- Dec
- 1,526
- 1,060
- مدالها
- 2
روزی پسری بود که در حال مراقبت از گوسفندان روستا بود. خسته شد. او میخواست کمی هیجان ایجاد کند؛ پس فریاد زد که گرگی را دیده که در حال تعقیب گوسفندان است. همه اهالی روستا دواندوان آمدند تا گرگ را دور کنند.
بااینحال، آنها گرگی ندیدند. پسر سرگرم شد؛ اما روستاییان نه! آنها گفتند دیگر این کار را نکن؛ اما اندکی بعد این شیطنت را تکرار کرد. روستاییان دوباره دواندوان آمدند و متوجه شدند که او دروغ میگوید.
بعداً در همان روز، پسر واقعاً گرگی را میبیند که یواشکی به میان گله آمده است. او از جا پرید و کمک خواست؛ اما این بار هیچک.س نیامد؛ زیرا فکر میکردند او هنوز در حال شوخیکردن است. در غروب آفتاب روستاییان بهدنبال پسر آمدند، اما او با گوسفندانشان برنگشته بود.
بااینحال، آنها گرگی ندیدند. پسر سرگرم شد؛ اما روستاییان نه! آنها گفتند دیگر این کار را نکن؛ اما اندکی بعد این شیطنت را تکرار کرد. روستاییان دوباره دواندوان آمدند و متوجه شدند که او دروغ میگوید.
بعداً در همان روز، پسر واقعاً گرگی را میبیند که یواشکی به میان گله آمده است. او از جا پرید و کمک خواست؛ اما این بار هیچک.س نیامد؛ زیرا فکر میکردند او هنوز در حال شوخیکردن است. در غروب آفتاب روستاییان بهدنبال پسر آمدند، اما او با گوسفندانشان برنگشته بود.