جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

فریاد یک دختر

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته مسابقات انجمن رمان‌بوک توسط نویسنده مطهره با نام فریاد یک دختر ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 25 بازدید, 1 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته مسابقات انجمن رمان‌بوک
نام موضوع فریاد یک دختر
نویسنده موضوع نویسنده مطهره
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط نویسنده مطهره
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
3
0
مدال‌ها
2
بخوابی.»
اما من نمی‌فهمیدم چرا حرفش را گوش می‌دادم.
او کی بود؟
چطور اجازه داده بودم منو به خانه بی‌بی راه بدهد؟

نمی‌دونم خواب بودم یا بیدار.
هوا تاریک بود، ولی نه از اون تاریکیایی که بترسی، از اونایی که فقط نمی‌ذاره چیزی بفهمی.
صدای خش‌خش برگا زیر پای مادر، نزدیک‌تر می‌شد.
دستمو دراز کردم، صدام نیومد.
یه‌جور عجیبی سبک شده بودم، انگار دیگه لازم نبود برای رسیدن بهش راه برم.
ولی اون فقط نگاه می‌کرد... با همون چشمایی که همیشه تهش یه چیزی قایم بود.
گفت: «فقط کافیه باور کنی. فردا

صداش آروم بود، گفت:
«اگه خسته‌ای بخواب. فردا صبح زود باید بریم یه جا.»

نپرسیدم کجا. انگار نمی‌خواستم چیزی بدونم.
فقط سرمو تکون دادم و روی تخت دراز کشیدم.
تشک صدا می‌داد، مثل همون تخت بچگیام.
یه لحظه بوی چوب قدیمی خورد به دماغم... بویی که همیشه با صدای جیغ مامان قاطی بود توی کابوسام.

چشمامو بستم.
ولی این بار خبری از خون و فریاد نبود.
یه تصویر تار تو ذهنم اومد...
من، مامان، یه تاب کوچیک تو حیاط...
صدای خنده‌م توی هوا بود.
و یه مرد، که دوربین دستش بود و فیلم می‌گرفت.

توی خواب لبخند زدم.
ولی درست همون لحظه، مرد توی خواب گفت:
«همیشه فکر می‌کردم نمیای اینجا. ولی اومدی. بالاخره اومدی.»

پریدم از خواب.
قلبم تند می‌زد.
درِ اتاق باز بود.
اون مرد، همون مردی که منو آورد اینجا، تکیه داده بود به دیوار و نگاهم می‌کرد.
بدون اینکه بترسم، پرسیدم:
«تو کی‌ای؟»

مکث کرد. لبخندش غم داشت.
گفت: «شبیه بچگیاتی...»
صدایش آرام بود، انگار واژه‌ها از لای بغض بیرون می‌آمدند.
سکوت بینشان سنگین شد.
او نگاهش را به قاب پنجره دوخت؛ جایی که پرده‌ی نازک با نسیم آرام می‌رقصید.
بعد، انگار دلش نخواست ادامه دهد، ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
«اون روز که قایم شدی پشت درختای باغ... یادت هست؟ فکر کردی کسی ندیدت. اما من دیدم. با اون لباس سفید پاره‌پاره‌ات، و اون چشم‌هایی که همه‌چیو فهمیده بودن... بیشتر از اون چیزی که باید.»

صدایش لرزید.
«از همون روز... دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نشد.»

مکث کرد. لبخندش غم داشت.
گفت: «شبیه بچگیاتی...»
چیزی در تُن صداش بود که دلم رو ریخت. نه فقط اندوه، نه فقط دلتنگی. چیزی بین تهدید و دل‌سوزی.
من پس کشیدم. نگاهش کردم، ولی اون دیگه نگاهم نمی‌کرد. به نقطه‌ای روی زمین خیره مونده بود؛ جایی انگار بین حال و گذشته گیر کرده بود.

