جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته [میرای خیال] اثر •MoonLyra کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط MoonLyra با نام [میرای خیال] اثر •MoonLyra کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 906 بازدید, 21 پاسخ و 6 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع [میرای خیال] اثر •MoonLyra کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع MoonLyra
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط MoonLyra
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
اصلا مهم نیست که قبلا مُرده‌ای!
"او" اگر بخواهد، می‌تواند استخوان‌‎های پوسیده‌ات را برای به آتش‌کشیدنشان، دوباره سرهم کند.
نیازی نیست که برای به بند کشیدنت دامی پهن کند؛ کافی‌ست مقابلت ظاهر شود تا تو با پای خودت به سویش قدم برداری؛ و این همان چیزی است که تو او را "حسرت" صدا می‌کنی.​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
این وهم تاریکی که به وجودم هجوم آورده و مرا در خویش می‌بلعد، هر روز به تو شبیه‌تر می‌شود؛ و من را در دوراهی فرار از او یا به آغوش‌کشیدن تو، اسیر می‌کند.
این‌که وهم تو را بیشتر از تکه‌های باقی مانده از خودم دوست دارم، حقیقت تلخی‌ست که ناچارم هر روز در آیینه ببینم.​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
انتظار که به پایان برسد؛ یا می‌گذری و می‌روی؛
یا در همان خط پایان، به پایان خودت می‌رسی و بی‎‌صدا تمام می‌شوی.
نقطه‌ی پایان من اما، باتلاقی شده که هرچه هستم و بودم را آرام فرو می‌بلعد و حتی فرصت به انتها رسیدن هم، به من نمی‌دهد.
یک سراشیبی مهیب مدور، که بارها مرگ را مقابل چشمانم به تصویر می‌کشد؛ و هر بار آن را یک قدم نزدیک‌تر می‌آورد.​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
خیره شدن به آسمان شب،
در حصار ذهنم روزنی می‌گشاید که تمام آنچه از خودم رانده بودم، دوباره از آن رخنه می‌کنند.
در قعر این ورطه‌، آیینه‌ای به وسعت آسمان ایستاده که مرا با هرآنچه پشت سرم پنهان کرده‌ام رو به رو می‌کند؛
و این آیینه به بزرگ‌ترین هراسم بدل می‌شود؛ آنگونه که آسمان شب، مرا در هم می‌شکند.​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
اگر می‌شد مرگ را فراخواند، در یک عصر بارانی، شعر مورد علاقه‌ام را چندبار می‌خواندم؛ خاک روی صندلی رو‌به‌رویی را پاک می‌کردم و بعد با دمنوشی از گلبرگ‌های خشک‌شده‌ی باغچه‌ی خانه،
گلویم را گرم می‌کردم و با لبخندی گرم‌تر پنچره را می‌گشودم و منتظر می‌ماندم.
دوست عزیزم!
من آنقدر خسته نیستم که خودم به سوی تو بیایم، اما آنقدر هم زنده نیستم که از تو یاد نکنم!​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
برای رساندن آرزوهایم به آسمان، دیگر به باد سپردن قاصدک‌ها کافی نیست؛ نه که آسمان دورتر شده باشد یا قاصدک‌‌ها کوچک‌تر، آرزوهای من سنگین شده‌اند.
خاک زمان، گرد خستگی و غبار درد روی دوششان سنگینی کرده و آرام انتهای ذهنم ته‌نشین می‌شوند.​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
قدم‌های استوار شب که به شهر برسند، شیون ساعت‌های شکسته در گوش‌کوچه‌ها خواهد پیچید.
هنگامی که دیگران درهای خانه را به روی شب و تاریکی می‌بندند و هراسان می‌گریزند؛
کسی در دورترین خیابان شهر، آواز سر می‌دهد و قدم به قدم ردپایی محو را دنبال می‌کند.
دست‌های شب، آهسته از پاهای برهنه‌‌اش بالا می‌روند و در انگشت‌های سردش قلاب می‌شوند.
تنش، آرام هم‌رنگ شب می‌شود و دور نخواهد بود زمانی که، در تپش‌های بی‌صدای شب، محو شود.​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
مرور روزهای بودنت، درست شبیه نگه‌داشتن صیدی وحشی در قفسی درون قلبم است.
صیدی که می‌خروشد و می‌خراشد؛ چنگ می‌کشد و فغان‌کنان، پنجه‌هایش را به دورترین تکه‌های وجودم می‌رساند و ناگهان مقابل پایم پرتشان می‌کند و تا به خودم بیایم، اتاقم پر می‌شود از مرگ‌های کوچکی که تجربه کرده بودم و اکنون همه با‌هم آمده‌اند تا گریبانم را بگیرند.
اما، یک قدم مانده به آخرین نفسم، دستشان را از گلویم برمی‌دارند و خیره به اشک‌هایی که از چشم نافرمانم می‌چکند منتظر می‌مانند؛ منتظر که اشک‌هایم را پاک کنم، نفسی عمیق بکشم و دوباره دردها را فرو ببرم. منتظرند تا این بازی رنج‌آور را برایشان از نو، شروع کنم.​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
من از بودن اندوه تو، یا دردهایی که به‌جا گذاشته‌ای نگران نیستم!
بیم من از روزیست که این‌ها، تنها یادگارانت هم مرا ترک کنند؛ و می‌دانم که آن روز، درست همزمان با روزی می‌شود که قرار است روحم را در صفحه‌ی یکی مانده به آخر کتاب شعر روی تاقچه گم کنم.​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

MoonLyra

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
34
166
مدال‌ها
2
سر انگشتانت که به دستم خورد، شور عجیبی زیر پوستم دوید، در رگم جاری شد و به گرمی از چشمانم چکید.
شورشی مصلحانه در بندبند وجودم در گرفت و در سرم ناقوس جنگ پیچید؛ جنگ خواستن و نداشتنت؛ جنگ بودن و نماندنت.
تو، سرابی شکوهمند که اگر یک قدم دیگر به سمتت می‌آمدم محو می‌شدی و من، مسافری که تنها یک قدم مانده بود، عطش جانش را بگیرد.
کوتاه بگویم، این یک قدم فاصله‌ی مرگ بود تا مرگ!
پس از آن روزها، هنوز هم شور حضورت در رگانم می‌جوشد، اما به چشمانم که می‌رسد، حلقه می‌زند ولی نمی‌چکد؛
و این‌گونه شد که پس از تو، همه چیز را تار می‌بینم.​
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین