به نام خداوندلوح و قلم
عنوان داستانک:
پسر آسمان سوار، عنوان منتخب نویسنده که متشکل از سه جزء پسر + آسمان + سوار است. از لحاظ اندازه استاندارد بوده و کوتاه یا طولانی نیست؛ اجزای آن نیز کلیشهای نبوده و تا حدودی در این سبک و ژانر، نو هستند. عنوان انتخابی، ارتباط محسوسی با ژانر تخیلی دارد به گونهای که در وهله اول مواجهه با آن، ذهن مخاطب به سمت و سوی رمانهای تخیلی و فانتزی کشیده میشود؛ اما ارتباط چندانی با بخش علمی در آن به چشم نمیخورد. شاید با فلسفه چینیهای بسیار بتوان با توجه به تصویر جلد، آسمان سوار بودن را مقصود از تغییرات ژن یا چیزی مشابه آن دانست. خوب است اما این کافی نیست و به ارتباط بیشتری نیاز دارد. عنوان از واژگان سادهای تشکیل شده که داستان را فاش نکرده و تنها محوریت داستان را تا حدی مشخص کرده است. همچنین از جذابیتهای لازم برخودار است و مخاطب را برای شروع داستان ترغیب میکند. ارتباط زیادی نیز با بدنه و محوریت کلی داشته است.
ژانرها:
ژانر علمی_تخیلی، در مشخصات داستان ذکر شده که در بدو شروع داستان با حضور واژگانی همچون دانشمند، آزمایشگاه، دکتر سوسنار و... به جریان افتاده و خودنمایی میکند و در ادامه توضیحات بیشتر نویسنده و در گذر زمان، نقش ژانر قوت میگیرد.
خلاصه:
خلاصهی داستان ساده و کوتاه است و انسجام چندانی ندارد؛ با این حال، میتواند پرسشهایی نظیر آن که «هدف از ایجاد این آزمایشگاه چیست؟ دکتر رابینسون به چگونه موجودی تبدیل خواهد شد؟ منظور از قهرمان چیست؟» را در ذهن مخاطب ایجاد کند که این اوضاع مطلوبی برای یک خلاصه داستان نبوده و جذابیت لازم را برای تحریک و جذب مخاطب را ندارد. شاید از طریق بیان محتوای اصلی داستان، خواننده ترغیب به شروع خواندن شود اما این تحت تاثیر یک خلاصه قوی نیست و صرفاً ایدهی قوی داستان را نشان میدهد. ضمناً خلاصه ارتباط محسوسی با ژانر علمی_تخیلی داستان داشته و به خوبی حضور آن را تایید میکند.
جلد داستانک:
حضور ترکیب رنگهای آبی، نارنجی و سفید در جلد رمان حس حضور ژانر منتخب را به خوبی القا میکند و تصویر نیمرخ پلنگ ارتباط کاملی با محوریت کلی داستان دارد. در تکست پایین جلد که آمده است «و این جهان قهرمانانی دارند مرموز و اسرار آمیز» توازن میان فعل و فاعل وجود ندار و فعل «دارند» باید به «دارد» تغییر پیدا کند.
مقدمه:
متاسفانه داستان از مقدمه برخوردار نبود و بهتر است که نویسنده برای بالا بردن کیفیت کار خود، مقدمهای مناسب و قوی برای آن تهیه کند.
آغاز:
داستانک با مونولوگی معروف که عموماً در شروع اغلب داستانها به چشم میخورد، موسوم به «روزی روزگاری» آغاز میشود. این یک شروع کاملاً معمولی، تکراری و حتی کلیشهایست و پتانسیل لازم را برای جلوهی پر قدرت داستان ندارد. شاید بهتر بود داستان با صحنهی تحقیقات دکتر رابینسون درون آزمایشگاه آغاز شود و پس از آن به معرفی فضا و توضیح در مورد تاریخچهی آزمایشگاه افراد مشغول در آن بپردازد. یا حتی صحنهی سرکشی دکتر سوسنار به اتاقهای آزمایشگاه هم میتوانست جذاب باشد.
آغاز پسر آسمانسوار توضیحات و توصیفاتی کلی از شهری به نام هامبورک و موقعیت آزمایشگاهی تحقیقاتی در آن و افراد مشغول به کار در آن را نشان میدهد که کاملا گواه بر حضور ژانر علمی_تخیلی در داستان است؛ اما مونولوگهای به کار برده شده حالت روتین به خود دارند و به تنهایی توانایی به چالش کشیدن مخاطب را ندارند. پیشنهاد میشود که نویسنده با استفاده از تخیلات ذهن قدرتمند خود فضای جذابی را برای آغاز انتخاب کند و جذابیت ایدهی عالی خود را دوچندان کند. همچنین آغاز با محتوای کلی داستان کاملاً در ارتباط است.
میانه:
میانه با کشفیات دکتر رابینسون درباره گونهای از پلنگها، ارتباط دکتر سارا و دکتر بنماشن، دعوای کتر زابینسون و خانم کاریشان که نشانگر اتفاقات گذشته است، علاقهی هلینای کوچک به رابینسون، تبدیل نا به هنگام رابینسون به پیگا (پلنگ انساننما)، آشنایی او با جامعه پلنگها، نبرد پیگا و بیانکس، کابوس پیگا، برملایی رازها توسط هاشان، مرگ دکتر بنماشن، در آخر مرگ دکتر سوسنار و نجات دنیا همراه است.
تنها قسمت کلیشهای داستان، بخش ارسال محموله به هوا و انفجار آن بود که در اغلب داستانها و سریالهای علمی_تخیلی به چشم میخورد؛ و در سوی دیگر علت تصادف مادر رابینسون و مرگ خانواده او، بار ایجاد کشش برای ادامه مطالعه داستان را به دوش میکشد. روند تند و بسیار سریع داستان که تحت تاثیر پردازش کم و کمبود توصیفات و فضاسازی لازم به وجود آمده است، باعث زده شدن مخاطب از پیشروی شده و همچنین شدت وقوع اتفاقات پیدرپی ذهن او را خسته میکند. رویدادهای زیاد و پیدرپی در داستان تصمیمگیری برای نتخاب نقظه اوج کار را سخت میکند؛ در هر صورت از نظر من قسمتی که رازهای گذشته توسط دکتر هاشان فاش شد و پس از آن بخش مرگ دکتر سوسنار نقاط اوج داستان بودند.
لحن و بافت:
لحن حاکم بر داستان، دیالوگهای ادبی و مونولوگهای محاورهای است که البته به طور کامل در سراسر آن حفظ نشده و در مواردی دچار تداخل میشود و از جذابیت داستان کاسته است. برای مثال در پارت #16 دیالوگها هم به صورت محاورهای بیان میشوند.
از سوی دیگر پیوسته بودن دیالوگ و مونولوگها نیز ضعف کار را تشدید میکند.
سیر داستان:
از ابتدای کار به دلیل کمبود توصیفات و پردازش، سرعت بسیار تندی داشت و پس از آن هم با داستان این سرعت بالا باز هم افزایش یافت. به طوری که احساس میشد نویسنده در حال تعریف کردن یک فیلم سینمایی است که از جزئیات آن نیز به طور کامل آگاه نیست و خلاصهوار هر اتفاق را بیان و از آن گذر میکند. فلذا از نویسنده عزیز میخواهم که برای بر طرف کردن این مشکل و درخشش ایدهی جالب خود، با استفاده از توصیفات و فضاسازی و عیضاً شخصیت پردازی بیشتر، سرعت را کاهش داده و جذابیت کار را دوچندان کند.