بعد گفت:
«من خواستم نجاتت بدم. قسم می‌خورم... اما نمی‌تونستم. پدرت گفته بود: بذار ببینه. باید ببینه... گفت اگه ببینه، دیگه هیچ‌وقت مثل مادرش نمی‌شه.»
خندید. کوتاه و تلخ.
«ولی اون نمی‌فهمید که دیدن، آدمو عوض نمی‌کنه. فقط پاره‌ش می‌کنه. تو رو پاره کرد. منو هم...»

رفتم عقب‌تر. دست‌هام می‌لرزید.
«تو اونجا بودی؟» صدای خودم برام غریبه بود.
سکوت کرد. و همین سکوت بدتر از هر جوابی بود.

«تو... گذاشتی اون کارو بکنه؟ گذاشتی من ببینم؟»
اشک توی چشم‌هام جمع شد، اما نمی‌ذاشتم بریزه.

اون سرش رو بالا آورد. نگاهش تاریک بود.
«اگه مخالفت می‌کردم، نفر بعدی خودم بودم. یا تو زنده نمی‌موندی.»

یه چیزی توی دلم شکست.
واقعیت، سنگین‌تر از اون چیزی بود که آماده‌ش باشم.

«تو هم مثل اون بودی...»
صدام لرزید.
«همه‌تون هم‌دست بودین.»

اون این بار سکوت نکرد.
با صدایی آروم ولی محکم گفت:
«نه. من هم‌دست نبودم... من شاهد بودم.
و بدترین جای ماجرا اینه که بعضی وقتا، فقط شاهد بودن هم، جرمه.»

نور زرد چراغ‌خواب مثل نبض، توی اتاق می‌لرزید.
همه‌چیز شکل گذشته بود. همون کمد چوبی که همیشه یه لولا‌ش لق می‌زد. همون تخت با پتوی زرشکی که بوی نا می‌داد.
و اون آینه‌ی لعنتی... روی میز تحریر.
گرد و خاک روش نشسته بود، ولی انگار منتظرم بود.

نفس کشیدن سخت شده بود. دلم می‌خواست چشم نبندم، اما بیشتر از اون، نمی‌خواستم نگاه کنم.
به آینه.
به اون چیزی که شاید اون تو باشه. یا کسی.

با تردید جلو رفتم. هر قدم، صدا می‌داد. کف چوبی زیر پام ناله می‌کرد.
نشستم.
دستم رو دراز کردم و گرد و خاک آینه رو پاک کردم.

چشم‌هام توی آینه افتاد... ولی چیزی توی تصویر درست نبود.
من اونجا نشسته بودم، ولی لب‌هام تکون نمی‌خوردن.
ولی انعکاسم داشت لب می‌زد...

زمزمه‌ای شنیدم.
آشنا. نرم. ولی پر از زهر.
«همه‌ش تقصیر توئه...»

یخ کردم.
تصویر توی آینه تکون خورد. حالا اون اونجا بود.
مادرم.
با همون لباس خون‌آلود شبی که مرد. با همون نگاهِ خالی. با لب‌هایی که آروم می‌لرزیدن:
«اون فقط منو نکشت... تو رو هم کشت، کوچولو... فقط دیرتر.»

خواستم جیغ بزنم، اما صدام در نمی‌اومد.
خواستم بلند شم، اما تنم سنگین شده بود.

تصویر توی آینه لبخند زد.
«حالا نوبت توئه.»

نور چراغ‌خواب سوسو زد... و خاموش شد
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
3
0
مدال‌ها
2
بسم‌الله الرحمن الرحیم

رمان: نقطه سر خط

ژانر:
تراژدی، عاشقانه، غمگین، معمایی
نویسنده: مطهره رزمجو

مقدمه

حکم دل چیست؟

وقتی در زندانِ نبودنت، شکنجه‌اش می‌کنی...
فریاد یک دختر

فصل اول


«خانم حسینی، لطفاً پرونده‌ی خانم عزیزی رو بیارید.»

