سمت من برگشت.
- تقریباً از بچگی.
کنجکاو‌تر از قبل پرسیدم:
- شما نمی‌دونی دلیل بیماریش چیه؟
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین