جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [عزیزم فریاد نزن] اثر «pen lady کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط pen lady با نام [عزیزم فریاد نزن] اثر «pen lady کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,401 بازدید, 20 پاسخ و 27 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [عزیزم فریاد نزن] اثر «pen lady کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع pen lady
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط pen lady
موضوع نویسنده

pen lady

سطح
2
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Aug
703
6,039
مدال‌ها
5
مادرش ترسیده با صورتی پر از اشک عقب رفت و تندتند کلمات را پشت هم چید:
- چی شده عزیزم؟ دلم هزار راه رفت!
چشمش که به خون خشک‌شده‌یِ روی لباس آریا افتاد، باری دیگر صدای گریه‌اش بلند شد. دستانش را مشت کرد و همان‌طور که به سی*ن*ه‌ی پسرش می‌کوبید، نالید:
- مگه قرار نبود که دیگه دعوا نکنی تو بهم قول داده‌بودی آریا... تو قول دادی... .
آریا آرام و با خونسردی مشت‌های کوچک مادرش را گرفت و بوسه‌ی روی آن نشاند و با گوشه‌ی چشم اشاره‌ای به درون ماشین کرد، زمزمه‌مانند گفت:
- نمی‌خواستم دعوا کنم مامان، به‌خاطر اون مجبور شدم.
نازنین هق‌هق‌کنان با لبی آویزان همان‌طور که دستانش در پنچگان پسرش اسیر بود، به‌جلو خم شد و نگاهش را به درون ماشین دوخت. با دیدن دختری که در جاپایی فرو رفته و صورتش را با دستانش پوشانده، مغنه‌اش روی شانه‌هایش افتاده و به‌گونه‌ای وانمود می‌کرد که کنار نامرئی‌ست؛ از تعجب گریه‌اش قطع شد. احد سریع همان‌طور که گوشی به دست بود و قصد تماس گرفتن داشت، به النا نگاهی انداخت و سپس با چهره‌ی خشنودی گوشی را کنار گوشش نگه‌داشت:
- الو... آره‌آره خودشه.... باشه منتظرتون هستیم.
به تماس خاتمه داد و دستش را روی شانه‌ی همسر متعجبش که در همان حالت مانده‌بود، گذاشت و گفت:
- کمکش کن ببریمش تو خونه، الان خانواده‌ش میان.
نازنین نیم‌نگاهی به احد انداخت؛ فکرش را هم نمی‌کرد دختری که احد در موردش صحبت کرده‌بود، این‌قدر اوضاعش وخیم باشد. دستانش را از پنجه‌گان پسرش رهانید و آهسته خود را به درون ماشین کشید. ناگهان دخترک سرش را بالا آورد و ترسیده به او سپس به آریا که کمی عقب‌تر ایستاده‌بود، نگاه کرد. آریا نگاه درمانده‌اش را که فریاد کمک می‌خواست را خواند و با لبخند قدمی به جلو برداشت و گفت:
- بیا بریم خونه... الان بابات میاد.
النا با تیله‌های لرزان نگاهی به چهره‌ی نگران نازنین‌خانم انداخت و بعد دوباره با لبان آویزان به‌کسی که مورد اعتمادش بود، خیره شد. آریا با دیدن حرکتش بی‌درنگ بازوی مادرش را گرفت و گفت:
- مامان میشه پیاده شی.
مادرش مطیعانه پیاده شد و با ناراحتی به‌سمت شوهرش قدم برداشت. آریا با فاصله به‌دخترک همان‌طور که پاهایش بیرون بود، روی صندلی عقب ماشین نشست. نگاهی به النا انداخت و گفت:
- خانم خانما..‌. بریم تو خونه الان بابات میاد... اگه تو رو این‌طوری ببینه ناراحت میشه.
النا خیره به مرد جوان پرسید:
- ناراحت؟!
- آره ناراحت میشه.
گوشه‌ی لبان دخترک پایین رفت، سرش را روی پاهایش گذاشت و آرام زمزمه کرد:
- ناراحت نشه... من... من نمی‌خوام ناراحت بشه.
آریا از لحن بچه‌گانه و بغض نهفته در صدایش، لبخندی محو زد، سپس کمی به سمت النا خم شد و گفت:
- پس بریم تو خونه یکم استراحت کنیم تا رنگ و رومون برگرده، یه چیزیم بخوریم؛ من که دارم ضعف می‌کنم.
النا سرش را از پاهای جمع شده‌اش بلند کرد و نگاهی به چهره‌ی خسته و رنگ‌پریده‌ی ناجی‌اش انداخت. آریا کمی سرش را کج کرد و چشمانش را که می‌سوخت به او دوخت. النا با تردید سرش را تکان داد و سعی کرد خود را از چاپایی بیرون بکشد.
 
بالا پایین