گوشی‌ام را روی میز گذاشتم و در حالی‌که کش و قوسی به بدنم می‌دادم، مشغول بررسی پرونده‌های مراجعین بودم.
که ناگهان صدای داد و فریاد از بیرون توجهم را جلب کرد.

وقتی بیرون رفتم، دختری را دیدم که با چشمانی اشک‌آلود با خانم حسینی مشاجره می‌کرد.
رو به خانم حسینی کردم و پرسیدم:
«مشکلی پیش اومده؟»

خانم حسینی گفت:
«این خانم بدون وقت قبلی اصرار دارن با شما صحبت کنن. هرچی بهشون می‌گم شما سرتون شلوغه، قبول نمی‌کنن.»

لبخندی آرام روی لب‌هایم نشاند و رو به دختر گفتم:
«خوش اومدی عزیزم.»
و با دست به سمت در اتاق اشاره کردم.

از برخورد صمیمی‌ام جا خورده بود، اما خب...
بالاخره من روانشناس بودم، باید اول آرامش می‌دادم.

رو به خانم حسینی گفتم:
«شما می‌تونید تا نیم‌ساعت دیگه تشریف ببرید.
قبل رفتن، لطفاً یه چای یا قهوه بیارید توی اتاق.»

وارد اتاق شدم، با نیمچه لبخندی به دختر نگاه کردم و پرسیدم:
«اجازه هست درو ببندم؟»

دختر، گیج و حیرت‌زده، با تکان دادن سر تأیید کرد.
کنارش نشستم و ترجیح دادم خودش شروع کند.

سکوت من را که دید، آرام و با طمأنینه شروع به حرف زدن کرد:

دختر:
هفت سالم بود که مادرم به پدرم خ*یانت کرد.
پدرم، جلوی چشم‌های من، سر مادرم رو برید...
هفت سالم بود... فقط هفت سال...
از اون شب، دیگه هیچ‌وقت نتونستم بخوابم.
کابوس‌هام تمومی نداشت.
حتی گاهی توی بیداری، خودم رو می‌دیدم که دارم سر مادرم رو می‌برم...
دست‌های خونی‌م، چاقویی که توی دستم بود، غرق خون...

پدرم دوباره ازدواج کرد.
نامادریم بهم می‌گفت: «دیوونه‌ی توهمی.»

گاهی اون‌قدر حالم بد می‌شه که همه‌چی دور سرم می‌چرخه، چشم‌هام سیاهی می‌ره، و از حال می‌رم.

خیلی عذاب کشیدم...
تا اینکه یه شب... وقتی از خونه فرار کردم...

اون شب ک فرار کردم نمیدونستم قراره قاتل کسی بشم ک برام حکم نجاتو داشت

دختر:
با ماشین ترمز کرد کنارم... شیشه رو داد پایین، فقط گفت:
«اگه نمی‌خوای بمیری، سوار شو.»
و من، بی‌هیچ سوالی، فقط درو باز کردم...

صداش مثل کسی بود که درد رو خوب می‌شناسه،
ولی عادت کرده آروم حرف بزنه،
انگار نمی‌خواست صدای زخماش کسی رو اذیت کنه.

توی ماشین، بوی دود سیگار و عطر تلخ مردونه قاطی شده بود.
نه نگاهم کرد، نه چیزی پرسید...
فقط رانندگی می‌کرد... با یه سکوتی که از فریاد بلندتر بود.

بعد از چند دقیقه گفت:
«اسمتم لازم نیست بدونم، فقط تا صبح یه جا امن می‌برمت...»

من حتی نگفتم ممنون...
فقط نگاش کردم و تو دلم گفتم:
"این مرد از جنس مردم نیست..."

دختر:
چرا نترسیدم؟
چرا سوار شدم؟
چرا اعتماد کردم؟
کلی سؤال توی سرم بود، اما هیچ‌کدوم‌شون باعث نشدن حس امنیتم کم بشه...

