جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

ترجمه شده شک‌های غیرضروری

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته کمیک های ترجمه نشده توسط baran-83 با نام شک‌های غیرضروری ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 66 بازدید, 1 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته کمیک های ترجمه نشده
نام موضوع شک‌های غیرضروری
نویسنده موضوع baran-83
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط baran-83
موضوع نویسنده

baran-83

سطح
0
 
مدیر آزمایشی تالار کمیک
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
1,526
1,060
مدال‌ها
2
Unnecessary Doubts
A boy and a girl were playing together.
The boy had a collection of beautiful marbles.
The girl had some candies with her.
The boy offered to give the girl all his marbles in exchange for all her candies. The girl agreed.
The boy gave all the marbles to the girl but secretly kept the biggest and the most beautiful marble for himself.
The girl gave him all her candies as she had promised.
That night, the girl slept peacefully.
But the boy couldn’t sleep as he kept wondering if the girl had hidden some more tasty candies from him the way he had hidden his best marble
 
موضوع نویسنده

baran-83

سطح
0
 
مدیر آزمایشی تالار کمیک
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Dec
1,526
1,060
مدال‌ها
2
یک پسر و یک دختر با هم بازی می‌کردند.
پسر یک مجموعه ای از تیله‌های زیبا داشت.
دختر چند تا آبنبات با خودش داشت.
پسر به دختر پیشنهاد داد که تمام تیله هایش را با آبنبات ها معاوضه می‌کند.دختر موافقت کرد.
پسر تمامی تیله‌هایش را به دختر داد اما مخفیانه بزرگترین و زیباترین تیله‌اش را برای خودش نگه داشت.
دختر تمامی آبنبات‌ هایش را همانطور که قول داده بود به او داد.
آن شب، دختر با آرامش خوابید.
اما پسر نتوانست بخوابد چرا که مدام به این فکر بود که آیا دختر چندتا از خوشمزه‌ترین آبنبات‌هایش را از او مخفی کرده همانطور که او بهترین تیله‌اش را مخفی کرده بود.
 
بالا پایین