جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

کلاس و کتاب‌خوانی معرفی کتاب دختری که به دریا افتاد

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته کلاس‌ها و کتابخوانی توسط abrak با نام معرفی کتاب دختری که به دریا افتاد ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 154 بازدید, 11 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته کلاس‌ها و کتابخوانی
نام موضوع معرفی کتاب دختری که به دریا افتاد
نویسنده موضوع abrak
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط abrak
موضوع نویسنده

abrak

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
May
390
497
مدال‌ها
2

با اکسی اوه بیشتر آشنا شویم

اکسی اوه نویسنده‌ی کره‌ای-آمریکایی است که در نیویورک به دنیا آمده و در شهر نیوجرسی بزرگ شده است. او تحصیلات خود را در رشته‌ی تاریخ کره و نویسندگی خلاق در مقطع کارشناسی دانشگاه کالیفرنیا به پایان رسانده و مدرک ام. اف. ای. در نویسندگی برای جوانان را نیز از دانشگاه لزلی دریافت کرده است. این بانوی نویسنده تاکنون چندین رمان برای نوجوانان به چاپ رسانده که اثر حاضر یکی از موفق‌ترین آن‌هاست. کی‌پاپ، و تماشای انیمه از تفریحات مورد علاقه‌ی اکسی اوه هستند. او در‌حال‌حاضرُ در لاس‌وگاس اقامت دارد.
 
موضوع نویسنده

abrak

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
May
390
497
مدال‌ها
2

در بخشی از کتاب دختری که به اعماق دریا افتاد می‌خوانیم

وقتی بچه بودم، دختری در روستایمان بود که از همه بیشتر دوستش داشتم؛ تا حدودی به‌خاطر این‌که از او می‌ترسیدم. یکی از دوستان جون بود؛ دو سال از من بزرگ‌تر، با قلبی بی‌پروا و پر از شور زندگی. جون ذات مهربانی داشت، و چون بزرگ‌تر از سنش به‌نظر می‌رسید، اغلب بچه‌های دیگر دستش می‌انداختند. ناری بود که همیشه به دفاع از او درمی‌آمد. وقتی در حملات قلدرها مداخله می‌کرد، حرفش را گوش می‌کردند. وقتی حرف‌های ظالمانه‌ی آن‌ها را محکوم می‌کرد، التماسش می‌کردند که آن‌ها را ببخشد. جلب‌کردن نظرِ موافقِ ناری مثل تابیدن خورشید روی آدم بود؛ یا این‌که من تصور می‌کردم چنین حسی دارد. او هیچ‌وقت توجه زیادی به من نمی‌کرد. آخرین باری که دیدمش یک سال پیش بود، زمانی که به درون رودخانه‌ی طوفانی پرید تا قایق‌هایی را که از اسکله جدا شده بودند بازگرداند.
رودخانه خروشید و قایق‌ها... و ناری را... با خود به دریا برد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دوباره ببینمش. ولی الآن این‌جا، خندان و اشک‌ریزان، روبه‌رویم ایستاده است. «مینا، باورم نمی‌شه.» من را از آستانه‌ی در به داخل می‌کشد و در آغوش قوی‌اش می‌گیرد؛ و همچون گل‌های وحشی و نی‌های تنومندی که کنار رودخانه می‌رویند می‌خندد: «این‌که الآن این‌جایی یعنی... یعنی مردی!» آه، البته که این‌طوری فکر می‌کند. تنها راه ورود به سرزمین اشباح یا مردن است یا قبض‌روح شدن به‌دست اژدها؛ و او، مانند همه‌ی اهالی روستایم، همیشه می‌دانست شیم چیانگ قرار است عروس امسال باشد.
 
بالا پایین