جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

کلاس نژاد شناسی _ داستان نویسی «خون آشام»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته هستی شناسی توسط MHP با نام نژاد شناسی _ داستان نویسی «خون آشام» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 452 بازدید, 2 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته هستی شناسی
نام موضوع نژاد شناسی _ داستان نویسی «خون آشام»
نویسنده موضوع MHP
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط حسام
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

MHP

سطح
10
 
[ EVP ]
پرسنل مدیریت
معاونت اجرایی
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
Aug
6,332
45,444
مدال‌ها
23
12067491_376.gif


📜 جلسه اول📜


سلام بچه‌ها طبق برنامه کلاسی این جلسه نژاد شناسی و داستان نویسی دارید که بهتون توضیح میدم که داخل هر بخش می‌خوایم چیکار کنیم؟

چطوره اول خودم رو معرفی کنم؟

من یانی تیلور یه هایبرد( دورگه ) هستم یه جورایی من هم قدرت خون اشام‌ها و هم قدرت گرگینه‌ها رو دارم از اسم من مشخصه که چرا این‌جام، چون من صلح رو کنترل می‌کنم شاید به خاطر همینه که من استاد هر دو نژادم ، به شما آموزش میدم و بعد از یک ترم فعال کلاس، استاد شما خواهد شد که واقعا این منو خوشحال می‌کنه، چون شما به نژاد خودتون پایبند هستید و می‌خواید پیشرفت کنید... .

پس از این زمان استفاده کنید خودتون رو در طول ترم اول بهم نشون بدید.
اگر شما استاد کلاس نشدید دلیل بر این نیست که جا بزنید ؟

حالا می‌خوام با ترم آشناتون کنم:

هر ترم پنج کلاسی و جمعه و پنج شنبه تعطیل هست.
طبق برنامه کلاسی جلسه‌ها برگذار میشن و من فقط در طول ترم اول با شما خواهم بود.
بعد از اتمام پنج جلسه کلاس یک کوییز گرفته میشه که برترین نمره برای ترم دو انتخاب میشه تا به جای من استاد شما باشه و برای ترم سه هم یکی از کسانی که نمره خوبی داره می‌تونه استاد ترم سه باشه... .

بعد از اتمام سه ترم که جمعا پانزده جلسه هست یک امتحان می‌گیرم، سه نفر از کسانی که نسبت به بقیه نمره بهتری دارند فارغ‌التحصیل میشن که این برای استاد کلاس ها هم صدق می‌کنه... .
و حالا چطور قراره با گرگینه‌ها رقابت کنید؟

این رقابت یه رقابت آروم و در عین حال سخته، شما هرکدوم بایستی واسه خودتون شغلی دست و پا کنید.
نظیر:
🌱بازار جواهرات
🌱آرایشگاه
🌱میوه فروشی و‌... .

بعد گرگینه‌ها با خوناشام‌ها رقابت می‌کنن.
بازار هرکدوم خرید بیشتری داشته باشه اون گروه برنده اعلام میشه و بهشون مدال نژاد برتر ماه(گرگینه یا خوناشام برتر ماه) تعلق می‌گیره.
خرید‌ها لایک هستن و هر لایک یک خرید محسوب میشه!
اگر بازاری که زدید ابتکار جدیدی بود ۱۰امتیاز مثبت دارن.
گروهی که تقلب کنه متقلب شناخته و حذف خواهد شد.

امید وارم متوجه شده باشید.


و حالا میریم سارغ فِرَت (frat دانشجویان یه کالج یا یه دانشگاه و دبیرستان)



یوتاب استوینز @YOUTAB_L

یاگامی تاولر @YAGAMI

لیا آویلی @ترنج

جک جیمیز @حـدیث86

نرگس @نرگس۸۳

شبنم @شبنم

A girl in shadow @A girl in shadow تو یه اسنک پایری پیشینه و اجداد تو نشون میدن باهوش هستی و بعضی از اسنک پایرها در گذشته به عنوان وزیر یا مشاور انتخاب میشدن و بیشتر وقتا هم خ*یانت می‌کردند که من بهت ایمان دارم که بتریالی پیش نمیاد🙃;)

Niayesh Pater @Niayesh.ir امید وارم شما هم تفکرات رو با وفدار بودنتون تغییر بدید و من بتریالی نبینم;)
بـاوان @بـاوان








🚫قبل از شروع کلاس یه سری قوانین که مربوط به کلاس یانی تیلور یعنی من میشه رو بازگو میکنم بعد از سه بار سر پیچی از قوانین از کلاس من حذف میشید!

