جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [فرمانروایی لیلیوم] اثر «زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط زهرا حق شناس با نام [فرمانروایی لیلیوم] اثر «زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 155 بازدید, 9 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [فرمانروایی لیلیوم] اثر «زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع زهرا حق شناس
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط زهرا حق شناس
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
عنوان: فرمانروایی لیلیوم
ژانر: معمایی، تریلر، جنایی
نویسنده: زهرا حق‌شناس
اتاق نظارت ²
خلاصه: پا گذاشتن توی قلمرو اشباح سیاه، آغاز یک پایان هست.
قلمرویی که قوانینش با گناه آغشته شده و خروج از اون، به سادگی نیست. وقتی قدم به این بازی بگذاری، راهی جز ادامه‌دادن باقی نمی‌مونه؛ چون پشت پرده‌ی این دوئل خاموش، مهره‌هایی حرکت می‌کنن. خروج از این بازی، به سادگی نیست.
مقدمه: داستان ما با «یکی بود و یکی نبود» شروع نشد؛ قصه‌ی ما از همون اول، نبردِ شکارچی مقابل شکارچی بود، نه شکار و شکارچی.
سرنوشت این بار جای قلم رو گرفت و بی‌رحمانه نوشت؛ از شروع خوشی‌های داستان ما، سرنوشت قاضی و شاهد شد، و برای خودش دوخت و نوشت.
 
آخرین ویرایش:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,762
14,345
مدال‌ها
7
1000203037.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است


مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
صدای دینگ‌دینگِ موبایل شایان‌فرِ بی‌پدر، سکوت حاکم بر اتاق رو می‌شکست. طلا هم که عین قورباغه فقط به من نگاه می‌کرد. کم‌کم داشتم شک می‌کردم این بشر از اولین روز آفرینش، زبونش رو موش خورده! مدیر روابط‌عمومی هم که چشم‌نخوره، به امید خدا فقط میز گرد و سفید چوبی رو با دستمال کاغذی تزئین می‌کرد.
صبح با گریه‌وزاری‌های روی اعصاب طلا، نون‌و‌پنیر زورکی خوردم. معده‌ی دردناکم قصد داشت کاری کنه که به گریه کردن بیفتم. به لطف تیم مدیریت که انتخاب طلا بود، مشکل روان‌پریشی هم پیدا کرده‌بودم.
- جناب شایان‌فر، یکم سرت رو از اون گوشی مبارکت‌ بیرون بکش. به قرآن، پدر گوشیت از دست تو دراومد.
لبخندی روی لب‌هاش نشست. چرا اون منشی کودن یه بطری آب روی میز نذاشته‌بود؟
دست‌به‌سی*ن*ه شد.
- سرکار خانم محترم! باعث‌وبانی تمام سرمایه‌های از دست‌رفته‌ی ما، شما هستین. نگفته‌بودیم یه زن نمی‌تونه مدیرعامل بشه؟
دندون‌های سفید و یه‌دستش رو به نمایش گذاشت. مردک احمق فکر کرده حساب‌داری محل لنگر انداختنشه. تو خوابت ببینی، شایان‌فر!
جناب شایان‌فر، پس اون مبلغ عوارضیِ قرارداد که به حساب شرکت واریز شده‌بود، چی شد؟
این‌بار من قهقهه‌ی بلندی زدم. می‌تونستم عرق نشسته روی شقیقه‌هاش رو ببینم. پاش رو تیک‌تاک‌وار تکون می‌داد.
سرم رو به سمت مدیر بخش حساب‌داری چرخوندم. ابروهام رو درهم کشیدم. لحنم جدی و خشک بود؛ مثل یه ربات:
- مگه نه، خانم آریامهرِ حساب‌دار؟
باز از جعبه‌ی دستمال‌کاغذی برداشت و فینی کرد. ای تو روحت! اینم برای من شده فین‌فین. من براشون مترسک سر جالیز شدم!
نیشگونی از بازوی طلا گرفتم. انگار می‌خواد بره سیبری! پالتوی پشمیِ زرشکی پوشیده، از خیر سرش!
چشم‌غره‌ای به بی‌خیال بودنش رفتم. شونه‌ای بالا انداخت.
باز صدای سوهانِ گوش‌هام بلند شد، اما این بار مدیر حسابداری نبود.
- تمام شرکت‌های بزرگ، قراردادشون رو لغو کردن با... .
گلدون سفالی روی میز رو برداشتم و به دیوار کوبیدم.
با این کارم، حرف تو دهن شایان‌فر ماسید.
شایان‌فر بلند شد و صندلی با صدای بدی زمین افتاد.
-‌ همه‌تون بلند بشین بریم.
نگاه کوتاهی به من انداخت. بعد با صدای بلندی بقیه رو مخاطب قرار داد:
-‌ امروز همگی شاهد بودین که خانم سام، چطوری رفتار کردن. فردا بعید نیست با دست‌و‌پای شکسته از اینجا بیرون بریم!
منتظر جوابی از طرف بقیه نموند و بیرون رفت.
به معنای واقعی روی صندلی چرمی سیاه وا رفتم. بقیه اعضای تیم، جز آریامهر و طلا موندن. پوزخندی زدم. شقیقه‌های دردناکم رو با انگشت سبابه‌م ماساژ دادم.
باز هم فین‌فینی کرد.
این بار افسارم رو آزاد کردم.
-‌ سگ تو روحت، آریامهر، بس کن دیگه!
با گریه بلند شد و در رو محکم کوبید. پوف بلندی کشیدم.
من زیادی تنها بودم. اگه شرکت رو از دست می‌دادم، قطعاً کارتن‌خواب توی کشور غریب می‌شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
این‌بار طلا بالأخره زبونش به حرف اومد. دستش رو دور گردنم انداخت. سعی کردم جداش کنم.
- آخ! چته؟ گردنم رو شکستی، طلا! ولم کن.
«نوچ» بلندی کرد. دارم برات، طلا‌جونم! برسیم خونه، یه نوچ قشنگی نشونت بدم. با دست راستم موهاش رو گرفتم و کشیدم.
