جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مُبرِم] اثر «سپیده.ن کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سپید با نام [مُبرِم] اثر «سپیده.ن کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 305 بازدید, 12 پاسخ و 12 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مُبرِم] اثر «سپیده.ن کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع سپید
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سپید
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
- کمک نمی‌خوای؟
شادی: چرا اتفاقاً. سه تا تخم‌مرغ توی اون کاسه شیشه‌ای بزرگه که توی کابینته بشکن. ماست و ادویه هم بزن.
خندیدم و به طرف کابینت رفتم. خندیدم و گفتم:
- به‌به اختراع جدیدِ سرآشپز شادی؛ کیک ادویه!
صورتش را در هم جمع کرد و گفت:
شادی: ببند بابا. تهچینه.
چشمانم درشت شد و لبخند پهنی زدم.
- شادی، جان من تهچین گذاشتی؟
لبخند مغروانه‌‌ای زد و با سر تأیید کرد.
- پس دیگه با جون و دل کمکت می‌کنم.
***
- خوش اومدین دایی. شبتون بخیر.
دم در ایستادیم و بعد از بدرقه کردن دایی و خانواده‌اش به جز فرهاد که مانده‌بود تا باهم برویم، نفسم را بیرون دادم و گفتم:
- بابا جهان منم دیگه کم‌کم برم.
از تعجب اخم کرد و گفت:
بابا جهان: کجا دختر؟ تو که گفتی شب رو می‌مونی!
- کار پیش اومده. فردا هم قراره با الیاس بریم بیرون، خرید داریم. برم بهتره.
شادی: بابا لیلی بمون صبح زود میری. ماشینت هم که تو حیاط پارکه دو دقیقه‌ای روشنش می‌کنی و میری.
بابا که تا آن لحظه ساکت روی مبل نشسته‌بود گفت:
بابا: درد لیلی منم. من میرم، شب همگی بخیر.
از روی مبل بلند شد. بابا جهان هم بلند شد و گفت:
بابا جهان: لیلی و فیروز، بیاید اتاقم.
با تلخی به بابا نگاه کردم و به طرف آشپزخانه رفتم و گوشی‌ام را برداشتم و بعد به اتاق بابا جهان رفتم. بابا که گوشه‌ی مبل سه نفره نشسته‌بود و من هم دست به سی*ن*ه‌ شدم و زانویم را خم کردم، به دیوار تکیه دادم و کف پایم را روی دیوار گذاشتم
- جونم بابا جهانشاه؟
بابا جهان: بشین لیلی.
- راحتم بابا.
با چشم‌غره‌ای که رفت جرئت نداشتم به حرفش گوش ندهم و این سوی مبل سه‌نفره نشستم. بابا جهان مقابل‌مان روی صندلی، پشت میز کارش نشسته‌بود.
 
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
بابا جهان: تو چقدر کینه‌ای هستی دختر! من تو رو این‌جور بزرگ کردم؟
پوزخند زدم و به بابا جهان نگاه کردم.
- نه، این کینه‌‌ای بودن رو بابا یادم داده موقعی که پیشش زندگی می‌کردم. وگرنه که شما درست من رو بزرگ کردید!
بابا جهان: بسه دختر، مگه آدم به پدرش تیکه می‌اندازه؟ کافیه دیگه هر چی کدورت بوده تمومش کنید روی هم‌دیگه‌ رو ببوسید.
نفسم را با کلافگی بیرون دادم و جملات را قطعه‌قطعه می‌گفتم:
- تو که بهتر می‌دونی بابا جهان، من الان روی این رو می‌بوسم، اون‌وقت چند وقت دیگه باز با هم بحثمون میشه. ما که قراره همیشه قهر بمونیم واسه چی هی آشتی کنیم؟
گردنم را کج کردم و نگاه به بابا که با کلافگی، به ریش‌های جو گندمی‌اش دست می‌کشید و به فرش زل‌ زده‌بود، انداختم و با اخم کمرنگی گفتم:
- دل من با این بشر صاف نشده و نمیشه. خودتون رو واسه آشتی دادن ما خسته نکنید.
دستم را روی دسته‌‌ی مبل گذاشتم و بلند شدم.
- من کار دارم نمی‌تونم امشب بمونم. شب‌تون خوش.
در را باز کردم و به صدا زدن‌های مکرر بابا جهان بی‌توجهی کردم و پله‌ها را بالا رفتم و کمی صدایم را بالا بردم.
- فرهاد، لباس بپوش بریم.
داخل اتاقم شدم و لباس‌هایم را تن کردم و کیفم را ضربدری به شانه‌ام انداختم و در اتاقم را بستم. می‌خواستم بمانم البته اگر بابا نمی‌آمد خوشحالی‌ام را نصفه نابود نمی‌کرد. پله‌های راهرو را پایین رفتم و با دیدن فرهاد که هنوز آماده نشده‌بود اخم کردم.
- فرهاد چی گفتم بهت؟
بابا جهان: تا با پدرت آشتی نکنی جایی نمیری.
دو پله‌ی آخر هم پایین آمدم و به بابا جهان نزدیک‌تر شدم. انگشت اشاره‌ام را بالا آوردم و به بابا اشاره کردم و گفتم:
- خودتم می‌دونی که دعوای من و این آقا بحث دو سه ماه پیش نیست. همون شب که مامانم مُرد این مَرد هم باهاش مرد. بابا جهان، با اینکه خیلی خیلی بیشتر از این بی‌غیرت برات ارزش قائلم اما... هیچ‌وقت هیچ صلحی بین من و پدرم قرار نیست اتفاق بیفته.
به بابا نگاه کردم که کمی با چهره‌ی دلخور و ناراحت نگاهم کرد و من بی‌رحمانه با خشم به او خیره بودم.
- فرهاد، بریم. شب همگی بخیر.
بابا جهان به بدرقه‌مان نیامد و تنها شادی پشت سرمان آمده‌بود. پله‌ها را پایین می‌رفتیم و حیاط طویل را طی کردیم.
شادی: بابا وا بده دیگه لیلی. بیا آشتی کنید قال قضیه رو بکنید بره.
برگشتم و با حیرت نگاهش کردم و انگشت اشاره‌ام را جلوی صورتش تکان می‌دادم‌:
- شادی الان تو داری این حرف رو بهم می‌زنی؟ تو که بهتر از من می‌دونی دلیل قهر و جدل من و بابام چیه. تو می‌دونی که من سر چیزای بی‌خودی با هیچکس قهر و بحث نمی‌کنم. دیگه این حرف رو نزن شادی.
 