  • اگر دعوایی با هر موضوعی پیش اومد غرور شما حرف اول رو می‌زنه شما به خاطر ارزش خودتون بَک آف کنید( عقب نشینی)
  • بِنتِر ( یه زبان تازه هست که پر از شوخی و کنایه هست) شوخی و کنایه ( بنتر ) بیش از حد باعث دعوا میشه و با به هم خوردن صلح من بارک اوردِرس( دستور دادن با صدای بلند و خشونت ) میدم یه جورایی اختار
  • یه کاری نکیند که باعث بشه باستد کنم( مچتونو بگیرم) یک رنگ باشید و بتریالی ازتون نبینم ( خ*یانت)
  • بای اس تی اچ وی کنید ( باور کنید) چیزی رو به شوخی نگیرید!
  • BTW( بای تو وی ضمنا.by the way) : فعلا کاری با نژاد گرگینه نداشته باشید با بچه های خودمون هم صمیمی رفتار کنید این به نفع شماست.


اگر چیز دیگه ای بود ذکر می‌کنم اما امید وارم قرار نباشه لِو (Law. قوانین ) دیگه ای اضافه کنم.





و اما مبحث کلاس:

🧛‍♀️نژاد شناسی.🧛‍♂️

من توی این کلاس کمک میکنم که با خودتون اشنا بشید.

شما موجودی زنده‌ هستید که اکثرا از خون انسان ها تغذیه میکنید. شما دندان‌های نیش بلندی دارید که با آن‌ها از گردن زندگان خون می‌مکید و معمولاً دارای قدرت‌های فوق بشری از جمله زندگی جاوید، عکس العمل بسیار سریع و ذهن خوانی هستید. شما در آینه دیده نمی‌شید؛ ولی هستید. و گاز گرفتگی خون آشام یا وجود خون آنها در بدن سپس مرگ از راه انتقال ژن خون آشامی به انسان میباشد.

در داستان‌های زیادی خون‌آشام‌ها مردم را به بردگی می‌گیرند و خود آن‌ها را نیز به خون‌آشام تبدیل می‌کنند. رسم بر این است که برای دور کردن خون‌آشام‌ها طلسم‌های ویژه‌ای استفاده شود. برای کشتن شما یا باید سرتون رو از تن‌تون جدا کرد و یا تکه چوبی را به قلب شما فرو کنند ویا قلب شما رو بیرون بکشند . همچنین در گذشته مردم برای دور کردن خون‌آشام‌ها از سیر استفاده می‌کردند و اعتقاد داشتند که خون‌آشام‌ها از سیر بدشان می‌آید. پس سیر یک راه هست تا بفهمید که اطرافیان اگاه هستند که خون اشام اطرافشونه... .
دراکولا بدون شک یکی از مشهورترین شخصیت‌های خون‌آشام است ، گفته می‌شود او مخالفین خود را با روش‌هایی وحشتناک شکنجه می‌داد و جانشان را با شکنجه می‌گرفت.
خون آشام ها از نوعی بیماری که از دوران بلوغشان آغاز می شود رنج می برند و به خون خواری میل فراوانی نشان می دهند . اگر خون آشام ها خون نخورند مانند افراد گرسنه شکمشان صدا می دهد و دچار ضعف و سر گیجه و سردردهای شدید خواهند شد.
شما روز و هنگام آفتاب بیرون نمی آیید زیرا بدنتان در مقابل خورشید درخشان می شود بنابراین در شب ظاهر می شوید چون در تاریکی قابل شناسایی نیستید. شما مانند باقی افراد ویژگی حسی و عاطفی دارید و آنها را با دیگران به اشتراک می‌ذارید اما برای شما خون حکم غذا رو دارد و در صورت نرسیدن خون به شما رفتار افراد گرسنه را از خود نشون می دهید.

ابتلا به سندروم «رنفیلدز» و خون آشام شدن

علم پزشکی وجود خون آشام های واقعی را غیر ممکن نمی داند . پزشکان معتقدند خون آشام ها مبتلا به نوعی سندروم به نام «رنفیلدز» هستند و ناخودآگاه میل شدیدی به نوشیدن خون دارند.