«آییِ» آرومی گفت و عقب‌تر رفت. بالأخره راه تنفسیم باز شد. در حالی‌که سرش رو ماساژ می‌داد، چپ‌چپ نگاهم می‌کرد. غبار نیشخندی به صورتش پاشیدم.
- چیه؟ زبونت رو موش توی جلسه خورده‌بود طلا؟ هان؟
با فریاد بلندم، شونه‌هاش تکون خوردند.
منتظر جوابی از جانبش نبودم که ده فصل بهونه ردیف کنه. کیف سفیدم رو چنگ زدم. به سمت در خروجی پا تند کردم. اگه داریوش می‌دونست... .
لعنت به این کمپانی که بلای جونم شد. کنترل اعصاب‌و‌روانم رو نداشتم، مثل یه دیوونه! از وقتی که سهام شرکت به من واگذاری شد، به هر ساز دیگران رقصیدم. من باید باعث‌و‌بانی یاغی‌گری همه‌شون رو پیدا می‌کردم. اجازه نمیدم احساسم به منطقم پیروز بشه!
خودم رو به اون طرف خیابون رسوندم. زرق‌وبرق ماشین بدجور چشم رو کور می‌کرد. سوییچ ماشین رو از جیب پالتوی بلند سفیدم بیرون آوردم.
هوای نسبتاً سرد و جنون‌وارِ بهاری، به ریه‌هام زندگی دوباره می‌بخشید.
صد‌بار به طلا گفتم زیر درختی که شکوفه داره پارک نکن، ولی کو گوش شنوا؟ دختر احمق! رنگ طلایی لامبورگینی رو می‌خواد توی چشم کی فرو کنه؟ نه به اون که دیشب می‌خواستم گردنش رو با ساطور بزنم که چرا ماشین از دیشب جلوی شرکت مونده، نه به اینکه مادمازل زده ماشین رو سوراخ کرده، میگه دلم رو زده، برای تو! دکمه رو زدم و بی‌توجه به کسی که داشت فریاد می‌زد، استارت رو زدم.
شیشه رو پایین دادم. سرم رو بیرون بردم.
قطعا طلا برای داریوش موبه‌موی این اتفاقات رو می‌گفت.
- خدا تو رو زده، طلا! از اونجایی که ماشین رو به امون خدا ول کردی، پس پیاده بیا.
جیغ بلندی کشید:
- ببین اگه کاری نکردم، داریوش ازت گوشت قیمه درست کنه.
پوزخندی زدم. زبونم رو بیرون درآوردم. شروع کرد به دویدن، اما پام رو روی پدال گاز فشار دادم.
صدای جیغ لاستیک‌ها با صدای طلا یکی شد.
با سرعت سرسام‌آوری از بین ماشین‌ها لایی می‌کشیدم. بعضی‌هاشون داد می‌زدن یا بوق می‌زدن. به جهنم که طلا مونده جلوی کمپانی!
مثلاً کمپانی رو نجاتش دادم، از خیر سرم! صدبار به طلا گفتم گند نزن به اعصابم‌ ها، می‌زنم همین‌جا چالت می‌کنم که صدای بز بدی! دارم برای خودم چرت‌وپرت حرف می‌زنم. کاش یکی بود توی سرم می‌زد که آخه تو دختر عقل داری سهام‌داران شرکت رو اخراج کردی؟ از غیب می‌خواد بهت برسه؟
بدتر برای خودم دشمن تراشیدم. روزی که پیوند بین مامان و بابا از بین رفت، منم روحم رو همون‌جا گذاشتم.
کاش به‌جای اینکه برن پی آرزوهاشون، یکم هم فکر بچه‌های جوون و نوجوونشون بودن.
طعم خون توی گلوم پیچید. سریع راهنما رو زدم و کنار خیابون ترمز کردم. در رو باز کردم و کنار جوی آب خم شدم. معده‌م مثل دریای طوفانی که به ساحل هجوم میاره بود. با آستین پالتوم دور دهنم رو تمیز کردم. حالا سفیدی آستینش به قرمزی می‌زد. نشستم پشت فرمون و به سمت مقصد، خونه، راه افتادم. به‌محض رسیدن به خونه، کفش‌های پاشنه‌بلندِ نگینی رو درآوردم و خودم رو توی اتاقم پرت کردم. بدون عوض کردن لباس‌هام روی تختم دراز کشیدم. نگاهم رو به سقف یاسی‌رنگ دوختم. اصرار طلا مبنی بر این بود که لوکس‌ترین خونه رو از سیرتاپیاز وسایل گرفته تا اتاق‌خواب‌ها داشته باشیم. توی این یه مورد، این دفعه باهاش موافق بودم.
انتخابش توی کاغذدیواری‌هایی که گل سنبل به رنگ یاسی داشتن، نظیر نداشت. اتاقم شبیه دختربچه‌های هفت‌ساله، رنگارنگ و شلوغ بود. تخت بزرگ و چوبی که روتختی و بالشتش رو طلا انتخاب کرده‌بود، طرح سیندرلا داشت! پرده‌های حریر سفید که منگوله‌های طلایی داشتند، زیادی روی اعصاب بود. خصوصاً لوستر بزرگ و کریستالی که می‌خواست چشم‌هات رو کور کنه! در با صدای بدی باز شد و به دیوار برخورد کرد. چپ‌چپ نگاهش می‌کردم. پیراهن بلند ساحلی پوشیده‌بود که سفید بود؛ عین مامان‌بزرگ‌ها شده‌بود. می‌خواستم بخندم، اما این عطر لعنتیِ وانیلیش کم مونده بود خفه‌م کنه.
انگارنه‌انگار همین چند ساعت پیش توی شرکت، قشنگ هم‌دیگه رو با خاک یکسان کرده‌بودیم.
- احوال مامان‌جون؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
همیشه به‌خاطر پوشیدن لباس‌های بلند مسخره‌ش می‌کردم، اما اون خم به ابرو نمی‌آورد. دستش رو روی قفسهٔ سی*ن*ه‌ش گذاشت.
