جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati_00 با نام [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 580 بازدید, 14 پاسخ و 10 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati_00
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati_00
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
عنوان: شاذ
ژانر: عاشقانه، روانشناختی، راز آلود
نویسنده: فتانه
عضو گپ نظارت: (4)S.O.W
خلاصه: در کشاکش میان چندین ندای درونی، مسیر زندگی تغییر می‌کند. ورود غریبه‌ای ناآشنا و سایه‌ی سنگین گذشته، قهرمان داستان را وادار به بازنگری می‌کند. آیا گره‌های دیرینه گشوده خواهند شد و معنایی تازه به دست می‌آید؟ این سفر، داستانی از رهایی و کشف و حتی عشق است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

-pariya-

سطح
6
 
[ مدیر ارشد بخش علوم و فناوری ]
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار رمان
میکسر انجمن
مترجم ارشد انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Jul
27,305
58,454
مدال‌ها
11
1765645087300.png
"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.

درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.

درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
اعلام پایان رمان



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
مقدمه: او، میان طوفان‌های درون، به آرامی می‌گذشت، همچون قهرمانی که در سکوت رنج‌ها، راهی به سوی نور می‌سازد.
در دل تاریکی، عشقی شکوفا شد؛ نوری که در میان دردهایش درخشید و درمانی برای قلب زخمی‌اش بود.
او نه قهرمانی افسانه‌ای، که تنها کسی بود که در میان آشوب‌ها، آرامش را در آغوش کشید.
 
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
تی‌وی را خاموش کردم و به‌سمت اتاقم راه افتادم که صدای زنگ‌ خانه متوقفم کرد! پوفی کشیدم؛ ساعت یازده شب کدام احمق می‌توانست باشد؟ مسیرم را عوض کردم و به‌سمت درِ قهوه‌ای‌رنگ سالن رفتم، از چشمی در نگاهی انداختم که بابا را دیدم، دستگیره‌ی طلایی را پایین کشیدم که در با صدای تقی باز شد.
- سلام بابا.
با اخم ظریفی که همیشه روی پیشانیِ تقریباً چروکیده‌اش بود وارد خانه شد.
- علیک سلام. برات شام آوردم، می‌دونم که نخوردی.
نگاهی به ظرف یک‌بارمصرفِ توی دستش انداختم، ظرف را روی میز وسط سالن گذاشت. می‌دانستم برای چه اینجا آمده!
- چرا یکم به خودت نمیای تو؟!
درست حدس زدم؛ بازهم یک‌‌نفر حرفی زده‌بود که باعث عصبانیتش شده.
- بابا باز شروع نکن!
نگاهی رصدوار و کلافه به خانه انداخت و با صدای تقریباً بلندی ادامه داد:
- می‌دونی مردم در موردمون چی میگن؟ میگن علی یه دختر سبک و بی‌بندوبار تربیت کرده که تنها زندگی می‌کنه.
پوزخندی زدم و زیرلب زمزمه‌ کردم:
- همیشه فکر آبروی خودتی!
کلافه دستی دورلبش کشید و با لحن آرام‌تری ادامه داد:
- آرام، برگرد خونه. خوبیت نداره یه دختر تک‌وتنها توی این ساختمون به این درن‌دشتی زندگی کنه.
نگران من بود یا بازهم آبروی خودش؟ طولی نکشید که با حرف بعدی‌اش پاسخ سؤالم را داد.
- از دستِ تو توی انظار مردم حیثیت برام نمونده!
با لحن تقریباً تندی گفتم:
- بابا بس کن. الان هم خسته‌م هم خوابم میاد. من هیچ‌وقت پام‌ رو توی اون خونه نمی‌ذارم، حوصله اینکه با یه زن غریبه زندگی کنم رو ندارم!
کمی مکث کرد و خواست چیزی بگوید که پیش‌دستی کردم:
- بابا، واقعا خسته‌م!
حرفی که در دهانش ماسیده‌بود را با یک نفسِ کلافه بیرون داد و سمت در آمد، قبل از آنکه خارج شود گفتم:
- ممنون بابت شام.
از گوشه‌‌ی چشم نگاهی انداخت، سری تکان داد و رفت. در را بستم و به‌سمت ظرف غذا رفتم. بعد از آنکه آن را داخل یخچال گذاشتم به‌سمت اتاقم رفتم تا بالأخره بعد از این‌همه خستگی چشم‌هایم خوابی برخود ببینند.
