- Dec
- 145
- 859
- مدالها
- 3
شاید آنسویِ مهِ سحرگاهی، آنجا که خورشیدِ ازلی بر شانههای کوهسار میآرامد،
اثرِ گامهایت را بازیابم.
شاید کنارِ چشمهای خاموش که نامت را بر سنگ زمزمه میکند،
ندا دردهی و حجاب فرو افتد.
من هنوز با امیدی مجروح
در امتداد افق سلوک میکنم
و دل به نسیمی میسپارم
که عطر حضورت را میآورد.
اگر شب، ستارگان را میان ما دیوار کند،
در روشنترین مکاشفه
دستت را خواهم گرفت؛
که در سرّ حقیقت
فاصلهای میان دو آینه نیست و آن روز،
جز دشتی از نورِ بیزوال نخواهد بود
که نامِ من و تو را در وحدتی آرام
تکرار میکند.
پایان دلنوشتهی فرورجای خاموشی
اثرِ گامهایت را بازیابم.
شاید کنارِ چشمهای خاموش که نامت را بر سنگ زمزمه میکند،
ندا دردهی و حجاب فرو افتد.
من هنوز با امیدی مجروح
در امتداد افق سلوک میکنم
و دل به نسیمی میسپارم
که عطر حضورت را میآورد.
اگر شب، ستارگان را میان ما دیوار کند،
در روشنترین مکاشفه
دستت را خواهم گرفت؛
که در سرّ حقیقت
فاصلهای میان دو آینه نیست و آن روز،
جز دشتی از نورِ بیزوال نخواهد بود
که نامِ من و تو را در وحدتی آرام
تکرار میکند.
پایان دلنوشتهی فرورجای خاموشی