استارت رو زد و به سمت رستوران حرکت کرد. نگاهم رو به بیرون دوختم. چقدر مردم بارسلونا شاد بودن. چشمهام روی دختر کوچولویی که ککومک روی صورتش داشت، زوم کردم. شبیه آنشرلی بود. یعنی میشد یه روزی من صاحب دختر اینشکلی میشدم؟ راستی، یعنی چشمهای ماه منیر الان چهشکلیه؟ روزی میاد که بچههای داریوش و طلا، تاتیکنان بهم بگن: «عمهجونم!» یا تعریف کنن ازم چه خالهی مهربونی هستم؟
با توقف ماشین به خودم اومدم.
-طلا، نفس! بلند بشین بریم آلباتروس.
طلا خمیازهی بلندی کشید. این خرس تا الان خواب بود؟ اصلاً کی رسیدیم؟ داریوش کی فرصت کرد پیاده بشه؟
-صبحبخیر. ساعت چنده؟
از حرفی که زد؛ «چیِ» بلندی گفتم.
-چی میگی تو طلا؟ بلند شو بریم.
لبهاش رو غنچه کرد. این سرش جایی اصابت کرده؟
-جون؟
«خنگِ خدایی» بهش نسبت دادم.
-بابا میگم بلندشو بریم رستوران. خنگ خدا، رسیدیم.
«آهِ» بلندی کشید و خیلی سریع، همزمان پیاده شدیم. فضای ورودی رستوران، چندین فوارهی قو سیاه و سفید داشت.
-ایش، ایش! اینا اسمشون فوارهست یا آبفشان؟
سریع برگشتم.
-جان؟ آبفشان چیه؟
داریوش این وسط سری تکون داد.
-خلاصه که دوستان بزرگوار، یه مشت آدم مبتلا به مرض لاعلاج، با هم خانواده هستن!
انگشتم رو روی بینیم گذاشتم.
-هیس! مگه بلندگو قورت دادی؟ برو تو دیگه، الان میریزن بیرون مردم.
طلا و داریوش رو مخاطب قرار دادم.
-یعنی خاک توی سر هر دوتاتون! حرف نمیزنید، حرفزدنی هم چرتوپرت زیادی به هم میبافید. همه از یه نسل هستیم، تافتهی جدابافته نیستیم.
دست طلا رو گرفتم و کشیدم.
هین بلندی کشید. لب زد:
-وای، چیکار میکنی؟
چپچپ نگاهش کردم. گفتم:
-زر نزن بابا، بیا بریم تو، خودش میاد.
خواست بهم بتوپه که وارد محوطهی داخلی شدیم. همه در حال خوردن، حرف زدن و حتی خواستگاری بودن!
با دیدن ما سکوت شد.
زیر لب غریدم:
-خدایا، شکرت که من عروسک بندانگشتی تو شدم. بوهای مختلف غذایی که پیچیده بود، با بوی عطر و عرق مردم قاتی شده بود. دوست داشتم همینجا بالا بیارم.
لامصبا انگار گریزلی هستن، حموم بهموقع نمیرن. هنوز چشمهای متعجب و گشادشدهشون روی ما بود. ببخشید به اسپانیایی چی میشد؟ این وسط یادم رفت.
-ای خدا!
با تتهپته گفتم:
-¡Oh, sor... perdón! Sigan... Sigan... co... con lo suyo, disculpen. Thanks!
(اوه، بب... ببخشید! کارتون... کارتون رو ان...جام... انجام بدین، معذرت میخوام. ممنون.)
زمین دهن داشت من رو ببلعه؟ یا اگر هم طلا رو با داریوش خفه نمیکردم، زیادی غیرعالی میشد؟
ایشالله این رقصنورها چشمهای همهشون رو دربیاره، راحت بشم.
قهقههی همهی جمعیت بلند شد. حتی گارسون و سرآشپز هم بیرون اومده بودن و از شدت خنده همدیگه رو میزدن. اما یهویی یک کیک بزرگ چندطبقه روی سر یکی از مدیرای رستوران افتاد.
ناخودآگاه بلند گفتم:
-ای وای!
بدبخت گارسون، اگه البته از حق کار محروم نمیشد. اگه کسی میخواست نویسنده بشه، داستان زندگی من بهترین رمان با ژانر کمدی و طنز سیاه میشد. مدیر فریاد بلندی کشید. خندهم توی دم خفه شد. مردک ابلح! به حس خوب همه گند زد.
-¡Cabrón!
(پدسگ!)
طلا گفت:
-چی گفت؟
دستم رو روی دلم گذاشتم. قهقههی بلندی زدم. به سختی و بریدهبریده گفتم:
-پدر... پ... پدر... سگ... پدسگ.
نیشش رو باز کرد و گفت:
-ولی معنی اون کلمه میشه نامرد یا عوضی. فکر کنم بهش گفت مرتیکه.
گارسون با رنگی که شبیه میت بود، یهویی زانو زد. دستهاش رو به کت بلند و سفید مرد رو گرفتن. داشت گریه میکرد! مگه خونهی عمهشون بود؟
مرد با صدایی لرزون که انگار جغجغه
صدا میداد، گفت:
-¡Perdóneme, por favor! ¡Le ruego que me perdone! ¡Tengo una esposa embarazada!
(من رو ببخشید، خواهش میکنم! از شما التماس میکنم من رو ببخشید! من همسر باردار دارم!)
یعنی خاکِ تمام عالم توی فرق سرش باشه. پس من آلبالو بودم اینجا؟
مرد هنوز هم قرمز بود و انگار تردید داشت حرف بزنه. چهرهی همه مثل مجسمه خشک شده بود. حتی صدای نفسهای طلا رو نمیشنیدم.
بعد کمپانی اینجا تنها دلیل برای اومدن داریوش بود و بس. به سمت مرد خیز برداشتم. گارسون بلند شد و قدمی عقبتر رفت.
یقهی مرد رو توی دستم گرفتم. چندان قدبلند و هیکلی نبود. چندان راجعبه کارکنان اینجا نمیدونستم، اما وقتی مرد گفت زن باردار داره، بدجور نفس وحشی درونم آزاد شد.
-¿¡Qué coño has hecho, imbécil!? ¿¡No ves que yo soy la directora de aquí, eh!? ¡Burro! ¿¡Y los demás también te obedecieron, inútil de dos duros!?
(چه غلطی کردی مرتیکه؟! مگه ندیدی من مدیر اینجام، ها؟! خر عرعر کرد! بقیه هم اطاعت کردن، مرتیکه دوزاری؟!)