- Oct
- 3,513
- 14,117
- مدالها
- 4
بهزاد، لیلا و نگاهش به نوشتهی روی جعبه، مردهای کتپوش، دختر مونارنجی، اون ناظر روی پشتبوم و سه نفری که وارد کوچه شدن و دیگه بیرون نیومدن؛ یه چیز بین همهی این اتفاقها مشترک بود. همه دنبال جعبه بودن، اما هیچک.س تلاش نکردهبود تا همون لحظه ازم بگیرتش. چرا؟!
برعکس سؤال که خیلی ساده بود، جواب پیدا کردن اصلاً راحت نبود؛ اگه فقط به خود جعبه احتیاج داشتن، سادهترین کار این بود که همون جلوی خونهی بهزاد بهم حمله کنن. اونها حتی موقع سوار و پیاده شدنم از اتوبوس هم فرصتش رو داشتن، اما هیچکدوم این کار رو نکردهبودن. انگار همه ترجیح میدادن یه نفر دیگه دستش رو کثیف کنه.
صدای تق خیلی آرومی از داخل دیوار اومد. بدنم قبل از ذهنم واکنش نشون داد و به حالت آمادهباش، از روی صندلی بلند شدم. چاقوی تاشو کف دستم نشست، ولی صدا دوباره تکرار نشد.
چند ثانیه بیحرکت موندم و نگاهم روی صندوق آهنی قفل موند. آروم جلو رفتم و با دقت به جزئیات نگاه کردم. قفلش هنوز بسته بود، اما از شکاف باریک پایینش، گوشهی یه کاغذ بیرون زدهبود؛ انگار یکی عمداً اینجوری گذاشتهبودش.
روی پاهام جابهجا شدم. جواب زودتر از چیزی که انتظار داشتم رسیدهبود. کلید رو از زیر صندوق برداشتم و برای بار دوم، قفل رو باز کردم. این بار یه تیکه کاغذ کوچیکتر از قبلی، داخلش بود. بیرون کشیدمش و بازش کردم: «مستقیم نیا.»
دستور رو یه بار دیگه، با دقت خوندم؛ دستور کامل همین بود! لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. این یعنی گزارش من به دستشون رسیده و مهمتر از اون، کسی که دستور رو فرستاده، فهمیده من تنها نیستم و تعقیب میشم؛ یا شاید هم از همون اول میدونسته.
کاغذ رو تا کردم و داخل جیبم گذاشتم. نگاهم دوباره روی جعبه افتاد. خب، انگار
پس مرحلهی بعد شروع شدهبود. رو به جعبه گفتم:
- پس باید یه مدت دیگه هم پیش من بمونی!
روی میز خم شدم و جعبه رو از روش برداشتم. وزنش همون بود، اما دستور جدید، همهچیز رو عوض میکرد. نقطهی تحویل اصلی لو رفتهبود، یا حداقل احتمال لو رفتنش وجود داشت. کیف رو بعد از جا دادن جعبه داخلش، دوباره روی شونهم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی تاریک ساختمون بوی نم و گرد و خاک میداد. پلهها رو آروم پایین رفتم.
هیچ عجلهای نداشتم؛ آدمی که عجله میکنه، توجه بقیه رو جلب میکنه. در خروجی رو باز کردم و خیابون تقریباً تاریک رو بررسی کردم. چراغهای زردرنگ، آسفالت خیس رو کدرتر نشون میدادن. چند نفر از دور رد شدن. دو خیابون کامل بدون مقصد مشخص راه رفتم و بعد وارد بازارچهی شبانه شدم. اینجا هنوز شلوغ بود. فروشندهها فریاد میزدن و بوی غذای پر از روغن توی هوا پیچیدهبود. موسیقی ضعیفی از یه رادیوی قدیمی شنیده میشد. وسط جمعیت حرکت میکردم که صدای زنی از کنار گوشم رد شد:
- سیب زمینی تازه!
حتی نگاهم هم نکرد، اما همون لحظه چیزی به پام خورد. نگاهم رو پایین بردم و یه کیسهی کاغذی کوچیک رو دیدم. زن بدون توقف به راهش ادامه داد. بدون اینکه خم بشم، پام رو روی کاغذ گذاشتم سه قدم جلوتر رفتم.
کنار دکه وایستادم و انگار دارم قیمتها رو نگاه میکنم، با نوک کفشم کیسهی زیر پام رو بهسمت دیوار کشیدم. وقتی مطمئن شدم کسی توجهی نمیکنه، برداشتمش. داخلش فقط یه بلیت اتوبوس بود. چرخوندمش؛ پشت بلیت، با مداد نوشته شدهبود: «خط ۴۷ ـ آخرین ایستگاه.»
پس قرار نبود مستقیم برم! قرار بود از مسیر عمومی حرکت کنم. منطقی بود. کسی که منتظر تحویل جعبه باشه، احتمالاً خروجیهای شهر، ایستگاههای اصلی و مسیرهای مستقیم رو زیر نظر میگیره؛ اما یه اتوبوس معمولی و بین صدها مسافر، آخرین جایی بود که کسی دنبال تحویل مخفیانه میگشت.
برعکس سؤال که خیلی ساده بود، جواب پیدا کردن اصلاً راحت نبود؛ اگه فقط به خود جعبه احتیاج داشتن، سادهترین کار این بود که همون جلوی خونهی بهزاد بهم حمله کنن. اونها حتی موقع سوار و پیاده شدنم از اتوبوس هم فرصتش رو داشتن، اما هیچکدوم این کار رو نکردهبودن. انگار همه ترجیح میدادن یه نفر دیگه دستش رو کثیف کنه.
صدای تق خیلی آرومی از داخل دیوار اومد. بدنم قبل از ذهنم واکنش نشون داد و به حالت آمادهباش، از روی صندلی بلند شدم. چاقوی تاشو کف دستم نشست، ولی صدا دوباره تکرار نشد.
چند ثانیه بیحرکت موندم و نگاهم روی صندوق آهنی قفل موند. آروم جلو رفتم و با دقت به جزئیات نگاه کردم. قفلش هنوز بسته بود، اما از شکاف باریک پایینش، گوشهی یه کاغذ بیرون زدهبود؛ انگار یکی عمداً اینجوری گذاشتهبودش.
روی پاهام جابهجا شدم. جواب زودتر از چیزی که انتظار داشتم رسیدهبود. کلید رو از زیر صندوق برداشتم و برای بار دوم، قفل رو باز کردم. این بار یه تیکه کاغذ کوچیکتر از قبلی، داخلش بود. بیرون کشیدمش و بازش کردم: «مستقیم نیا.»
دستور رو یه بار دیگه، با دقت خوندم؛ دستور کامل همین بود! لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست. این یعنی گزارش من به دستشون رسیده و مهمتر از اون، کسی که دستور رو فرستاده، فهمیده من تنها نیستم و تعقیب میشم؛ یا شاید هم از همون اول میدونسته.
کاغذ رو تا کردم و داخل جیبم گذاشتم. نگاهم دوباره روی جعبه افتاد. خب، انگار
پس مرحلهی بعد شروع شدهبود. رو به جعبه گفتم:
- پس باید یه مدت دیگه هم پیش من بمونی!
روی میز خم شدم و جعبه رو از روش برداشتم. وزنش همون بود، اما دستور جدید، همهچیز رو عوض میکرد. نقطهی تحویل اصلی لو رفتهبود، یا حداقل احتمال لو رفتنش وجود داشت. کیف رو بعد از جا دادن جعبه داخلش، دوباره روی شونهم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی تاریک ساختمون بوی نم و گرد و خاک میداد. پلهها رو آروم پایین رفتم.
هیچ عجلهای نداشتم؛ آدمی که عجله میکنه، توجه بقیه رو جلب میکنه. در خروجی رو باز کردم و خیابون تقریباً تاریک رو بررسی کردم. چراغهای زردرنگ، آسفالت خیس رو کدرتر نشون میدادن. چند نفر از دور رد شدن. دو خیابون کامل بدون مقصد مشخص راه رفتم و بعد وارد بازارچهی شبانه شدم. اینجا هنوز شلوغ بود. فروشندهها فریاد میزدن و بوی غذای پر از روغن توی هوا پیچیدهبود. موسیقی ضعیفی از یه رادیوی قدیمی شنیده میشد. وسط جمعیت حرکت میکردم که صدای زنی از کنار گوشم رد شد:
- سیب زمینی تازه!
حتی نگاهم هم نکرد، اما همون لحظه چیزی به پام خورد. نگاهم رو پایین بردم و یه کیسهی کاغذی کوچیک رو دیدم. زن بدون توقف به راهش ادامه داد. بدون اینکه خم بشم، پام رو روی کاغذ گذاشتم سه قدم جلوتر رفتم.
کنار دکه وایستادم و انگار دارم قیمتها رو نگاه میکنم، با نوک کفشم کیسهی زیر پام رو بهسمت دیوار کشیدم. وقتی مطمئن شدم کسی توجهی نمیکنه، برداشتمش. داخلش فقط یه بلیت اتوبوس بود. چرخوندمش؛ پشت بلیت، با مداد نوشته شدهبود: «خط ۴۷ ـ آخرین ایستگاه.»
پس قرار نبود مستقیم برم! قرار بود از مسیر عمومی حرکت کنم. منطقی بود. کسی که منتظر تحویل جعبه باشه، احتمالاً خروجیهای شهر، ایستگاههای اصلی و مسیرهای مستقیم رو زیر نظر میگیره؛ اما یه اتوبوس معمولی و بین صدها مسافر، آخرین جایی بود که کسی دنبال تحویل مخفیانه میگشت.