جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک]

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط پرینز اوپال با نام {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک] ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 51 بازدید, 4 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک]
نویسنده موضوع پرینز اوپال
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط پرینز اوپال
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
5
مدال‌ها
2
به نام خالق رویا و خیال
نام رمان: منشور قدرت
«سرزمین تاریان»
نویسنده: ف.زینلی(پرینز اوپال)
ژانر:فانتزی، درام

عضو اتاق نظارت ²
خلاصه:
تاریان مرا دگرگون کرد؛ دیگر خودم نبودم.حالا تنها صدای یک جنگ، در سر من تکرار میشود.سرزمینی که رنگش را گم کرده، پشت من زانو زده.من مأمورم که این رویا را به سایه ها بازگردانم.
ن.ن:
همه اتفاقات و مکان ها زاییده ذهن خلاق نویسنده است و برخی از شباهت ها تصادفی است.
 
آخرین ویرایش:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,763
14,349
مدال‌ها
7

1000203037.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»
و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»
قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.
شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»
دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»
چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»
پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»
می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»
و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
5
مدال‌ها
2
مقدمه:
او می‌خواست یک زندگی عادی داشته باشد، اما سرنوشت او را به یک “منشور” تبدیل کرد. میانِ ردای سنگینِ شاهزادگی و رازی سیاه که در خونش جاری است، تنها یک انتخاب باقی مانده: یا بیدار شدن و نجاتِ تاریان، یا غرق شدن در تاریکیِ حقیقتی که از او پنهان کرده‌اند.​
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
5
مدال‌ها
2
صدای دویدن، سکوت ترسناک جنگل رو می‌شکست، در نور ماه شبح چهارنفر دیده می‌شد که بی‌توقف به‌سمتمکان نامعلومی می‌رفتن، تا اینکه کنار درخت قدیمی که خشک شده‌بود ایستادند، نفر آخر که مردی قدبلند و قوی‌هیکل بود، جلو اومد و دستش رو رو به درخت گرفت و گفت:
- آلتویتی ورودا!
دروازه‌ای دایره‌ای‌شکل باز شد که رنگ‌های آبی و بنفش در آن در حال چرخیدن بودن، رو به آن سه‌نفر کرد و با صدایی بم گفت:
- زودتر برید باید این جواهر رو در جای امنی نگه دارین.
هر سه‌نفر با تکون دادن سر وارد دروازه شدن و دروازه بسته شد، مرد تبری حاضر کرد و درخت رو قطع کرد، درخت مثل خاکستر در هوا پخش شد، مرد تعظیمی کرد و گفت:
- ببخش ولی برای نجات سرزمینم مجبور بودم.
و عقب‌گرد و با شتاب به سمت نامعلومی رفت.
***​
«(مرلین)»
با دادو‌بیدادِ مامان از خواب پریدم. همون‌طور که گیج‌ومنگ داشتم سرم رو می‌خاروندم، یهو یادم افتاد امروز چه روزیه! یهو یه حالی شدم یه جورایی هیجان‌زده شدم و بی‌خود و بی‌جهت لبخند زدم؛ از اون لبخندهای کج‌ومعوج که وقتی آدم خیلی خوشحاله، خودبه‌خود رو لبش می‌شینه.
هنوز پاهام رو از زیر پتو درنیاورده‌بودم که دوباره صدای مامان از پشت در اومد:
- مرلین! زود باش تختت رو مرتب کن، شلخته.
با تعجب زل زدم به در و زیر لب گفتم:
- آخه از کجا می‌فهمه؟! واقعاً انگار یه دوربین‌مخفی تو اتاقم گذاشته.
با بی‌حالی شروع کردم به مرتب کردن ملافه‌ها که انگار دقیقاً همون لحظه صداش روشنیدم که گفت:
- آفرین.
واقعاً بعید نیست مامان یه سیستمِ نظارتیِ خاص داشته باشه. اگه دوربین هم نذاشته باشه، حتماً یه جوری من رو زیر نظر داره که انگار همه‌چیز رو می‌دونه. آدم واقعاً شک می‌کنه!
سریع رفتم دست‌وصورتم رو با آب سرد شستم تا خواب از سرم بپره و یکم سرحال بشم .از اتاق بیرون زدم و از پله‌ها پایین رفتم، وقتی به آشپزخونه رسیدم، دیدم مامان و بابا هردو پشت میز نشستن. با انرژیِ گفتم:
- صبح بخیر.
در کمال تعجب، هردوتاشون دقیقاً همزمان و با یه ریتمِ عجیب، مثل اینکه از قبل با هم قرار گذاشته باشن، جواب دادن:
- صبح بخیر پسرم.
یه نیشخندی زدم وپشت میز نشستم. مامان هم همون‌طور که داشت بشقابِ پنکیک‌های داغ رو جلوی من می‌ذاشت، با همون مهربونیِ همیشگیش گفت:
- بخور پسرم، زود باش.
نشستم سر صبحونه‌م یهو یه حسی بهم گفت که انگار مامان و بابا همه‌ش دارن نگاهم می‌کنن. با تعجب سرم رو که بلند کردم، دیدم هردوتاشون مشغول کار خودشون هستن؛ پس اون حسِ عجیبِ من از کجا می‌اومد؟
خلاصه، صبحونه‌م که تموم شد، از سرِ میز بلند شدم و بهشون گفتم:
- یادتون نره، من ساعت نه منتظرتونم.
همین‌طور که داشتم می‌رفتم، بابا با یه حالتِ مخصوصی زیر دستم زد و گفت:
- برو بابا! ساعت نه اونجاییم، تو هم بی‌خیالِ این استرس‌ها باش و فقط از مصر برامون تعریف کن.
زیر لب با خودش غر زد:
- واقعاً که… چقدر پسرِ پرروئه!
مامان هم فقط لبخندی زد وبا چشم‌هاش بهم علامت داد که به اتاق برم.
سریع خودم رو به اتاق رسوندم و از توی کمد، اون کت‌وشلوار مشکیِ همیشگی رو درآوردم. پیراهن مشکی با اون خط‌های طلاییِ محو و کروات مشکی رو هم پوشیدم. وقتی کاملاً آماده شدم، رفتم جلوی آینه تا با برس، موهام رو مرتب کنم.
همین‌طور که داشتم جلوی آینه موهام رو درست می‌کردم، یه‌لحظه چشمم رو بستم و وقتی باز کردم، یه‌نفر رو پشت سرم دیدم! یه مرد که یه شنلِ سیاه و بزرگ پوشیده‌بود و کلاهِ شنلش تا روی بینیش روگرفته‌بود. یهو دستش رو بالا برد و کلاه رو کنار زد؛ اونجا بود که تونستم چشم‌های طلاییِ درخشانی که داشت رو ببینم. موهای خاکستریش هم جوری بود که انگار توی باد تکون می‌خوردند، یه لبخندِ خیلی عجیب زد و تا دوباره پلک زدم، غیب شد.
نفسم بند اومده‌بود، اونقدر از دیدنش جا خوردم که اصلاً یادم رفت چطوری باید نفس بکشم. با ترس برگشتم عقب، اما اتاق کاملاً خالی بود. با خودم گفتم:
- خدایا، اون دیگه کی بود؟ توی اتاقِ من چیکار می‌کرد؟
کلی سؤال توی سرم می‌چرخید، اما وقتی به ساعتم نگاه کردم، همه‌چیز یادم رفت. سریع ساعت و گوشی و کلید و کیفم رو برداشتم واز اتاق بیرون زدم. از پدر و مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و به‌سمت موزه‌ی لندن راه افتادم.