عجیبه، نه؟
یه غریبه... نیمه‌شب... خیابون خیس از بارون...
ولی کنارش آروم بودم،
یه جور آرامشی که سال‌ها بود تو خواب‌هام هم پیداش نمی‌کردم.

"اون کیه؟ چرا منو سوار کرد؟ چرا نگفت کجا می‌ریم؟"

صدای بارون روی شیشه، لالایی شده بود،
و من داشتم از خودم می‌پرسیدم:
اگه امشب آخرین شب عمرم باشه...
بد نیست کنار کسی باشه که حتی اسمش رو نمی‌دونم،
ولی حس می‌کنم هزار ساله می‌شناسمش...

کاملاً از شهر خارج شدیم.
تو یک جاده‌ی دورافتاده، تاریک و ساکت، با آرامش رانندگی می‌کرد.
سرم رو به شیشه تکیه داده بودم اما ذهنم خواب نداشت.
ناخودآگاه نگاهی به نیم‌رخش انداختم...
غم توی صورتش موج می‌زد،
اما یه لایه غرور سفت و محکم کشیده بود روی شخصیتش—جوری که نتونی راحت نزدیکش بشی.

همون لحظه، انگار نگاهمو حس کرد.
برگشت سمتم، توی سکوت گرفت جلو.
با تعجب پرسیدم:
– چی رو پاک کنم؟

آروم گفت:
– اشک‌هاتو.

پلک زدم...
اشک‌هام؟

هنوز توی شوک بودم که یه‌دفعه پرسید:
– نمی‌ترسی؟

سرد شدم. دستمال هنوز تو دستم بود، ولی دیگه اشکی نبود.

آروم لب زدم:
– ترس؟
من با ترس غریبه نیستم...
هر شب میاد، باهام زندگی می‌کنه...

لحظه‌ای نگاهش عوض شد، انگار چیزی توی وجودم رو فهمید.
نفس عمیقی کشید و گفت:
– خیلیا وقتی به آخر خط می‌رسن، دنبال یکی مثل من می‌گردن.
ولی تو... انگار همیشه ته خط زندگی کردی.

همه‌چی یهو ساکت شد.
ماشین، بارون، حتی نفس‌هام.

– نترسیدی چون خودتم مثل منی...
زخمی، ولی زنده... فقط دنبال یه جایی واسه پنهون شدن.

سرمو پایین انداختم.
آره... زخمی بودم.
اما عجیب بود...
کنار این مرد غریبه حس میکردم شاید دیگه وقتش رسیده، یه بار بدون فرار ...بمونم

در سبز رنگ، رنگ‌ورو رفته بود، قدیمی و بدون زنگ.
فکر می‌کردم تنها قراره توی یه خونه‌ی دورافتاده ساکن بشم...
اما با چیزی که دیدم، خشک شدم.

پیرزنی با قامتی خمیده، عصا به دست، پشت در ایستاده بود.
چشماش خاکستری، سرد... ولی بیدار.
انگار از مدت‌ها پیش منتظر من بود.

لحظه‌ای خواستم عقب بکشم،
اما صدای مرد از پشت سرم اومد:
«نترس... اون همیشه این‌جاست.»

پیرزن لبخند محوی زد و گفت:
«بالاخره آوردیش... دیر کردی.»

به مرد نگاه کردم.
ساکت بود. حتی به چشم‌های من نگاه نمی‌کرد.
پیرزن قدمی عقب رفت و گفت:
«بیا تو دخترم... اینجا از خودت بیشتر خودتو می‌فهمی.»

پاهام سست بود، اما به سمت پیرزن حرکت کردم.
نه از روی اعتماد…
یه جور کشش عجیب بود.
انگار یه چیزی تو عمق وجودم صدا می‌زد:
«برو... باید بری.»

نزدیکش که شدم، بوی چوب کهنه، خاک نم‌خورده، و عطری محو به مشامم خورد.
عطری آشنا، ولی یادم نمی‌اومد از کجا.