***
با قدم‌های بلند به‌سمت آسانسوری که در طلایی‌رنگش برق به چشم می‌انداخت رفتم. وارد اتاقک سرد و آهنی شدم و دکمه‌ی طبقه‌ی یازدهم را فشردم که در با صدای تیکی آرام بسته شد. بعد از لحظه‌ای صدای ظریف زنی که طبقه‌ی یازدهم را اعلام می‌کرد سکوتِ آسانسور را شکست و در با صدای زنگِ تیز، اما آرامی باز شد.
وارد طبقه‌ شدم، دکور
سفیدومشکی‌‌ مدرنش با سرامیک‌های تمیز و براقش.
آرامش خاصی را به وجودم منتقل می‌کرد. به‌سمت میز منشی قدم برداشتم و رو به زنی تقریباً مسن که سرگرم کامپیوتر بود ایستادم.
- سلام.
با صدایم سرش را بلند کرد و با لبخند ظریفی گفت:
- سلام خوش اومدین. بفرمایین؟
نمی‌دانستم چه بگویم؛ برای دعوتی که ناخواسته شده‌بودم باید چه می‌گفتم؟
- من... آرام آسایش هستم.
بدون هیچ‌گونه تعلل گفت:
- بله بفرمایین. آقای رئیس منتظرتون هستن.
و با دست اشاره به درب قهوه‌ای‌رنگِ سمت چپ کرد.
عحب! راستش توی عمرم اولین بار بود که کسی این‌گونه منتظرم بود! بعد از تشکر از منشی به‌سمت در رفتم. با دو انگشت اشاره و وسط، تقه‌ای به در زدم که صدای «بفرمایین»ی به گوشم رسید. در را باز کردم و وارد اتاق شدم که با مردی خوش‌پوش و مسن و البته جدی‌ و پرجذبه روبه‌رو شدم!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
رو به آن مرد که پشت میزِ مشکی، آخر اتاق نشسته‌بود سلام آرامی دادم که با خوش‌رویی گفت:
- بفرمایین لطفاً.
پس صدایش هم مانند صورت و ظاهرش جذبه داشت! در را بسته و به‌سمت جلو قدم برداشتم، به مبل چرمِ مشکی وسط اتاق اشاره زد و گفت:
- بفرمایین.
تشکری کردم و روی مبل نشستم.
نگاهم را به چشمان مشکی و پرجذبه‌اش دادم که با دقت نگاهم کرد.
- جناب همکارتون با من تماس گرفتن و ازم خواستن اینجا بیام. میشه بدونم چه کمکی از من برمیاد؟
عینک طبی‌اش را از روی چشمانش برداشت و آن را روی میز گذاشت. با لبخند نگاهش را به من سوق‌ داد و گفت:
- خیلی کمک‌ها ازت برمیاد.
نگاهم کمی رنگ کنجکاوی و تعجب به‌ خود گرفت! یک غریبه چه خواسته‌ای از من‌ می‌توانست داشته باشد؟ نفسش را مانند چیزی شبیه آهِ سوزناکی بیرون فرستاد و سرش را پایین انداخت.
-پسرم اسمش آشوبه و ۳۳ سالشه، اون بخاطر یه سری مشکلات توی بچگی اختلال روانی داره و تاحالا خیلی از دکترها باهاش صحبت کردن، اما هردفعه ناامیدم می‌کنن، شرایط جوریه که به راحتی نمی‌تونم درمانش کنم، ازت می‌خوام کمکش کنی. کمی سکوت کردم و با دقت او را از نظر گذراندم و می‌دانی متوجه چه شدم؟ اینکه مشکل پسرش به خودِ او مربوط بود! علم روان‌شناسی آدم‌شناسی را خوب به من آموخته‌بود! کمی گلویم را صاف کردم و با دقت بیشتری پرسیدم:
- مثلاً چه مشکلاتی باعث بیماری اون شده؟
نگاهم کرد و کمی جاخورد، اما به‌روی خود نیاور و سعی کرد بروز ندهد:
- نمی‌دونم. شما روان‌شناسی، شاید باهاش برخورد کنی بفهمی!
عجب! پس نمی‌خواست دلیل را به من بگوید!