- الهی مامان‌جون قربونت بره که نوه‌ی مغز بادمجونیش تیمارستانیش کرده.
نیم‌خیز شدم. دستم رو زیر سرم گذاشتم و بهش خیره شدم.
- بمیرم برات، مامان‌جون! نیمه‌ی اول سال روانی بودی، نیمه‌ی دوم سال اون روی سگت، گرفته خوابیده!
دست‌هاش رو به حالت دعا بالا گرفت.
- خدایا، ننه‌بابام اسمم رو گذاشتن «طلا». خودم طلای ناتراز شدم!
چشم‌هام از این حرفش خشک شدند. گفت طلای ناتراز؟ تازه مغزم پردازش کرد که چی می‌گه. غش‌غش زیر خنده زدم. نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم؛ از تخت پایین افتادم.
با انگشت سبابه‌م اشک‌هام رو پاک کردم.
- وای، وای، مامان! این چه سمی بود... !
واکنشی نشون نداد. برگشتم که دیدم لباسش رو از خنده گاز گرفته.
- وای خدا خفه‌ت نکنه، طلا. شبیه دلقک سیرک شدی!
به‌ سختی بلند شد.
- ببند دهنت رو ببینم! ایش، بیا بریم ببین چه قورمه‌سبزی درست کردم!
بلند شدم و به سمت کمدم رفتم.
- به جون عمه‌ملورین، اون دفعه که قرمه‌سبزی درست کرده‌‌بودی، اشتباهی به‌جای نمک شکر ریخته‌بودی.
انتظار داشتم چیزی بگه، اما سکوت کرد.
- مسخره‌بازی کافیه. بیا شامت رو بخور.
- شیش عصره، شام می‌خورن؟
در رو محکم بست و رفت.
بعد از شستن دست‌وصورتم و عوض کردن لباسم با یه تی‌شرت و شلوار از اتاقم بیرون اومدم. سوت بلندی زدم.
- واو! چقدر میز رنگین‌سنگین شده، طلا!
چشمکی حواله‌م کرد. صندلی رو برام عقب کشید و خم شد.
- بفرمایین، ملکه‌ی کمپانی بزرگ!
- شروع کنیم... .
وسط حرفم پرید و اجازه نداد صحبت کنم:
- اول شکرگزاری!
***
دستی به شکمم کشیدم. طلا هم بدتر از من بود. نامرد، همه‌ی خونه‌ی به‌هم‌ریخته رو من مرتب کردم. خواست دست پفکیش رو به مبل بماله، محکم روی دستش زدم.
- هوی! مبل مگه دست‌ماله، چندش؟
خواست لب باز کنه، اما صدای زنگ گوشیم که طلا صدای گوسفند تنظیم کرده‌بود، این اجازه رو نداد.
- اَه، اَه! الان وسط فیلم مورد علاقه‌ی من وقت زنگ زدن بود؟
- گوشی من رو ندیدی، طلا؟
- چرا دیدم، داشت بال درمی‌آورد. خب معلومه توی کیفته، توی اتاقت. به حرف‌هاش اهمیتی ندادم و وارد اتاقم شدم. کیفم رو برداشتم و گوشیم رو درآوردم. باز این آریامهر با اون فین‌فین‌های روی اعصابش بود! اما بابت درآوردن گریه‌ش مقصر بودم، پس سعی کردم خشن نباشم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
دعا دعا می‌کردم مثل هر دفعه، تصمیم نگیره پشت تلفن یه مشت چرت‌وپرت ردیف کنه.
نفس عمیقی کشیدم. بالأخره انگشتم یاری کرد آیکون سبز رنگ رو فشار بدم.
-جانم آلا آریامهر؟
-سلام.
باز این فین‌فین کرد! یه مشت آدم ابلح و روی اعصاب، دور من جمع شدن.
- علیک سلام، جانا. چی شده؟
فین بلندی کرد.
- خانم... .
جمله‌ش رو کامل نکرد و هقی زد. داشت گریه می‌کرد؟ گوشی رو میون انگشت‌هام فشردم.
- حرف بزن، چی شده؟
- شرکت بسته... ش... شده... این‌... جا دارن دعوا می‌کنن.
گوشی به حدی سنگین بود که نتونستم نگه دارم؛ از دستم زمین افتاد. صدای «الو، الو» گفتن آریامهر توی گوشم پیچید.
- چی شده نفس؟
- بپوش، بریم طلا!
- چی؟ کی؟ کجا؟ چی شده مگه؟
انگشتم رو جلوش گرفتم. فقط یه چیز توی ذهنم می‌چرخید. باید خودم رو به شرکت می‌رسوندم.
- ببین، سؤال نپرس که یه‌چیز گرم بپوش.
سریع کت‌وشلوار قهوه‌ایم رو درآوردم و پوشیدم. رو به طلا گفتم:
- آماده‌ای؟
سری تکون داد. نفهمیدم چه‌جوری پله‌ها رو
پایین اومدیم و سوار ماشین شدیم. فقط صدای جیغ طلا بود. تا آخرین سرعت غیرمجاز رانندگی می‌کردم. از آینه نگاهی به طلا کردم. دستش رو به دستگیره گرفته‌بود و جیغ بلندی می‌کشید. وقتی جلوی شرکت رسیدیم، سریع پیاده شدم. چند‌بار تعادلم رو از دست دادم و افتادم، ولی طلا بازوم رو گرفت و کشید. به‌سختی میون همهمه‌ی جمعیت تونستم صدای فین‌فین آریامهر رو بشنوم.
- آریامهر؟
صدام آروم بود، انگار که از ته چاه درمی‌اومد.
- خانم؟
این دفعه بلندتر از قبل گریه کرد. یقه‌ش رو گرفتم.
- حرف بزن، چه اتفاقی افتاده؟
-شرکت بسته شده!
سرم از حرفش تیر کشید.
- بسته شده یعنی چی؟
با دست چپش طرفی رو نشون داد. ردش رو دنبال کردم تا رسیدم به... .
