جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک}

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Yasna_gris با نام [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک} ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 314 بازدید, 13 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک}
نویسنده موضوع Yasna_gris
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Yasna_gris
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
14
31
مدال‌ها
2
الیزا با مکث و ناراضیتی که در چهره و چشمانش نمایان بود، گفت:
- دنبالم بیا.
برایم این رفتارش عجیب بود، دلیل این‌همه اخم و تَخم را نمی‌فهمیدم. یعنی از حالا به بعد می‌بایستی اینجا و کنار الیزا زندگی کنم! حتی فکر کردن به این موضوع باعث می‌شد بخوام بخندم، خنده‌ای از روی ناباوری نه خوشحال بودنم.
به‌سمت پله‌ها رفتم و خودم بهش رساندم، او هم حرکت کرد و باقی پله‌ را در کنار هم بالا رفتیم.
هنوز یادم بود که آن زمان اگر کسی بهش می‌گفت «آنشرلی» باهاش دعوا راه می‌انداخت، و منم چقدر آن موقع‌ها این‌طور صدایش می‌زدم. هرچند شباهت زیادی به آنشرلی داشت چون موهایش قرمز بود اما خوشش نمی‌آمد.
طرف درب سفید رنگی که دستگیر طلایی داشت می‌رود و بعد از اینکه دستگیر درب را پایین می‌کشد به‌سمتم برمی‌گردد.
- این اتاق توئه.
«آهانی» زمزمه کردم، وارد اتاق شدم. اول از همه تخت‌خواب بزرگ گوشه‌ی اتاق نظرم به خودش جلب کرد. توجه‌ای به باقی فضای اتاق نکردم ولی همه‌چیز خیلی زیبا چیده شده بود.
- خب، نظرت چیه؟
سؤالی همان‌طور که به بالکن خیره شدم، می‌پرسم:
- نظرم راجب چی؟
- راجب اتاق، ازش راضی هستی!
یعنی می‌بایستی نظرم را بگویم! مگر برایشان فرقی داشت؟
برمی‌گردم و به او که حالا تکیه به دیوار زده بود نگاه می‌کنم.
- خوبه.
سری تکان داد و با تغییر موضوع، پرسید:
- تو آسا، همون دختره داخل مهدکودک نیستی؟!
پس انگار او هم مرا شناخته بود. به گمانم دلیل این‌ اخم‌هایش به خاطر همین مسئله است، او هنوز مثل قبل از من خوشش نمی‌آمد.
نفسم را آزاد بیرون می‌فرستم و دست‌هایم را در جیب شلوارم فرو می‌برم:
- چرا، خودمم.
پوزخندی زد و از دیوار فاصله گرفت.
- پس خیلی بد شد.
برای اینکه کم نیارم ابرو بالا انداختم و مثل خودش، گفتم:
- آره، خیلی بد شد.
هنوز نیامده با من مشکل داشت، خدا به باقیش رحم کند.
 
