جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,994 بازدید, 152 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,513
14,117
مدال‌ها
4
بهزاد، لیلا و نگاهش به نوشته‌ی روی جعبه، مردهای کت‌پوش، دختر مو‌نارنجی، اون ناظر روی پشت‌بوم و سه نفری که وارد کوچه شدن و دیگه بیرون نیومدن؛ یه چیز بین همه‌ی این اتفاق‌ها مشترک بود. همه دنبال جعبه بودن، اما هیچ‌ک.س تلاش نکرده‌بود تا همون لحظه ازم بگیرتش. چرا؟!
برعکس سؤال که خیلی ساده بود، جواب پیدا کردن اصلاً راحت نبود؛ اگه فقط به خود جعبه احتیاج داشتن، ساده‌ترین کار این بود که همون جلوی خونه‌ی بهزاد بهم حمله کنن. اون‌ها حتی موقع سوار و پیاده شدنم از اتوبوس هم فرصتش رو داشتن، اما هیچ‌کدوم این کار رو نکرده‌بودن. انگار همه ترجیح می‌دادن یه نفر دیگه دستش رو کثیف کنه.
صدای تق خیلی آرومی از داخل دیوار اومد. بدنم قبل از ذهنم واکنش نشون داد و به حالت آماده‌باش، از روی صندلی بلند شدم. چاقوی تاشو کف دستم نشست، ولی صدا دوباره تکرار نشد.
چند ثانیه بی‌حرکت موندم و نگاهم روی صندوق آهنی قفل موند. آروم جلو رفتم و با دقت به جزئیات نگاه کردم. قفلش هنوز بسته بود، اما از شکاف باریک پایینش، گوشه‌ی یه کاغذ بیرون زده‌بود؛ انگار یکی عمداً اینجوری گذاشته‌بودش.
روی پاهام جابه‌جا شدم. جواب زودتر از چیزی که انتظار داشتم رسیده‌بود. کلید رو از زیر صندوق برداشتم و برای بار دوم، قفل رو باز کردم. این بار یه تیکه کاغذ کوچیک‌تر از قبلی، داخلش بود. بیرون کشیدمش و بازش کردم: «مستقیم نیا.»
دستور رو یه بار دیگه، با دقت خوندم؛ دستور کامل همین بود! لبخند خیلی کم‌رنگی روی لبم نشست. این یعنی گزارش من به دستشون رسیده و مهم‌تر از اون، کسی که دستور رو فرستاده، فهمیده من تنها نیستم و تعقیب میشم؛ یا شاید هم از همون اول می‌دونسته.
کاغذ رو تا کردم و داخل جیبم گذاشتم. نگاهم دوباره روی جعبه افتاد. خب، انگار
پس مرحله‌ی بعد شروع شده‌بود. رو به جعبه گفتم:
- پس باید یه مدت دیگه هم پیش من بمونی!
روی میز خم شدم و جعبه رو از روش برداشتم. وزنش همون بود، اما دستور جدید، همه‌چیز رو عوض می‌کرد. نقطه‌ی تحویل اصلی لو رفته‌بود، یا حداقل احتمال لو رفتنش وجود داشت. کیف رو بعد از جا دادن جعبه داخلش، دوباره روی شونه‌م انداختم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی تاریک ساختمون بوی نم و گرد و خاک می‌داد. پله‌ها رو آروم پایین رفتم.
هیچ عجله‌ای نداشتم؛ آدمی که عجله می‌کنه، توجه بقیه رو جلب می‌کنه. در خروجی رو باز کردم و خیابون تقریباً تاریک رو بررسی کردم. چراغ‌های زردرنگ، آسفالت خیس رو کدرتر نشون می‌دادن. چند نفر از دور رد شدن. دو خیابون کامل بدون مقصد مشخص راه رفتم و بعد وارد بازارچه‌ی شبانه شدم. اینجا هنوز شلوغ بود. فروشنده‌ها فریاد می‌زدن و بوی غذای پر از روغن توی هوا پیچیده‌بود. موسیقی ضعیفی از یه رادیوی قدیمی شنیده می‌شد. وسط جمعیت حرکت می‌کردم که صدای زنی از کنار گوشم رد شد:
- سیب زمینی تازه!
حتی نگاهم هم نکرد، اما همون لحظه چیزی به پام خورد. نگاهم رو پایین بردم و یه کیسه‌ی کاغذی کوچیک رو دیدم. زن بدون توقف به راهش ادامه داد. بدون این‌که خم بشم، پام رو روی کاغذ گذاشتم سه قدم جلوتر رفتم.
