صدای دویدن
، سکوت ترسناک جنگل رو میشکست، در نور ماه شبح چهارنفر دیده میشد که بیتوقف بهسمت
مکان نامعلومی میرفتن، تا اینکه کنار درخت قدیمی که خشک شدهبود ایستادند، نفر آخر که مردی قدبلند و قویهیکل بود
، جلو اومد و دستش رو رو به درخت گرفت و گفت:
- آلتویتی ورودا!
دروازهای دایرهایشکل باز شد که رنگهای آبی و بنفش در آن در حال چرخیدن بودن، رو به آن سهنفر کرد و با صدایی بم گفت:
- زودتر برید باید این جواهر رو در جای امنی نگه دارین.
هر سهنفر با تکون دادن سر وارد دروازه شدن و دروازه بسته شد، مرد تبری حاضر کرد و درخت رو قطع کرد
، درخت مثل خاکستر در هوا پخش شد، مرد تعظیمی کرد و گفت:
- ببخش ولی برای نجات سرزمینم مجبور بودم.
و عقبگرد و با شتاب به سمت نامعلومی رفت.
***
«(مرلین)»
با دادوبیدادِ مامان از خواب پریدم. همونطور که گیجومنگ داشتم سرم رو میخاروندم، یهو یادم افتاد امروز چه روزیه! یهو یه حالی شدم یه جورایی هیجانزده شدم و بیخود و بیجهت لبخند زدم؛ از اون لبخندهای کجومعوج که وقتی آدم خیلی خوشحاله، خودبهخود رو لبش میشینه
.
هنوز پاهام رو از زیر پتو درنیاوردهبودم که دوباره صدای مامان از پشت در اومد:
- مرلین! زود باش تختت رو مرتب کن، شلخته.
با تعجب زل زدم به در و زیر لب گفتم:
- آخه از کجا میفهمه؟! واقعاً انگار یه دوربینمخفی تو اتاقم گذاشته.
با بیحالی شروع کردم به مرتب کردن ملافهها که انگار دقیقاً همون لحظه صداش روشنیدم که گفت:
- آفرین.
واقعاً بعید نیست مامان یه سیستمِ نظارتیِ خاص داشته باشه. اگه دوربین هم نذاشته باشه، حتماً یه جوری من رو زیر نظر داره که انگار همهچیز رو میدونه. آدم واقعاً شک میکنه!
سریع رفتم دستوصورتم رو با آب سرد شستم تا خواب از سرم بپره و یکم سرحال بشم .
از اتاق بیرون زدم و از پلهها پایین رفتم، وقتی به آشپزخونه رسیدم
، دیدم مامان و بابا هردو پشت میز نشستن. با انرژیِ گفتم:
- صبح بخیر.
در کمال تعجب، هردوتاشون دقیقاً همزمان و با یه ریتمِ عجیب، مثل اینکه از قبل با هم قرار گذاشته باشن، جواب دادن:
- صبح بخیر پسرم.
یه نیشخندی زدم وپشت میز نشستم
. مامان هم همونطور که داشت بشقابِ پنکیکهای داغ رو جلوی من میذاشت
، با همون مهربونیِ همیشگیش گفت
:
- بخور پسرم، زود باش.
نشستم سر صبحونهم یهو یه حسی بهم گفت که انگار مامان و بابا همهش دارن نگاهم میکنن. با تعجب سرم رو که بلند کردم، دیدم هردوتاشون مشغول کار خودشون هستن؛ پس اون حسِ عجیبِ من از کجا میاومد؟
خلاصه، صبحونهم که تموم شد
، از سرِ میز بلند شدم و بهشون گفتم:
- یادتون نره، من ساعت نه منتظرتونم.
همینطور که داشتم میرفتم، بابا با یه حالتِ مخصوصی زیر دستم زد و گفت:
- برو بابا! ساعت نه اونجاییم، تو هم بیخیالِ این استرسها باش و فقط از مصر برامون تعریف کن.
زیر لب با خودش غر زد:
- واقعاً که… چقدر پسرِ پرروئه!
مامان هم فقط لبخندی زد وبا چشمهاش بهم علامت داد که به اتاق برم.
سریع خودم رو به اتاق رسوندم و از توی کمد، اون کتوشلوار مشکیِ همیشگی رو درآوردم. پیراهن مشکی با اون خطهای طلاییِ محو و کروات مشکی رو هم پوشیدم. وقتی کاملاً آماده شدم، رفتم جلوی آینه تا با برس، موهام رو مرتب کنم.
همینطور که داشتم جلوی آینه موهام رو درست میکردم، یهلحظه چشمم رو بستم و وقتی باز کردم، یهنفر رو پشت سرم دیدم! یه مرد که یه شنلِ سیاه و بزرگ پوشیدهبود و کلاهِ شنلش تا روی بینیش روگرفتهبود
. یهو دستش رو بالا برد و کلاه رو کنار زد؛ اونجا بود که تونستم چشمهای طلاییِ درخشانی که داشت رو ببینم. موهای خاکستریش هم جوری بود که انگار توی باد تکون میخوردند، یه لبخندِ خیلی عجیب زد و تا دوباره پلک زدم، غیب شد.
نفسم بند اومدهبود، اونقدر از دیدنش جا خوردم که اصلاً یادم رفت چطوری باید نفس بکشم. با ترس برگشتم عقب، اما اتاق کاملاً خالی بود. با خودم گفتم:
- خدایا، اون دیگه کی بود؟ توی اتاقِ من چیکار میکرد؟
کلی سؤال توی سرم میچرخید، اما وقتی به ساعتم نگاه کردم، همهچیز یادم رفت. سریع ساعت و گوشی و کلید و کیفم رو برداشتم واز اتاق بیرون زدم. از پدر و مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و بهسمت موزهی لندن راه افتادم.