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
14
31
مدال‌ها
2
پایش به طرف درب کج کرد و همان‌طور که به‌سمت درب مایل می‌شد، گفت:
- از دیدنت خوشبخت نیستم!
می‌خواستم بگویم «منم همین‌طور» اما بعد متوجه شدم این حرف درستی نیست و نمیشه از این طریق دهنش را بست، برای همین گفتم:
- منم از دیدنت بدبخت نیستم.
خندید و از اتاق بیرون رفت. نکند حرف اشتباهی زدم، خاک تو سرم که مثلاً می‌خواستم حرف قشنگی بزنم‌.
از اتاق بیرون رفتم و هم‌زمان که پله‌ها را از پشت می‌گذراندم، یاد گذشته افتادم، آن موقع هم هیچ دلیلی برای توجیح لجبازی‌مان نداشتیم. از همان روز اولی که باهم برخورد کردیم، زمانی که نام یک‌دیگر را فهمیدیم و هنگامی که صدای هم را شنیدیم، نسبت به هم تنفر پیدا کردیم.
تنفر‌مان هیچ دلیل منطقی نداشت، گاهی اوقات آدم‌ها بدون آن‌که فکر کنند، احساس می‌کنند و آن حس همه‌چیز را در کنترل می‌گیرد.
آخرین پله را پایین رفتم‌. هیچ‌ک.س در سالن خانه نبود، حتماً رفته بودند تا وسایل را بیاورند.‌
به طرف مبل‌های شکلاتی رنگ قدم برداشتم و رویشان نشستم، میز جلوی پایم از میوه و شیرینی پُر شده بود و انگار از قبل چیده شدند.
خسته چشم‌هایم روی هم گذاشتم، با وجود اینکه کُل مسیر را خواب بودم باز هم احساس خستگی و خواب‌آلودگی می‌کردم.
کم‌کم از سکوت برقرار شده در فضای خانه داشتم لذت می‌بردم‌‌، که صدای مزاحم الیزا تمام این لذت را برایم زهر کرد.
- هی، نخوابی!
پلک‌هایم از هم فاصله دادم به او که حالا کنارم نشسته بود چشم دوختم. خواب بودن یا نبودنم به او چه ربطی داشت! فقط سعی داشت آرامشم را به هم بزند.
گوشیم از جیب شلوارم در آوردم با روشن کردن صحفه گوشی، انواع پیامک‌ها از رسانه‌های تبلیغاتی مختلف برایم بالا آمد.
با لمس دکمه حذف اعلام‌ها، فضای رو مخ شلوغ گوشیم پاک کردم.
مامان همراه نامزدش وارد سالن شدند و طبق حدسم رفته بودند تا وسایل را بیاورند. با کمی دقت متوجه شدم که چمدانم بین وسایل نیست، لابد مامان خواسته زحمت به گردن نامزدش نیفتد بین این همه وسایل گفته است که چمدان من را نیاورد. روبه‌رویم نشستند.
 
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
14
31
مدال‌ها
2
مامان روبه کوروش و الیزا، گفت:
- اول از همه بذارید دخترم بهتون معرفی کنم، ایشون آسا خانم هستند.
خجالت زده از حرف مامان، لبخند ملیحی می‌زنم. یکمی برای معرفی دیر بود!
نامزد مامان خودش کمی جلو کشید، گفت:
- منم کوروش هستم، راحتی هرطور که بخواهی صدام کنی‌.
بعد اتمام حرفش دستش جلو آورد و من مجبور شدم دستش را بگیرم و بزور با صدای آرامی لب بزنم:
- خوشبختم.
اصلا دلم نمی‌خواست به جز کوروش طور دیگر مثل «بابا» صدایش بزنم. مامان با خنده روبه کوروش کرد، گفت:
- آسای ما یکمی خجالتی هست برای همین بلد نیست چه طور معاشرت کنه.
مغزم داشت سوت می‌کشید. با اینکه حرفش تا حدودی درست بود اما نبایستی این را می‌گفت، این حرف بیشتر مرا ضایع می‌کرد.
کوروش خندید گفت « مهم نیست همه بچه‌ها این‌طورین»
ولی مامان سعی داشت بگويد فقط بچه‌ای من این مشکل را دارد و الیزا خیلی در این نکته بهتر از من است.
بعد از اینکه حرف‌هایشان تمام شد، مامان روبه من و الیزا کرد، گفت:
- خب بذارید از برنامه‌ای که داریم بگم.
کوروش دستش به نشانه تأیید تکان داد هم‌زمان، گفت:
- آره، بهتره بریم سر اصل مطلب.
مامان نیم‌‌نگاهی بهش انداخت سپس دوباره ما را نگریست.
- ما قراره فردا محضر بریم و بعد از عقد هم راهی ماه‌عسل بشیم و خب شما تا این چندوقت کنار هم تنها هستید، البته جای ترس و نگرانی هم نیست چون مهتاب خانم هستش.
حرف‌هایش برایم اهمیت نداشت جز بخش تنها ماندن من و الیزا، این امکان شدنی نبود.
نگاهی به الیزا انداختم خشکش زده بود، دهانش باز مانده و شیرینی حل شده با بزاق دهنش خود نمایی می‌کرد‌، صحنه‌ای بسیار حال بهم زنی را ایجاد کرده بود!
نامحسوس دستم زير چانه‌اش دراز کردم و دهانش را بستم‌.
به خودش آمد و صاف نشست با نگاهی ناباور، انگشت اشاره‌اش را به‌سمتم گرفت، پرسید:
- من با این تنها بمونم‌!
انتظار داشتم او از این ماجرا باخبر باشد اما مثل اینکه همانند من پدرش برایش نگفته بود.
مامان دستانش را در هم گره زد و با تردید پرسید:
- از این موضوع ناراحتی؟
الیزا سریع لبخندی زد و هول کرده، پاسخ داد:
_ نه اصلا.. ما خیلی از هم‌دیگه خوشمون میاد.
نگاه ضایعه‌ای بهش انداختم، جوری حرف زد که انگار خواستگاریش آمدم. ولی انتظار نداشتم او این تنفر را از مامانم و پدرش پنهان کند.
 