- از وضعیت زندگیت کامل باخبرم. اینکه جدا از خانواده‌ت زندگی می‌کنی، تازه درست تموم شده و می‌خوایی دفتر باز کنی، همه‌ش رو می‌دونم. من حاضرم دو میلیارد به تو بدم، اما پسرم رو درمان کنی.
ابرویی بالا اندختم، پس آدم کله گنده و پراقتداری بود!
- چطور می‌تونم کمکتون کنم؟
نفس عمیقی کشید و دستانش را توی هم قفل کرد:
- ازت می‌خوام توی خونش بری و کنارش باشی. ۲۴ساعته حواست بهش باشه، اما نه به عنوان روان‌شناس، بلکه به عنوان یک خدمتکار ساده که فقط رفتی اونجا تا براش آشپز باشی و از خونش مراقبت کنی.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- شما از من می‌خوایین که با هویت دروغ جلو برم و درمان پنهانی انجام بدم؟!
با انگشتِ اشاره‌ی خم شده‌اش ضربه‌ی کوچکی روی میز زد و گفت:
- دقیقاً.
اخم ظریفی میان ابروهایم نقش بست؛ نمی‌توانستم با دروغ‌وحقه جلو بروم.
- این کار درست نیست. درضمن چرا باید پسرتون ندونه که من روان‌شناسم؟
تکیه‌ی‌ خود را به صندلی بزرگ و چرمی که بر روی آن نشسته‌بود داد.
- اگه پسرم بفهمه برای درمانش رفتی، از خونه بیرونت می‌کنه، اون اصلاً خوشش نمیاد که درمان بشه.
کمی مکث کرده و خواستم مخالفت کنم که صدایش آمد:
- همین امروز ۵۰۰ میلیون میزنم به حسابت و هرماه هم صد بهت میدم. جای مخالفتی برات نمی‌مونه.
راستش آدم بی‌وجدانی نبودم، اما به شدت به پول نیاز داشتم و با گفتن آن همه مبلغ؛ قبول نکردنش خریت محض بود! نفس عمیقی کشیدم و متفکر به میز زل زدم. در کشو‌ی میزش را باز کرد و کارتی بیرون آورد، کارت را روی میز گذاشت و با لبخند رضایت‌مندی گفت:
- آدرس اینجا نوشته شده‌. از همین امروز می‌تونی شروع کنی. خونه بزرگه و اونجا جای خواب ‌هم داری. فقط یادت باشه که تو یه خدمتکار ساده‌ای، فهمیدی؟
بعد از کمی مکث، سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم و کارت را برداشتم و بلند شدم. عزم رفتن کردم که صدایش متوقفم کرد:
- بهت اعتماد دارم، لطفاً بهش کمک کن.
از آن‌‌همه توجه‌ی یک پدر نسبت به فرزندش لبخند محوی روی لب‌هایم نقش بست! چقدر آن محبت برای من غریبه‌ بود و ناشناخته! سری با اطمینان برایش تکان دادم و از اتاق خارج شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
برای دومین‌بار دستم را با تردید بالا بردم تا زنگ را بزنم‌‌، اما هنوز دستم به ‌دکمه نرسیده‌بود که صدای زنگ موبایلم متوقفم کرد؛ نفسم را کلافه آزاد کردم و دستم را پایین انداختم. موبایلم را از جیبم بیرون آوردم، شماره ناشناس بود! بعد از کمی مکث، تماس را با تردید وصل کردم.
- بفرمایین؟
- سلام. باهاش آشنا شدی؟
پس پدر آشوب بود! نگاهی به خانه بزرگ و درن‌دشت روبه‌رویم انداختم و گفتم:
- جلوی در خونه‌شون هستم.
نفسی که از سر آسودگی کشید را به راحتی شنیدم.
- ممنون که دست رد به س*ین*ه‌*م نزدی. شماره کارتت‌رو بفرست.
نمی‌دانم این کار شدنی‌‌ بود یا نه، درست بود یا نه، اما به‌هرحال من تصمیم خود را گرفته‌بودم.
- واتس‌آپ می‌فرستم.
با یک تشکر و خداحافظی به تماس خاتمه داد. گوشیم را در جیب مانتویم رها کرده و بی‌تردید دستم را بلند کردم و این‌بار دکمه را فشردم که زنگ خورد؛ چند لحظه بعد صدای مردانه‌ای توی آیفون پیچید:
- کیه؟!