پیرزن نگاهم نکرد. فقط با همون صدای آروم و خسته گفت:
– همیشه دیر می‌رسن...
بعد عصاشو به دیوار تکیه داد و به شعله‌ی لرزون بخاری خیره شد.

جایی برای نشستن نبود.
اما نمی‌دونم چرا، حس کردم باید همون‌جا بایستم...
مثل دانش‌آموزی که منتظر اجازه‌ست.

اون لحظه هیچ‌ک.س چیزی نگفت.
فقط سکوت بود
و تیک‌تاک ساعتی که نمی‌دیدمش،
اما هر ثانیه‌ش داشت روی قلبم ضربه می‌زد...
خسته از همه چیز بودم و ذهن خسته‌ام را بوی آشنایی قلقلک می‌داد.
روی زمین نشستم، با افکاری درهم و مغزی آشفته.
از ته دل زجه می‌زدم، بی‌صدا و بی‌امید.
دلم برای خودم می‌سوخت…

جسم بی‌جان مادرم رو دیدم...
اون شب هیچ‌وقت از ذهنم پاک نشد.
پدر، با دستان خودش…
اما توی کابوس‌ها، همیشه چاقو توی دست‌های منه.

نمی‌فهمم چرا.
من که فقط تماشا می‌کردم، فقط گریه می‌کردم، فقط جیغ زدم.
پس چرا ذهنم منو قاتل می‌بینه؟
چرا با هر کابوس، حس می‌کنم تقصیر من بوده؟
انگار روحم اون شب با مادرم مُرد،
و تنها چیزی که برام موند، یه مشت تصویر دروغین از گناهی بود که هرگز مرتکبش نشدم...

من آغوش مادرم را می‌خواستم...
لالایی‌های آرامش‌بخشش را،
نه فریاد، نه خون، نه این کابوس‌های بی‌پایان.

بی‌بی بی‌صدا به اتاق اشاره کرد.
نگاهش جدی بود، ولی پر از مهربونی خاموش.
نفهمیدم چرا،
اما قلبم شروع کرد تندتر زدن...
بی‌بی لبخند محوی زد و با صدایی آهسته گفت:
«خسته‌ای... بیا بخواب، دخترم. همه چی فردا بهتر می‌شه.»
وارد اتاق شدم؛
اتاقی کوچک، اما لبریز از دلتنگی...
انگار سال‌ها بود کسی قدم به اینجا نگذاشته بود》

«بخور، تا بتونی راحت بخوابی.»
اما من نمی‌فهمیدم چرا حرفش را گوش می‌دادم.
او کی بود؟
چطور اجازه داده بودم منو به خانه بی‌بی راه بدهد؟

نمی‌دونم خواب بودم یا بیدار.
هوا تاریک بود، ولی نه از اون تاریکیایی که بترسی، از اونایی که فقط نمی‌ذاره چیزی بفهمی.
صدای خش‌خش برگا زیر پای مادر، نزدیک‌تر می‌شد.
دستمو دراز کردم، صدام نیومد.
یه‌جور عجیبی سبک شده بودم، انگار دیگه لازم نبود برای رسیدن بهش راه برم.
ولی اون فقط نگاه می‌کرد... با همون چشمایی که همیشه تهش یه چیزی قایم بود.
گفت: «فقط کافیه باور کنی. فردا

صداش آروم بود، گفت:
«اگه خسته‌ای بخواب. فردا صبح زود باید بریم یه جا.»

نپرسیدم کجا. انگار نمی‌خواستم چیزی بدونم.
فقط سرمو تکون دادم و روی تخت دراز کشیدم.
تشک صدا می‌داد، مثل همون تخت بچگیام.
یه لحظه بوی چوب قدیمی خورد به دماغم... بویی که همیشه با صدای جیغ مامان قاطی بود توی کابوسام.

