سپید
سطح
1
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
- Jun
- 203
- 1,402
- مدالها
- 4
- کمک نمیخوای؟
شادی: چرا اتفاقاً. سه تا تخممرغ توی اون کاسه شیشهای بزرگه که توی کابینته بشکن. ماست و ادویه هم بزن.
خندیدم و به طرف کابینت رفتم. خندیدم و گفتم:
- بهبه اختراع جدیدِ سرآشپز شادی؛ کیک ادویه!
صورتش را در هم جمع کرد و گفت:
شادی: ببند بابا. تهچینه.
چشمانم درشت شد و لبخند پهنی زدم.
- شادی، جان من تهچین گذاشتی؟
لبخند مغروانهای زد و با سر تأیید کرد.
- پس دیگه با جون و دل کمکت میکنم.
***
- خوش اومدین دایی. شبتون بخیر.
دم در ایستادیم و بعد از بدرقه کردن دایی و خانوادهاش به جز فرهاد که ماندهبود تا باهم برویم، نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- بابا جهان منم دیگه کمکم برم.
از تعجب اخم کرد و گفت:
بابا جهان: کجا دختر؟ تو که گفتی شب رو میمونی!
- کار پیش اومده. فردا هم قراره با الیاس بریم بیرون، خرید داریم. برم بهتره.
شادی: بابا لیلی بمون صبح زود میری. ماشینت هم که تو حیاط پارکه دو دقیقهای روشنش میکنی و میری.
بابا که تا آن لحظه ساکت روی مبل نشستهبود گفت:
بابا: درد لیلی منم. من میرم، شب همگی بخیر.
از روی مبل بلند شد. بابا جهان هم بلند شد و گفت:
بابا جهان: لیلی و فیروز، بیاید اتاقم.
با تلخی به بابا نگاه کردم و به طرف آشپزخانه رفتم و گوشیام را برداشتم و بعد به اتاق بابا جهان رفتم. بابا که گوشهی مبل سه نفره نشستهبود و من هم دست به سی*ن*ه شدم و زانویم را خم کردم، به دیوار تکیه دادم و کف پایم را روی دیوار گذاشتم
- جونم بابا جهانشاه؟
بابا جهان: بشین لیلی.
- راحتم بابا.
با چشمغرهای که رفت جرئت نداشتم به حرفش گوش ندهم و این سوی مبل سهنفره نشستم. بابا جهان مقابلمان روی صندلی، پشت میز کارش نشستهبود.
شادی: چرا اتفاقاً. سه تا تخممرغ توی اون کاسه شیشهای بزرگه که توی کابینته بشکن. ماست و ادویه هم بزن.
خندیدم و به طرف کابینت رفتم. خندیدم و گفتم:
- بهبه اختراع جدیدِ سرآشپز شادی؛ کیک ادویه!
صورتش را در هم جمع کرد و گفت:
شادی: ببند بابا. تهچینه.
چشمانم درشت شد و لبخند پهنی زدم.
- شادی، جان من تهچین گذاشتی؟
لبخند مغروانهای زد و با سر تأیید کرد.
- پس دیگه با جون و دل کمکت میکنم.
***
- خوش اومدین دایی. شبتون بخیر.
دم در ایستادیم و بعد از بدرقه کردن دایی و خانوادهاش به جز فرهاد که ماندهبود تا باهم برویم، نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- بابا جهان منم دیگه کمکم برم.
از تعجب اخم کرد و گفت:
بابا جهان: کجا دختر؟ تو که گفتی شب رو میمونی!
- کار پیش اومده. فردا هم قراره با الیاس بریم بیرون، خرید داریم. برم بهتره.
شادی: بابا لیلی بمون صبح زود میری. ماشینت هم که تو حیاط پارکه دو دقیقهای روشنش میکنی و میری.
بابا که تا آن لحظه ساکت روی مبل نشستهبود گفت:
بابا: درد لیلی منم. من میرم، شب همگی بخیر.
از روی مبل بلند شد. بابا جهان هم بلند شد و گفت:
بابا جهان: لیلی و فیروز، بیاید اتاقم.
با تلخی به بابا نگاه کردم و به طرف آشپزخانه رفتم و گوشیام را برداشتم و بعد به اتاق بابا جهان رفتم. بابا که گوشهی مبل سه نفره نشستهبود و من هم دست به سی*ن*ه شدم و زانویم را خم کردم، به دیوار تکیه دادم و کف پایم را روی دیوار گذاشتم
- جونم بابا جهانشاه؟
بابا جهان: بشین لیلی.
- راحتم بابا.
با چشمغرهای که رفت جرئت نداشتم به حرفش گوش ندهم و این سوی مبل سهنفره نشستم. بابا جهان مقابلمان روی صندلی، پشت میز کارش نشستهبود.