- برای مصاحبه کاری مزاحم شدم.
کمی مکث کرد و سپس با لحنی سرد گفت:
- بفرمایین.
و در با صدای تیکی باز شد. با قدم‌هایی از تردید وارد خانه شدم که با حیاطی بزرگ، تمیز با درختان بلند روبه‌رو شدم! آنقدر تمیز که با خود گفتم چگونه یک فرد مبتلا به بیماری روانی آنقدر تمیز می‌تواند باشد؟! تا در ورودی سنگ‌فرش‌ شده‌بود و کنار‌ه‌های سنگ‌فرش، چراغ‌های گرد و سفیدی با پایه‌های مشکی و بلند ایستاده‌بودند و دورتادور حیاط را درختان بلند و خوش‌رنگ حصار گرفته‌بودند.
از حیاط خانه‌ او به خوبی فهمیدم که اگرچه یک پسر روانی است، اما دلی زودرنج دارد.
سنگ‌فرش را طی کردم و به در ورودی خانه که باز ‌بود رسیدم. کفش‌هایم را بیرون آوردم و خواستم وارد بشوم که یک‌جفت دمپایی جلوی در دیدم، پس یعنی باید آن دمپایی‌ها را می‌پوشیدم؛ همان کار را انجام داده و وارد خانه شدم. خانه‌ای بزرگ‌ و ‌مدرن که تمیزی بیش از اندازه‌اش با اولین نگاه به‌ خوبی به‌ چشم می‌رسید. راستش آن خانه‌ی ساکت و غریب کمی بیم به‌ جانم انداخته‌بود! پس خودش کجا بود؟ صدایم را کمی بالا بردم و گفتم:
- سلام... کسی نیست؟!
- بیا جلو.
با صدایش کمی جاخوردم! صدایش از سمت مبل می‌آمد؛ پس آنجا نشسته‌بود. با قدم‌های آرام به‌سمت مبل سلطنتیِ وسط سالن رفتم و دیدمش. پسری با موهای مشکی که سرگرم یک‌دسته برگه بر روی میز بود.
- سلام.
با صدایم سرش را بلند کرد و من با دیدن چشمان مشکی‌اش که مانند سیاه‌چاله‌هایی عمیق بود کمی ترسیدم! به مبل روبه‌رویش اشاره زد و با اخمی که به چهره داشت گفت:
- بشین.
طبق حرفش روی آن مبل، کمی معذب و جمع‌وجور نشستم. برگه‌هارا کنار زد و به مبل تکیه داد. با اخم‌هایی که بین ابروهای پرپشت و مردانه‌اش تنیده‌بود، چهره‌ام را مشکوک از نظر گذراند. چه چهره‌ی جذاب، پخته و بزرگ‌سالی داشت!
- صددرصد از سمت پدرم اومدی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
ابرویی بالا انداخته و سعی کردم خود را بی‌خبر از هرچیزی جلوه بدهم.
- پدرتون گفتن نیاز به خدمتکار دارین و منم برای همین اینجام.
‌پوزخندی کنار لبش جا خشک کرد؛ کمی به جلو خم شد و با تمسخر گفت:
- مطمئن باشم فقط یه کلفتی؟!
راستش بهم برخورد؛ این‌ چه طرز برخورد بود؟! گوشه‌ی شالم را به بازی گرفته و گیج لب‌ زدم:
- مگه چیزِ دیگه‌ای باید باشم؟
پوزخندی که به احتمال زیاد حاصل از بی‌اعتمادی بر روی لب‌هایش نشسته‌بود، یک‌ثانیه از بین نمی‌رفت!
- چند سالته؟
- ۲۴.
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- فامیل؟
- آرام آسایش هستم.
با این حرفم ناگهان از کوره در رفت و عصبی گفت:
- مگه من اسمت‌ رو پرسیدم؟
آن اولین حرکت غیر نرمالش بود! شاید این‌گونه رفتار برای من تعجبی نداشت، اما او که نمی‌دانست روان‌شناسم؛ پس به ظاهر جاخوردم و با لحنی آمیخته از مظلومیت، آرام لب زدم:
- ببخشین.
ابرو‌های مشکی و مردانه‌اش وحشتناک‌تر درهم پیچیدند و ناگهان از جای خود بلند شد.
- مراقب رفتارهات باش. سالمیت‌ رو اینجا تضمین نمی‌کنم!
