موضوع نویسنده
- Feb
- 2
- 0
- مدالها
- 2
اضطراب شدیدی توی وجودمِ امشب خواستگاری شیرین ولی من بیشتر از اون استرس دارم خودمم دلیلش رو نمیدونم همه ی اعضای خونه مشغول انجام کاری هستن اما من همچنان توی حال و هوای خودمم استرس و اضطرابم از جنس اوناست که وقت هایی که یک اتفاق بد می افته سراغم میاد ساعت حدوداً هفت و پنجاه دقیقه است و خواستگار ها رسیدن منو محسن پسرداییم که یکسال از خودم کوچیک تر و سارا دختر داییم که اون هم سه سال از خودم کوچیک تر داخل اتاق منتظریم تا واسه چیدن سفره ی شام ما رو صدا بزنند مامانم سنگ تموم گذاشته بود زرشک پلو قورمه سبزی و مرغ بریان و..... هنوزم نمیدونم دلیل این همه بریز و بپاش رو یک خواستگاری ساده است که بلاخره لحظه به موعود رسید و مامانم منو صدا زد مامان: شهرزاااد بیا کمک مامان :بیا دختر این نون ها رو بگیر به تیکه های مساوی تقسیم شون کن من:چشم مشغول بریدن نون ها با چاقو بودم که یهو چشمم افتاد به یک پسره خشکم زد چاقو رو روی نون کشیدم ولی اشتباه میکردم اون چیزی که تیکه تیکه شد و بریده شد انگشت نازنین خودم بود چاقو از دستم افتاد همه ی نگاه ها روی من بود مامان:ای شهرزاد دست و پا چلفتی یک کار ساده رو نتونستی انجام بدی این چسب زخم رو بگیر برو داخل اتاق چیزی نگذشت که همه یادشون رفت چی شده بود اما من هنوز هم تصویر اون پسر رو توی ذهنم داشتم انگار که چشم هام ازش عکس گرفتن و داخل مغزم ذخیره کردن