به درخت تکیه داده‌بود. چرا باید جلوی کمپانی بزرگ من دعوا بشه؟ برای چی اینجا اومده؟ با دو خودم رو بهش رسوندم. توجهی به هشدارهای بقیه نکردم.
- کار تو بود، آره؟
جوابی نداد. چشم‌هاش که کوهستانی، سرد و برفی بودن، روی من زوم شدند.
- با توأم!
پاش رو با پاشنه‌ی کفش پاشنه‌میخیم لگد کردم. دادی کشید.
- با من بازی نکن.
فقط یک کلمه‌ی لعنتی از بین لب‌هاش خارج شد:
- آره!
نمی‌شنیدم چی میگه، اما دهن باز کردم تا هوا به ریه‌هام برسه، ولی نفسم به شماره افتاد. سنگینی بی‌حدواندازه‌ای رو احساس می‌کردم. زانوهام تحمل نگه داشتنم رو نداشتن. آخرین چیزی که حس می‌کردم، بوی عطر تلخ و چوب سوخته‌ای بود.
***
دوست داشتم بخوابم. اصلاً میلی به باز کردن چشم‌هام نداشتم. مثل اینکه هیچ‌وقت توی عمرم نخوابیدم و انقدر دوست دارم بخوابم. دلم می‌خواست بیدار بشم و همه‌ی این‌ها فقط خواب باشه.
- پس چرا بیدار نمیشی، نفس؟
چشم‌هام رو باز کردم. چند بار چشم‌هام رو باز و بسته کردم تا دیدم واضح‌تر بشه. کوهستان سرد و برفیِ چشم‌هاش، به من احساس سرما می‌داد. از روی تخت بلند شدم. ظاهراً سرمم تموم شده بود که دستم چسب خورده بود.
از دیدن تخت‌های سفید بیمارستان، یاد غسالخونه می‌افتادم.
دنبال کفش‌های پاشنه‌بلند و نگینیم می‌گشتم... . خم شد و از زیر تخت، جفتشون کرد.
- بپوش!
بدون هیچ مخالفتی پوشیدم. تارّه‌ای از چترهای خرمایی‌رنگم بیرون از شال کامواییِ سیاهم افتاده بود؛ رو زیر شالم بردم.
کمرم رو گرفت. تا رسیدن به حیاط سرسبز و شکوفه‌زده‌ی بیمارستان، کمکم کرد. هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد. طلا کجا بود؟ مثلاً حکم آدم بزرگ‌تر رو برای من داره، معلوم نیست کله‌ش رو کجا فرو کرده. از اینکه کت‌وشلوارم با فضای آلوده‌ی بیمارستان تماس داشتن، حس تهوع بهم دست می‌داد. بالاخره بعد از رد کردن خیابون و رسیدن به بی‌ام‌وِ سفید داریوش، طلا رو دیدم.
- چه عجب، طلاجان!
- برو عقب بشین، نفس؛ طلا بیاد جلو.
دستم رو ناگهانی از میون انگشت‌هاش آزاد کردم.
- نخیر! من جلو می‌شینم.
پوف بلندی کشید. بدون یک کلمه، سوار شدم. ظاهراً طلا هم حوصله‌ی مخالفت نداشت. طلا به طرف جلو خم شد و گفت:
- بریم رستوران آلباتروس؟
کمربند رو بین انگشت‌هام فشار دادم. لعنت، لعنت به هر دوتون! با صدایی خشن، ابرو درهم کشیدم و عصیان‌کرده گفتم:
- خیلی آدم‌های بیشعوری هستین! چطور این‌قدر راحت راجع‌به خوردن حرف می‌زنین؟ من یک سال تمام، بین راهروهای روان‌پزشک در حال رفت‌وآمد بودم... .
اما نه طلا دهن وامونده‌ش رو باز کرد، نه داریوش! با سرعت غیرمجاز رانندگی می‌کرد و فرمون رو فشار می‌داد. جیغ بلندی کشیدم و گفتم:
- هوی، مرتیکه! ببین گند نزن به اعصاب من. تو فقط بلدی بگی اولدورم بولدورم، همین!
فقط نگاهی کوتاه به من انداخت. حیف که توی ماشین بودیم وگرنه گردن هر دوتاشون رو می‌شکستم. احمق‌های عوضی! من رو مترسک خودشون کردن. نشونشون می‌دم «نفس سام» چه کسیه. با سرعت فوق‌العاده زیادی، طوری که من به در چسبیدم و طلا جیغ گوش‌خراشی کشید، بالاخره ابو‌قراضه‌ش رو خاموش کرد. نفس‌نفس می‌زد. از ماشین پیاده شد. توی پرده‌ی سیاهی شب گم شد! با سرعت فوق‌العاده زیادی، طوری که من به در چسبیدم و طلا جیغ گوش‌خراشی کشید، بالاخره ابو‌قراضه‌ش رو خاموش کرد. نفس‌نفس می‌زد. از ماشین پیاده شد. توی پرده‌ی سیاهی شب گم شد! باز فریادی از ته دلم کشیدم. صدام با صدای باد گم‌وگور شد.
- داریوش! اگه پیدات نکنم، بیشعور! کدوم گوری رفتی، ذلیل‌مرده‌ی ابلَه؟
طلا سرش رو از ماشین بیرون کرد و گفت:
- مادمازل جان، داریوش پشت سرته، داره سیگار می‌کشه!
سر برگردوندم تا ببینمش. درست می‌گه. نمی‌دونستم می‌بینه یا نه، اما قلنج گردنم رو شکستم. گفتم:
- ببین اگه یه دم دیگه از اون آشغال بگیری، همین‌جا چالت می‌کنم تا صدای بز بدی

داریوش، بدجور! قسم می‌خورم قاتلت می‌شم... .
انگار نه انگار من دارم یاسین توی گوش خر می‌خونم.
- من دارم یاسین توی گوش خر می‌خونم، آره؟
اما حتی به حرفم گوش نکرد. مردک سیگاری!