سکوت کردم و جوابی ندادم. با قدم‌های بلند به‌سمت پله‌های گوشه سالن رفت. آن پسر، تمیزی و جذبه‌اش را به‌خوبی از پدرش به ارث برده‌بود. نگاهم را از جای خالی او گرفتم و به اطرافم دادم. نظافت بیش ‌از حد آن خانه، کمی روی اعصابم بود؛ نکند به علاوه بیماری روانی، بیماری وسواس‌ هم داشته باشد؟! از جایم برخاستم و به‌سمت راست که ظاهراً به آشپزخانه ختم می‌شد قدم برداشتم. من حتی حوصله‌ای برای آشپزی برای خود را نداشتم؛ حال باید اینجا هر روز آشپزی می‌کردم. حداقل پولش خوب بود؛ می‌توانستم یک دفتر روان‌شناسی برای خود داشته باشم که بتوانم مستقل از پدرم و آن زنِ خودخواهش زندگی کنم.
***
یک‌هفته از آمدن من به آن خانه می‌گذشت و در این یک‌هفته به حرف پدر آشوب به‌خوبی پی برده‌بودم که بیماری آشوب ریشه در کودکی‌اش دارد. پیدا کردن ریشه‌ی آن بیماری برای درمان او نیاز بود و در عینِ ‌حال سخت.
کمی مایه‌ی تمیز کننده‌ را بر روی میزعسلی پاشیدم و خواستم
دستمال پارچه‌ای و آبی‌رنگ توی دستم را بر روی آن بکشم که صدای داد آشوب متوقفم کرد! صدای عربده‌هایش که از اتاق به گوش می‌رسید، ستون‌های خانه را به لزره انداخته‌بود! وسایل توی دستم را کف سالن رها کرده و به‌سمت پله‌ها دویدم. هر لحظه صدای دادهایش بلند‌تر می‌شد و در کنارش صدای ضربتی‌ هم به‌ گوش می‌رسید! هراسان در اتاقش را باز کردم و وارد شدم. با دو دستش مشت‌های پی‌درپی و محکم به دیوار اتاقش می‌کوبید و عربده‌های وحشتناک میزد! دویدم سمتش و با دو دستم بازویش را از روی پیراهن گرفتم و سعی کردم متوقفش کنم.
- آروم باش... آروم باش، نفس عمیق بکش.
اما انگار حرف‌های من مانند بنزین روی آتش بود، نه‌ تنها خاموش نشد؛ بلکه گر گرفت! ضربه و حرکت سریع دستانش باعث شد تا به‌شدّت بر روی زمین بیفتم! ترسیده به حرکت‌های عجیب و غیرنرمالش زل زده‌بودم! راستش ترس داشت؛ اولین‌بار بود با چنین صحنه‌ای مواجه می‌شدم!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
خود را از روی زمین جمع‌وجور کردم و به‌سمتش رفتم و این‌بار فریاد بلندی زدم:
- بس کن لطفاً، به خودت بیا!
با دادی که زدم متوقف شد؛ پس بالأخره به خودش آمد! با موهای پریشان و دستان خونین، بی‌حال و بی‌رمق روی زمین افتاد. خود را مانند یک نعش به‌سمت دیوار کشید و تکیه زد. موهای مشکی و پریشانش نیمی از پیشانی‌ مردانه‌اش را پوشانده‌بودند و نفس هایش به شماره افتاده‌بودند. آرام و با تردید کنارش نشستم.
- میشه بدونم چرا اینکارو کردی؟
نیم‌نگاهی انداخت و زیر لب غرید:
- نه.
کمی نگاهش کردم و خواستم چیزی بگویم که با صدای گرفته‌ای گفت:
- گمشو بیرون.
اخم ظریفی بین ابروهایم نقش بست.
- حداقل بزار دستت‌ رو ببن... .
- گفتم گمشو بیرون!
با دادی که زد بی‌درنگ از جای خود برخاستم و از اتاق بیرون زدم. او مردی با ظاهری قوی و شکست‌ناپذیر بود، اما درونش داغون بود و شکننده؛ مانند درختی با ظاهری تنومند و استوار، اما با ریشه‌هایی حساس که با یک‌‌نسیم می‌لرزید. کار گردگیری که نیمه‌‌تمام مانده‌بود را تمام کرده و به‌سمت آشپزخانه رفتم تا برایش قهوه‌ای درست کنم.