چشمامو بستم.
ولی این بار خبری از خون و فریاد نبود.
یه تصویر تار تو ذهنم اومد...
من، مامان، یه تاب کوچیک تو حیاط...
صدای خنده‌م توی هوا بود.
و یه مرد، که دوربین دستش بود و فیلم می‌گرفت.

توی خواب لبخند زدم.
ولی درست همون لحظه، مرد توی خواب گفت:
«همیشه فکر می‌کردم نمیای اینجا. ولی اومدی. بالاخره اومدی.»

پریدم از خواب.
قلبم تند می‌زد.
درِ اتاق باز بود.
اون مرد، همون مردی که منو آورد اینجا، تکیه داده بود به دیوار و نگاهم می‌کرد.
بدون اینکه بترسم، پرسیدم:
«تو کی‌ای؟»

مکث کرد. لبخندش غم داشت.
گفت: «شبیه بچگیاتی...»
صدایش آرام بود، انگار واژه‌ها از لای بغض بیرون می‌آمدند.
سکوت بینشان سنگین شد.
او نگاهش را به قاب پنجره دوخت؛ جایی که پرده‌ی نازک با نسیم آرام می‌رقصید.
بعد، انگار دلش نخواست ادامه دهد، ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
«اون روز که قایم شدی پشت درختای باغ... یادت هست؟ فکر کردی کسی ندیدت. اما من دیدم. با اون لباس سفید پاره‌پاره‌ات، و اون چشم‌هایی که همه‌چیو فهمیده بودن... بیشتر از اون چیزی که باید.»

صدایش لرزید.
«از همون روز... دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نشد.»

مکث کرد. لبخندش غم داشت.
گفت: «شبیه بچگیاتی...»
چیزی در تُن صداش بود که دلم رو ریخت. نه فقط اندوه، نه فقط دلتنگی. چیزی بین تهدید و دل‌سوزی.
من پس کشیدم. نگاهش کردم، ولی اون دیگه نگاهم نمی‌کرد. به نقطه‌ای روی زمین خیره مونده بود؛ جایی انگار بین حال و گذشته گیر کرده بود.

بعد گفت:
«من خواستم نجاتت بدم. قسم می‌خورم... اما نمی‌تونستم. پدرت گفته بود: بذار ببینه. باید ببینه... گفت اگه ببینه، دیگه هیچ‌وقت مثل مادرش نمی‌شه.»
خندید. کوتاه و تلخ.
«ولی اون نمی‌فهمید که دیدن، آدمو عوض نمی‌کنه. فقط پاره‌ش می‌کنه. تو رو پاره کرد. منو هم...»

رفتم عقب‌تر. دست‌هام می‌لرزید.
«تو اونجا بودی؟» صدای خودم برام غریبه بود.
سکوت کرد. و همین سکوت بدتر از هر جوابی بود.

«تو... گذاشتی اون کارو بکنه؟ گذاشتی من ببینم؟»
اشک توی چشم‌هام جمع شد، اما نمی‌ذاشتم بریزه.

اون سرش رو بالا آورد. نگاهش تاریک بود.
«اگه مخالفت می‌کردم، نفر بعدی خودم بودم. یا تو زنده نمی‌موندی.»

یه چیزی توی دلم شکست.
واقعیت، سنگین‌تر از اون چیزی بود که آماده‌ش باشم.

«تو هم مثل اون بودی...»
صدام لرزید.
«همه‌تون هم‌دست بودین.»

اون این بار سکوت نکرد.
با صدایی آروم ولی محکم گفت:
«نه. من هم‌دست نبودم... من شاهد بودم.
و بدترین جای ماجرا اینه که بعضی وقتا، فقط شاهد بودن هم، جرمه.»

نور زرد چراغ‌خواب مثل نبض، توی اتاق می‌لرزید.
همه‌چیز شکل گذشته بود. همون کمد چوبی که همیشه یه لولا‌ش لق می‌زد. همون تخت با پتوی زرشکی که بوی نا می‌داد.
و اون آینه‌ی لعنتی... روی میز تحریر.
گرد و خاک روش نشسته بود، ولی انگار منتظرم بود.