موضوع نویسنده

سپید

سطح
1
 
مدیر تالار ویرایش
پرسنل مدیریت
مدیر انجمن
ناظر کتاب
طراح آزمایشی
ویراستار تیم روزنامه
فعال انجمن
Jun
203
1,402
مدال‌ها
4
دوباره به راه افتادم و چند قدم راهِ مانده به ماشین را طی کردم، فرهاد با بی‌میلی داشت به دنبالم می‌آمد. به سمتش برگشتم با کلافگی گفتم‌:
‌- چیه فرهاد؟ دلت نیست نیا. چاقو بیخ گلوت گذاشتم که باید باهام بیای؟
وسط حیاط ایستاد و همراهم نیامد و شادی هم کنارش دست‌به‌سی*ن*ه ایستاد. سوار ماشین شدم و استارت زدم و جلوی در ایستادم. پیاده شدم و دروازه را باز کردم.
- زحمت بستن این در رو هم خودتون بکشید.
مجدد سوار ماشین شدم و حرکت کردم. تلفنم را روشن کردم و به دنبال شماره‌ی فریماه گشتم و تماس گرفتم و تلفن را روی بلندگو گذاشتم و بعد از دو بوق جواب داد.
- فریماه، حاضر شو امشب طبقه‌ی پایین می‌خوابی. فرهاد نیومد.
با صدایی گرفته ناشی از سرماخوردگی‌اش می‌غرد:
فریماه: من حوصله ندارم بیام پایین لیلی.
- همین که شنیدی! نمی‌تونم تنهات بذارم زنگ واحدت رو زدم میای پایین فهمیدی؟
تلفن را قطع کردم و در جیبم گذاشتم.
این لیلی همیشگی نبود. لیلی این‌قدر عصبانی نیست. مگر می‌گذارند لیلی مدتی در حال خود بماند و خودش باشد؟!
***
با صدای آیفون، سرم را از روی کاناپه بالا آوردم و به این‌طرف و آن‌طرف نگاه کردم. نفسم را با بینی بیرون دادم و پتو را کنار زدم و از روی کاناپه بلند شدم.
آیفون را برداشتم و گفتم:
- الو؟
با صدای بَم خندانش که گفت «باز کن» می‌فهمم الیاس است. آیفون را سر جایش گذاشتم و دکمه‌‌ی آیفون را زدم در ورودی را هم باز کردم و در اتاقی که فریماه در آن خواب بود را هم بستم و خودم نیز روی کاناپه مجدداً دراز کشیدم.
الیاس: تنبل خانم خوابی؟
‌- چرا به گوشیم زنگ نزدی الیاس؟
الیاس: چون که تلفن خانم خاموشه، شوهرشون نگران شده‌بود مجبور شد بیاد دم در خونه. بهونه‌ هم داشتم اگه بابا جهانت خونت بود.
در را بست و گفت:
الیاس: تو چرا خوابی هنوز؟ ساعت دهه!
نفس عمیقی کشیدم و بی‌اینکه چشمانم را باز کنم گفتم:
- دیشب دو رسیدم خونه. انقدر اعصابم خورد بود که تا سه و چهار صبح هم خوابم نبرد.
حضور الیاس را کنارم حس کردم. دستش را روی شکمم و گذاشت و با خنده گفت:
الیاس: باز با کی دعوا کردی که اعصابت رو خورد کرده؟
چشمانم را باز کردم. پایین کاناپه نشسته‌بود و با مهربانی، نگاهم می‌کرد. با دلخوری گفتم:
- الیاس به نظرت من اهل دعوام؟ من تو زندگیم با تنها کسایی که دعوا کردم مدیر دبیرستانم بود و بابام، دو تا آدمِ... لااله‌الاالله.
لبخندش کمرنگ شد.
الیاس: باز با بابات بحثت شد؟
به پرده‌های سفید و قرمز مقابل چشم دوختم و سکوت کردم.
 
بالا پایین