دیالوگها:
از ابتدا تا پایان کار، میان مونولوگها و دیالوگها توازن بر قرار است و هر دو از میزان مناسبی برخوردار اند. بار اطلاعاتی خوبی هم بر عهده دارند و دائماً نکات مهمی در آنها بازگو میشود. مسلسلوار نیستند و یکی پس از دیگری قرار نمیگیرند. همچنین علائم نگارشی با توجه به حالت کلام به درستی استفاده نشده و از مونولوگها جدا نشدهاند.
مونولوگها:
درست مانند دیالوگها و با این تفاوت که وظیفه بیشتری در انتقال اطلاعات به مخاطب را بر عهده دارند و گاهاً مسلسلوار پشت یکدیگر قرار میگیرند. همچنان به دلیل کمبود توصیف و غیره دچار ضعف و کاستی هستند و به دلیل یک دست نبودن بافت رمان این ایرادها بیشتر خودنمایی میکنند اما مسلسل وار نیامدهاند.
شخصیت پردازی:
در شخصیت پردازیها در ابتدا قویتر بودند و بیشتر به چشم میآمدند؛ اغلب به صورت مستقیم و گاهاً غیر مستقیم بیان شده بودند. برای مثال در ابتدا دکتر سوسنار به عنوان مردی سالخورده و مهربان معرفی شد که با گذشت زمان افکار پلیدش علنی ذات اصلی او نمایان شد. دکتر رابینسون مرد جوانی است که چندیست خانواده خود را از دست داده و خود را مشغول کارهای تحقیقاتی در آزمایشگاه دکتر سوسنار کرده است. روحیه فداکاری و ایثار دارد و مسئولیت پذیر نیز هست. خانم کاریشان پیرزنیست که مادر دکتر رابینسون را مقصر مرگ دختر خود میداند و هلینا نوهی او که علاقهی خاصی نسبت به رابینسون دارد. در مورد دیگر کاراکترها شخصیت پردازی صورت نگرفته و نیاز است نویسنده پردازش شخصیتهای داستان خود را تقویت کرده و آنها را به درستی برای مخاطب معرفی کند.
توصیف مکان:
نویسنده در توصیف مکان بسیار ضعیف عمل کرده بود. برای مثال تنها نام هر مکان را ذکر کرده و هیچ توضیح و توصیفی هرچند سر بسته در مورد آن انجام نداد است. نه آزمایشگاه و نه سرمین پامسی. بهتر است من باب درک بهتر محیط داستان برای خواننده، توصیفات مکان بیشتر شوند.
توصیف آوا:
درست مانند توصیفات مکان؛ نویسنده برای درک بهتر فضا برای خواننده، توصیفی دربارهی صداها و آواهای محیط نیاز دارد. برای مثال آواهای موجود در محیط مانند خشخش برگها، صدای پرندگان و... . همینطور تن صدای شخصیتها مثل بم، زیر و... . عیضا جهت صدا و آواها: مثل پشت سر، جلو و... یا حالت صدا.
توصیف حالات و احساسات:
نسبت به دیگر موارد بهتر بود اما همچنان کاستی بود و در پیش از دیالوگها یا حین مونولوگها زیاد به چشم نمیخورد. احساس ضعف و غم در دکتر رابینسون به دلیل مرگ خانوادهاش و شرارت بی دلیل در دکتر سوسنار مشهود است. خانم کاریشان حس نفرت توام با دلسوزی دارد ولی با این حال بیهدفی سایر محققین آزمایشگاه بسیار خودنمایی میکند.
توصیف ظاهر:
تقریبا صفر است. حتی موقع تبدیل شدن سارا و رابینسون به شیلا و پیگا هم توصیفی از آنها صورت نگرفت. در مورد پوشش و چهره و اندام هم هیچ حرفی زده نشده و نویسنده بایستی بر روی قلم خود کار کرده و ظاهر کاراکترهای خود را در تمام طول رمان و در سراسر دیالوگها و مونولوگها توصیف کند. در حال حاضر من به عنوان خواننده رمان هیچ تصویر ذهنی از رابینسون و سایر محققین، خانم کاریشان و نوهاش و حتی موجودات تبدیلی هم ندارم که این به نوبه خود نقطه ضعف بزرگیست.
زاویه دید:
داستان از زبان راوی بیان شده و تغییری هم صورت نگرفته که یکی از نقات قوت کار است.
کشمکش و تعلیق:
جدالها و کشمکشهای درونی را تنها مقداری میشد در دکتر رابینسون مشاهده کرد. کشمکشهای درونی مانند تنهایی و سرخوردگی رابینسون پس از مرگ مادرش؛ و کشمکشهای بیرونی مانند فعالیتهای تحقیقاتی دکتر رابینسون، آشنایی و حضور او در جامعه پلنگها، نقشهسوسسنار برای نابودی دنیا و... . از نظر من به عنوان یک خواننده، داستانِ پشت پردهی داستان یعنی راز مرگ خانواده رابینسون و همچنین علت شرارت دکتر سوسنار تعلیق مناسب و جذابی را برای ادامهی داستان به وجود آورده است که به مورد دوم پاسخی داده نشده است.
ایده و پیرنگ:
پیرنگ داستان درباره مردیست که سرخورده و بیخبر از علت مرگ خانواده خود، در آزمایشگاهی مشغول به کار و تحقیقات است و در طی همین پژوهشها به کشفیات جدیدی در مورد تبدیل انسان به گونههای جانوری من جمله پلنگها رسیده و این اطلاعات را در اختیار سرپرست خود، دکتر سوسنار قرار میدهد و او نیز از این کشفیات برای رسیدن به اهداف شوم خود استفاده میکند. پیرنگ جدیدیست و به طور کلی کلیشهای نیست اما جای تفکر بسیاری بر روی ایده داستان است. این داستان و رازهای مخفی در آن پتانسیل بالایی برای جذابیت زیاد و به چالش کشیدن مخاطب را دارد اما متاسفانه به دلیل پردازش نامناسب، مطابق میل مخاطب پیش نرفته و باعث خستگی و دل زدگی وی میشود. در کل میتوان گفت این داستان ایدهی خیلی خوب با پردازش بد دارد.
باور پذیری:
از آنجا که ژانر اصلی داستان علمی_تخیلی است پس نمیتوان انتظار باورپذیری زیادی از آن داشت و به همین دلیل باورپذیری این داستان نیز بسیار ناچیز است. موجودات تخیلی شیلا و پیگا و غیره نیز مهر تاییدی بر این باور پذیری اندک میزند.
ایرادات نگارشی:
ایرادات تایپی و نگارشی زیادی در سراسر داستان به چشم میخورد که از مهم ترین آنها رعایت نکردن نشانه دیالوگ و نیم فاصله است. نیم فاصلهها اصلاً رعایت نشدهاند و در کل در این زمینه دقت زیادی به خرج داده نشده است.
نقاط قوت و ضعف:
از نقاط قوت داستان میتوان به انتخاب ژانر مناسب، ایده خیلی خوب، جلد مرتبط و زیبا و از نقاط ضعف میتوان به نبود مقدمه، بافت غیر یکدست، توصیفات ضعیف و فضاسازی کم اشاره کرد.
در پایان نه از دیدگاه منتقد، بلکه از نظر یک مخاطب میگویم:
« این داستان واقعا پتانسیل خوبی برای قوی ظاهر شدن و قدرت نمایی دارد و حتی ایدهی آن میتواند رمانی قوی با سناریوی خیلی عالی را رقم بزند. اگر نویسنده کمی بیشتر خلاقیت به خرج داده و موقعیتها را بیشتر و بهتر پردازش کند، بسیار بسیار موفق خواهد شد. سپاس از نویسنده که فرصت مطالعه این رمان زیبا را برای من به ارمغان آورد؛ قلمتان مانا»
SHAKIBA.gh
@ممد صنوبر