نفس کشیدن سخت شده بود. دلم می‌خواست چشم نبندم، اما بیشتر از اون، نمی‌خواستم نگاه کنم.
به آینه.
به اون چیزی که شاید اون تو باشه. یا کسی.

با تردید جلو رفتم. هر قدم، صدا می‌داد. کف چوبی زیر پام ناله می‌کرد.
نشستم.
دستم رو دراز کردم و گرد و خاک آینه رو پاک کردم.

چشم‌هام توی آینه افتاد... ولی چیزی توی تصویر درست نبود.
من اونجا نشسته بودم، ولی لب‌هام تکون نمی‌خوردن.
ولی انعکاسم داشت لب می‌زد...

زمزمه‌ای شنیدم.
آشنا. نرم. ولی پر از زهر.
«همه‌ش تقصیر توئه...»

یخ کردم.
تصویر توی آینه تکون خورد. حالا اون اونجا بود.
مادرم.
با همون لباس خون‌آلود شبی که مرد. با همون نگاهِ خالی. با لب‌هایی که آروم می‌لرزیدن:
«اون فقط منو نکشت... تو رو هم کشت، کوچولو... فقط دیرتر.»

خواستم جیغ بزنم، اما صدام در نمی‌اومد.
خواستم بلند شم، اما تنم سنگین شده بود.

تصویر توی آینه لبخند زد.
«حالا نوبت توئه.»

نور چراغ‌خواب سوسو زد... و خاموش شد

آینه هنوز پیش روم بود، ولی نگاه نمی‌کردم. نمی‌تونستم.
همه‌چیز دور سرم می‌چرخید؛ انگار یه نفر داشت خاطره‌ها رو از عمق مغزم می‌کشید بیرون، با ناخن.

دست‌هام رو روی شقیقه‌هام فشار دادم. نفس‌هام بریده‌بریده بود.

پچ‌پچه‌ای پیچید.
«اون شب... تو هم دیدی، نه؟
تو هم رفتی توی اون اتاق...»

پاهام سست شد. افتادم روی زمین.
و درست همون لحظه، صدای در اومد.
باز شد. آروم.
آروین برگشت.

ایستاد توی چهارچوب، با چشم‌هایی که انگار فهمیده بودن اتفاقی افتاده.

اومد سمتم.
«پری... صدات کردم. حالت خوبه؟»

لبم لرزید.
می‌خواستم ازش فرار کنم، ولی بیشتر از اون، دلم می‌خواست بغلم کنه.

اون نشست جلو پام.
«یه چیزی یادت اومده، نه؟»

سری تکون دادم.
آروم دستم رو گرفت. دستاش گرم بود، برعکس تنم که یخ زده بود.

چیزی بینمون لرزید. خاطره یا اشتیاق، نمی‌دونم.
نگاهش توی نگاهم قفل شد.

گفتم:
«چرا برگشتی؟»
اون لبخند زد. تلخ.
«چون هیچ‌وقت نرفتم.»

لحظه‌ای سکوت بود.
بعد، ناگهان دستش رو به صورتم آورد، لمسش آروم بود، اما نفس‌گیر.
«تو هنوزم همونی هستی که... نباید می‌شکست.
ولی شکستی.
و من هنوزم همونیم که... نمی‌تونه تماشا کنه و کاری نکنه.»

نزدیک‌تر شد.
فاصله‌مون فقط یه نفس بود.

من چشم‌هامو بستم.
و وقتی لب‌هاش رو روی لب‌هام حس کردم، نفهمیدم اشکام از دلتنگیه، یا ترس.
چون درست پشت پلک‌های بسته‌م، هنوز صدای مادرم می‌پیچید:
«تو هم مثل منی... خودتو گول نزن.»
ولی من مثل اون نبودم ‌






ا
 
بالا پایین