افراد مبتلا به سندروم رنفیلدز هنگام کودکی با مشاهده خون هیجان زده می شوند و در سن بلوغ هیجان آنها بیشتر شده به طوری که به نوشیدن خون روی می آورند. این سندروم ناشی از نوعی بیماری روانی است که از کنترل فرد خارج می باشد.
برخی دانشمندان نیز معتقدند اختلالات ژنتیکی یا بیماری نادر این مشکل در افراد را به وجود می آورد و درمان ندارد . برخی خون آشام ها برای درمان خون خواری و حالت غیر طبیعی خود به پزشک مراجعه می کنند اما متاسفانه هیچ درمانی برای آنان به جزء نوشیدن خون موثر نیست.
شما خون مصرفی خود را از افراد داوطلب می گیرید و یا اینکه نزدیکانتان به شما خون می دهند و یا افراد دیگر به شما خون می فروشند. در جوامع خون آشام ها، در صورت نیاز به خون یکی از افراد گروه اگر کسی حاضر به خون دادن نباشد خاطی شناخته شده و او را از گروه بیرون می اندازند.

در صورت نخوردن خون کافی توسط خون آشام ها این افراد افسرده، بی حال و کرخت و دچار ناراحتی و درد عضلانی می شوند. همچنین اگر آنها خونی بی کیفیت بنوشند میل کمتری به نوشیدن آن دارند.
خون انسان حاوی مقداری آهن است و در صورت وارد شدن بیش از حد آهن به بدن ، افراد دچار بیماری هایی مانند آسیب کلیوی، افسردگی، کم آبی، آسیب ریوی و حتی مرگ می شوند. نوشیدن خون انسان سبب افزایش ابتلا به بیماری ها و اختلالات و سمی شدن شدن بدن خواهد شد.
نوشیدن خون آلوده توسط خون آشام ها می تواند آنها را به بیماری هایی مانند ایدز، هپاتیت B و C مبتلا نماید بنابراین باید در برخی شرایط قبل از مصرف خون یک فرد، خون آشام و فرد اهداکننده آزمایش خون دهند.

🪶انواع خون آشام



⚡ومپایر ها:اون ها نژاد خالصی هستند،یعنی یه خون آشام اصیل زاده اند.نصبت به بقیه نوع هاشون آروم تر و کم حرف تر هستندقدرت جادویی بالایی دارند و به راحتی جادو رو یاد میگیرند.🧛‍♂️

⚡ اسنک پایر ها:چشمانی اغلب به رنگ زرد و ماری مانند دارن،پوستشون مثل مار براق و زیباست.موجودات باهوشی هستند و در گذشته به عنوان وزیر یا مشاور انتخاب میشدنو،وبیشتر وقتا هم خ*یانت میکردند🧛‍♀️

⚡ولف پایر ها:موجوداتی مثل گرگینه هستند اما از نوع خون آشام. موجودات آرومی و خوش قلب.
در گذشته برای نگهبانی ها ازشون استفاده میشد.ودر نور ماه کامل عکس العمل نشون نمیدن.

و برای آشنا شدن با ویژگی نژاد گرگینه ها به نژاد گرگینه برید و مطالب رو بخونید اما به هیچ وجه حق فرستادن پیام و سواستفاده رو ندارید.


و اما مبحث دوم
📓داستان نویسی📓



بچه ها شما الان خودتون رو می‌شناسید... .
من ازتون میخوام که یک داستان کوتاه بگید.
از زندگی خودتون ( خون آشامی‌تون) داستان کوتاه بسازید.
یا اگر داستان کوتاه درباره یک خون‌اشام رو می‌دونید بگید.
لایک داستان شما به هر تعدادی بود به نمره پایان ترم کمک میکنه پس فعال باشید.

