جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

دلنوشته {شاعر تمام نخواهد شد} اثر •الهام فرجی کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط - گیتی - با نام {شاعر تمام نخواهد شد} اثر •الهام فرجی کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,487 بازدید, 21 پاسخ و 28 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {شاعر تمام نخواهد شد} اثر •الهام فرجی کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع - گیتی -
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط DLNZ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14
آسمان اندیشه‌ام ابریست
و زورق رویایم به گل نشسته است
به خودم گفته بودم
شانه به شانه‌ات خواهم ایستاد
تا اگر غبار سنگین این غم
بر شانه‌های نحیف کوچکم نشست،
به سمت تو که برای همه تکیه‌گاه بوده‌ای
خم شوم.
اما تو نبودی و من کج که نه بلکه زمین خورده‌ام و با شانه‌ی شکسته
مدام از هر رهگذری با درد می‌پرسم:
او خود با دل خویشتن رفت
یا از همان راه نحس، او را ربودند... ؟
 
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14
زندگی تا می‌تواند بر ما می‌تازد
لگام از دست در نرفته
و بلکه هیچ‌وقت دست ما نبوده است
به من بگو آخرین بار جنازه‌ی کدام رفیق به آغوش نکشیده‌ات را به خاک سپرده‌ بودند
که از تن باران زده‌ی به گِل نشسته‌ات،
شکوفه‌های گیلاس می‌رویید.
به من بگو آخرین بار در کدام خرابه‌ی به آوار نشسته به دنبال خانه‌ات می‌گشتی
و به من بگو
آنی که بر گردنت آویخته بودی،
گردنبند امید بود یا زنجیر اسارتی که ما برای ماندنت، اجبار کرده بودیم... .

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14
تا چشمشان به من می‌افتد در گوش‌هایم می‌خوانند:
صبر داشته باش
آینده آبستن روزهای روشن است
و من چگونه به آنها بفهمانم
که مادر کودکش را مرده به دنیا خواهد آورد
و گل گلدان من
بیزار از رنگ صورتی چرک لباسش
ناخن‌های آبی‌اش را در کف دستانش فرو می‌کند
و التماس می‌کند
بگذارند از بند این میله‌ها و طنین جیغ‌ها،
به آغوش دفترهایش باز گردد
و دوباره چریک جنگ‌های در سرش باشد

 
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14
آنقدر مرگ و شیون دیده‌ام
که نیلوفرها در گودی زیر چشمانم به دنیا می‌آیند.
پژواک صدایت که با ذوق شیرکو می‌خوانی
مدام در مغزم ناخن‌هایش را فرو می‌کند
گمان می‌کنم کالبدم را با تلخی آغشته کرده‌اند
و ترسم این است حتی مورچه‌ها هم جنازه‌ام را پس بزنند!
آیا تو نیز چهار ستون استخوان‌های شکسته‌ات
با هر خبری که در را می‌کوبد به لرزه درمی‌آید؟
آیا اصلا دری به رویت باز می‌شود؟
من چگونه به خودم بفهمانم بی‌خبری از خبر بد بهتر است
و چرا کسی نیست تا به من بگوید
تو را از کدام راه ربودند... .

 
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14
سرم درد می‌کند
جمجمه‌ی بیچاره‌ام انگار از شدت گریه‌های مکرر، آب رفته است و دیگر اندازه‌ی مغزم نمی‌شود

ادامه دادن دیگر معنایی ندارد
تمام آنچه که می‌بایست داشته باشم را از دست داده‌ام
بادکنکی پر از بغضم که میان کاکتوس‌ها محکوم به ترکیدن شده‌ام
بی‌اهمیتم
همچون واپسین ساعات روز بیست و نه اسفند نشسته به انتظار تحویل،
آدم‌ها پهلویم می‌نشینند تا به دیگری برسند.
کاش کسی به هوای پیدا کردن تو پهلویم بنشیند...
و چرا کسی که به دنبال تو می‌گرد هرگز کنارم نمی‌نشیند؟
 
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14

نوشته بودی که دیگر بودن‌ها به دردت نمی‌خورند و تمام آنهایی که باید می‌بودند، سی*ن*ه‌ی گورستان را دریده‌اند
زنده‌ام را زنده به گور کردی و من دختری بودم در عصری بی‌نام و نشان از پیامبرها
که تمام دو روز و شب، تصور جلد قرص‌های خالی طناب دارم میشد...
تن کبودم از نیش آنژیوکت‌ها را به سختی به دنبال خودم برای پیدا کردن تو می‌کشیدم
و تمام سهم من از تو
تصویر زنی بود که در کافه‌ای بی‌نام و نشان
سیگار‌ها را دود می‌کرد.
چند بیچاره مانند من حسرت خورده‌اند که جای اشرف مخلوقات سیگار باشند
و من کدامین سیگاری بودم که بی‌اهمیت زیر پاهایت له شد؟
 