- مردک سیگاری! دوتایی با طلا تصمیم گرفتین من رو اسکل خودتون کنین؟ برای چی توی این تاریکی اومدیم سر قبرت تو بیابون؟
سیگارش رو نیمه‌تموم زیر پاش له کرد و به سمت من قدم برداشت. گونه‌م رو نوازشگرانه لمس می‌کرد. امشب این دوتا چه مرض لاعلاجی دارن، واقعاً؟
- کاراکال من، این به نفع خودته... اگه اون شرکت برای تو باقی می‌موند؛ قطعاً الان میون پارچه‌ی سفید بودی. مگه ندیدی بابا و مامان رو؟
دستش رو گرفتم.
- منظورت چیه، داریوش؟
دستش رو آزاد کرد. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند.
- جدایی مامان و بابا هم برای همین بود. یادت نره، کاراکال من، تو خیلی پاک و ظریفی. من نمی‌تونم اجازه بدم که هم‌خون من اتفاقی براش بیفته.
خواستم صحبت کنم و بپرسم، اما با بسته شدن لب‌هام، سکوت کردم.
- حالا هم مثل بچه‌ی آدم برو بشین، بریم رستوران.
- ول... .
- نشنیدی؟
«ایشِ» بلندی گفتم و سوار شدم. یعنی طلا حرف‌های ما رو نشنیده بود؟ به سختی چرخیدم و طلا رو روی صندلی عقب ولو دیدم. خوابیده بود! مگه الان بیدار نبود؟
- هی دختر! آهای!
جیغ بلندی زدم.
- بلند شو ببینم، بابا! تن‌لشت رو جمع کن.
این مثل اینکه نمی‌خواد بیدار بشه. نابود بشی، طلا. داریوش درِ سمت راننده رو باز کرد و سوار شد. «اَهِ» بلندی گفتم.
- این چرا خوابیده؟
نگاهی به چهره‌م انداخت و بالأخره به خودش زحمت داد حرف بزنه. لب زد:
- کاریش نداشته باش.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
استارت رو زد و به سمت رستوران حرکت کرد. نگاهم رو به بیرون دوختم. چقدر مردم بارسلونا شاد بودن. چشم‌هام روی دختر کوچولویی که کک‌ومک روی صورتش داشت، زوم کردم. شبیه آنشرلی بود. یعنی می‌شد یه روزی من صاحب دختر این‌شکلی می‌شدم؟ راستی، یعنی چشم‌های ماه منیر الان چه‌شکلیه؟ روزی میاد که بچه‌های داریوش و طلا، تاتی‌کنان بهم بگن: «عمه‌جونم!» یا تعریف کنن ازم چه خاله‌ی مهربونی هستم؟
با توقف ماشین به خودم اومدم.
-طلا، نفس! بلند بشین بریم آلباتروس.
طلا خمیازه‌ی بلندی کشید. این خرس تا الان خواب بود؟ اصلاً کی رسیدیم؟ داریوش کی فرصت کرد پیاده بشه؟
-صبح‌بخیر. ساعت چنده؟
از حرفی که زد؛ «چیِ» بلندی گفتم.
-چی میگی تو طلا؟ بلند شو بریم.
لب‌هاش رو غنچه کرد. این سرش جایی اصابت کرده؟
-جون؟
«خنگِ خدایی» بهش نسبت دادم.
-بابا میگم بلندشو بریم رستوران. خنگ خدا، رسیدیم.
«آهِ» بلندی کشید و خیلی سریع، همزمان پیاده شدیم. فضای ورودی رستوران، چندین فواره‌ی قو سیاه و سفید داشت.
-ایش، ایش! اینا اسمشون فواره‌ست یا آب‌فشان؟
سریع برگشتم.
-جان؟ آب‌فشان چیه؟
داریوش این وسط سری تکون داد.
-خلاصه که دوستان بزرگوار، یه مشت آدم مبتلا به مرض لاعلاج، با هم خانواده هستن!
انگشتم رو روی بینیم گذاشتم.
-هیس! مگه بلندگو قورت دادی؟ برو تو دیگه، الان می‌ریزن بیرون مردم.
طلا و داریوش رو مخاطب قرار دادم.
-یعنی خاک توی سر هر دوتاتون! حرف نمی‌زنید، حرف‌زدنی هم چرت‌وپرت زیادی به هم می‌بافید. همه از یه نسل هستیم، تافته‌ی جدابافته نیستیم.
دست طلا رو گرفتم و کشیدم.
هین بلندی کشید. لب زد:
-وای، چیکار می‌کنی؟
چپ‌چپ نگاهش کردم. گفتم:
-زر نزن بابا، بیا بریم تو، خودش میاد.
خواست بهم بتوپه که وارد محوطه‌ی داخلی شدیم. همه در حال خوردن، حرف زدن و حتی خواستگاری بودن!
با دیدن ما سکوت شد.
زیر لب غریدم:
-خدایا، شکرت که من عروسک بندانگشتی تو شدم. بوهای مختلف غذایی که پیچیده بود، با بوی عطر و عرق مردم قاتی شده بود. دوست داشتم همین‌جا بالا بیارم.
لامصبا انگار گریزلی هستن، حموم به‌موقع نمیرن. هنوز چشم‌های متعجب و گشادشده‌شون روی ما بود. ببخشید به اسپانیایی چی می‌شد؟ این وسط یادم رفت.
-ای خدا!
با تته‌پته گفتم:
-¡Oh, sor... perdón! Sigan... Sigan... co... con lo suyo, disculpen. Thanks!
(اوه، بب... ببخشید! کارتون... کارتون رو ان...جام... انجام بدین، معذرت می‌خوام. ممنون.)
زمین دهن داشت من رو ببلعه؟ یا اگر هم طلا رو با داریوش خفه نمی‌کردم، زیادی غیرعالی می‌شد؟
ایشالله این رقص‌نورها چشم‌های همه‌‌شون رو دربیاره، راحت بشم.