کنار دکه وایستادم و انگار دارم قیمت‌ها رو نگاه می‌کنم، با نوک کفشم کیسه‌ی زیر پام رو به‌سمت دیوار کشیدم. وقتی مطمئن شدم کسی توجهی نمی‌کنه، برداشتمش. داخلش فقط یه بلیت اتوبوس بود. چرخوندمش؛ پشت بلیت، با مداد نوشته شده‌بود: «خط ۴۷ ـ آخرین ایستگاه.»
پس قرار نبود مستقیم برم! قرار بود از مسیر عمومی حرکت کنم. منطقی بود. کسی که منتظر تحویل جعبه باشه، احتمالاً خروجی‌های شهر، ایستگاه‌های اصلی و مسیرهای مستقیم رو زیر نظر می‌گیره؛ اما یه اتوبوس معمولی و بین صدها مسافر، آخرین جایی بود که کسی دنبال تحویل مخفیانه می‌گشت.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,513
14,117
مدال‌ها
4
چند دقیقه بعد، جلوی سکوی خط ۴۷ وایستاده‌بودم. اتوبوس که رسید، تقریباً پر بود. توجهی نکردم و همراه بقیه سوار شدم. هیچ صندلی خالی‌ای نبود. کنار در وایستادم. اتوبوس حرکت کرد و از کنار چندتا ایستگاه رد شد. بعد از حدود یه ربع، فقط پنج نفر داخل اتوبوس مونده‌بودن. نگاهم رو از روی یه زن با لباس کار، دو دانشجو و راننده، روی مردی که از اول مسیر، ته اتوبوس نشسته‌بود، کشیدم.
برای اولین بار سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش مستقیم روی کیف افتادن. خیلی آروم از جاش بلند شد و بدون توجه به حرکت اتوبوس، به‌سمت من راه افتاد.
مرد بدون عجله قدم برمی‌داشت. لباسش معمولی و قهوه‌ای رنگی که پوشیده‌بود، اون رو از افراد مقر فرماندهی و گروه ما متمایز می‌کرد. به بارونی قهوه‌ای و کهنه‌ای که پوشیده‌بود کیف پارچه‌ای که دستش بود، نگاه کردم. وقتی به دو قدمی من رسید، بدون اینکه نگاهم کنه، دستش رو به میله‌ی کنار در گرفت؛ انگار فقط دنبال جایی برای وایستادن بود. اتوبوس از روی دست‌اندازی رد شد و بدنه زیر پاهامون لرزید.
همون لحظه، مرد زیر لب گفت:
- ایستگاه آخر، همیشه آخر راه نیست.
نگاهم از شیشه جدا نشد. جمله رو شنیدم، اما جواب ندادم. چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد دوباره گفت:
- گاهی فقط آخر خطه.
این بار خیلی آروم گفتم:
- اگه حرفی داری، مستقیم بزن.
لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست.
- خوبه؛ دنبال بحث نیستی.
مکث کردم، ولی به‌طرفش نچرخیدم. این جمله جزو آموزش‌های ما بود و این یعنی این مرد من رو می‌شناخت. مطمئن بودم صدامون اون‌قدری آروم هست که کسی جز ما نشنوه. راننده با صدای بلند گفت:
- ایستگاه آخر!
اتوبوس کنار جدول وایستاد. درها باز شدن. زن و دوتا پسر دانشجو پیاده شدن، اما من تکون و مرد همون‌جا وایستادیم. چند ثانیه بعد، راننده از روی صندلی بلند شد. کمربندش رو روی شکم بزرگش کشید و رو به ما تشر زد:
- زودتر پیاده شین، باید برگردم.
اول مرد از پله‌ها پایین رفت و من هم دنبالش رفتم. ایستگاه تقریباً خالی بود و فقط یه سوله‌ی متروکه روبه‌رو دیده می‌شد. چراغ‌های برق، خیابونی که به سمت جنوب شهر می‌رفت رو قابل دیدن می‌کردن.
مرد چند قدم جلوتر وایستاد و به‌طرفم برگشت. چشم‌های آبیش آروم بودن. گفت:
- کیف رو باز نکن.
جواب دادم:
- قصدش رو ندارم.
سرش رو تکون داد.
- خوبه؛ پس هنوز ممکنه زنده بمونی.
اخم کردم.
- تو کی هستی؟ کدت رو بگو.
به جای جواب، از داخل جیبش یه مهر فلزی و گرد کوچیک بیرون آورد. یه نقش ساده روی اون حک شده‌بود. سرم رو جلو بردم و به طرحش نگاه کردم. یه خط عمودی و یه خط افقی که درست از وسطش رد می‌شد. همون لحظه شناختمش. این مهر، نشون بی‌نام‌ها نبود، اما توی دوره‌ی آموزش، یه بار دیده‌بودمش.