داستانی که من شنیدم و میخوام برای شما هم بگم:

_ نمی دانم از کجا شروع کنم. داستانی که می خواهم بگویم مربوط به سالیان بسیار کهن می باشد. حدود 2300سال قبل از میلاد.
هنگامی که من با یک نفر یا بهتر بگویم زاده ی آتش، شیطان تمام الختیار جهان آشنا شدم و این بدترین اتفاق ممکن در طول زندگی من بود.
آن موقع من یکی از هزاران خدمتکار قصر بزرگ امپراطوری جزیره کرت ( یونان کنونی) بودم، در آن زمان تمدن ما (تمدن مینُوسی) بسیار پر رونق بودو امپراطور با خرد و دانا، حکومتی یکپارچه و سراسر آرامش به وجود آورده بود. همه روزگار خوشی داشتیم تا اینکه...
کمی مکث می کندو سپس دوباره ادامه می دهد:
_ او پیدایش شد، می گفتند پسر ارشد امپراطور مینوس، ارباب ایستاتیس است، اما من می دانستم یک جای کار مشکل دارد
او اصلا شبیه به ارباب ایستاتیسی که من از بچگی به یاد داشتم نبود! او درواقع جانشین امپراطور نبود، او خودِ شیطان بود و معلوم نبود چگونه هویت ارباب را دزدیده بود!
من ارباب ایستاتیس رو در کودکی می شناختم و کم و بیش چیز هایی از او به خاطرم مانده بود. او بسیار مهربان و فروتن و خیرخواه بود و بدون هیچ چشم داشتی به همه کمک می کرد، چه از خودش پایین تر باشند چه بالاتر! چه کسی می تواند آن چشمان سبز رنگ و آرامش بخش را فراموش کند؟
اما ایشان به مدت 10 سال به سرزمین های بیگانه رفته بودند تا با کشور گشایی حکومت هلاس را یک پارچه و آباد کند.
و بالاخره ایشان پس از سال ها دوری از خانه، به سرزمین اجدادی شان بر می گردند، اما خودِ ارباب ایستاتیس برمی گشت یا شیطانِ زاده ی قعر جهنم؟
در عجبم که چرا همه او را ارباب ایستاتیس می نامیدند، آن هیولا کجایش شبیه ارباب ایستاتیس بود؟ حتی خود امپراطور نیز وی را پسرش می نامید!
هنگامی که آن موجود پایش را درون کاخ گذاشت، تمام ویژگی های متضاد با ارباب را در او دیدم، نه لبخندی و نه نگاه مهربانانه ای! سرد، بی روح، خشک و یخی!
آن زمان مردم سرزمین من موجودات افسانه ای را به دو دسته ی کلی شیطان و فرشته تقسیم بندی می کردند و ارباب ایستاتیس فرشته ای بود که این شیطان جایگاه او را از آن خودش کرده بود!
آن چشمان سفید رنگ ( خاکستری) شَبَح مانند، هیچ شباهتی به چشمان زیبا و خوشرنگ ارباب ایستاتیس نداشت!
در قصر هیچ ک.س مجاز به پوشیدن لباس مشکی که نماد شیطان و ناپاکی بود را نداشت، اما او؟ سرتا پایش مشکی بود، نمی دانم چگونه این کار را می کرد و امپراطور و دیگر افراد قصر نیز به او چیزی نمی گفتند، او یکی از بزرگترین قوانین قصر را شکسته بود!
موقع ورود ایشان به قصر همراه امپراطور و دیگر درباریان و تعداد زیادی از خدمتگزاران و سربازان امپراطوری برای خوش آمد گویی به پیشواز آن ها رفتیم.
هنگامی که چشمانم با نگاه او تلقی کرد، وحشت برای لحظه ای تمام وجودم را در برگرفت، سرگیجه ی شدیدی گرفتم و نزدیک بود از حال بروم!
تنها یک نگاه ساده و گذرا به آن چشمان تماماً سفید چنان مسخ کننده و ترسناک بود که موجب شد برای لحظه ای چشمانم سیاهی بروند، به راستی او ارباب ایستاتیس نبود!
او آنچنان بود که گویی با خود شیطان دیدار می کردم، حتی لبخندی بر روی پوست سفید و مات اش نقش نبسته بود، نگاهی مغرورانه و خشن، در یک جمله : ترسناک، سرد و بی روح!
تنها بخش های سفید رنگ در پیکر اش، گردی صورت و عینبیه ی چشمانش بود و بقیه ی وجودش تماما سیاه بود، سیاهی ای از جنس مرگ.
با ورود او به قصر و سرزمین با نشاطمان، سیاهی پیکر اش به تمام قصر نفوذ کرد، او به این کار می گفت تغییر دکوراسیون! به راستی او یک هیولای بی وجدان و سنگ دل بود.
لحظه ای درنگ می کند، گویی آن خاطرات دردناک دوباره در ذهنش جان می گرفتند، قطره اشکی لجوجانه از چشمانش به پایین می لغزد، با صدایی لرزان و گرفته ادامه می دهد:
_ دختر کوچک تر خاندان امپراطور، دَنیس، اولین قربانی اش بود، آن دختر نوجوان و بی گناه و آلایشی که با خنده اش، غنچه ها تبدیل به گل می شدند و با خنده هایش زندگی در قصر جریان می گرفت.
هیچ وقت آن صحنه ی کذایی از جلوی چشمانم کنار نمی رود، آن شب سرد و یخ زده ی مِه آلود، همان شبی که غنچه ی زیباروی امپراطور پر پر شد.
من برای آوردن هیزم به انبار قصر می رفتم اما...
درست مقابل انبار صحنه ای را دیدم که آرزو می کنم هرگز نمی دیدم.
شاهزاده دنیس غرق درخون بود و به شدت تقلا می کرد از دست آن هیولا فرار کند، اما دهانش.... دهانش پر از خون بود، آن هیولا زبان او را بریده بود، برای همین نمی توانست فریاد بزند!
و روی گردن او، اوه خدای من، وحشتناک بود! گویی یک حیوان وحشی او را گاز گرفته بود، این اولین باری بود که من با چنین پدیده ای (خون آشام) رو به رو می شدم و اصلا نمی دانستم چنین موجودی اصلا وجود دارد.
کسی که سرچشمه ی حیاتش اش خون انسان های فانی و بیگناه بود!
اما صحنه ی وحشتناک تر آن شب آنجا بود که چشمان بانو... چشمان بانو دَنیس....
بغض مانع ادامه دادن کلامش می شود. نفس عمیقی می کشد و با سختی دوباره ادامه می دهد:
_ چشمان بانو توسط کلاغی که اکثر اوقات روی شانه ی او بود، از حدقه در آمدند و سپس خون تمام صورت بانو را پوشاند و این آن هیولای انسان مانند بود که با صدای بلند و شیطانی می خندید!
من از پشت دیوار مَرمَری رنگ نظاره گر آن واقعه ی وحشتناک بودم. از ترس دست و پایم را گم کرده بودم.
هنگامی که گردن بانو توسط او همچون شاخه ی درختی شکسته شد و جسد بی جان بانو بر روی زمین افتاد، بی اختیار از ترس،. کلید های انبار از دستم افتاد و شروع به دویدن با تمام قوایم کردم اما خیلی دیر شده بود!
صدای کلید ها آنقدر بلند و واضح بود که از آن فاصله به گوش یک انسان عادی برسد چه برسه به آن هیولا که صدا ها را از چند فرسخی می توانست بشنود.
حاضرم قسم بخورم که در کثری از ثانیه که انسان حتی نمی تواند پلک بزند، او فاصله ی 300 متری میان مان را طی کرد و مقابل چشمان وحشت زده ی من قرار گرفت.
آن شب و آن زمان آخرین لحظاتی بود که من به عنوان یک انسان در آن به زندگی ادامه می دادم.
هیچ وقت حتی بعد از گذشت 2.700 سال نمی توانم آن صورت رنگ پریده را که در میان مو های سیاه او محاصره شده بودند و دهانی که خون سرخ بانو از آن سرازیر بود را فراموش کنم!
آن چشمان وحشی که اطرافش کبود و تیره مانند بود و رگ های اطرافش برجسته و مشکی رنگ شده بودو دندان هایی که همچون حیوانات وحشی از گوشه ی لبانش بیرون زده بودند!
او حتی شیطان هم نبود چیزی بدتر از او بود، صورتی به ترسناکی مرگ و عزرائیل. آنقدر ترسناک که حاضر بودم با یک ببر به شدت گرسنه در سلولی زندانی شوم و توسط او کشته شوم اما مجبور نباشم حتی یک ثانیه چهره ی منفور او را تماشا کنم!
آن هم با آن کلاغ وحشتناکی که بالای سَرَم پرواز می کرد و هر آن منتظر بد تا چشمان من را هم از حدقه در بیاورد!
اسمش هم مانند خودش سَرد و ترسناک بود، مخصوصا هنگامی که با دهانی خونین و دندان های تیز وی و خنده های ترسناکش بیان می شد!
نام او، رِیموند بود!

🔗بچه ها امید وارم کلاس خسته کنند نباشه بلکه شما جذب بشید.
لطفا از گفتگو بیهوده خودداری کنید و فعالیت‌ها رو انجام بدید چون همون‌طور که گفتم لایک‌ها در امتحان پایان ترم و انتخاب استاد برای دو ترم دیگه تاثیر گذارند.
تا آخر هفته فقط زمان برای ارسال فعالیت ها دارید.
🌪️موفق باشید.🌪️​
 
آخرین ویرایش:

اِمانو

سطح
3
 
دلنویس انجمن
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
Jul
1,436
7,836
مدال‌ها
6
برگرفته از کتاب آر. ال. استاین
مرا جانور می نامند
اسم مرا گزاشته‌اند جانور. اما جانور نیستم. من هم انسانم. مثل همه‌ی انسان‌ها. انسان زاده شده‌ام. بیش‌تر عمرم را مانند انسان زندگی کردم. هنوز هم انسانم.
مثل انسان رفتار می‌کنم. مثل همه‌ی انسان‌ها می‌اندیشم.
من جانور نیستم.
درست است... من هم به چیزهایی نیاز دارم و نسبت به بعضی موارد وسوسه می‌شوم . وقتی این احساس در من بیدار می‌شود، بر خود تسلطی ندارم و نمی‌توانم کاری بکنم. گاهی خیلی گرسنه می‌شوم. خیلی گرسنه... تا جایی که احساس می‌کنم همه‌ی وجودم به غذا نیاز دارد.
در جنگل که می‌گردم، به ناچار برای غذا دست به کشتن می‌زنم.
ناچارم شکارم را از هم پاره کنم و گوشت و استخوان او را بجوم. پس از سیر کردن شکم، اجازه می‌دهم مایع گرم از لب و دهانم سرازیر شود.
پس از آن، خود را وامی دارم که در آینه نگاه می‌کنم و همراه به درد و ناراحتی و شرمندگی ناله سر می‌دهم.
جانور... ای جانور خبیث و وحشی... !
همیشه این چنین نبوده‌ام. همیشه مجبور نبوده‌ام صورتم را از دیگران پنهان کنم.
اکنون در سایه زندگی می‌کنم. هیچ دوست و آشنایی ندارم و کسی نیست که بتوانم به او اعتماد کنم.
من خیلی تنها هستم.
خیلی دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم. خیلی مشتاقم داستان زندگی‌ام را با کسی که بخواهد به من گوش دهد مطرح کنم.
اما نمی‌توانم کوتاه بیایم. هیچ ک.س نباید راز مرا بداند. هیچ ک.س نباید بداند من چه هستم.
به همین دلیل است که خود را وامی دارم در آینه نگاه کنم.
در آینه به تصویر نداشته‌ام نگاه می‌کنم بعد به یاد می‌آورم.
به خاطر می‌آورم، و به خاطر می‌آورم.
به یاد می‌آورم که چرا اسم مرا گذاشته‌اند جانور.
 