قهقهه‌ی همه‌ی جمعیت بلند شد. حتی گارسون و سرآشپز هم بیرون اومده بودن و از شدت خنده همدیگه رو می‌زدن. اما یهویی یک کیک بزرگ چندطبقه روی سر یکی از مدیرای رستوران افتاد.
ناخودآگاه بلند گفتم:
-ای وای!
بدبخت گارسون، اگه البته از حق کار محروم نمی‌شد. اگه کسی می‌خواست نویسنده بشه، داستان زندگی من بهترین رمان با ژانر کمدی و طنز سیاه می‌شد. مدیر فریاد بلندی کشید. خنده‌م توی دم خفه شد. مردک ابلح! به حس خوب همه گند زد.
-¡Cabrón!
(پدسگ!)
طلا گفت:
-چی گفت؟
دستم رو روی دلم گذاشتم. قهقهه‌ی بلندی زدم. به سختی و بریده‌بریده گفتم:
-پدر... پ... پدر... سگ... پدسگ.
نیشش رو باز کرد و گفت:
-ولی معنی اون کلمه میشه نامرد یا عوضی. فکر کنم بهش گفت مرتیکه.
گارسون با رنگی که شبیه میت بود، یهویی زانو زد. دست‌هاش رو به کت بلند و سفید مرد رو گرفتن. داشت گریه می‌کرد! مگه خونه‌ی عمه‌شون بود؟
مرد با صدایی لرزون که انگار جغجغه
صدا می‌داد، گفت:
-¡Perdóneme, por favor! ¡Le ruego que me perdone! ¡Tengo una esposa embarazada!
(من رو ببخشید، خواهش می‌کنم! از شما التماس می‌کنم من رو ببخشید! من همسر باردار دارم!)
یعنی خاکِ تمام عالم توی فرق سرش باشه. پس من آلبالو بودم اینجا؟
مرد هنوز هم قرمز بود و انگار تردید داشت حرف بزنه. چهره‌ی همه مثل مجسمه خشک شده بود. حتی صدای نفس‌های طلا رو نمی‌شنیدم.
بعد کمپانی اینجا تنها دلیل برای اومدن داریوش بود و بس. به سمت مرد خیز برداشتم. گارسون بلند شد و قدمی عقب‌تر رفت.
یقه‌ی مرد رو توی دستم گرفتم. چندان قدبلند و هیکلی نبود. چندان راجع‌به کارکنان اینجا نمی‌دونستم، اما وقتی مرد گفت زن باردار داره، بدجور نفس وحشی درونم آزاد شد.
-¿¡Qué coño has hecho, imbécil!? ¿¡No ves que yo soy la directora de aquí, eh!? ¡Burro! ¿¡Y los demás también te obedecieron, inútil de dos duros!?
(چه غلطی کردی مرتیکه؟! مگه ندیدی من مدیر اینجام، ها؟! خر عرعر کرد! بقیه هم اطاعت کردن، مرتیکه دوزاری؟!)
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
فریادم زیادی بلند بود. حدس می‌زنم که توی تک‌تک مغزهای عقب‌مونده از نور و حقیقت، دارن میگن: «وای! چه دختر بی‌ادبی!» اما اگه یه مرد دعوا کنه، مثل یه فیلم‌سینمایی نگاه می‌کنن.
مرد با فشار، دست‌هام رو از یقه‌ش جدا کرد. «آییِ» بلندی گفتم. از مرد بودن فقط یه‌سری آدم‌ها، بیشعور بودن رو بلدن!
ابرو درهم کشیدم. تمام نفرتم رو سعی کردم توی چشم‌هام بریزم. قطعاً هیچ‌کدومشون فارسی بلد نبودن.
-جد و آبادت رو میارم جلو چشمت!
ادامه دادم:
-«Le haré responder por sus actos.»
(وادارت می‌کنم به غلط‌هات جواب بدی!)
روی میز مشت کوبیدم. خطاب به جمعیت رستوران گفتم:
-finished!
(تمام!)
طولی نکشید که جمعیت با همهمه و حرف‌های زشت متفرق شدن. به سمت در ورودی برگشتم تا هوای آزاد رو تنفس کنم که... .
-داریوش؟
اون لحظه بدجوری جا خوردم. روح از بدنم رفت و برگشت.
با چشم‌هام برای طلا نقشه‌ی قتل می‌کشیدم. زیرآب من رو می‌زد؟ وای خدایا! نکنه این همه مدت اینجا بوده؟ پس چرا یادم نبود بعد از وارد شدن به محوطه، ندیدمش؟
تکیه به دیوار زده بود. لبخندی روی لب‌هاش بود. واقعاً لبخند بود یا پوزخند؟ الان نمی‌دونم رنگ سنگ قبرم رو انتخاب کنم یا مثل پونی بشم.
جلوتر اومد. دست‌هاش رو باز کرد.
-آفرین!
آفرین؟ همین؟ آفرین برای چی گفت؟ آخرسر از دستش مشکل ناراحتی قلبی می‌گیرم!
در خروجی رو باز کرد و گفت:
-بریم پاتوق خودمون ته باغه!
با تموم شدن حرف‌های داریوش، طلا مثل کانگورو بالا و پایین پرید و باهاش رفت. بالاخره این طلای بیشعور لب باز کرد.
-دستت رو بده به دست من.
-ها؟
-میگم دستت رو بده به دست من.
از محوطه بیرون اومدیم. به سمت مقصدی که نمی‌دونم کجا بود، راه افتادیم.
مثل عروسکِ کوکی، پشت سرشون حرکت می‌کردم.
برگشتم. پشت سرم رو نگاه کردم. حالا رستوران میون تاریکی شب گم شده بود! ترس به دلم چنگ زد. از بین شاخه‌های بلند و انبوه عبور کردیم. خوب نمی‌تونستم ببینم، ولی با وجود بادی که قصد داشت من رو تا مرز سکته ببره، احساس می‌کردم یه نفر پشت سرمه. خش‌خش برگ‌هایی که زیر پامون ریخته بود، باعث می‌شد پاهام بلرزن و نتونم درست قدم بردارم. حتی بوی غذاهای خوشمزه و بهشتی رستوران، قهر کرده بودن. زبونم قصد نداشت من رو یاری کنه. کی باورش می‌شد شب‌ها می‌ترسم؟ از نظر بقیه قشنگ‌ترین جوک سال بود که یه آدم ۲۶ساله، از تاریکی بترسه.