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
14
31
مدال‌ها
2
با برخاستن کوروش از روی مبل، حواسم به‌سمتش می‌دهم.
- به من از شرکت زنگ زدن و گفتن باید برم، شما هم تازه رسیدید حتما خسته‌اید می‌تونید راحت استراحت کنید!
مکثی کرد و به من نگاهی انداخت، به حرفش افزود:
_ البته، شما اول باید وسایلت رو از داخل ماشین در بیاری.
سر تکان دادم و هم‌زمان زمزمه کردم:
- باشه.
الیزا وقتی دید کسی باهاش کاری ندارد بلند شد و مستقیم سمت پله‌ها رفت. مامان هم ایستاد که منم ایستادم‌، تا خواستم بگویم «سویچ ماشین را بهم بده» کوروش، گفت:
_ الیزا هم به شما کمک می‌کنه تا وسایلت رو بیاری.
نگاهم سمت الیزا که روی پله‌ها خشکش زده بود کشیده شد. ناخواسته پوزخندی زدم که با نگاه خیره مامان، از بین رفت.
راهی که رفته بود را به اجبار برگشت و نگاه برزخی بهم انداخت. بی‌اهمیت شانه بالا دادم و روبه مامان گفتم «سویچ رو بده» و او هم سویچ را از جیب مانتوش درآورد به سمتم پرت کرد، من هم مثل همیشه سویچ را در هوا گرفتم. از بچگی به این عادت کرده بودم‌، ولی خودم حق پرت کردن نداشتم چون از نظر مامان بی‌احترامی بزرگی بود.
لحظه‌ای نگاهم با الیزا که به من و مامان خیلی عجیب و خیره نگاه می‌کرد، برخورد. از کنارش گذشتم به طرف درب رفتم و وارد حیاط شدم. به ماشین که رسیدم، صندوعقب را باز کردم و چمدانم بیرون آوردم.
الیزا مثل ماست کنارم ایستاد و فقط نگاه کرد. تصور زندگی کردن با الیزا مثل تصور زندگی کردن با فرعون مصر بود، همان‌قدر خشک و سرد... .
چمدان را برداشتم و به سمت خانه قدم برداشتم، قبل از اینکه به ورودی برسم کنارم قرار گرفت و دست روی دستم که دسته‌ای چمدان گرفته بود گذاشت.
متعجب ابرو‌هایم بالا رفتند و نگاهی به معنای اینکه «مرض‌ داری» بهش انداختم و سپس با دست آزادم به پشت دستش ضربه زدم.
- دستت رو بردار.
در کمال تعجب لبخندی زد و با مهربانی که ازش تا به حال ندیدم، گفت:
- عزیزم، بذار کمکت کنم.
دیگر خیلی مشکوک بود، او هیچ وقت حاضر کمک به دیگران نبود چه برسد من که دشمنش بودم.
برای حفظ موقعیت چمدان را به طرف خودم کشیدم، گفتم:
- لازم نیست، خودم می‌تونم.
در سکوت و خیره به چشم‌هایم زل زد. وقتی گیج بودنم را دید به طرفم خم شد و با دندان‌های که از شدت عصبانیت به هم قفل شده بودند، گفت:
_ احمق دارن نگاه می‌کنن، انقدر ضایع بازی در نیار.
بدون هیچ حرکتی پوکر نگاهش کردم او هم حرصی و منتظر بهم چشم دوخت. لب‌هایم به خنده کش امد و تمسخر آمیز، گفتم:
- منو باش که فکر کردم به راه راست هدایت شدی.
اخم‌هایش درهم فرو برد و آستین لباسش را بالا زد:
- من از همون اول راهم راست بود منتها این تو بودی که مارپیچی حرکت می‌کردی.
خنده‌ام قورت دادم و ضربه نسبتاً محکمی به بازویش زدم، گفتم:
- مارپیچی حرکت می‌کردم که لوزالمعده برام باقی نمی‌موند‌، بعدشم من با شناختی که از تو دارم حرف میزنم.
 
بالا پایین