حسام

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Aug
2,208
10,225
مدال‌ها
6
من جک جیمیز هستم!
یه خون آشام اسنک پایر! میگن که امثال من بیشتریاشون خیانتکار هستند. درسته پدر من یکی از این خیانتکارا بود یه خیانکار معمولی نه! اون خ*یانت بزرگی مرتکب شد! منم می‌خوام مثل پدرم یه خیانتکار بشم جوری خ*یانت می‌کنم تا اسمم روی زبون همه بیوفته! میخوام همه بشناسنم چه کوچیک چه بزرگ! قراره شاهزاده بیاد ازم مشاوره بگیره منم همه چیز و آماده کردم نمی‌خوام حتی کوچیک‌ترین مشکلی رخ بده! روبروی آینه قدی که به دیوار وصل بود وایستادم! دستی روی لباس قرمزم که همیشه عاشق رنگش بودم کشیدم تصور خون بهم آرامش می‌داد و صد البته گشنم می‌شد! زبونم و روی دندون های نیشم که بلندیش باعث سرخوشیم می‌شد کشیدم! آماده باش شاهزاده خانم که اومدم! الکس سراسیمه وارد اتاق شد و بعد از احترام شروع کرد به حرف زدن:
- قربان شاهزاده اومدن
لبخندی روی لبام شکل گرفت و با همون لبخند گفتم:
- اومدم
الکس بعد از احترام خارج شد!
راه افتادم سمت سالن با دیدن شاهزاده خانم رفتم سمتش و دست چپم و بردم پشت شنلم و دست راستم و دراز کردم سمتش و با نهایت دوستی گفتم:
- سلام شاهزاده خانم خوش اومدین!
دست هاش رو با لطافت تو دستام گذاشت و با لبخندگفت:
- او! جک واقعا چنین انتظاری نداشتم! لطفاً بشین!
با لبخند یه وری. روی مبل های سلطنتی مشکی قرمز که وسط سالن بود نشستم!
- چی شده که شاهزاده خانم کمال همنشینی دادن؟!
شاهزاده: جک من به مشکلی برخورد کردم!
- اوچه مشکلی؟!
شاهزاده: پدرم می‌خواد بزور من و به عقد جان در بیاره ولی من نمی‌خوام باهاش ازدواج کنم!
- خب؟!
شاهزاده: می‌خوام راه‌حلی جلوم بزاری!
- خوش‌حالم که من و قائل دونستین و در باره‌ی این موضوع از من کمک خواستین!
شاهزاده: جک این چه حرفیه! تو یکی از بهترین و با اعتمادترین فرد قصر هستی که من می‌تونم بهش اعتماد کنم!
- بکشیدش!
شاهزاده: چـی؟!
- بکشیدش شاهزاده خانم تنها راهیه که می‌تونین باهاش اذواج نکنین!
شاهزاده: ولی من نمی‌تونم همچین کاری کنم!
- چرا نمی‌تونید! شما الاعظرت هستین! اون یه پسر معمولی و البته با قدرت های عجیب و غریب!
شاهزاده: نمی‌تونم جک اون بی‌گناه هستش!
- من می‌کشمش فقط باید شما اجازه بدین!
شاهزاده: چطور می‌خوای بکشیش!
با لبخند خونسردم گفتم:
- خیلی راحت!
شاهزاده: من باید چی‌کار کنم!
- فقط ببریدش بیرون از قصر!
شاهزاده: باشه امروز قراره با جان برم گردش از قصر بیرون می‌ریم!
- باشه منتظرم!
شاهزاده: بسیارخب!
بعد بلند شد و بعد از خداحافظی با خدمتکاراش رفت!
با داد گفتم:
- الکس آماده باش که امروز بهترین روزه!
رفتم تو اتاق و پیامی که از خیلی وقت پیش برای پادشاه نوشته بودم بر داشتم و رفتم پیش الکس
- الکس وقتی از قصر رفتم بیرون این و به پادشاه برسون!
الکس: چشم قربان
با لبخند . زهریی که پدرم برام ارث گذاشته بود و برداشتم و راهی مکانی شدم که قرار بود شاهزاده همراه با جان بیاد وقتی رسیدم بالای یکی از درخت های بلند رفتم صدای پای اسب می‌اومد تیری که از قبل آماده کرده بودم و به سمت جان گرفتم زیر لب زمزمه وار گفتم:
- ورودت رو به جهنم تبریک می‌گم!
تیر و به سمت قلبش پرتاب کردم که درست تو قلبش فرو رفت! سربازهایی که باهاشون بودن سریع دور شاهزاده حلقه زدن از درخت پایین پریدم و روبه سرباز ها گفتم:
- اوو! این همه محافظت برای چیه؟ رفقا! من از طرف خود شاهزاده‌ام!
بعد با لبخند روبه شاهزاده گفتم:
- تموم شد بانو!
سرباز ها همه با ناباوری به ملکه زل زدن! با دیدن الکس و دوسه تا از سرباز هاش بیخیال به ملکه زل زدم و گفتم:
- بانو بیاین پایین!
شاهزاده از اسبش پایین اومد و با استرس و پشیمونی گفت:
- پشیمون شدم!
با پوزخند گفتم:
- خیلی دیره!
بعد نیزه‌ایی که به زهر آلوده‌اش کرده بودم تو قلبش فرو کردم! بدون برداشتن نیزه راه افتادم سمت جایی که انتظارم و خیلیا می‌کشیدن!
الکس: قربان طبق خواستتون یه سرباز و زنده گذاشتیم!
با صدای بلند زدم زیر خنده و گفتم:
- خوبه!
پادشاه نیزه از طرف من به تو هدیه... .
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین