- Sep
- 14
- 31
- مدالها
- 2
الیزا با مکث و ناراضیتی که در چهره و چشمانش نمایان بود، گفت:
- دنبالم بیا.
برایم این رفتارش عجیب بود، دلیل اینهمه اخم و تَخم را نمیفهمیدم. یعنی از حالا به بعد میبایستی اینجا و کنار الیزا زندگی کنم! حتی فکر کردن به این موضوع باعث میشد بخوام بخندم، خندهای از روی ناباوری نه خوشحال بودنم.
بهسمت پلهها رفتم و خودم بهش رساندم، او هم حرکت کرد و باقی پله را در کنار هم بالا رفتیم.
هنوز یادم بود که آن زمان اگر کسی بهش میگفت «آنشرلی» باهاش دعوا راه میانداخت، و منم چقدر آن موقعها اینطور صدایش میزدم. هرچند شباهت زیادی به آنشرلی داشت چون موهایش قرمز بود اما خوشش نمیآمد.
طرف درب سفید رنگی که دستگیر طلایی داشت میرود و بعد از اینکه دستگیر درب را پایین میکشد بهسمتم برمیگردد.
- این اتاق توئه.
«آهانی» زمزمه کردم، وارد اتاق شدم. اول از همه تختخواب بزرگ گوشهی اتاق نظرم به خودش جلب کرد. توجهای به باقی فضای اتاق نکردم ولی همهچیز خیلی زیبا چیده شده بود.
- خب، نظرت چیه؟
سؤالی همانطور که به بالکن خیره شدم، میپرسم:
- نظرم راجب چی؟
- راجب اتاق، ازش راضی هستی!
یعنی میبایستی نظرم را بگویم! مگر برایشان فرقی داشت؟
برمیگردم و به او که حالا تکیه به دیوار زده بود نگاه میکنم.
- خوبه.
سری تکان داد و با تغییر موضوع، پرسید:
- تو آسا، همون دختره داخل مهدکودک نیستی؟!
پس انگار او هم مرا شناخته بود. به گمانم دلیل این اخمهایش به خاطر همین مسئله است، او هنوز مثل قبل از من خوشش نمیآمد.
نفسم را آزاد بیرون میفرستم و دستهایم را در جیب شلوارم فرو میبرم:
- چرا، خودمم.
پوزخندی زد و از دیوار فاصله گرفت.
- پس خیلی بد شد.
برای اینکه کم نیارم ابرو بالا انداختم و مثل خودش، گفتم:
- آره، خیلی بد شد.
هنوز نیامده با من مشکل داشت، خدا به باقیش رحم کند.
- دنبالم بیا.
برایم این رفتارش عجیب بود، دلیل اینهمه اخم و تَخم را نمیفهمیدم. یعنی از حالا به بعد میبایستی اینجا و کنار الیزا زندگی کنم! حتی فکر کردن به این موضوع باعث میشد بخوام بخندم، خندهای از روی ناباوری نه خوشحال بودنم.
بهسمت پلهها رفتم و خودم بهش رساندم، او هم حرکت کرد و باقی پله را در کنار هم بالا رفتیم.
هنوز یادم بود که آن زمان اگر کسی بهش میگفت «آنشرلی» باهاش دعوا راه میانداخت، و منم چقدر آن موقعها اینطور صدایش میزدم. هرچند شباهت زیادی به آنشرلی داشت چون موهایش قرمز بود اما خوشش نمیآمد.
طرف درب سفید رنگی که دستگیر طلایی داشت میرود و بعد از اینکه دستگیر درب را پایین میکشد بهسمتم برمیگردد.
- این اتاق توئه.
«آهانی» زمزمه کردم، وارد اتاق شدم. اول از همه تختخواب بزرگ گوشهی اتاق نظرم به خودش جلب کرد. توجهای به باقی فضای اتاق نکردم ولی همهچیز خیلی زیبا چیده شده بود.
- خب، نظرت چیه؟
سؤالی همانطور که به بالکن خیره شدم، میپرسم:
- نظرم راجب چی؟
- راجب اتاق، ازش راضی هستی!
یعنی میبایستی نظرم را بگویم! مگر برایشان فرقی داشت؟
برمیگردم و به او که حالا تکیه به دیوار زده بود نگاه میکنم.
- خوبه.
سری تکان داد و با تغییر موضوع، پرسید:
- تو آسا، همون دختره داخل مهدکودک نیستی؟!
پس انگار او هم مرا شناخته بود. به گمانم دلیل این اخمهایش به خاطر همین مسئله است، او هنوز مثل قبل از من خوشش نمیآمد.
نفسم را آزاد بیرون میفرستم و دستهایم را در جیب شلوارم فرو میبرم:
- چرا، خودمم.
پوزخندی زد و از دیوار فاصله گرفت.
- پس خیلی بد شد.
برای اینکه کم نیارم ابرو بالا انداختم و مثل خودش، گفتم:
- آره، خیلی بد شد.
هنوز نیامده با من مشکل داشت، خدا به باقیش رحم کند.