جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [ویان] اثر «رویا کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط رویــــآ با نام [ویان] اثر «رویا کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 4,168 بازدید, 21 پاسخ و 19 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ویان] اثر «رویا کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع رویــــآ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط رویــــآ
موضوع نویسنده

رویــــآ

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
29
299
مدال‌ها
2
اشکی آهسته از گوشه‌ی چشمان ویان لغزید و بی‌صدا روی گونه‌اش نشست.
در میان دو راهیِ تلخِ «بد» و «بدتر»، کدام را باید برمی‌گزید؟
بی‌تردید، «بد» را…
با بغضی فروخورده لب زد:
- من بازی بلد نیستم، نمی‌تونم... .
آراز بی‌تفاوت، بی‌آنکه نگاهی به چهره‌ی آشفته‌اش بیندازد، چرخید و سرد گفت:
- بازیم یادت می‌دم. پاشو… وقت طلاست.
دست بر پهلو فشرد و برخاست. بی‌رمق، پشت‌سرش قدم برداشت.
سوار ماشین بزرگ و سیاه‌رنگی شدند.
پاهای آراز روی پدال نشست و غرش ماشین، سکوت را درید.
ویان زیرچشمی به نیمرخ سرد و جذاب او خیره مانده بود.
تا به خود آمد، خودرو جلوی خانه‌ی آوا ایستاده بود.
متعجب برگشت، او حتی نپرسیده بود آدرس کجاست… .
این مرد، کیست؟
- بخوای زیرآبی بری، لو بدی، خ*یانت کنی… .
می‌دونی که کشتنت برام مثل آب خوردنه.
فهمیدی؟
با ترس سر تکان داد.
آراز نیشخندی زد و اضافه کرد:
- منتظرتم. تا پونزده دقیقه‌ی دیگه پایین باش.
ویان با شتاب پیاده شد و به‌سوی خانه دوید.
زنگ در را فشرد. چند ثانیه بعد صدای آوا در آیفون پیچید:
- بله؟
نفس‌عمیقی کشید، آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت:
- منم... ویان.
جیغی از آن‌سوی خط بلند شد.
لحظه‌ای بعد، ویان در آغوش آوا بود.
نای نفس کشیدن نداشت.
- کجا بودی دختر؟ مردم و زنده شدم!
دستش را کشید و داخل خانه رفتند.
- وقت ندارم. بیا تو، برات می‌گم.
درحالی‌که وسایل ضروری را در ساک کوچکی جا می‌داد، با سانسور ماجرا را تعریف کرد.
آوا، ناباور دست بر دهان گذاشت:
- این‌طوری نمی‌شه! مگه الکیه؟ باید گزارش بدیم به پلیس... .
ویان نالان سر تکان داد:
- تو نمی‌شناسیشون آوا، همون برخورد اول فهمیدم با کیا طرفم.
بعد، با لحنی لرزان که از حرفش چندان مطمئن نبود ادامه داد:
ـ اما یه حسی می‌گه آراز… بدِ منو نمی‌خواد.
آوا بهت‌زده گفت:
ـ ویان، تو رو خدا مراقب خودت باش.
ویان او را در آغوش کشید.
- تو هم همین‌طور، وسایلم پیشت امانت بمونه تا وقتی که برگشتم… .
ممنونم بابت همه‌چی.
به امید دیدار... .
بوسه‌ای بر گونه‌اش نشاند و با شتاب خانه را ترک کرد.
اشک‌هایش را پاک کرد و سوار ماشین شد.
ماشین دوباره غرید و از جا کنده شد.
جهت را نمی‌دانست… .
اما جاده، خاک بود و سکوت و ترس.
با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- ما کجاییم؟
آراز، بی‌آن‌که نگاهش کند، با همان اخمِ آشنا گفت:
- فعلاً یه جای امن... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

رویــــآ

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
29
299
مدال‌ها
2
ماشین، جاده‌ی تاریک را بی‌وقفه می‌شکافت.
ویان جرئت نداشت حتی شیشه را پایین بکشد.
سکوت داخل ماشین، از غرش موتور هم سنگین‌تر بود.
نگاهش، بی‌اختیار روی دست‌های آراز نشست.
رگ‌های برجسته، تتو های ریز روی انگشتانش تا طرح های دیگر.
انگشتانی محکم روی فرمان و ساعتی مشکی که زیر نور چراغ‌های جاده، گاه برق کوتاهی می‌زد.
نه انگشتری...
نه نشانی...
نه حتی اضطرابی!
انگار ربودن یک آدم، برایش به اندازه‌ی عوض کردن مسیر ماشین، عادی بود.
ویان آرام پلک بست و لب زد:
- تو دقیقاً کی هستی؟
همان لحظه، صفحه‌ی تلفن آراز روشن شد.
تنها یک اسم...
«K»
نگاهی کوتاه به صفحه انداخت؛ اما تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد، دوباره همان اسم روی صفحه نقش بست.
این بار، بدون آن‌که کوچک‌ترین تغییری در حالت چهره‌اش ایجاد شود، پاسخ داد:
ـ بگو.
صدای مرد آن‌قدر بلند نبود که ویان چیزی بفهمد.
فقط دید فک آراز، آرام منقبض شد.
ـ نه...
مکثی کوتاه کرد.
ـ هنوز وقتش نشده.
چند ثانیه‌ی دیگر سکوت...
بعد، با همان آرامشِ همیشگی گفت:
ـ گفتم تا وقتی خودم دستور ندم، هیچ‌ک.س حق نداره حتی نزدیکش بشه.
تماس را قطع کرد.
ویان، بی‌اختیار به او خیره ماند.
برای نخستین‌بار، حس کرد ترسش فقط از آراز نیست...
از آدم‌هایی است که آراز به آن‌ها دستور می‌دهد.
آراز گوشی را روی کنسول گذاشت.
بی‌آن‌که نگاهش کند، آرام گفت:
ـ از این لحظه به بعد...
اسم تو، فقط برای خودته.
ویان، گیج و مبهوت، ابرو در هم کشید.
آراز ادامه نداد و ماشین، با سرعت بیشتری در دل تاریکی گم شد.
 
بالا پایین