وارد شدن به آدم‌هایی مثل او را به‌‌خوبی بلد بودم، اما وارد شدن به این مرد؛ کمی سخت به‌نظر می‌رسید. فنجان سفید‌رنگِ قهوه‌ را توی سینی گذاشتم و جعبه‌ی کمک‌های اولیه را هم کنار فنجان. به‌سمت پله‌ها حرکت کردم و آن‌ها را آرام و یکی پس‌‌ از دیگری طی کردم. پشت در اتاق ایستادم و ضربه‌ای آرام به در زدم که پس از چند لحظه مکث، صدای گرفته‌اش به گوش رسید:
- بیا.
دست‌گیره در را پایین کشیدم و وارد اتاق شدم. روی ت*خ*تِ دونفره‌ای که وسط اتاق بود دراز کشیده‌بود و ساعدش بر روی چشمانش بود. دستانش همچنان خونی بودند و آن خون گوشه‌ای از ملافه نسکافه‌ای‌رنگِ تختش را هم آلوده کرده‌بود. سینی را روی میز‌عسلی گذاشتم و با فاصله از او کنارش نشستم.
- یکم قهوه بخور، حالت ‌رو بهتر می‌کنه.
دستش را پایین آورد و نگاهش را به من داد. اشاره‌ای به سینی زدم که بلند شد و به تاج ت*خ*ت تکیه زد. جعبه را از توی سینی برداشتم و مشغول آماده کردن وسایلش شدم.
- مخالفت نکن، دستت هنوزم داره خون میاد.
بدون حرفی دست راستش را جلو آورد. کمی بتادین روی گاز توی دستم ریخته و آرام روی زخم‌هایش گذاشتم. درد داشت می‌دانستم، اما ذره‌ای بروز نمی‌داد! نگاهم را به چهره‌ی خسته و چشمان وحشی‌‌اش دادم و گفتم:
- چی باعث شده که علاقه به چنین کار وحشتناکی داری؟!
پوزخندی زد و تلخ گفت:
- چی باعث شده تو فکر کنی علاقه دارم؟!
با احتیاط، جوری که دستم به دست او برخورد نکند، کمی پماد روی زخمش زدم.
- پس چه‌چیزی میتونه باعث بشه که آدم با خودش اینقدر بد تا کنه؟!
نگاهش را به گوشه‌ای دور از چهره من داد و با لحنی سرد جواب داد:
- تو هیچی از زندگی من نمی‌دونی؛ پس حق نداری قضاوت کنی.
باند را با احتیاط روی زخمش پیچیدم و اشاره‌ای به آن دستش کردم که جلو آورد.
- انسان‌ها گاهی برای درک شدن، لازمه که قضاوت بشن!
پوزخندی زد و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- الان تو سعی داری من ‌رو درک کنی؟!
نگاهم را به چشمانش دادم.
- من تو رو خوب درک می‌کنم.
ابرویی بالا انداخت و بازهم با تمسخر جواب داد:
- حتی وقتی دلیل کارم ‌رو نمی‌دونی، چطور درکم می‌کنی کوچولو؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
نگاهم را از چشمانش گرفته و به دستش دادم. کمی سرِ گازاستریل را لول کرده و به واسطه‌ی آن، پماد را روی استخوان‌های زخمی‌اش پخش کردم.
من: هر انسان، نیاز به درک شدن داره. بگو چه چیزی آزارت میده، آدم‌ها با دردودل، حداقل نیمی از غم‌های وجودشون رو کم‌رنگ می‌کنن.
کمی گذشت، اما جوابی نداد؛ هرچه منتظر ماندم چیزی جز سکوتِ اتاق به گوشم نمی‌رسید! باند را گره‌ زدم و نگاهم را به او دادم.
- نمی‌خوای بگی؟
با اخم‌هایی که گواه از عصبانیت، فکروخیال و کمی تعجّب می‌داد، به سرامیک کف اتاق زل زده‌بود!
آشوب: درک شدن برای من واژه‌ی ناشناخته‌ای هست. من نیاز به دردودل ندارم. برو بیرون.
او گفت نیازی به دردودل ندارد؛ غافل از اینکه حرف قبلی‌اش دردِ دلش بود! مخالفتی نکردم و بعد از برداشتن جعبه‌ی کمک‌های اولیه از اتاقش بیرون آمدم. جعبه را داخل کابینت‌های آشپزخانه گذاشتم و برگشتم تا از او سؤالی بپرسم، اما همان‌ لحظه از پله‌ها پایین آمد.
من: برای شام چی بذارم؟
لباس بیرون به تن داشت! تا به‌حال آدمی به قوی‌ای آن ندیده‌بودم؛ انگار هیچ آثاری از آن آشوب چند دقیقه پیش نبود! در حالی‌که ساعت مارکش را بر روی مچ مردانه‌اش می‌بست گفت:
- نیستم.
- چرا؟!
نگاهش را به من داده و با ابرویی بالارفته گفت:
- باید بهت جواب پس بدم؟!
چیزی نگفتم، راست می‌گفت؛ آن‌ چه حرفی بود من زده‌بودم! سمت در رفت، اما قبل از آنکه از خانه خارج شود، به‌سمتم برگشت و گفت:
- توی شرکت تا دیروقت کار دارم، نمی‌تونم برای شام بیام.
خواست برود که سریع گفتم:
- منتظرت می‌مونم.
اندکی ایستاد، سپس چیزی نگفت و رفت؛ پس یعنی موافقت کرده‌بود. لبخند پیروزمندی بر لب نشاندم و به‌سمت آشپزخانه رفتم تا فسنجان بذارم؛ همان غذای موردعلاقه‌اش که در این یک‌هفته فهمیده‌بودم.
***
نگاهی به ساعت طلایی‌رنگِ بر سی*ن*ه دیوار انداختم، یک‌بامداد را نشان می‌داد! نگرانی مثل خوره‌ به جانم افتاده‌بود، سردرگم کف خانه قدم میزدم و منتظر بودم هرلحظه از راه برسد! آنقدر سرامیک‌های زمین را شمردم که خسته بر روی مبل افتادم و بازهم خبری از او نشد! چشمان خسته‌ام را آنقدر آزار دادم که در آخر نتوانستند مقاومت نمایند و پلک‌هایم آهسته بر روی هم افتادند و به خواب فرو رفتم. با صدای در سالن، مانند آدمی گوش‌به‌زنگ از خواب پرییدم، پس بالأخره آمد! سریع بلند شدم و به‌سمت در رفتم. مهتابی که از بیرون به داخل خانه‌ی تقریباً تاریک می‌تابید؛ به خوبی قامت بلند و خوش‌تیپِ او را به روایت گذاشته‌بود. اگر اشتباه نکنم، کفش‌هایش را بیرون می‌آورد.
- سلام.
با صدایم سرش را بلند کرد؛ به داخل آمد و دستش را روی کلید برق کنار در گذاشت و قسمتی از سالن را روشن کرد. متعجّب گفت:
- هنوز بیداری؟!
دستی به چشمانم کشیدم و گفتم:
- شام خوردی؟
در حالی‌که کتش را بیرون می‌آورد، سری به نشانه تأیید تکان داد؛ این بود نتیجه‌ی منتظر ماندن من، شام خورده‌بود! سری تکان دادم و به‌سمت پله‌ها رفتم تا به اتاقم بروم. راستش کمی از او دلخور شدم، خودش‌هم به‌خوبی متوجه شده‌بود.
***
در میان قفسه‌های چوبی کتاب‌خانه آرام قدم میزدم و در آن لحظه سخت‌ترین کار دنیا برایم انتخاب کردن کتابی برای خواندن بود؛ هرکدام از دیگری زیبا‌تر و خواناتر و چشم‌گیر‌تر. بالأخره روبه‌روی قفسه‌‌‌ی علمی ایستادم. نگاهی گذرا به کتاب‌های آن قفسه انداختم و آن کتاب روان‌شناسی را بیرون کشیدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
37
192
مدال‌ها
2
با لبخند دستی بر روی جلد آبی‌رنگ کتاب کشیدم، آن را محکم در دست گرفته و به‌سمت قفسه‌های داستان و ادبیات حرکت کردم. بوی تلخِ قهوه‌ی پیچیده در فضا، با محیط آرام کتاب‌خانه و پچ‌پچ‌های زیر‌لب مردم با یکدیگر، محیطی سرشار از آرامش و لذت را رقم زده‌بود! روبه‌‌روی بخش داستان و شعر ایستادم، طبق عادتی که داشتم، بعد از نگاهی گذرا و یک ‌تصمیم آنی، کتاب رمانی را از قفسه‌ی چوبی بیرون کشیدم و همان ‌لحظه بود که دست مردانه‌ای بر روی همان کتاب نشست! متعجب به صاحب دست که کنارم ایستاده‌بود نگاه کردم. پسری با چشمان خوش‌رنگی همچون دریا نگاهم می‌کرد! با لبخند ریزی که بر لب‌ نشانده‌بود گفت:
- این باشه برای من؟
ابرویی بالا انداختم و به تقلید از خود او لبخندی بر لب نشاندم و با کمی طلب‌کاری گفتم:
- من زودتر برداشتم!