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14
نمی‌دانم چند نفر را غرق شده میان موج موهایم پیدا کرده‌ام و به تماشای عزاداری گلسرهای پرپر شده نشسته‌ام
قیچی را برداشتم و برای ماندن رفیقان از من بریده،موهایم را بریدم
شاید اینبار که از پشت ابرها آمدی،
به اشتباه اتوبوست را به مقصدی که بوکان نیست، سوار شدی
و به من رسیدی،
جای بستن چمدانت دل ببندی.
شاید اینبار دلت به حالم سوخت...
تا لحظه‌ای که شیونم برای پدر تمام شد
و آرام به خاک افتادم
و گلوله‌ی فرمانده پیشانی‌ام را از هم درید،
زانوانت را برای سر بریده‌ام بالش کردی
و لالایی مظهر خالقی را خواندی...
 
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14
من گوسفند ترسیده‌ی عید قربان بودم
چاقو را میان دستان سلاخ دیده بودم
دیده بودم آخرین قربانی خواهم بود
و گوسفند‌های مرد‌ه‌ی ذبح شده،
با رگی که دیگر نمی‌زد لعنتم می‌کردند که فرار کرده‌ام و برای نجات گریخته‌ام...
از من نباید رنجید
من قرص‌هایم را مدت‌هاست دور انداخته‌ام
تک‌تک آن لامذهب‌های آدم آرام کن را دور انداخته‌ام...
تک‌تک آنهایی که باعث میشوند ضربان قلبم نامنظم نباشد و دیگر دست و پایم نلرزد.
اگر بالا بیندازم،
وقتی به من رسیدی چگونه خواهی فهمید که بندبند وجودم را خودم محکم در آغوش گرفته‌ام تا خورده‌های شکسته‌ام سر ریز نشوند و آدم‌ها را زخمی نکنم؟
چگونه خواهی فهمید که این مدت لب‌هایم مانند همیشه حرف زدن بلد نبودند؟
و چگونه خواهی فهمید من آخری بودم و برای نجات نگریخته‌ام... ؟
 
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14
چه در من دیده بودی که راه به راه پوست کلفت خوانده می‌شدم؟
چه در من دیده بودی که می‌ترسیدی و نزدیک نمی‌شدی تا بفهمی آنی که خدا تنم کرده پوست کلفت نیست و تن سوخته‌ام است؟
من کدام سیب ممنوعه را گاز زده بودم که سزاوار دوزخ زمین شدم؟
اگر یک روز جنازه‌‌ی آویزان از سقف اتاقم را پیدا کنی، آیا خواهی فهمید که من نوازش‌ها را پس نمی‌زدم و از گیر کردن انگشت‌ها لابه‌لای زخم‌هایم می‌ترسیدم؟
آیا صدای گریه‌هایم میان واژه‌های بی‌معنی رقصان رو‌ی دفتر به گوشت خواهد رسید؟
آیا کف پاهایم را نگاه خواهی کرد و به همه می‌گویی این زن تمام عمر بدون کفش روی زمین ماکادون راه رفته است؟
آیا هیچکس را آنقدر محتاج و بدبخت دیده‌ای که حتی به کمی توجه و اهمیت برای جنازه‌اش هم دلش خوش باشد؟...
 
موضوع نویسنده

- گیتی -

سطح
7
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
May
2,575
37,075
مدال‌ها
14

آخرین شب را یادت می‌آید؟
آخرین شبی که کلماتت، از سمت اسلحه‌ای که در دستت ندیدم به سمت قلبی که نمی‌زد
شلیک شد!
چرا دو هفته‌ی تمام به جان خودم افتادم و با دیدن هر جنبنده‌ای به گریه افتادم؟
چرا قبولش آنقدر برایم سخت بود که من نحسم و هرجا که قدم می‌گذارم با خودم نحسی می‌برم؟
مگر حقیقت چیزی جز این است؟
مگر من همان آدمی نیستم که تمام شادی‌ها را به قتل می‌رسانم و بودنم یادآور جوخه‌ی اعدام است؟
مگر من همانی نیستم که کابل‌های سیاه انگشتان خشکیده‌ام، روی زخم‌های دلمه بسته‌ات فرود می‌آید؟
من نحس‌ترین معشوقه‌ی تاریخ بودم
که می‌دانم هر چند تلخ...
خوب بود که تو را از آغوش تاریک بی‌پناهم ربودند.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین