جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

شهرزاد

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته مسابقات انجمن رمان‌بوک توسط 1376shahrzad با نام شهرزاد ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 17 بازدید, 1 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته مسابقات انجمن رمان‌بوک
نام موضوع شهرزاد
نویسنده موضوع 1376shahrzad
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط 1376shahrzad
موضوع نویسنده

1376shahrzad

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
2
0
مدال‌ها
2
اضطراب شدیدی توی وجودمِ امشب خواستگاری شیرین ولی من بیشتر از اون استرس دارم خودمم دلیلش رو نمی‌دونم همه ی اعضای خونه مشغول انجام کاری هستن اما من همچنان توی حال و هوای خودمم استرس و اضطرابم از جنس اوناست که وقت هایی که یک اتفاق بد می افته سراغم میاد ساعت حدوداً هفت و پنجاه دقیقه است و خواستگار ها رسیدن منو محسن پسرداییم که یکسال از خودم کوچیک تر و سارا دختر داییم که اون هم سه سال از خودم کوچیک تر داخل اتاق منتظریم تا واسه چیدن سفره ی شام ما رو صدا بزنند مامانم سنگ تموم گذاشته بود زرشک پلو قورمه سبزی و مرغ بریان و..... هنوزم نمی‌دونم دلیل این همه بریز و بپاش رو یک خواستگاری ساده است که بلاخره لحظه به موعود رسید و مامانم منو صدا زد مامان: شهرزاااد بیا کمک مامان :بیا دختر این نون ها رو بگیر به تیکه های مساوی تقسیم شون کن من:چشم مشغول بریدن نون ها با چاقو بودم که یهو چشمم افتاد به یک پسره خشکم زد چاقو رو روی نون کشیدم ولی اشتباه میکردم اون چیزی که تیکه تیکه شد و بریده شد انگشت نازنین خودم بود چاقو از دستم افتاد همه ی نگاه ها روی من بود مامان:ای شهرزاد دست و پا چلفتی یک کار ساده رو نتونستی انجام بدی این چسب زخم رو بگیر برو داخل اتاق چیزی نگذشت که همه یادشون رفت چی شده بود اما من هنوز هم تصویر اون پسر رو توی ذهنم داشتم انگار که چشم هام ازش عکس گرفتن و داخل مغزم ذخیره کردن
 
موضوع نویسنده

1376shahrzad

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
2
0
مدال‌ها
2
خواستگاری تموم شد اما مامان و بابام ازشون وقت خواستن تا شیرین خواهرم خوب فکر کنه و تصمیم بگیره و من همچنان روی فرش آبی رنگی که داخل اتاق بود دراز کشیده بودم و اون دوتا پت و مت ( محسن و سارا) هم کلا خوابیده بودن یعنی اگه یک زلزله هشت ریشتری می اومد این دوتا بیدار نمی شدن منم واقعا خسته بودم اما نمی‌تونستم بخوابم هی با خودم میگفتم یعنی اون پسره کیه اسمش چیه چند سالشه خودمم کلافه و خسته شده بودم آنقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد صبح روز بعد شیرین خانم شوهر ندیده تصمیم نهایی خودش رو اعلام کرد و بله رو داد خانواده ی داماد هم قرار عقد رو واسه ی آخر ماه گذاشتن همه چیز به طرز شگفت آوری گذشت و من همچنان اون دوتا چشم قهوه‌ای پر رنگ رو توی ذهنم تصور میکردم با هرکس که از این حالتم صحبت میکردم یک کلمه می‌گفت عشق . من و عشق ؟ محاله غیر ممکنه من از بیشترین حسی که بدم میاد همین عشقه حتما یک حس بچه گانه است آره بابا میگذره 😐 روز ها گذشت شیرین عقد کرد و من فهمیدم صاحب اون چشم های قهوه ای داداش داماد از اون روز به بعد همه جا بود هرجا که اون بود منم بودم خوشحال از حسی که درونم شکل گرفته بود با خودم تکرار میکردم عشق اون قدرها هم بد نیست
 
بالا پایین