 
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
5
مدال‌ها
2
من عاشق اون موزه‌م. از وقتی یادم می‌آید دوست داشتم اونجا کار کنم. عاشق بخش مصر باستان بودم، برای همین هم باستان‌شناسی خوندم و با کمک یکی از دوست‌های پدرم، بالأخره تونستم توی موزه مشغول به کار بشم. حالا،پیدا کردنِ مقبره‌ی آخن‌توت، به قولِ دوستم پیتر، یه شبِ به آدمِ مهمی تبدیل شده‌بودم.
اما راستش رو بخواین، من فقط دنبال چیزهایی بودم که احساسم بهم می‌گفت؛ جوری که انگار از قبل اونجا بودم ودقیقاً می‌دونستم چطور باید مقبره رو پیدا کنم و چطوری درهای قفل‌شده رو باز کنم.
وارد موزه که شدم، سریع به‌سمت اتاقم رفتم، کیفم رو روی میز پرت کردم و در رو پشت سرم بستم. راستش، نمی‌دونم چرا اون لحظه دلم می‌خواست یکم از بقیه فاصله بگیرم. یه‌راست به‌سمت بخش مصر باستان رفتم. پیتر رو دیدم که بالای سرِ بچه‌ها ایستاده‌بود و داشت با یه هیجان خاصی براشون توضیح می‌داد که باید چیکار کنن.
اون پنج‌تا تابوتِ لعنتی رو که از مصر آورده‌بودیم، توی کمدهای شیشه‌ایِ مخصوص چیده‌بودن. درِ همه‌شون باز بود و وسایلِ همراهشون هم کنارشون توی ویترین‌های دیگه بود تا برای مراسمِ رونماییِ اصلی آماده بشن. کلاً یه‌هفته وقت داشتیم؛ دولت مصر سفت‌‌وسخت گرفته‌بود و بعد از یه‌هفته باید همه‌چیز رو سر جاش برمی‌گردوندیم.
همون‌طور که داشتم به تابوت‌ها نگاه می‌کردم، یه حسِ خیلی سنگین و عجیبی روی دلم نشست. انگار اون مومیایی‌های توی تابوت، اصلاً از اینکه اینجا بودن راضی نبودن، یه حسِ بی‌قراریِ شدید داشت تو فضا موج می‌زد. دستم رو کشیدم روی پیشونیم و زیر لب گفتم:
- مرلین، باز داری چرت‌وپرت فکر می‌کنی؟ چی شد یهو؟
ولی واقعاً نمی‌تونستم اون حسِ کوفتی رو نادیده بگیرم.
با صدایِ خنده و حرف‌زدنِ پیتر به خودم اومدم:
- سلام مرلین! چته پسر؟ چرا این‌جوری خشکت زده؟
برگشتم نگاهش کردم. قیافه‌‌ش کاملاً بی‌خیال بود، گفتم:
- نمی‌دونم پیتر… یه حسِ خیلی عجیب دارم، اصلاً حالم خوب نیست.
پیتر یه لبخندِ کشدار زد و به شونه‌م زد:
- بابا بی‌خیال، همه‌ش به‌خاطر استرسِ مراسمه. یه نفس عمیق بکش، آروم میشی.
با جدیت نگاهش کردم و گفتم:
- نه، موضوع استرس نیست. قضیه این مومیایی‌هاست… حس می‌کنم اینجا راحت نیستن. انگار می‌خوان برگردن به خونه‌شون، به همون خاکِ مصر.
پیتر یهو زیر خنده زد، اونقدر بلند که سرِ همه‌یِ کارکنان سمت ما چرخید با قهقهه گفت:
- وای خدا، مرلین، تو واقعاً داری به چی فکر می‌کنی؟ اون‌ها فقط یه مشت جنازه‌یِ مومیائین، نه آدمِ زنده که دلشون تنگ بشه.
فقط یه سری به نشونه‌یِ تأسف تکون دادم و گفتم:
- باشه بابا، هرچی تو بگی.
درست همون موقع، مارگارت استون که مسئول راهنمایِ موزه بود،با عجله به‌سمتمون اومد:
- آقایون، خبرنگارها رسیدن. آقای استاین گفتن سریع‌تر بیاین سالن.
یه لبخندِ مصنوعی زدم و گفتم:
- باشه، الان میایم. ممنون مارگارت.
با پیتر چند ثانیه وقت گذاشتیم تا سرووضعمون رومرتب کنیم و به‌سمت سرسرای اصلی راه افتادیم. همین که وارد شدیم، صدایِ همهمه‌یِ جمعیت و فلاشِ دوربین‌ها تو گوشم پیچید. آقای استاین، رئیسِ موزه، پشت تریبون بود و با دیدنِ ما، با همون لحنِ رسمی و پرطمطراقش شروع کرد:
- خب، خوشبختانه رسیدن! این‌ها کاوشگرانِ ما هستن؛ آقایان مرلین شالود و پیتر اشتون. لطفاً تشویقشون کنین.
صدایِ تشویقِ خبرنگارها و مردم بلند شد. رفتیم نشستیم پشتِ میزی که کنارِ تریبون گذاشته‌بودن. نورِ فلاش‌ها اذیتم می‌کرد. نشستم و منتظر شدم تا اولین سؤالِ خبرنگارها رو بپرسن، ولی تمامِ مدت، فکرِ اون چشم‌های طلاییِ توی آینه و اون حسِ سنگینِ توی تابوت‌ها، لحظه‌ای رهام نمی‌کرد.
همین که نشستیم، انگار یه هوای سنگینی توی سالن پخش شد. همه اون خبرنگارها، با اون دوربین‌ها و دفترچه‌هایی که توی دستشون بود، جوری نگاهمون می‌کردن که انگار از آسمون افتاده‌بودیم. قیافه‌شون داد می‌زد که «این دوتا بچه اینجا چیکار می‌کنن؟ پس اون متخصص‌های باسابقه و پیرمردها کجا رفتن؟» واقعاً از اون نگاه‌های شک‌برانگیز خسته شده‌بودم؛ انگار که داشتن می‌پرسیدن با چه حقی ما رو اینجا آوردن!
همه چیز از وقتی شروع شد که یکی از خبرنگارها دستش رو بالا برد. آقای استاین با اون صدایِ رسمیش گفت:
- بفرمایین؟
بعد نگاهی به من انداخت و گفت:
- میشه خودتون رو معرفی کنین؟
یه لحظه مکث کردم، سعی کردم صدام رو آروم و محکم کنم تا اون حسِ کلافگیِ توی چشم‌هام رو نبینن. گفتم:
- من مرلین شالود هستم، فارغ‌التحصیل رشته باستان‌شناسی از دانشگاهِ (…) و الان دوساله که اینجا مشغول به کارم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که پیتر، با همون اعتمادبه‌نفسِ همیشگیش، وسط حرفم پرید و خودش رو معرفی کرد:
- من هم پیتر اِشتون هستم، پسرِ ادوارد اِشتون. من و مرلین هم‌دانشگاهی هستیم و الان چهارساله که توی این موزه مشغول به کارم.
یه خبرنگارِ دیگه که انگار اصلاً با دیدنِ ما کنار نمی‌اومد، با لحنی که یه جورایی به ما پرید و پرسید:
- آقای استاین! با تمامِ احترام، این دونفر خیلی جوونن! واقعاً شما مسئولیتِ چنین کشفی رو به این‌ها سپردین؟
آقای استاین فقط یه لبخندِ آروم زد، از اون لبخندهایی که یعنی «همه چیز زیرِ نظره» و گفت:
- درسته که جوونن، ولی نباید ازشون غافل شد. این‌ها تونستن یه کشفِ بزرگ انجام بدن و اون مقبره رو با دقتِ فوق‌العاده‌ای باز کنن؛ طوری که حتی یه ذره از قطعاتش هم آسیب ندید. البته باید بگم که اون‌ها زیر نظرِ مستقیمِ پروفسورپاشا،که از بهترین متخصص‌های مصرشناسی هستن، این کار رو انجام دادن.
 
بالا پایین