-ک... کجا... دا... تا... داریم... کجا؟
دستی که دور کمرم پیچیده شد و بلندم کرد، باعث شد فریاد بلندی از ته دلم آزاد کنم.
-کمک!
-هیش، هیش، آروم کاراکال!
با وارد شدن به مکانی که نورش چشم رو کور می‌کرد، پلک‌هام رو بستم.
-رسیدیم، نفس.
صدای کیه؟
همچنان چشم‌بسته بودم.
-صدای عمه‌ت. صدای داریوشه دیگه! چشم‌هات رو باز کن.
آروم چشم‌هام رو باز کردم. چند بار پلک زدم تا به این حجم از نور عادت کنم.
-اینجا کجاست؟
طلا دست‌هاش رو به هم کوبید و گفت:
-پاتوقِ ما!
خود ساختمون نمای جلوییش مثل رستوران بود، اما شیشه‌ها به حدی شفاف و تمیز بودن که با دیدن انعکاسم می‌خواستم تشنج کنم، بیوفتم. اما به حدی از دیدن سقف زشت و شبیه گوریلِ پاتوق حالت تهوع گرفتم، حد نداشت.
داریوش غباری از لبخند به روم پاشید.
-حالت خوبه، نفس؟
الکی ادای «عق زدن» رو درآوردم.
-بابا، این چرا کل ساختمون چوب گوریلیه؟
قهقهه‌ی بلندی زد. من جوک تعریف کردم؟ دستش رو پشت کمرم گذاشت. دست طلا رو گرفت. گفت:
-بریم تو، یه میز خوشمزه در انتظارمونه! از دیدن محیطش آب دهنتون سرازیر میشه!
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
طلا رو به داریوش غرغرکنان گفت:
-البته اگه تو با جوکای بابابزرگیت غذای مارو آسفالت نکنی و هفت جدوآبادمون رو جلوی چشممون نیاری!
اما داریوش از رو نرفت. با لحنی آمیخته به مردم‌آزاری گفت:
-والاه، تا جایی که می‌بینم، چلچراغ‌های بزرگِ کریستالی سعی دارن مردمک چشمت رو جراحی کنن!
داریوش «ایشِ» کشیده‌ای گفت.
-لا حبیبی، ای اختان... چیزه یعنی خانم‌ها! هرکس زودتر ران رو برسه، خودم
قول میدم... .
هنوز داریوش جمله‌ش رو تموم نکرده بود که شروع به دویدن کردم. تا در ورودی راهی نبود، اما هر سه نفرمون ذاتاً شامپانزه بار اومده بودیم، نه ورزشکار باشیم!
در ورودی باز بود و با فشار دستم چرخید. سریع وارد شدم.
قفسه‌ی سی*ن*ه‌م به‌شدت برای اکسیژن تقلا می‌کرد. روی صندلی‌های چوبی که بالاشون، مثل رنگ بهشتی، شیشه‌های رنگی داشت، نشستم. انگاری داشتن داد می‌زدن: «هی! ببین انعکاس رنگ ما از بهشته!»
با دیدن کلی غذای رنگارنگ روی میز مرمری رویایی، برق از سرم پرید و مسخ عطر معطرشون شدم. مثل رنگین‌کمون، شاید هم بیشتر، تنوع رنگی و غذایی داشتن.
-وای خدا! وایی! اینجارو... وای، قیمه، آش رشته، جوجه، اسپاگتی... .
-نگاهش کن، شکمو رو!
سرم رو بالا گرفتم. اینا کی اومدن؟ چرا هر دفعه من خودم رو به خریت می‌زنم؟ من عقلِ‌کل، میدونم اینا می‌خوان من رو از بحث سامانتا خارج کنن ولی... .
-داریوش، طلا!
طلا ردیف دندون‌هاش رو به نمایش گذاشت.
-به این میگی داریوش شکمو؟ بابا صد رحمت به اژدهای کومودو!
داریوش میز سمت راستم رو بیرون کشید و نشست. طلا هم کم نیاورد و دلی به دریا زد.
خواستم دست ببرم به سمت ترشی کلم خوش‌لعاب، طلا روی دستم زد.
-اول شکرگزاری!
خم شدم و آروم گفتم:
-خدا کمرت رو بزنه. یه شوهر گوسفند گیرت بیوفته!
لبش رو به گوشم چسبوند. پچ زد:
-امیدوارم هفت شیکم بچه بیاری، ماهی بادکنکی بشی!
***
بعد از شام، سراغ شستن ظرف‌های مثل تندیس رفتیم. اونم چی؟ به سبک قدیمی، توی تشت شستیم.
داریوش روی تخت قدیمی فرش‌شده که مثل گهواره بود، دراز کشید. خمیازه‌ی بلندی کشیدم.
-خوابتون میاد، نوگلان؟
هم‌زمان من و طلا یک‌صدا گفتیم:
-بله!
پشت سر داریوش، من و طلا راه افتادیم.
هرچند که سقف اینجا شبیه سنگ قبر بود و دیوار کاغذدیواری رنگین‌کمونی داشت! کف که تماماً سرامیک سفید بود و قشنگ می‌شد رقص باله اجرا کرد! اما وجود یه آشپزخونه‌ی بزرگ و مجهز طلایی و سفید که با اپن چوبی جدا می‌شد، به قول بچه‌های کوچیک، تأثیر زیادی توی اکلیلی شدن قلبم داشت.
از راهروی پیچ‌پیچی و مزین به گل گذشتیم. داریوش کلید پریز رو فشار داد. محیط تاریک حالا با وجود لامپ به‌خوبی قابل تحمل بود.
-برین از توی کابینت توی آشپزخونه لحاف و تشک بردارین.