خندید، چه خنده زیبایی‌ داشت!
پسر: خانم محترم می‌دونم که شما زودتر برداشتین، اگه میشه من این رو بردارم، خیلی وقته دنبالش می‌گردم.
این حرف را با لحنی آمیخته از شوخی و خنده گفته‌بود. هرگز آدمی نبودم که اهل مدارا و کوتاه‌آمدن باشم؛ اما فنِ بیان و ادب بیش ‌از اندازه‌اش باعث شد گارد من ناخداگاه پایین آید! دستم را از روی کتاب کشیدم که با لبخند کتاب را به‌سمت خود برد.
- یعنی هنوزم مردهایی پیدا میشن که کتاب بخونن؟!
با سؤال یهویی من متعجب نگاهش را به من داد، لحظه‌ای مکث کرد و سپس خندید!
- مگه مردها حق کتاب خوندن ندارن دختر خانم؟!
از آن همه خوش‌اخلاقی‌اش لبخندی بر لبم آمد، دستی به گوشه‌ی شالم کشیدم و گفتم:
- معمولاً مردها خودشون دل به‌ چنین چیزهایی نمیدن!
نگاهی به کتاب‌ها انداخت و شانه‌ای بالا انداخت.
پسر: ظاهراً هنوزم مردهایی هستن که اهل مطالعه کتاب باشن.
کوچک‌ترین حرکات آن مرد لبخند بر روی لب‌های من می‌آورد!
من: موفق باشین.
با لبخند کتاب توی دستش را بالا آورد و گفت:
- قول میدم خوندمش کتاب رو به‌خودت میدم. مرسی بابت محبتی که در حقم به‌جا آوردی. خدانگهدار.
با لبخند سری برایش تکان دادم و رفت. چه زبان‌‌باز و حرفه‌ای بود در صحبت کردن! قید رمان خواندن را زدم و با همان کتاب روان‌شناسی به‌سمت صندوق کتاب‌خانه رفتم، بعد از آنکه کتاب را خریداری کردم او را در کوله‌ام گذاشته و سپس بند‌ِ مشکی کوله‌ را روی شانه‌ی راستم انداختم و از کتاب‌خانه خارج شدم. با تمام وجود آن هوای بهاری را استشمام کردم، هرچند هوای تهران آنقدرها هم تمیز نبود. خانه‌ی پدرم همین نزدیکی‌ها بود، قصد داشتم به او سر بزنم، پس همان پیاده‌رو را ادامه دادم. هرچند او بعد از مادرم توجه‌ چندانی به‌من نداشت، اما پدرم بود؛ نمی‌توانستم که یاد او را از خود ببرم. بعد از دقایقی جلوی خانه‌ی باشکوهش ایستادم؛ چه‌کسی باور می‌کرد پدرم با آن ثروت، من به دنبال زندگی‌ای نقلی برای خود بودم‌! دستم را بالا برده و زنگ زیبا و مدرن در را فشردم که صدای دینگ‌دینگ زنگ بلند شد. پس از گذشت چندلحظه، صدای زیبا و آغشته‌ از عشوه‌‌ی آزاده آمد، زنِ پدرم را می‌گویم.
- کیه؟
کنار ایستاده‌بودم و می‌دانستم توی کادر تصویر آیفون نیستم؛ پس دستم را جلوی لنز آیفون تکان دادم و گفتم:
- سلام، منم.
با شنیدن صدای من، طبقِ همیشه آن لحن زیبا و تحریک کننده‌اش بوی طعنه به‌خود گرفت:
-خوش اومدی.
و پشت‌بندِ حرفش در با صدای تیکی باز شد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین