جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

دلنوشته {هجمه‌ی فلاکت در مدار هستی} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط مِلی با نام {هجمه‌ی فلاکت در مدار هستی} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 108 بازدید, 9 پاسخ و 3 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {هجمه‌ی فلاکت در مدار هستی} اثر •ملی ملکی کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع مِلی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط مِلی
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
نام اثر: هجمه‌ی فلاکت در مدار هستی
نام نویسنده: ملی ملکی
ژانر: اجتماعی، تراژدی
عضو دفتر نظارت ادبی دوم
مقدمه: زندگی چیزی نیست جز تکرار بی‌وقفه‌ی سقوط، چرخه‌ای که هر بار از نو می‌پیچد و مجال رهایی نمی‌دهد. در هجمه‌ی فلاکت، امید چون شمعی نیمه‌جان در طوفان خاموش می‌شود و انسان، مسافری بی‌اختیار در مدار زوال خویش است و این مدار هیچ‌گاه توقف نمی‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

DLNZ

سطح
7
 
🝢مدیر ارشد بخش ادبیات🝢
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار موسیقی
ناظر ادبیات
کاربر ویژه انجمن
نویسنده ادبی انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
May
3,442
12,893
مدال‌ها
17
1000009583.png

عرض ادب و احترام خدمت دلنویس عزیز و ضمن تشکر بابت انتخاب "رمان بوک" برای انتشار آثار ارزشمندتان.
حتما پیش از آغاز نوشتن، تاپیک زیر را مطالعه کنید تا دچار مشکل نشوید:
[قوانین تایپ دلنوشته کاربران]

پس از بیست پست، در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید:
[تاپیک جامع درخواست نقد دلنوشته]

بعد از ایجاد تاپیک نقدر شورا برای دلنوشته‌تان، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست تگ بدهید:
[درخواست تگ دلنوشته | انجمن رمان‌بوک]

پس از گذاشتن بیست پست از دلنوشته، می‌توانید در تاپیک زیر برای آن درخواست جلد دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد دلنوشته و اشعار]

و انشاءالله پس از به پایان رسیدن دلنوشته‌تان، در تاپیک زیر اعلام کنید:
[اعلام پایان - دلنوشته کاربران]

دلنویسان عزیز، هرگونه سوالی دارید؛ می‌توانید در اینجا مطرح کنید:
[سوالات و مشکلات دلنویسان]