مربی اون روز مهر رو روی میز گذاشته‌بود و گفته‌بود:
- اگه یه روز کسی اینو بهتون نشون داد، به حرفش گوش بدین، ولی هیچ‌وقت دنبالش نرین.
مرد مهر رو دوباره داخل جیبش گذاشت؛ بعد بدون هیچ توضیحی گفت:
- از اینجا به بعد، خودت مسیر رو پیدا می‌کنی.
چرخید و ازم دور شد. با اخم بهش نگاه می‌کردم و حرف‌هاش رو توی سرم تحلیل می‌کردم. فقط سه قدم برداشته‌بود که صدای سوت بلندی از بالای یکی از ساختمون‌های اطراف بلند شد. مرد همون لحظه وایستاد. چشم‌هاش از روی من رد شد و به پشت سرم افتاد. خیلی کوتاه گفت:
- دیر رسیدن، اما بالأخره رسیدن.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,513
14,117
مدال‌ها
4
قبل از این‌که به‌طرفشون برگردم، دستم آروم روی دسته‌ی چاقوی تاشو نشست. می‌دونستم که اگه این مرد با این آرامش، از چیزی نگران شده باشه، ارزش دیدن داره. روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. سه نفر که فاصله‌شون با ما حدود سی متر بود، به آرومی و مستقیم به‌سمتمون میومدن. لباس‌هاشون مثل هم نبود؛ یکی کت قهوه‌ای پوشیده‌بود، یکی لباس کارگری و سومی یه بارونی بلند مشکی، اما قدم‌هاشون‌دقیقاً هم‌زمان برداشته می‌شد.
مرد کنارم زیر لب گفت:
- اینا رو می‌شناسم.
چشم از اون سه نفر برنداشتم.
- مقر فرماندهی؟
سرش رو خیلی آروم تکون داد.
- نه. اون‌ها هیچ‌وقت سه نفری نمیان.
جمله‌ش باعث شد دوباره همه‌چیز توی ذهنم به‌هم بریزه. پس این افراد کی بودن؟ سه نفر هم‌زمان از هم جدا شدن. یکی از سمت راست خیابون حرکت کرد، یکی از چپ و سومی مستقیم جلو اومد؛ داشتن با حوصله راه فرار رو می‌بستن.
همون لحظه، مرد کنارم یه قدم عقب رفت. نگاهش هنوز روی اون سه نفر بود.
- مأموریت من تا همین‌جا بود.
بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم:
- یعنی چی؟
مرد: یعنی از اینجا به بعد یا جعبه رو حفظ می‌کنی، یا خودت رو.
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم، برگشت و وارد کوچه‌ی باریکی شد که پشت ایستگاه قرار داشت. دنبالش نرفتم، چون همون لحظه، نفر وسطی به فاصله‌ی ده متری رسیده‌بود. وایستاد و نگاهش مستقیم روی کیفم قفل شد. با صدایی کاملاً عادی گفت:
- لازم نیست فرار کنی.
جواب ندادم که ادامه داد:
- ما برای تو نیومدیم؛ فقط اون چیزی که همراهته رو می‌خوایم.
لبخند خیلی کم‌رنگی زدم.
- پس بدشانسی آوردین.
ابروهاش بالا رفتن.
- چرا؟
بند کیف رو روی شونه‌م محکم‌تر کردم.
- چون من هم برای همون اومدم.
چند ثانیه سکوت شد. آه بلندی که مرد کشید، سکوت کوچه رو شکست.
- حیف.
دستش رو بالا آورد و دوتا انگشتش رو کنار هم قرار داد. همون لحظه از پشت سرم صدای شکستن شیشه بلند شد. ناخودآگاه خودم رو به سمت چپ پرت کردم که تیکه‌های شیشه کنار صورتم رد شدن.
یه بطری شیشه‌ای، درست جایی خورده‌بود که یه لحظه قبل وایستاده‌بودم. بطری روی زمین ترکید و مایع تیره‌رنگی روی آسفالت پخش شد. بوی تند گازوئیل، هوا رو پر کرد. قبل از اینکه فرصت تحلیل داشته باشم، صدای برخورد کبریت با جعبه‌ش به گوشم رسید.
سریع به اطرافم نگاه کردم. صدا از روبه‌روم و این مردها نبود، بلکه از پشت‌بوم بالای سرم بود. لعنتی زیرلب فرستادم. این سه نفر فقط حواس‌پرتی بودن؛ حمله‌ی اصلی از بالا شروع شده‌بود.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
بالا پایین