***
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
518
1,685
مدال‌ها
2
بعد از شام، سراغ شستن ظرف‌های مثل تندیس رفتیم. اونم چی؟ به سبک قدیمی، توی تشت شستیم.
داریوش روی تخت قدیمی فرش‌شده که مثل گهواره بود، دراز کشید. خمیازه‌ی بلندی کشیدم.
-خوابتون میاد، نوگلان؟
هم‌زمان من و طلا یک‌صدا گفتیم:
-بله!
پشت سر داریوش، من و طلا راه افتادیم.
هرچند که سقف اینجا شبیه سنگ قبر بود و دیوار کاغذدیواری رنگین‌کمونی داشت! کف که تماماً سرامیک سفید بود و قشنگ می‌شد رقص باله اجرا کرد! اما وجود یه آشپزخونه‌ی بزرگ و مجهز طلایی و سفید که با اپن چوبی جدا می‌شد، به قول بچه‌های کوچیک، تأثیر زیادی توی اکلیلی شدن قلبم داشت.
از راهروی پیچ‌پیچی و مزین به گل گذشتیم. داریوش کلید پریز رو فشار داد. محیط تاریک حالا با وجود لامپ به‌خوبی قابل تحمل بود.
-برین از توی کابینت توی آشپزخونه لحاف و تشک بردارین.
***
نمی‌دونم داریوش ریموت چه‌چیزی رو فشار داد که سقف باز شد! بلند شدم و از روی طلا رد شدم. روی شکم داریوش پریدم. بوسش کردم. صدای داد هر دوتاشون دراومد.
-ای نفهم! مگه مرض داری توی تاریکی پام رو لگد کردی؟
داریوش بدبخت هم نگم، وای... .
دیگه نشنیدم طلا چی گفت، فقط مات سقف ساختمون شدم.
-شب شده، ستاره. چشمک بزن دوباره...
-ممنون می‌شم از روی شکم من، بدبخت، بلند بشی. جات راحته؟
دست‌به‌سی*ن*ه شدم.
-نه، اینکه شکمت عین سنگه. شبیه شکم گوریل تیکه‌تیکه‌س.
بلند از ته دلش خندید.
-چرا می‌خندی؟
-احمق‌جان، بهش میگن سیکس‌پک. خوبه مرد پشمالو بوگندو باشم یا خوشگل؟
سری تکون دادم. از روی شکمش بلند شدم.
-چی می‌شد اگه دل همه‌ی آدم‌ها مثل آسمون امشب بود؟
داریوش جواب داد:
-آه! درست میگی، انسان‌های خیلی کمی وجودشون عین آسمون امشب صاف و پرستاره‌س.
***
فریادی از ته حنجره‌م کشیدم. طعم خون گلوم رو رنگین کرد.
-نه، نه! خواهش می‌کنم، اون یه بچه‌س! ماه منیر!
من نه... نباید می‌ذاشتم که این اتفاق بیوفته! نه! قلبم رو از سی*ن*ه‌م در میارم بیرون که اون زنده بمونه!
چشم‌هایی که خدا موقع آفریدنش بوسیده بود، رو بهم دوخت.
-ع... م... ه... عمه!
با هر قدمی که سمتش برمی‌داشتم، شیشه‌های خرده توی پام فرو می‌رفت. ولی چه اهمیتی داشت؟ انگار صدام از ته چاه درمی‌اومد، ولی شک داشتم با قهقهه‌ی پست و هزاران برابر بدتر از شیطان، شنیده باشن.
نمی‌تونم بذارم چیزیش بشه. چطور این قلبی که با نسیه می‌تپه و شبی که با بی‌رحمی تمام شاهد گریه‌های یه پدره؟
دندون‌هام توی دست مردی که بازوی ظریف و بی‌پناهش رو گرفته بود، فرو کردم. داد بلندی کشید و فحش بدی نسبت داد. دستم برای گرفتن ماه منیر تقلا می‌کرد. اما با بالا بردن دست رئیس‌شون، عقب ایستادن.
چه نقشه‌ای می‌خواستن بکشن؟
-گرفتمت! گرفتمت! نمی‌ذارم، ماه منیر!
-خدا... خدا من رو دوست... ن... ن...
هنوز جمله‌ش رو کامل نکرده بود که توی بغلم هق‌هق کرد.
بمیرم برات! بمیرم برای هردوتامون که سرنوشت برای ما قصه‌ی تلخ بابالنگ و جودی رو رقم زد. تار و پود موهاش بوی بهشت و گل محمدی رو می‌داد. نگاهم روی چشم بسته‌ش خشک شد. موهای مثل چترش کنار رفته بود و حالا معلوم بود.
-این زخم چیه؟
انگشتم رو با دو دستش گرفت.
-این چیه؟ نشنیدی؟
فریاد بلندم سکوت رو شکست. جای ناخن‌هاش پوستم رو خراش داده بود.
-چشمم... چشمم رو... این کارو کردم... تا... ب... رده... نش...م.
ناباور قهقهه زدم. ماه منیر رو از آغوشم آزاد کردم. سرم رو بالا گرفتم و دست‌هام رو به حالت دعا بردم.
چه بلایی سر دو گوی آسمونی زلالش اومده؟
قهقهه‌ی بلندتری زدم.
-دردسر!
بلندتر قهقهه زدم.
-دردسر!
اهمیتی نداشت که من رو یه دیوونه می‌بینن.
-دردسر!
سرم رو به زمین چسبوندم.
-آخ، خدا!
عفونت درونم نه با اشک بیرون می‌ریخت، نه با فریادهای دیوانه‌وارم.
***
-نه، نرو! ماه منیر! آخ، خدا، نه... .
با سیلی که صورتم رو سوزوند، رمقی برای بیدار شدن پیدا کردم.
-چی شده؟ چرا گریه می‌کنی، نفس؟
لعنت به من که خودم رو توی خواب نمی‌تونستم کنترل کنم.
-هی... چی.
اون سایه‌ی نشسته توی دنیای آبی چشم‌های داریوش، برای حال طوفان‌زده‌ی من بود؟
 
بالا پایین