با آرزوی موفقیت برای شما،
[تیم مدیریت تالار ادبیات]
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
همیشه بود، شبیه مهی که بی‌ردپا بر شیشه‌ی عمر می‌نشست و بی‌اثر محو می‌شد. مثل طعم تلخ چای سردی که هوس نوشیدن ندارد.
او از آن نام‌های خط‌خورده‌ بود، از آن چهره‌هایی که در ازدحام خیابان‌ها گم می‌شوند. صدایش اگر بود، در هیاهوی جهان دفن می‌شد. دست‌هایش اگر لمس می‌کرد، به یاد هیچ‌ک*س نمی‌ماند. سایه‌ای که زیر نور هم تاریک می‌ماند، غباری که در سکوت شب فرو می‌ریخت و روزی، همچون نغمه‌ای که پیش از شنیده شدن خاموش می‌شود، رفت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
آینه را نگریست. تصویری در آن نفس می‌کشید که هیچ نشانی از او نداشت. خطوطِ محوِ چهره، زوایای استخوانیِ بیگانه، نگاهی که انگار از قرن‌ها پیش، یخ‌زده بود. دستش را بالا برد، انعکاس هم بالا آمد، اما بی‌جان، بی‌هویت.
گویی در انحنای زمان گم شده‌بود؛ انگار خاطره‌ای نامأنوس در زلالیِ شیشه حک شده‌بود، بی‌آن‌که حقیقتی در پسش باشد. چشمانش را بست. امید داشت که این کابوسِ شفاف با گشودنِ پلک‌هایش محو شود، اما نه؛ تصویر هنوز آن‌جا بود، بی‌وقفه، بی‌او.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
در هزارتوی زمان سرگردان بود. خاطرات همچون آینه‌های شکسته، تکه‌تکه در ذهنش منعکس می‌شدند، اما هیچ تصویری کامل نبود. گذشته چونان سایه‌ای گریزپا از میان انگشتانش عبور می‌کرد و محو می‌شد.
دستانش را بر زبریِ لحظه‌ها کشید، اما هیچ بافتی آشنا نبود. صداهایی دور در هاله‌ای از فراموشی، بی‌نام و بی‌صدا پژواک می‌شدند. او میان آن‌همه تکه‌ی گمشده، خود را جست‌وجو می‌کرد.
چشمانش را بست. شاید در تاریکی هویتی که روزگاری از او گریخته بود، دوباره در او حلول کند.
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
اتاق، بوی نم‌گرفته‌ی فراموشی می‌داد. دیوارها لبریز از ترک‌هایی بودند که گویی قصه‌ی روزهای از دست‌رفته را نجوا می‌کردند. پنجره‌ای که زمانی رو به امید باز می‌شد، حالا تنها منظره‌ای از بن‌بست را قاب گرفته‌بود. در گوشه‌ای، فنجانی سرد از چایِ نیمه‌خورده مانده‌بود، نشانه‌ای از مکالمه‌ای که هیچ‌وقت به پایان نرسید. سایه‌ای بر زمین افتاده‌بود، سنگین‌تر از آن‌که به انسان زنده‌ای تعلق داشته‌باشد. در این شهر، آدم‌ها در مدارِ هستی سرگردان‌اند، زیر هجمه‌ی فلاکتی که راهی به رهایی نمی‌گذارد.
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
هیچ زنجیری به دست‌ و پایشان نیست، اما راه‌رفتنشان کُند است، شانه‌هایشان خمیده، نگاهشان خاموش. کسی فریاد نمی‌زند، اما در چشم‌هایشان هزاران جمله‌ی بلعیده‌شده دفن شده‌است. دختری که رویاهایش را در آشپزخانه‌ای تاریک جا گذاشته، مردی که میان ساعت‌های اضافه‌کاری پوسیده، کودکی که از همان آغاز یاد گرفته باید به‌جای بازی، فرمان‌بردار باشد.
کسی فریاد نمی‌زند، چون زنجیرها دیده نمی‌شوند اما کافی‌ست گوش بسپاری... صدای استخوان‌هایی که زیر فشارِ بی‌رحمِ زندگی خُرد می‌شوند، از هر فریادی بلندتر است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
کسی نمی‌داند زنجیرها از کِی بسته شدند. شاید وقتی که اولین «باید» را به جان خریدند یا وقتی که چشم‌هایشان را از آرزوهای دوردست برداشتند. صدای زنگِ ساعت، حکمِ بیدارباش بردگانی را دارد که نام آزادی را یدک می‌کشند. مرد، چک اجاره را امضا کرد و باز هم چیزی از خودش را فروخت. زنی که روزی شعر می‌نوشت، اینک در میانه‌ی آشپزخانه، قافیه‌ی زندگی‌اش را گم کرده‌است. هیچ زنجیری به دستشان نیست، اما صدای کشیده‌شدن بندها روی زمین را می‌شنوی؟ این صدا از تمامِ فریادهای دنیا گوش‌خراش‌تر است.
 
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
شهر را از ارتفاع ببینی، چیزی جز توده‌ای خاموش نخواهی یافت. مردمی که مثل شمع‌های بی‌فتیله دود می‌شوند، بی‌آن‌که نوری داده‌ باشند. پاها روی آسفالت سابیده می‌شوند، اما نه برای رسیدن، بلکه برای فرسودن. دست‌هایی که روزی به ساختن خو گرفته‌ بودند، حالا فقط برای گرفتن جلو می‌روند. کسی حرفی نمی‌زند اما بوی تعفنِ رویاهای مدفون در هوای شهر پیچیده‌است.
این سقوط هیاهو ندارد؛ آرام و بی‌رحمانه در چهره‌هایی رخنه کرده که سال‌هاست خودشان را به جا نمی‌آورند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

مِلی

سطح
0
 
ناظر تایید
ناظر تایید
کاربر رمان‌بوک
Jun
92
761
مدال‌ها
2
در هزارتوی خاموش شهر، جایی که انعکاس زخم‌ها در چشمان پنجره‌های بی‌جان پژواک می‌شود، سرگردانی در رگ‌های شب جریان دارد.
پسرک بی‌نام، با چشمانی آغشته به خلأ، نقش انگشتانش را بر چهره‌ی بخارزده‌ی ویترین فراموشی حک می‌کند. زنی که شال کهنه را تا زیر پلک‌هایش بالا کشیده، در ازدحام سایه‌ها محو می‌شود؛ گویی هر گامش فریادی در گلوی خاموش شهر است و در انتهای این هذیان، شهر خاموش همچنان در انجماد زمان نفس می‌کشد، اما هیچ‌ک*س شهامت شنیدن تپش‌هایش را ندارد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین